با اینکه میدانم مخاطبان وبلاگم بر معنای اصطلاحات بالا واقفند اما به این امید آنرا مینویسم که یک نفر جدید آنرا بخواند و به دیگری منتقل کند، که اگر سهم من در ایران عزیز همان یک مخاطب جدید (بعلاوه 10، 15 نفری که همدلانه نوشتههایم را مورد نقد یا تکمیل و تایید قرار میدهند) باشد، در این صورت ما 15 نفر در اطراف خود دایرهای از دوستان، آشنایان و اقوامی را خواهیم داشت که میتوانیم راجع به درستی و نادرستی این مطالب با هم گفتگو کنیم. در این صورت شاید احساس ادای دین (به قدر وسعمان) کنیم.
در مباحث سیاسی و اجتماعی همیشه عدهایی هستند که فکر میکنند دیگری باید تعیین تکلیف کند، دیگری باید راه و چاه را نشانمان دهد. هرچند گوش بودن و شنیدن حرفهای فهمیدگان و فرهیختگان، هیچگاه خالی از سود و فایده نیست اما هر ایرانی به سهم خود میتواند یک ملت باشد و من فقط سهم خود را در همراه کردن یک ایرانی با خود میدانم. ان شاء الله در مورد مفاهیم یادشده در پستهای دیگر مطالبی خواهم نوشت.
به همراهی و نقدها و نظرات شما نظر خواهم کرد.
اندره کنت اسپانول در کتاب رساله ای کوچک در باب فضیلتهای بزرگ مینویسد: از هیچ فضیلتی نباید به خود بالید و مغرور بود و این چیزی است که افتادگی یاد میدهد. افتادگی فضیلت ها را پنهان میکند، بی جلب توجه. این پنهان کاری نشانه یک روشن بینی بی نقص و یک الزام بی ضعف است. افتادگی خوار شمردن خویش نیست، بلکه در مورد خود دچار توهم نشدن است.
کانت میگوید: "کسی که خود را تبدیل به کرم خاکی میکند، پس از آن حق ندارد شکایت کند که چرا روی آن لگد میکنند" ولی "کسی که خود را تبدیل به تندیسی میکند، آیا حق دارد شکایت کند چرا نسبت به خودنمایی او بد گمان اند؟"
سلام. در مطلب قبلی از مولانا گفتم، این بار نیز از این مرد بزرگ یاد می کنم. و این سوال را در ذهنم مرور میکنم، که چرا ما و جامعه ما آنگونه که باید شناختی نسبت به مولوی و اشعار او نداریم.
در جایی خواندم که مردم قونیه و شهر های اطراف آن ، هنگام رفتن به سفر معنوی حج بر سر آرامگاه این مرد بزرگ رفته و از او می خواهند که واسطه آنها با خالق شده و با حج مقبول باز گردند و نیز حاجت های بسیاری را از او طلب نموده و حاجت روا شده اند.
ما او را ایرانی میدانیم، اما کمتر به او توجه کرده ایم، اطلاع واثقی ندارم که چقدر از سفر های خارجی ما ایرانیان را سفر به قونیه و زیارت مزار او تشکیل میدهد؟ و چه میزان از تورهای سیاحتی-زیارتی ما، به مقصد قونیه است؟ بدون اینکه آمار داشته باشم، گمان میکنم ما به وقت توانایی مالی، سفر به دبی، مالزی و ... را اولویت میدهیم. چرا؟ شاید یکی از علتهای آن، عدم معرفی درست و کارساز از سوی رسانه های ما باشد.
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
حشمت السادات مشهدی حسینی
۱۵ روزی که برای امتحانات تهران بودم، ظهرها برای نهار و نماز به دفتر مرکزی میرفتم. روز چهارم تو صف اتوبوس، یک بنده خدایی بدون اینکه جلوی دهانشو بگیره یه عطسه زد ، تلاش کردم رویم را از او برگردانم با این حال فردای آن روز احساس کردم گلویم خارش میکند، از ترس اینکه تو این اوضاع و احوال مریض نشوم (و از ترس خانمم که هر روز تلفنی به من میگفت میوه بخور) سریع به میوه فروشی رفتم و عرض کردم ۲ تا پرتغال میخواهم و ۴ تا لیمو شیرین. میوه فروش گفت چشم، دیدم ۲ تا پلاستیک بزرگ برداشت، سریع گفتم ببخشید ۲ دونه و ۴ دونه، آخه بنده خدا فکر کرده بود گفتم ۲ کیلو و ۴ کیلو.
بگذریم که هر دو تا پرتغال از درون خراب شده بود و غیر قابل مصرف اما به یاد لهستان افتادم. آنجا که بودیم وقتی میرفتیم خرید، میدیدیم که آقاهه و خانمه اومدند و پلاستیک از صاحب فروشگاه گرفته و یک پیاز و ۴ تا گوجه فرنگی را جدا میکنن یا یک چهارم هندونه سلفون کشیده را و...
