با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (5)

همانطور که عرض شد کتاب نسخه‌ی مکتب رواقیون را برای ما انسانهای 2016ای مناسب میداند. رواقیون که هم عصر کلبیون بودند(فرقه‌ای با فلسفه‌ای خاص در زندگی در یونان و روم باستان). آنان زندگی خوب را در ریاضت‌کشی افراطی دنبال میکردند بنابراین خود را محروم می‌کردند از هر چی مظاهر زندگی خوب و  طبیعی بشمار می‌رفت.در خیابانها زندگی میکردند، روی زمین می‌خوابیدند و تنها دارایی‌شان لباسی بود که بر تن داشتند. گویند بدلیل زندگی‌ «سگ‌واره» به آنها کلبیون می‌گفتند. اینان می‌گویند: آدمهای بد از هوای نفس خویش چنان فرمان می‌برند که خدمتکاری از اربابش. و این یعنی که اختیاری بر امیالشان ندارند.

اما رواقیون و مشهورترین چهره رواقی «زنون» که خود ابتدا پیرو کلبیون بودند کم کم از آنها فاصله گرفته و تفاوت خود را به علاقمندی همزمان به فلسفه عملی و فلسفه نظری در زندگی اعلام کردند. این نگاه خیلی زود مورد استقبال شهروندان قرار گرفت. رواقیون به دنبال نحوه‌ی زیستنی بودند که هر چند ساده و بی‌برگ و بار است اما راحتی انسانها را هم در نظر می‌گیرد. استدلال رواقیون برای کنار گذاشتن اندیشه‌ی ریاضت‌کشی این بود که اگر آنها هم مثل کلبیون از «چیزهای خوب» اجتناب کنند عملاً نشان می‌دهند که این چیزها خوبند. رواقیون  از هر «چیز خوبی» که زندگی سر راهشان قرار می‌داد بهره می‌بردند اما همیشه هم آماده بودند که در صورت لزوم دست از این چیزها بشویند.

فلسفه زنون عناصر اخلاقی، فیزیکی و منطقی داشت. آنان اول منطق می‌خواندند بعد فیزیک و دست آخر اخلاق. توجه رواقیون به منطق از این عقیده ناشی می‌شد که عقلانیت وجه ممیزه‌ی انسان از سایر حیوانات است و هر چه نباشد، منطق علم بررسی شیوه‌های درست استدلال است.

فیزیک رواقی ضمن پرداختن و تبیین پدیده‌های طبیعی و جهان پیرامونی به قلمرو دیگری که امروز آن را الهیات می‌نامیم می‌پرداختند مثل: وجود و سرشت خدایان، اینکه چرا خدایان جهان و ساکنان آن را خلق کرده‌اند، نقش خدایان در نتایج اتفقات و امور عالم چیست؟ و اینکه نحوه‌ی درست رابطه انسان با خدایان چگونه است؟

اخلاق سومین و مهمترین جزء فلسفه رواقی بود البته نه به معنای اخلاق امروزی که علم بررسی خوب و بد اخلاقی را متکفل است. اخلاق رواقی اخلاق سعادت‌گرایانه نامیده می‌شد و از دو لغت یونانی «eu» به معنای «خوب» و «daimon» به معنای «روح» تشکیل شده است. دغدغه‌ی محوری این اخلاق بایدها یا نحوه‌ی بودنی است که برای انسانها زندگی خوب و شکوفا  را به ارمغان می‌آورد. رواقیون در پاسخ به سوال کسی که بخواهد یک زندگی خوب داشته باشد می‌گویند باید فضیلمند باشی. و اما فضیلت را چه می‌دانستند؟ فضیلت در مکتب رواقی بستگی به این دارد که اعمالش منطبق وظیفه‌ای که نوع انسان برایش خلق شده است باشد. دقیقاً همانطور که یک چکش خوب و بدردخور چکشی است که از عهده انجام کاری که برای آن درست شده برمی‌آید. در این صورت فضیلتمندانه زیستن یعنی زیستن به همان نحوی که برایش ساخته شده‌ایم. اکنون سوال این است که انسان از دیدگاه رواقی برای چه کاری ساخته شده است؟ سوال کلیدی که بماند برای قسمت بعد ... انشاالله......

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ دی۱۳۹۴ساعت 11:20 توسط مهدی شریفی |

قانون دارما می گوید برای به انجام رساندن هدفی، در قالب جسمانی متجلی شده‌ایم. بر طبق این قانون صاحب استعدادی بی‌همتاییم و به شیوه‌ای بی‌همتا آن را بیان و عیان می‌کنیم. کاری هست که بهتر از هر کس دیگر در این جهان می‌توانیم آن را به انجام برسانیم. 

بیان استعدادهایمان برای برآوردن نیازها، ثروت بیکران و فراوانی نامحدود می‌آفریند اگر می‌توانستید از همان اوان کودکی این اندیشه را به فرزندانمان بیاموزیم تاثیرش را در زندگی آنها می‌دیدید. اگر بگوییم خودشان آن دلیل را دریابند آنوقت بی همتایی، بروز و ظهور خواهد کرد.

من خود او چهارسالگی به فرزندانم گفتم: «هرگز از شما نمی‌خواهم که نگران معاش خود باشید. اگر وقتی بزرگ شدید، نتوانید از عهده مخارج زندگی‌تان برآیید خودم شما را تامین خواهم کرد. همچنین نمی‌خواهم که توجهتان به موفقیت در تحصیل معطوف کنید. نمی‌خواهم در مدرسه بهترین نمره‌ها را بگیرید و به بهترین دانشکده‌ها بروید. آنچه واقعاً از شما می‌خواهم این است که مدام از خود بپرسید چگونه می‌توانید به بشریت خدمت کنید و از خود بپرسید که چه استعدادهای یکتایی دارید زیرا استعداد بی‌همتایی دارید که هیچ کس دیگر ندارد.

ثمره این نوع مواجهه، این شد که به بهترین مدرسه‌ها رفتند و بهترین نمره‌ها را گرفتند و حتی در دانشکده نیز بی‌نظیر بودند و از نظر مالی نیز خودکفا هستند، چون توجه آنها به این معطوف است که به  اینجا آمده‌اند تا چه چیز را پیشکش کنند. پس این است که قانون «دارما».

قانون دارما را می‌توان در سه جز زیر خلاصه کرد:

1. ضمیر راستین خویش را کشف کردن

2. نمایان ساختن استعدادهای یکتایی خود و باور به اینکه کاری هست و شیوه یکتایی که شما بهتر از هر کس دیگر در کل این سیاره، قادر به انجام دادن آن هستید.

3. خدمت به بشریت و سوال همه روزه از خودمان که چگونه می‌توانیم به دیگران کمک کنیم.

سپس فهرستی از پاسخ‌ها تهیه کنیم و از خودبپرسیم که اگر هیچ نگرانی درباره پول نداشتم و اگر همه وقت و پول جهان از آنِ من بود، چه می‌کردم؟ اگر به همان کاری می‌پرداختید که هم اکنون می‌کنید، به دارمای خود سرگرمید.

+ نوشته شده در شنبه ۵ دی۱۳۹۴ساعت 10:23 توسط مهدی شریفی |

با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (4)

آیا دین از چه باید کرد در زندگی بحث نمی‌کند و اگر آری چه تفاوتی با فلسفه دارد؟ به سراغ دین رفتن چه تفاوتی با به سراغ فلسفه رفتن دارد؟ اگر از یک کشیش بخواهیم بگوید که آدم خوب و بد کیست و برای خوب بودن و بد بودن چه باید کرد؟ لابد پاسخ این است: دزدی نکن، دروغ نگو، سقط جنین نادرست است و یا ممکن است بگوید: به انسان‌های دیگر خدمت کن، عبادت کن و مقداری از اموالت را در راه خدا مصرف کن. این حرف‌ها یعنی که راه کمال اخلاقی و راه بهشت را نشان دادن. اما اینکه چه چیزی در زندگی ارزش دنبال کردن دارد را به عهده خود افراد می‌گذارد.

از منظر دین اگر فرد دینداری برای خرید خانه‌ای بزرگ و ماشینی گران‌قیمت شب و روز کار کند تا آنجا که حکمی از احکام دین را زیر پا نگذاشته هیچ ایرادی به کارش نیست و یا برعکس کلبه‌ای محقر را برای خانه‌ای بزرگ ترجیح دهد یا دوچرخه‌ای را به ماشین گران‌قیمت، هیچ خطایی مرتکب نشده است.

ادیان اگر هم به این موضوع بپردازند که چه چیزهایی در زندگی ارزش دنبال کردن دارند یا ندارند و توصیه‌هایی هم در این باره مطرح کنند، معمولاً این توصیه‌ها را چنان محتاطانه مطرح می‌کنند که مومنان آنها را در حکم سلسله‌ای از پیشنهادات و امور مستحب تلقی می‌کنند و نه «دستوراتی» درباره چگونه زیستن. و به همین دلیل هم معمولاً این توصیه‌ها را نادیده می‌گیرند...