در همین روز ها هشدارهای جناب وزیر نیرو را در تیتر روزنامه ها میخواندم: از اول تیر ماه قطعی چند ساعت برق در تهران قطعی است. با خودم گفتم که حق با جناب وزیر است چرا که مصرف انرژی تو کشور ما (مثل همین خرید میوه) خیلی بی رویه است. و باعث و بانی کمبود انرژی اول خود ما هستیم. اما یک سوال هم از جناب وزیر: اگر مردم ما خالصانه اعتراف کنند که یک سر مشکل ما هستیم، آیا جنابعالی حاضرید که سهم نوع مدیریت خود و سهم رویه هایی که احیانا باعث تحریم مملکت شده را بپذیرید؟
سال ۱۳۸۳ دوستان دانشجویمان یک دوره کتاب نفیس مثنوی معنوی را به ما هدیه دادند. از آن سال تا کنون این کتب ارزنده را در قفسه ای قرار داده بودم. چندی قبل به پیشنهاد جمع کوچکی از خانمهای علاقه مند به مطالعه، شروع به خواندن کتاب اول این مجموعه نمودیم.
جمع کوچک ما هفته ای یک بار دور هم می نشینیم و اشعار مولانا را می خوانیم. خواندن این اشعار دریچه ای تازه و نگاهی نو به این مرد بزرگ را برایم گشوده است.این اشعار که در قالب داستان های کوتاه سروده شده است بسیار پند آموز است. مولوی مطالب اخلاقی را در قالب شعر چنان زیبا سروده است که انسان را به تحیر وا میدارد.
اطمینان دارم که هر کس شروع به خواندن اشعار مولانا کند هرگز آن را رها نخواهد کرد. فرصت را غنیمت شمرده به سهم خود از اهدا کنندگان تشکر مینمایم.
سلام دوستان
چندین ماه است که موجب دردسر شما هستم، بدون اینکه بدونم شما چی فکر میکنین و چه نظری دارین. معمولا وبلاگ نویسها هر از چند وقت از دوستان و مخاطبانشون میخواهن که درباره بهترین پست اعلام نظر کنن. یا میپرسن که آیا ادامه بدیم یا چه تغییری را پیشنهاد میدین و از این جور چیزها.
من تا کنون این طور کارها را نکردم به چند دلیل یکی اینکه با خودم میگفتم همین قدر که مزاحم میشم و مطالعه و مراجعه دوستان را دارم کافیه ، زحمت اضافه دادن خوب نيست. دليل ديگرم اين بود که فکر ميکردم اين کارا " لوس گيري " محسوب ميشه، و از من با اين سن و سال قبيحه. و ...
يکماهي هست که به خانمم که دست به قلم شده و دست نوشته هاي سفر حج اش را باز نويسي ميکنه گفتم که بيا و سه شنبه ها را تو مطلب بنويس چون هم قلمت از من بهتره، هم متفاوت فکر ميکني و اين ميتونه به وبلاگ تنوع ببخشه. ضمن اينکه يکه تمرين جمعي دو نفره هم کليد ميخوره. و چه بسا جالب بشه.
و البته تو ذهنم اين مطلب را مرور ميکنم که اگه کار دو نفره خوب از کار در آمد بعد به پسرانمان هم پيشنهاد ميديم که در صورت تمايل وبلاگ را به وبلاگ خانوادگي تبديلش کنيم.
حالا لطفا با نظرات خوبتان راهنمایی فرمایید. متشکرم.
صالح جان، علی جان، داوود جان، سرکار خانم محبی، استاد قنوات و آهای مهدی و ای همه آنانی که درسهایی را خواندیم. گیرم که کتابهایی را مرور کرده باشیم و به فرض که چیزهایی را آموخته باشیم. اما تا کجا و تا کی کافی می نماید؟
مولوی چه با ظرافت از ادامه راه و بایسته ها میگوید:
موسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
استاد عزیز، جناب آقای قنوات به مناسبت پست «نیاز کوچکترها» مرحمت فرموده برودند و کامنتی را گذاشته بودندرو راهنمایی کرده بودند که بهتر است در پایان پست هایی که تاحدی جنبه شخصی دارد آن را با مسئله ای اجتماعی درآمیزم.
به جناب آقای قنوات عرض می کنم که حتما به حد وسعم (که بیش از این نیست) به راهنمایی شما عمل خواهم کرد.
هر چند فکر می کنم همان پست هم، که مرادش به حساب آوردن کوچکترها بود بی ارتباط به م سئله اجتماعی و واقعیت های زندگی ما مربوط نبوده است اما بدون ارتباط دهی مستقیم. چرا که شان خوانندگان را بالاتر از این می دانم که بخواهم مستقماً نکته ای را برایشان بیان کنم. آری جامعه ما نه اینکه کوچکترها را به حساب نمی آورد که با بزرگترها چه رفتارها که نمی کند. در آن پست، همان کلمات ساده و شوخی وار، به ما می آموزد که نباید واقعیت های اجتماع کوچکمان را (خانواده) نادیده بگیریم. نیز بجز این نکته به نکته ای دیگر در حوزه اخلاق نظر داشته است چرا که اگر قرار است به این موارد "نیاز کوچکترها" یمان بی توجهی کنیم شاید بتوان از آن به «خودمحوری» تعبیر کرد.
آقای مسلم رمضانی 5 شنبه عصر بر اثر سکته جان به جان آفرین تسلیم کرد، او همکاری خوب، خوش مشرب، بی ریا و ساده زیست برای ما جهادی ها بود.
همزمان با ورود و حضورم در جهاد او هم به عنوان مسئول واحد فرهنگی (سازمان دانشجویان) جهاددانشگاهی دفتر پزشکی با جهاد همکاری می کرد.
اوایل تاسیس واحدهای فرهنگی جهاد، مسئولان آن را، اعضای تمام وقت جهاد تشکیل می دادند. او در دانشکده پزشکی مسئول بود و من در دانشکده کشاورزی، خاطرات خوشی با آن مرحوم در جلسات مسئولان دفاتر دارم.
اما پس از اینکه مسئولان واحدهای فرهنگی از میان دانشجویان انتخاب شدند، او به انتشارات جهاد پیوست و آن طور که خاطرم هست حدود سالهای 78-79 به معاونت آموزشی منتقل شد. او صبورانه و با متانت کتابخانه آن معاونت را پایه گذاری و اداره می کرد. در چندسال اخیر از بیماری قلبی رنج می برد و نیز عمل جراحی قلب انجام داد. و براساس نقل 5 شنبه 30 خرداد در حال عزیمت به زادگاهش شهر کاشمر دچار سکته شده و ....
وقتی می شنویم و می بینیم که این چنین ساده، همکاری در میان سالی از میان ما می رود. گویا این را باید آویزه گوش قرار دهیم که آری رفتن یک امر واقع شدنی است آن هم به این آسانی.
من با او زندگی شغلی مشترک داشته ام و خاطراتی جالب. او همیشه در آغاز گفتگو و احوالپرسی، جملاتش را با یک جمله معترضه شروع می کرد، خیلی وقتها به من می گفت: سلام آقا مهدی، شما که آن بالا هستید چه خبر(منظورش خبرهای درون جهاد بود) یا مثلا وقتی که تقاضای انتقال او را به معاونت آموزشی داده بودند، آمد و گفت: آقا مهدی، جان مادرت راستش را بگو شما می خواهید من از فرهنگی بروم یا واقعاً آموزش تقاضا دارد. و من هم برای اینکه به اندازه سرسوزنی شبهه برایش نماند عرض کردم، امتحانش این است که تو فقط بیایی به من بگویی، من مایلم در فرهنگی بمانم در این صورت شک نکن که تو و ما همراه هم ادامه خواهیم داد. و او آخرین کلمه اش این بود که قربانت.
دیروز که برای تشییع به بیمارستان ثامن الائمه (ع) رفته بودم بسیاری از همکاران جهاد را بخصوص انتشاراتی ها، علمی کاربردی ها و البته همسایه های آزادشهر را دیدم. خانواده مرحوم رمضانی خانمش، دخترها و دامادش و برخی از اقوامش رادیدم. برای تحویل جنازه رمضانی عزیز به سردخانه بیمارستان رفتیم. جنازه را که برتابوت نهادند چند قدمی به آهستگی طنین لااله الاالله را سردادیم و بعد فاتحه ای و قرار دادن آن در آمبولانس.
درهمین لحظات بود که خانمش به آرامی به یکی از همکاران گفت: نمی خواهید باز هم صبر کنیم شاید که سکته اش برگردد. این جمله یعنی اینکه من و تو اگر رفتنش را پذیرفتیم اما هنوز هستند کسانی که باور نکردند که او برای همیشه رفته است! این است که انسان تاب تحملش را از دست می دهد.
به روح با صفای اودرود می فرستم و برایش از خداوند طلب مغفرت دارم و برای بازماندگانش صبر طلب می کنم.
جمله آخر اینکه همه ما دیر یا زود خواهیم رفت و او که رفت حتما در بهشت ابدی جایگاهش خواهد بود زیرا که آنچه از دستش برمی آمد برای کارش و خانواده اش انجام داده است و این کافی است مگر اینکه فکر کنیم خداوند خیلی از ما توقع دارد. فکر نمی کنم این چنین باشد، کافی است به اندازه وضعمان تلاش کنیم و انجام وظیفه و به دیگران به اندازه توان مان خوبی کنیم و انشاء الله مورد لطف پرودگار قرار خواهیم گرفت.
اما صفات دیگر ی را میتوان ذکر کرد که خودما نی تر باشد مثل اینکه بگوئیم پدر خوب پدری است که آنچنان ابهتی داشته باشد تا همه اعضاء خانواده حساب کار خود را بکنند و به عواقب رفتار وگفتار خود بیندیشند ٬ یا اینکه پدر خوب پدری است که توان رفاقت با فرزند را داشته باشد ٬ شاید هم کسی بگوید پدر خوب پدری است که فقط پول درآورد و همه نیازهای مادی فرزند را تامین کند.