آری خیلی خیلی کمند مذاهب و فرقه‌هایی که پیروانش را ملزم به پذیرش فلسفه‌ی خاصی در زندگی. مومنان تا زمانی که به کسی آسیب نرساندند و یا با کرده‌هایشان خشم خدا را بر نینگیزاند، آزادند هر طور که می‌خواهند زندگی کنند..... (بر عکس زندگی فیلسوفانه که زندگیِ با دلیل است)

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ آذر۱۳۹۴ساعت 20:6 توسط مهدی شریفی |

با هم کتاب بخوانیم (1)

فلسفه‌ای برای زندگی(3)

تفکر فلسفی در قرن ششم پیش از میلاد جهش بزرگی را از سر گذراند. در این روزگار افراد زیر مشغول فلسفه‌ورزی بودند:

آناکسیماندروس (547-641ق.م)، طالس (546-636ق.م) و هراکلیتوس (479-551ق.م) در یونان

فیثاغورس (500-570ق.م) در ایتالیا

بودا (483-563ق.م) در هند

کنفوسیوس (479-551ق.م) در چین

و این سیر در ادامه به سقراط (399-469ق.م) رسید.

سقراط زندگی فوق‌العاده داشت. و مرگش نیز خاص بود. او که یکی از اتهاماتش منحرف کردن جوانان آتن بود با رای شورای قاضیان به نوشیدن جام شوکران محکوم شد. او که می‌توانست با گریختن از زندان و یا طلب تلویحی بخشش خود را از مرگ رهایی دهد اما اصول فلسفی‌اش اجازه چنین کاری را به او نمی‌داد. آب باریکه فلسفه، پس از مرگ سقراط به رودی خروشان بدل شد. افلاطون فقط یکی از شاگردانش بود.

اما چگونه این چنین شد؟ ... بزرگترین دلیل آن این بود که سقراط برخلاف اسلافش، کانون توجهش را از سمتِ سرشت جهان و طبیعت، به وضعیت و احوال انسان و کند و کاو روح آدمی معطوف کرد. او نخستین کسی بود که فلسفه را از آسمان به زمین کشید، به شهرهای آدمیان و به درون خانه‌هایشان برد و فلسفه را به پرسش از زندگی، اخلاقیات و امور خیر و شر واداشت. در این دوران در یونان و روم میزان موفقیت حکومت‌ها و حاکمان، بسته به قدرت مجاب کردن مردمانشان بود. بنابراین در یونان باستان اصل شد انسان و کاربرد فلسفه و اخلاق در زندگی او. ... ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آذر۱۳۹۴ساعت 10:12 توسط مهدی شریفی |

این قانون می‌گوید: برای حصول هر چیز در عالم مادی، باید از دلبستگی خود به آن دست بکشیم. البته این بدان معنا نیست که از قصد و آرزوهایمان دست برداریم بلکه از دلبستگی به ثمرات آن باید دست بکشیم. دلبستگی مبتنی بر ترس و عدم امنیت است و عدم امنیت مبتنی بر عدم شناخت ضمیر راستین خود است.

اتومبیل، خانه، پول، لباس و ... همه از مظاهر موقتی‌اند، می‌آیند و می‌روند. دویدن از پی مظاهر اضطراب می‌آفریند و این احساس را در وجودتان ایجاد می‌کند که دروناً خالی و تهی هستید، زیرا ضمیر راستین خود را با مظاهر آن معاوضه می‌کنید.

مردم مدام امنیت می‌جویند و بسیاری آنرا در فلان رقم میلیون پول داشتن در بانک می‌‌دانند، در حالیکه توجه ندارند که این نوع جویندگان همه عمر خود را از پی آن(امنیت) می‌دوند، بی‌آنکه هرگز آنرا بیابند. دلبستگی ما را در قصدمان در زمینه ذهنی خشکی، قفل می‌کند و خلاقیت و خودانگیختگی را که جزء لاینفک این حیطه است را از ما می‌گیرد.

+ نوشته شده در شنبه ۱۴ آذر۱۳۹۴ساعت 6:50 توسط مهدی شریفی |

چند وقتی است که ناخواسته افتادم به مطالعه کتب نیمه ضاله!!

هفته پیش تهران بودم و عادت کتاب خواندنِ در قطار، مرا به کتابفروشی‌های روبروی دانشگاه تهران کشاند. پشت ویترینی را نظاره می‌کردم که کتاب هوش عاطفی به چشمم خورد. به داخل کتابفروشی رفتم، تورقی نمودم، اما آنرا با کتاب هوش هیجانی که قبلا خوانده بودم همداستان دیدم. به سراغ دیگر کتابها رفتم. عنوان کتاب «چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند[1]» نظرم را جلب کرد. و باز به رسم معهود چند صفحه‌ای را پیش از خرید خواندم: ... نقطه ضعف و پاشنۀ آشیل روان بشر که اغلب نیمۀ تاریک خوانده می‌شود، سرچشمه هر کار خودویرانگرانه‌ای‌ست. نیمۀ تاریک که زاده خجالت و ترس و انکار است، نیت‌های خوب ما را به گمراهی کشانده  و ما را به کارهای تصور نشدنی و باورنکردنی در جهت خود ویرانگری و تباهی می‌کشاند. خجالت و انکار بنابر یک دلیل ساده، نیمۀ تاریک ما را تقویت می‌کنند. ... و چون کاستی‌های خود را به رسمیت نمی‌شناسیم، هنگام رویارویی با وسوسه‌هایی که در برابر آنها نمی‌دانیم چه باید بکنیم، درخواست کمک نمی‌کنیم.....