مادر بچه ها که ترجیح داد سکوت کنه ٬پاسخی نداد اما بچه کوچکم ٬سبحان٬بدون یک لحظه مکث (با لحنی که باباها برای بچه ها شون بکار می برند) گفت :لازم نکرده٬گفتم چرا ؟گفت:دیگه حوصله درس خواندن تورا ندارم .گفتم یعنی چه ؟گفت :ماهم از لحاظ تفریحی و هم از لحاظ رفاهی احتیاجاتی داریم و....
بماند که آقاصالح٬پسر بزرگم با ادامه تحصیل موافق بودند.شما چه نظری دارید.
کم کم به دقیقه ۹۰ نزدیک میشم، از ۲۲ خرداد تا ۵ تیر باید ۷ درس را امتحان بدهم. به همین دلیل بنظرم رسید این پست و پست بعدی را به موضوع درس خواندن و تحصیل اختصاص دهم.
گاهی اوقات برخی جملات غامض کتابهایم را بلند میخواندم (تا به خانم و فرزندانم{برای شوخی} بگویم ، ببینید چه مطالب سختی را باید فهم کنم) اما غافل از آنکه ممکن است کسی در آید و به شوخی چیزی بگوید.
آری یک بار در پایان یکی از این جملات، پسر کوچکم، سبحان رو به مادرش کرد و گفت: مامان، اگه بابا با این مطالب قاطی نکنه، خیلیه. این جمله کافی بود تا خانه مان از خنده منفجر بشه.
زادن و پروردن
داشتن بدون تصاحب
عمل بی چشمداشت
راه نشان دادن و در پی تسلط بر نیامدن،
این است فضیلت اعلی.
چند ماه قبل يکي از آرامترين و مخلصترين اعضاء جهاد گفت: پست آقا ياسر را خوانده اي؟ گويا خيلي عصباني و ناراحته و احتمالا مشکلاتي داره.
عرض کردم نخواندم اما ميدونم که مشکل داره، آهي کشيدم و سر فرصت به وبلاگش سر زدم. او نوشته بود که ماها (به برخي چيزها) جهل داريم. مجدد به آن دوست عرض کردم حق چنين انسانهايي نيست که اين گونه زير فشارهاي زندگي (در حد يک زندگي طلبگي) قرار گيرند، و متاسفانه کاري هم از ما بر نميآيد، اما کاش...
هفته پيش يکي ديگر از خوبان که به عضو هميشه خندان جهاد معروف است، با کوهي از عصبانيت و حسرت آمد که چه نشستي! اي اهل مدارا! نه به يک نفر که به همه ... گفته اند. اشاره اش به همان پست بود.
پاسخي به آن دوست عزيز ندادم اما به درباره اش تامل کردم، با خودم گفتم اگر بخواهم از مطلب نوشته شده دفاع کنم ، به خطا رفتم. اما ميتوان به علل و اسباب آن اندیشید و اگر از دستمان کاري بر آمد انجامش دهيم. پاي منبر ها شنيده ايم رفتار بزرگان دينمان را، آنگاه که خاکروبه به سرشان ريختند يا ....
شايد بد نباشد ما جهادي ها براي خود وظيفه يکطرفه اي تعريف کنيم و همدلانه و همدردانه باري را از دوش آقا ياسر صاف دل و زلال و صريح اللهجه برداريم. هيچي از ما کم نميشود. خدايا مددي.
نکته آخر اينکه: شک ندارم اگر از اين سيد بزرگوار سوال شود که منظور شما چه کسي است؟ او حتي يک مصداق هم ذکر کند.
سپاسگزاری دلپذیرترین فضیلت هاست ولی آسانترین آنها نیست.
سپاسگزاری افتادگی است و افتادگی بس دشوار است. و آسان است اگر خود خواهی نداشته باشیم.
سپاسگزاری برای دریافت هر چه بیشتر نیست، که در این صورت، چاپلوسی ، مجیز گویی و دروغ است.
سپاسگزاری یک فضیلت است، زیرا سعادت دوست داشتن است، که بالاترین سعادت هاست.
چهارشنبه گذشته در یک کنفرانس دانشجویی در دانشکده علوم دانشگاه فردوسی مشهد شرکت کردم. عنوان کنفرانس سرمایه های فکری و اجتماعی ایران بود. کنفرانس دهنده، سرمایه های ایران را در 5 بخش ارایه کرد. گزارشی که از دو بخش قاعده هرم که مربوط به سرمایه های طبیعی، اقتصادی و امکاناتی کشور بود، وضعیت و موجودی های ایران را امیدوارکننده می دانست و در بخش سوم که گزارشی بود از سرمایه های انسانی، وضعیت را، مخصوصا پس از انقلاب مثبت ارزیابی می کرد.
در همین میانه راه، به او درود فرستادم که در این دنیای وانفسا، آنهم در میان دانشجویان، که کمتر کسی است که بذر امید بپاشد او چنین می کند. اما هنوز این مفهوم در ذهنم در خلجان بود که او رسید به دو بخش پایانی یعنی سرمایه های اجتماعی و فکری. گزارش او با آمارهایی همراه بود، که بدون هیچ اما و اگری وضعیت ما را مایوس کننده می دانست او از ضریب بسیار پایین اعتماد اجتماعی سخن گفت و...
با خود فکر می کردم که منطقی بودن یعنی همین ، که امیدواری ها را ناامیدی نپندارد و ناامیدی ها را ساده لوحانه توجیه نکند. اما این جوان فکور و منطقی و مثبت اندیش مگر گذاشت تا ناامیدی ناشی از سرمایه های اندک اجتماعی و سرمایه های اندک تر فکری بر جمع غلبه کند او بلافاصله بخش پایانی کنفرانس خود را (با الهام از مدلی که در کشور سوئد پیاده شده است) به پیشنهاد ایجاد حلقه های مطالعاتی و جمع های دوستانه فکری اختصاص داد تا بلکه راهی برای اصلاح بخشی از وضعیت موجود داده باشد. او گفت اگر حلقه های مطالعاتی و جمع های فکری به طرزی سامان گیرد که هر حلقه با حلقه دیگر حداقل یک عضو مشترک هم داشته باشد بدین صورت می توان حلقه های متصل به هم (نام حلقه های المپیکی بر آن نهاد) را فرض کرد و...
حالا این گزارش، و این سرمایه های بسیار، همچون این جوان، چرا به آینده امیدوار نباشیم؟
خدا بگم چه کار کنه این دوست عزیزم حاج آقای هاشمی را، آنقدر به وبلاگ من ایراد گرفت و آنقدر چشم غره رفت که مگه تو کتاب می نویسی، مگه تو فکر کردی که محیط وبلاگ یک دفترچه یادداشته؟ که از مطالب اخلاقی و از ادب و وفاداری و بخشایش و... می نویسی. اصلا مگر تو کی هستی که از این دست مطالب می نویسی....برو سری به وبلاگ های دیگه بزن تا یه چیزهایی را یاد بگیری. اما من که وقت ندارم، نتوانستم به توصیه های ایشان عمل کنم،اما باید عرض کنم که بی تفاوت هم نبودم.
با این توضیح پست امروز را به عنوان تمرین برای ورود به توصیه های این دوست خوبم می نویسم.البته در باب اخلاق نخبگان
در سایت ها و خبرها آمده است که برای چندمین بار گمانه زنی و رایزنی برای ورود مجدد جناب آقای مهندس میر حسین موسوی آغاز شده. اما من به سهم خود از آنهایی که قصد این رایزنی را دارند می خواهم،خواهش کنم که اگر مطمئن هستید که ایشان همچون بارهای گذشته (به هر دلیلی) وارد این صحنه نخواهند شد لطفا تا شروع نشده، به این حرفها رسما پایان دهید.
ما به اندازه کافی سرمایه های اجتماعی خود را بیهوده مصرف کرده ایم و حتی ناخواسته تخریب شخصیت ایشان را رقم زده ایم. چرا که در دوره قبل که اقبال خوبی هم برای ورود ایشان وجود داشت، ایشان نیامدند. این عدم ورود با این که حق مسلم همه انسانهاست، اما ممکن است در ذهن بخشی از مردم نتیجه بدی را بوجود آورد. اگر کسانی عدم ورود آقای مهندس را تنزه طلبی تلقی کرده باشند در واقع داوری به یک امر غیر اخلاقی کرده اند.
در مورد جناب آقای مهندس موسوی چنین نیست و نباد.
اگر کاری را به صرف دوست داشتن انجام دهی،
خیلی زود از زندگی ای که برای خودت ساخته ای بدت می آید.
"گنسلر"
1- وقتی قصد خرید دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی را داشتیم، طرح توجیهی مصوری را تهیه کردیم که چرا در خرید این مکان ما محق هستیم و آنرا به 2 وزیر و چند صاحب نظر دادیم. که ما میخواهیم پاسدار این قطعه فرهنگی شهرمان که با نام دکتر علی شریعتی پیوند خورده است، باشیم؛
2- سال 81 به هنگام افتتاح این مجتمع که نام مجتمع دکتر علی شریعتی جهاد دانشگاهی مشهد را به خود گرفته بود، از همه استادان ، پیشکسوتان فرهنگی، نخبگان اجتماعی و ... دعوت کردیم و در ویژهنامهای مصاحبهها و نقطه نظرات و امیدواریهای آنان را منعکس کردیم، نیز در سخنان سخنرانان آن مراسم خیلی چیزها شنیدیم و در پایان آن مراسم از تندیسواره شریعتی رونمایی کردیم؛
3- از آن زمان تاکنون خیلی از دانشگاهیان، فرهنگیان، شریعتیدوستان و فرزندان دکتر (احسان و سوسن و سارا و شاید مونا) به این مکان آمده و ضمن تقديرو تشکر ، یاد و خاطرات و نظرات خود را بیان داشتهاند؛
4- حالا حدود چند ماه است که از آن عکس شریعتی برشخورده بر مس (با یک جمله پر معنا: زندگی یعنی نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن) رد چسبهایش باقی مانده و ما نیز هر روز به آنجا میرویم و انگار به دلیل نجابت و سر به زیری اصلا چشممان به آن نیفتاده است و هیچکس هیچ چيز نمیگوید؛
5- نمیدانم آیا دوستان دفتر مرکزی که برای اختتامیه مهر باران آنجا تشریف داشتند این صحنه غربت فرهنگ را دیدهاند یا نه؟!