[1] .  این کتاب نوشته دبی فورد است کسی که به گزارش سایت «پرسمان دانشجو» خودش چندین و چند سال درگیر کارهایی بوده است که در این کتاب نامش را خودویرانگری گذاشته است. به گزارش این سایت او انواع و اقسام کارهای نبایسته را شخصاً تجربه کرده است.  

و جالب این که حتی خود دبی فورد در مقدمه کتاب می‌نویسد: من پس از دست و پنجه نرم کردن با تاریکی‌ها و گرایش‌های خودویرانگرانه، به درک کمال مطلق و بیهودگی مطلقِ تجربه بشری رسیده‌ام....

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ آبان۱۳۹۴ساعت 9:27 توسط مهدی شریفی |

«قصد» قدرت راستین پس از آرزوست و «آرزو» یک پیش فرض «توجه» را با خود دارد.

«توجه» به هر چیزی و هر امری نیرو بخش می‌شود.

اگر قصدها بر آمده از آرزو باشد و آرزو بدون دلبستگی به نتیجه باشد عالی‌ترین حالتی است که ممکن است بوجود آید.

«قصد» معطوف به «آینده» است در حالیکه «توجه» مربوط به زمان «حال» است. قبلاً  گفته شد که نباید حال را به خاطر آینده به هم زد.

یادمان باشد که «گذشته» یادآوری و خاطره است و «آینده» امید و انتظار است و «اکنون» هوشیاری است.

بیایید بیاموزیم که قدرت قصد را در اختیار گیریم و تا هر آنچه را که خواهانیم بیافرینیم.

البته ما می‌توانیم از طریق تلاش و کوشش به نتایجی که به دنبالش هستم برسیم اما به چه بهایی؟ اگر بهای آن تنش و فشار و حمله قلبی و کاهش مصونیت جسمی است، آیا می‌ارزد؟ که به هر بهایی به تلاش و کوششی برای بدست آوردن نتیجه مبادرت ورزیم؟

پس بهتر است قانون قصد و آرزو را با تهیه فهرستی از آرزوها آغاز کنیم و البته توان رهاسازی آنها را داشته و همزمان به مشیت الهی معتقد باشیم و باز هم توامان هوشیاری از لحظه حال را تمرین کنیم.

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ آبان۱۳۹۴ساعت 15:40 توسط مهدی شریفی |

در این قانون با وام گرفتن از طبیعت، ما را به کمترین تلاش فرامی‌خواند و می‌گوید: باید که مثل طبیعت فطری خودمان باشیم. مثل طبیعت فطری ماهی که بدون کوشش برای شنا کردن، فقط شنا می‌کند، مثل گلها که بدون تلاش برای شکفتن فقط می‌شکفند و مثل پرنده که نمی‌کوشد پرواز کند و فقط پرواز می‌کند. و این کمترین تلاش برای انسان زمانی روی می‌دهد که انگیزه اعمال عشق باشد.

قانون کمترین تلاش سه جزء دارد:

اول پذیرش است. پذیرش مردم، اوضاع و شرایط و موقعیت‌ها و رویدادها به همان صورتی که پیش می‌آیند نه آنگونه که آرزو می‌کردید.

دومین جزء این قانون، مسئولیت‌پذیری است. و این یعنی ملامت نکردن هیچ‌کس و هیچ‌چیز، بلکه توجه به این مهم که همه مشکلات بذر مجالی است برای متحول کردن آن وضعیت، به چیزی بهتر.

و بالاخره جز سوم جزء عدم تدافع است. عدم تدافع هم یعنی دست کشیدن از نقطه نظراتمان. یعنی وقت خود را هدر ندادن برای دفاع از دیدگاه‌های خود. یعنی بی‌خودی مقاومت نکردن و اصرار نورزیدن بر نظرات خویش. یعنی به مشاجره نکشاندن خود. یعنی وقت نگذاشتن برای ترغیب یا مجاب کردن پذیرش دیدگاهایمان به دیگری.[1]


[1] . سومین جزء این قانون را نمی‌فهمم، خدا کند توصیه به سیب زمینی بی‌رگ بودن نباشد، به معنای دست کشیدن از حرف‌های درستمان نباشد، به معنای تسلیم شدن در برابر دیدگاه‌های بی‌مبنای دیگران نباشد، به نظر این حقیر فقط بایسته است که در برابر دیدگاه‌های افراد معقولتر مقاومت نکنیم و آنها را بپذیریم. آری اصرار ورزیدن به حرف‌ها و نظرات حتی درستمان و به زور قبولاندن به دیگرانی که دارای دیدگاهی متفاوت از مایند صحیح نیست.

+ نوشته شده در شنبه ۹ آبان۱۳۹۴ساعت 23:17 توسط مهدی شریفی |

سومین قانون معنوی موفقیت، قانونی است بنام «کارما». کارما هم عمل است و هم نتیجه آن عمل. هم علت است و هم معلول. به زبان ما ایرانی‌ها «هرچه بکاری همان را درو می‌کنی». بر این اساس مفهوم ضمنی کارما انتخاب آگاهانه است.

خواه به مذاقمان خوش بیاید و خواه نه، هر آنچه که در زندگی امروزمان پیش می‌آید، نتیجه انتخاب‌هایی است که در گذشته به آن دست زده‌ایم. پس بایسته است که هوشیارانه آگاه باشیم که انتخاب‌های امروز ما فردایمان را می‌سازد. اگر بطور منظم به این امر بپردازیم از قانون کارما بطور کامل استفاده کرده‌ایم.

اکنون سوال این است که در مورد کارهای گذشته و تاثیرات(بویژه تاثیرات منفی) آن چه باید کرد؟ نویسنده در پاسخ، سه راه کار زیر را توصیه کرده است:

1.     غرامت‌ها و دیون کارمایی گذشته خود را پرداخت کنیم. اگر به کسی رنجی و دردی وارد کردیم، بکوشیم که آن را جبران کنیم.

2.     تبدیل و تحول «کارمای» خود به تجربه‌ای خوشایندتر. یعنی در عین حالی که در حال پرداخت غرامت(عمل به بند اول) هستم با خود بیندیشم که از این تجربه چه می‌توانم بیاموزم. مثلاً اگر به هنگام ورزش پایم بشکند باید تامل کنم که پیام آن چیست؟ باید این تجربه را با نوشتن متنی یا مقاله‌ای برای اطرافیانم یا جامعه‌ام سودمند سازم. یا شاید با توصیه به استفاده از کفشهای مناسب از گرفتار شدن دیگران به همچون مسئله‌ای جلوگیری کنم.

3.     سومین راه کنار آمدن با کارمای گذشته‌مان، فرارفتن از آنهاست. کاری نسبتاً سخت اما انجام شدنی از طریق تمرین مراقبه.

نتیجه‌گیری و خلاصه این قانون را می‌توان چنین بازتاب داد: انتخاب‌های خود را هر چه می‌توانم آگاهانه‌تر کنم و در هنگام انتخاب از خود بپرسم عواقب این انتخاب چیست؟ و برای خود و دیگرانی که تحت تاثیر این انتخاب قرار می‌گیرند توفیق و شادمانی به همراه دارد یا شکست یا ناشادمانی.

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ مهر۱۳۹۴ساعت 22:17 توسط مهدی شریفی |

نویسنده[1] میگوید: تمرین قانون بخشایش بسیار ساده است: اگر شادی می‌خواهید، به دیگران شادی بدهید. اگر توجه و قدردانی می‌خواهید، بیاموزید که توجه و قدردانی نشان بدهید. اگر وفور مادی میخواهید، به دیگران کمک کنید تا از نظر مادی غنی شوند.

آری کاربرد قانون بخشایش 3 بندی است:

1. به هر جا که می‌روم و با هر کس که روبرو می‌شوم، هدیه‌ای به او بدهم ولو که تحسینی باشد یا دعایی یا شاخه گلی.

2. سپاسگزار باشم بخاطر همه هدایایی که دریافت می‌کنم، نور آفتابی یا آواز پرنده‌ای و ...

3. با خود عهد بندم که با داد و ستد، گرانقدرترین هدایای زندگی، ثروت را در زندگیم در جریان نگاه دارم.

به طور کلی نویسنده معتقد است قدرتمندترین شکل بخشایش، غیر مادی است. موهبتهای ابراز علاقه، توجه، تحسین، یک دعای ساده از گرانقدرترین هدایایی‌اند که می‌توانید بدهید و بهایی نیز بابت آنها نمی‌پردازید.


[1] . عروس گُلم می‌گفت: می‌گویند نویسنده کتاب «هفت قانون معنوی موفقیت» یکی از تبلیغ کنندگان عرفان‌های کاذب است.

+ نوشته شده در جمعه ۱۷ مهر۱۳۹۴ساعت 22:30 توسط مهدی شریفی |

این قانون مبتنی است بر «آگاهی مطلق» که جوهر معنوی ماست زیرا که آگاهی مطلق می تواند توانایی مطلق را به ارمغان آورد این قانون می گوید هرچه ضمیر خودمان و هر چه طبیعت راستین خودمان را بیشتر بشناسیم و تجربه کنیم، تواناتر می شویم. تجربه ضمیر یعنی رجوع به روح و جان خود، نه رجوع به موضوعات.