6- حدود یکسال پیش به آقای دکتر طیبی ریاست محترم جهاد از کم توجهی به اخلاق در جامعه و جهاد جمله اي عرض کردم. منظورم هم اخلاق در خلاء نیست و نبود و منظورم هم فقط اخلاق فردی داشتن نبود، وفای به عهد یکی از معیارهای اساسی در اخلاقی بودن آدمها ذکر شده به نحوی که آنرا شاقول اخلاق مینامند. وفای به آنچه گفتیم و نوشتیم و... نشانگر اخلاقی بودن نهاد ماست.
آری این مکان را برای احیای یک حرکت فرهنگی خریداری کردیم.
خبرگزاري دانشجويان ايران - مشهد
سرويس: اقتصادي
يکي از دشوارترين محيط هاي کاري که هر کارگري مي تواند در طول عمر خود تجربه کند، کوره هاي آجرپزي است. کاري که کودکان، زنان و مردان بالغ را در رديف هم قرار مي دهد. افراد تنومند و مستعد کار در اين فضا، بعد از گذراندن چند سال، تاب و توان کار کردن در اين محيط را ندارند چه برسد به کودکان و زناني که پابه پاي همسران خود به اميد لقمه اي نان کار مي کنند.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ـ منطقه خراسان، صبح زود، زنگ بيدار باش را صداي تق وتوق فرغون ها و قالب هاي آجر، مي زنند و کار شروع مي شود، هر روز روز سختي در پيش است و اين سختي تا پاسي از شب ادامه دارد.
از همان لحظه ورود به يکي از کوره هاي آجر پزي دستي در حومه مشهد واقع در روستاي شترک با صحنه اي مواجه شدم که دل هر بيننده اي را مي لرازند؛ کودکي بود!
کودک 12 ساله اي به نام ايوب با لباس هايي مندرس که تمام حواسم را معطوف خود کرده بود. ايوب يعقوبي يکي از هزاران کارگر کودکي است که روز خود را در اين کارگاه هاي طاقت فرسا به شب مي رساند.
ايوب در حال جابجا کردن آجرهاي ساخته شده توسط مادرش بود. نمي دانم به چه اميدي کار مي کرد ولي کودک با مادرش عاشقانه کار مي کرد.
بارها شنيده بودم که نان کسي آجر شده باشد ولي جايي که رفتم عده اي بودند که از آجر لقمه اي ناني براي خود و خانواده اشان در مي آوردند.
اينجا واقعا آجر بود که نان آور بود.
پاي درددل هاي ايوب کوچک نشستم؛ اهل تايباد هستم. با خانواده ام آمده ام تا با کارکردن بتوانيم خرجي خود را در بياوريم.
از او پرسيدم چرا اينجا را براي کار انتخاب کرده اي؟ گفت: آمده ام تا فقط کار کنم، فقط کار.
به راستي که اسمش برازنده اش بود چرا که صبري را که در وجودش نهفته بود تداعي مي کرد. ايوب ادامه داد: تا کلاس پنجم بيشتر درس نخواندم. من و خانواده هفت نفري ام به اينجا آمده ايم تا کمک کار پدرم باشيم.
دليل ترک تحصيلش را پرسيدم، فقط گفت: مرا از مدرسه بيرون کردند هر چه دليل اين کار را جويا شدم اين کودک با شرمي خاص از دادن جواب طفره مي رفت و جوابي نمي داد، حتما خجالت مي کشيد که چيزي بگويد!
هنگامي که بزرگترين آرزويش را پرسيدم انتظار جواب هايي چون ماشين، پول و حتي ازدواج را داشتم ولي جوابي که ايوب داد بسيار مرا متاثر کرد؛ فقط مي خواهم تا آخر سال کارگر باشم، نتوانستم جلوي بغض خود را بگيرم و پشت به ايوب قدري گريستم.
با خود گفتم؛ براي کودکي مثل ايوب اگر وقتي هم براي بازي باشد، قطعا بازي اجباري با خاک هاست!
فضا آکنده از گرد و غبار و صدا بود. گرماي هوا سختي کار را دو چندان مي کرد، ولي زناني را ديدم که نه به عشق کار بلکه به عشق همسران خود به آنها کمک مي کردند، غرق در کار و بدون اندکي گلايه.
جلو رفتم تا با يکي از آنها در مورد مشکلاتشان گفتوگويي داشته باشم ولي چيزي نمي گفتند؛ جز الحمد الله.