اوضاع، شرایط، موقعیت‌ها، افراد و اشیاء همه موضوعاتی بیرون از ضمیر است. در رجوع به موضوعات، همواره جویای تایید دیگرانیم. قدرت مبتنی بر رجوع به موضوعات، قدرت کاذب است. صاحب عنوان شدن، رئیس جمهور و ثروتمند شدن و... همه تا زمانی دوام می‌یابد که این موضوعات وجود دارند، در حالی قدرت مبتنی بر ضمیر پایدار است زیرا مبتنی بر وقوف و آگاهی به درون خود است.

نویسنده، در این قانون و شیوه دستیابی به آن 3 کار را توصیه می‌کند: 1. تمرین روزانه سکوت 2. مراقبه 3. عدم داوری

در تمرین سکوت باید متناوباً از تماشای تلویزیون و گوش دادن به رادیو، خواندن کتاب و ... خودداری کرد. هر چند این کار در روزهای اول سخت و حتی ممکن است موجب آشفتگی ما شود اما تمرین و تکرار آن ما را به تجربه قانون توانایی مطلق می‌رساند.

پس از سکوت، روزی 2 نیم ساعت صبح و شب مراقبه، ما را با ارزیابی اعمالمان تواناتر می‌کند.

و تمرین عدم داوری کار را در نیل به توانایی مطلق تمام می‌کند به این نحو که وقتی خود را از داوری که همراه است با ارزیابی مدام امور، طبقه‌بندی، برچسب زدن و تجزیه و تحلیل، فارغ کنید از تلاطم درونتان که به دلیل داوری مدام بوجود آمده است خلاص می‌شوید.

نویسنده در این مرحله توصیه می‌کند به محض آغاز این کار می‌توانید جزء دیگری را نیز به آن بیفزاید و آن چیزی نیست الا ارتباط گرفتن روزانه با طبیعت، گوش سپردن به نوای آب، بوییدن عطر گل و تماشای غروب آفتاب و...

+ نوشته شده در شنبه ۴ مهر۱۳۹۴ساعت 20:53 توسط مهدی شریفی |

سه شنبه گذشته کتاب اسلام فیلسوفان را به قصد هدیه دادن به ستاره‌ی خانمان از انتشارات امام خریداری کردم. از نبود این روزهای او که درگیر خانه و کاشانه است حسن(سوء) استفاده کردم و کتاب را خواندم. در شرح حال فارابی دعای فارابی[1] را نقل کرده بود. فرصت را مغتنم شمردم تا آن را ثبت و به شما تقدیم کنم. جالب آنکه به دلیل طولانی بودن متن دعا در وسطای تایپِ آن، رفتم برای جستجو در گوگل اما متاسفانه یا خوشبختانه متن کاملی که من تقدیم میدارم را نیافتم.

خدایا! ای واجب‌الوجود و ای علت همه علتها و ای قدیم لایزال من از تو درخواست می‌کنم که مرا از لغزشها مصون داری و امید و آرزویم را کرداری قرار دهی که خوشنودییت را به همراه داشته باشد.

بارخدایا! به من همه کارهای پسندیده را  ارزانی کن و در کارهایم نیک فرجامی را روزیم گردان. ای خدای مغرب‌ها و مشرق‌ها مرا به خواسته‌ها و اهدافم برسان.

ای پروردگار! ستارگان هفتگانه‌ای که از هستی برجهیدند، چونان برون جستن از رگ، و آنها فاعل‌های مشیت الهی‌اند که فضایلشان همه جوهر را پرکرده است، من در حالی صبح را می‌آغازم که امید به خیر تو دارم، و به کیوان و عطارد و مشتری تردید دارم.  

خدایا! مرا جامه درخشش و زیبایی و کرامت‌های پیامبران و خوشبختی توانگران و دانش‌های حکیمان و فروتنی پرهیزکاران بپوشان.

خدایا! مرا از دنیای نگون‌بختی برهان و مرا از اخوان صفا و یاران وفا و ساکنان آسمان همراه با صدیقان و شهیدان قرار ده.

تو خدایی، معبودی که هیچ معبودی جز تو نیست و تو علت اشیا و نور زمین و آسمانی.

ای صاحب جلال! مرا فیضی از عقل فعّال ببخش، و نفسم را به نورهای حکمت خالص گردان، و در دلم شکر نعمتی را که به من ارزانی داشتی بیفکن، و حق را به من حق بنمایان، و پیروی از آن را به من الهام کن و باطل را به من باطل بنمایان و مرا از باورمندی بدان و گوش سپردن به آن باز دار.

خدایا! نفس مرا از سرشت هیولی پاک گردان که تو همانا علت نخستینی، ای علت همه اشیا و آن که اشیا از فیض جاریش پدید آمدند.

 ای پروردگار طبقات آسمانها و ای پروردگار مرکزی در میانه آسمان‌ها از خاک و دریاها، من تو را در حالی می‌خوانم که گنهکارم و به تو پناه می‌آورم پس خطای گناهکار و مقصر را ببخش.

ای پروردگار کل! به فیضی از جانب خود عنصر کامل مرا از تیرگی طبیعت و عناصر، پاک گردان.

خدایا! ای پروردگار اشخاص عِلوی و اجرام فلکی و جان‌های سماوی بربنده‌ات شهوتِ بشری و دوستی شهوت‌ها و دنیای پست چیره شده است، پس عصمت خویش را برای من سپری در برابر آمیختگی و تقوایت را دژی در برابر کوتاهی و تفریط قرار ده که تو بر همه چیز احاطه داری.

خدایا! مرا از اسارت طبیعت‌های چهارگانه بیرون آر  و به بهشت پهناور و جوار بلند مرتبه‌ات منتقل کن.

خدایا! بسندگی را سبب قطع پیوندهای ناپسند میان من و جسم‌های خاکی  و اندوه‌های هستی قرا ده، و حکمت را سبب یگانگی جان من با عوالم الهی و جان‌های سماوی گردان.

خدایا! به روح القدس شریف نفسم را پاک گردان، و به حکمت بالغه بر عقل و حسّم تاثیرگذار، و فرشتگان را به جای عالم طبیعت همدمم گردان.

خدایا! هدایت را به من الهام کن و ایمانم را با پرهیزگاری استوار، و در نفسم دوستی دنیا را ناپسند گردان.

خدایا! ذات مرا برای چیرگی بر شهوات‌های فانی نیرومند کن، و نفسم را به منازل نفس‌های جاودان برسان، و آن را از جمله جواهر شریف گردان‌قیمت در بهشت برین گردان.

پاک و منزهی تو ای خدای، پیش از موجوداتی که به زبان حال و مقال ناطق‌اند، تو همانا با حکمت خود به همه چیز آنچه را سزاوارش است عطا می کنی و وجود را درقیاس با عدمش از روی نعمت و رحمت برای آن قرار می‌دهی. پس ذات‌های آن‌ها و عرض‌ها سزاوار نعمت‌های تو و شکرگذار فضایل دهش‌های تواَند. هیچ چیز نیست جز آن که با سپاسش پاک می‌داردش، لیک پاکداشت‌شان را شما درنیابید.

پاکا خداوندی که والاتری و همانا تو خدای یگانه و یکتا و بی‌نیازی که نزاده است و نزادندش، و کس او را همتا نیست.

بارخدایا! نفسم دربندی از بندهای عناصر چهارگانه گرفتار و زندانی است و درندگانی از خواسته‌های نفسانی را واگذارم تا آن را بدرند.

خدایا! نفسم را به عصمت بربخشای و به رحمت بر او مهربانی ورز که این‌گونه بخشش و مهربانی ورزیدن تو را سزوارتر است، و با بزرگواری و گذشت سرشار خویش با او رفتار کن که این گونه رفتار از تو نیکوتر و پسندیده‌تر است.

خدایا! بر نفس من با توبه‌ای که آن را به سوی عالم سماوی‌اش باز گرداند منّت‌گذار، و در بازگرداندنش به مقام قدسی‌اش شتاب ورز، و خورشیدی از عقل فعّال بر تاریکی‌های آن بتابان، و از آن تاریکی‌های نادانی و گمراهی را دور ساز، و آنچه را در قوای آن بالقوّه نهفته است، بالفعل گردان، و آن را از تاریکی‌های نادانی به سوی نور حکمت و روشنایی عقل رهنمون باش.

خدای، کارساز کسانی است که گرویده‌اند، از تاریکی‌ها به روشنی‌شان برد.

خدایا! به نفس من صورت‌های نهان‌های شایسته را در رویایش بنمان، و خواب‌های پریشان را به رویای خوبی‌ها و مژده راستین در خواب‌ها بدل  گردان، و آن را از پلیدی‌هایی که از محسوسات و اوهام خویش اثر پذیرفته، پاکش گردان، و تیرگی طبیعت را از آن دور ساز، و آن‌را در عالم نفوس در جایگاهی والا فرود آر، که خدای، همان کسی است که مرا هدایت کرد و کفایت کرد و پناهم داد.