آهای آدم ها عنوان ایمیلی است که دکتر علی عزیز به واسطه خودکشی دانشجویی به دلیل فقر مالی و عصبانیت های ناشی از آن انتخاب کرده بود. و من در پاسخ او نوشتم که: روزی برای خرید میوه (برای روضه مادر خانمم) به چهار راه عامل رفته بودم . به ترازو که رسیدم خانمی قبل از من در حال خرید بود، فروشنده پلاستیک سیب را بر روی ترازوی دیجیتال قرار داد، دیدم آن خانم کمی سرش را جلوتر برد و یواشکی به فروشنده گفت هزار تومان بیشتر نشه. من هم که توجهم جلب شده بود به هنگام پرداخت وجه زیر چشمی نگاه کردم، دیدم آن خانم یک هزار تومانی آماده شده ؟؟ در دستانش را، به صاحب مغازه داد و به سرعت پلاستیک سیب را به زیر چادر گرفت.
اول: اینکه بدلیل اشتغالات راهبردی سه شنبه قبل فراموش کردم پست بذارم(شاید هم به علت پیری). دوم:درحال گوش دادن به بیانات استاد در کلاس اخلاق زیستی بودم که نفهمیدم چی شد که خانم دکتر مقدم پور گفتند ترم قبل این آقا (اشاره به من) مطلب جالبی را درباره مسایل امروزمان گفتند. من هم کمی خودمو جمع و جور کردم و در حالت شرمندگی گفتم نه بابا یه سری مطالب دم دستی بود. ولی خانم دکتر که گویا قصد کرده بود منو به حرف بیاره به دانشجویان گفت اگه موافقید ایشان درباره وبلاگ "شدن" چیزهایی را بگن. دانشجویان هم که کنجکاو شده بودن به من بفرما گفتند.( شاید باورتان نشه واقعا شرمنده شدم و به پای تخته رفتم و به هوش استادم در دل آفرین گفتم که نام وبلاگ چطور در ذهنش باقیمانده بود).
آری مطالبی را که اینک در دیدگاه دسته بندی کردم را عرض کردم که خلاصه آن، این است که هدف زندگی به آرامش رسیدن و به آرامش رساندن است. و اخلاقی شدن معنایی برای بودن.مطالب را که تمام کردم استاد دست زد و دانشجویان هم. و سوالات و چالشها. یکی گفت ولی یه چیزی کم داره اخلاقی شدن کافی نیست. عرض کردم درست است اخلاقی میشیم تا آدم بشیم تا به انسانیت برسیم. دوباره خانم دکتر شروع کرد به دست زدن.
نه به خاطر مطالب، که فکر میکنم چون بیش از اینکه در ایران باشه در خارج بوده انگار براش ....
سال ۸۴ در شهر ژاشوف لهستان نگاهمان به فیلم مستند "مثلث برمودا" بود که سبحان، پسر کوچکم، سوال کرد، رفتن به جزیره برمودا امکان پذیر است؟ و وقتی با جواب مثبت مامانش مواجه شد، گفت: چه خوب و چه هیجانی دارد و بدون وقفه پیشنهاد داد که همه دارائیهایمان را تبدیل به پول کنیم و ۴ نفری برویم آنجا. حتی اگر بلعیده شویم یا ناپدید شویم یا برده شویم به جایی دیگر، هیچ اشکالی بوجود ، نمی آید. چون هر ۴ نفرمان با همیم.
۱. پیر مردی زنده دل و درون گرا که کمتر لب به سخن می گشود. در مواجهات، سلامی میگفت و با کمی خم شدن اظهار محبت میکرد. گه گاهی سرش را کج میکرد و به گوشه ای مینگریست، انگار که در حال تفکر و تامل است، او همچون طبیعت پر سکوت بود.
۲.حدود ده سال پیش دوست عزیزم جناب آقای هادی تقی زاده در آیین بزرگداشت استاد به دوستان فرهنگسرا گفت: کاش او را دوباره به صحنه نمی آوردید چرا که اگر یک بار دیگر او خانه نشین شود، معلوم نیست چه بر سر او بیاید.
۳.او با ظرافت،تدبیر و پایمردی دوستان فرهنگسرای جهاد دانشگاهی مشهد نه تنها خانه نشین نشد که تا واپسین روزهای حیات خویش سر زنده ماند.
۴.نیز با حرکت شایسته اداره فرهنگ و ارشاد در روز وداعش از دیار فانی، با آرام گرفتن در قطعه هنرمندان که با درکذشت او افتتاح شد، نام نیک او جاودانه شد و این نبود مگر مزد نیت و طینت زلال ترمه چی و نبود مگر مزد بی ادعایی و بی تکلفی او در سراسر زندگی اش.
۵.و یادگاری من از آشنایی با آن پیر مرد زنده روح در روز رو نمایی "دیوار بم" یک بوسه بر دستان اوست.
میگویند بخشایش فضیلتی است که دست رد به سینه دق دلی در کردن و میل به انتقام گرفتن، میزند.ما میتوانیم با نیم نگاهی به اعمال خود، و خطا پوشی خداوند به ترجمه بخشایش برسیم.
برادر عزیزم جناب ناصر آقای آملی در جمع خوبانی میگفت: وقتی با یک خطا کار مواجه میشویم میتوانیم به تنبیه او فکر کنیم اما اگر به دلایل خطا کاری اش توجه کنیم نه اینکه از او میگذریم که چه بسا با او همدردی کنیم.
حضرت مسیح (ع) به هنگام بر دار کردنش میگوید: پدر (خدایا) آنها را ببخش، نمیدانند چه میکنند.
مطالب اخلاقی (۲۲)
گفته آمد بخشندگی را فضیلت دهش گویند چرا که بخشندگی مانند عدالت که "دادن مال هر کس به خود او" است، نیست، بلکه "دادن چیزی به اوست که مال او نیست، چیزی که مال شماست، و او آنرا ندارد".
بخشندگی بیشتر ذهنی، بیشتر استثنایی، بیشتر عاطفی، بیشتر خودجوش است. بخشندگی بخاطر این فضیلتی بزرگ و به خاطر این فضیلتی در خور تحسین و تمجید است چون میزان آن در هر یک از ما بسیار ضعیف است و چطور میتوانیم از پس تشکر از بخشنده ترین برآییم او که با گشاده دستی بی حد و حصر و با بزرگواری منحصر بفرد هر آنچه که داریم ، او داده است و چه خوب هم داده است.
اما آیا اینکه ما چقدر دست و دل بخشندگی داریم خود سوال دیگری است؟
تا یادم نرفته عرض کنم که در سال جدید فقط شنبه ها و سه شنبه ها مزاحم بازدید کنندگان خواهم شد.
مطالب اخلاقی (۲۱)
باری . به گمانم بعد از ظهری از بعد از ظهر های زمستان ۸۶ بود که پیچ رادیو را باز کرده و میشنیدم پاسخ های شنوندگان و نظرات دریافتی مردم را.
دسته ای میگفتند: بخشش داشتن یعنی که تو از دیگران در گذری و دیگری میگفت اگر جوان ما خطایی کرد باید از او با کرامت بگذریم و یکی حدیث در این ارتباط میخواند و....
دسته ای دیگر میگفتند:بخشش داشتن یعنی که تو به نیاز نیازمندان رسیدگی کنی، به در و همسایه ات برسی،قرض بدهی، بلا عوض بدهی و....
من هم که شنونده آن عصر بودم دقیقا نفهمیدم که مجری محترم چه پرسیده بود که جوابها دو جور بودند و اضافه کنم که جناب مجری نیز تلویحا با هر دو دسته ی جوابها همراهی میکرد. نمیدانم ،که نمیخواست دل مردم را بشکند یا خودش هم توجه نداشت. چرا که دسته ای از پاسخ ها به سوال از "بخشایش" میخورد و آن دسته دیگر از جوابها و نظرات به "بخشندگی".
آری این دو فضیلت جداگانه اند. بخشایش را فضیلت دست شستن از نفرت و کینه گویند و بخشندگی را فضیلت دهش. انشاءالله دو پست بعدی را به این دو فضیلت اختصاص خواهم داد.
سه سریال نوروزی هر یک به جنبه ای از مسایل جامعه پرداختند.
"نشانی" که تلاش کرد تا صفا و صمیمیت، مهربانی و مهمان نوازی را گنج ایرانیان نشان دهد.
سریال بشدت سیاسی "مرد هزار چهره" پیامش را به وضوح به مخاطبانش ارسال کرد.
اما سریال "پیامک از دیار باقی" مورد نظر این پست است ومربوط به موضوعات این وبلاگ، که طبیعتا بدلیل برخورداری از جنبه های متنوع، نقد و برسی کارشناسانه خود را میطلبد، که از عهده اینجانب خارج است.
اما آنجایی، از این سریال نیز، به این وبلاگ مربوط است که در ۳،۲ فراز آن ، وقتی فرزندان، همسر اول، جمعیت طلبکار و... می شنیدند که آقا منصور زن دوم اختیار کرده و تا می خواست کار به سرزنش و تقبیح بکشد، یک جمله کوتاه گفته میشد و همه را به سکوت وا میداشت. " خلاف شرع که نکرده".
آری تلویزیون خواسته یا ناخواسته جسورانه به وادی واقعیت های تقابل شرع و اخلاق پا گذاشته ،یعنی که شاید گرفتن زن دوم خلاف شرع نباشد اما گویا در خلاف اخلاق بودنش نمیتوان تردید کرد.
زندگی(۹)
پسر خوب دارای ویژگیهایی است همچون: فراگیری آداب و رسوم اجتماعی، تلاش برای اتصاف به معقول و منطقی بودن و در بزرگسالی اش، یاری رسان والدین بودن. علاوه بر اینها.
پسران خوب و دختران خوب در مراحل کودکی و نوجوانی میکوشند تا خوب درس بخوانند، در مرحله جوانی ضمن ادامه تحصیل، مواظبت میکنند تا نه مرزهای اجتماعی را بر خود ببندند و نه بی گدار از مرزهای اخلاقی گذر کنند و آخرین مقام پسران و دختران خوب این است که بدنبال همتای فرهنگی (به معنای عام آن) خود باشند. و این مهم با امتزاج عقل و احساس شدنی است.
سال با نشاطی را برای همه شما آرزومندم. قرار بعدی ما پس از تعطیلات نوروزی انشاالله.