4. عیون الانباء فی طبقات الاطبّاء، جلد 3، ص 224،  برگرفته از: کتاب اسلام فیلسوفان، نوشته منجی السود، ترجمه محمد باهر، نشر نگاه معاصر، تهران، 1394

  # اين پست را دو هفته پيش گذاشتم که برای بار دوم بلاگفا خراب و مطالب اين پستم پريد.

+ نوشته شده در شنبه ۴ مهر۱۳۹۴ساعت 17:42 توسط مهدی شریفی |

خیلی‌ از بزرگان عالم سیاست و اجتماع حرف از اخلاق می‌زنند. اما من با کمی حساسیت و دقت و پیگیری متوجه ‌شده‌ام که جناب سید حسن آقای خمینی بیش از دیگران مردان عالم سیاست و اجتماع به این موضوع می‌پردازند. باری پیگیری‌هایم مرا به اینجا رسانده است که قضاوت کنم. قضاوتی از جنس این که بگویم اخلاق و ضعف‌های اخلاقی موجود در جامعه و حتی وجودش در نزد برخی بزرگان عرصه تعلیم و تعلم به دغدغه‌ی ایشان بدل شده است. تا جایی که در یک کلام جناب ایشان را یک دغدغه‌مند اخلاق جامعه بنامم.

مطالب زیر را از سایت «انتخاب» خوانده و به شما تقدیم می‌کنم: 

سید حسن آقای خمینی در جمع مربیان سازمان دانش آموزی جمهوری اسلامی ایران در حسینه جماران، با اشاره به تعبیر امام خمینی مبنی بر اینکه «رفتار استاد درس است و نه گفتار استاد»، اظهار می‌دارد: در مقوله تعلیم و تربیت، تعلیم تابعی از سخن است که استاد مطلبی را می گویید شاگرد هم می‌شنود؛ اما تربیت بیش از آنکه وابسته به حرف زدن باشد وابسته به عمل کردن است و معلم خوب آن مربی است که ذاتا آدم خوبی است نه آنکه خوب حرف می‌زند.

ایشان میافزاید: انسان گاهی اوقات نزد کسانی می رود که خیلی هم با سواد هستند اما وقتی از نزد آنها بیرون می‌آیید می‌بینید که نه تنها دل‌تان باز نشده و نشاط به جان‌تان رسوب نکرده بلکه دل‌تان گرفته و تاریک شده است، اما از سوی دیگر نزد انسان‌هایی می‌روید که حرف مهمی نمی‌زنند، ولی وقتی از نزد او بیرون می‌آیید احساس آرامش جان و روح می‌کنید. این احساس تابعی از وجود آن فرد است؛ اگر او آدم خوبی باشد جان انسان خوب، روح او آرام و قلبش مطمئن می‌شود. وی با بیان اینکه معلم تربیتی خودش باید آدم خوبی باشد، تصریح کرد: اگر معلم تربیتی خوب باشد شاگردان او نیز آدم‌های خوبی می‌شوند زیرا شاگرد از روح، قلب و جان معلم و نه از صحبت او الگوپذیری می‌کند.

سید حسن آقای خمینی سپس به مربیان توصیه می‌کند: سعی کنید در مجموعه امور پرورشی بیش از آنکه از خوبی بگویید، خوب باشید؛ زیرا یک معلم خوب حتما شاگردان او به سمت خوبی می‌روند ولو با آنها فوتبال بازی کند یا شوخی کند؛ او حتی اگر با شاگردانش از معارف دینی سخن صریحی نگوید خودش حجت موجهی است، اما هرکس دلش مشکل دارد هرچه بیشتر بگوید شاید کمتر اثر کند. اگر کسی که وجودش آمیخته از کینه، حقد، حسد، غیبت، تهمت و مشکلات این چنینی باشد، بگوید «خوب باش!» سخن او نه تنها در جامعه اثر نمی کند، بلکه افراد را به مسیر غیر خوب و ناسالم می اندازد، اما اگر خود فرد خوب بود با یک صحبت ساده مخاطب در حوزه مغناطیس او خوب می‌شود. لذا در متون مختلف مذهبی ما به مجالست با خوبان تکیه شده است زیرا ناخودآگاه در ما اثر می گذارد.

«گلی‌ خوش‌بوی‌ در حمام‌ روزی/رسید از دست‌ محبوبی‌ به‌ دستم‌/بدو گفتم‌ که‌ مشکی‌ یا عبیری/‌که‌ از بوی‌ دل‌آویز تو مستم‌/بگفتا من‌ گِلی‌ ناچیز بودم/‌ولیکن‌ مدتی‌ با گُل‌ نشستم‌/کمال‌ هم‌نشین‌ در من‌ اثر کرد/وگرنه‌ من‌ همان‌ خاکم‌ که‌ هستم .»

+ نوشته شده در شنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۴ساعت 13:38 توسط مهدی شریفی |

 در واپسین روزهای ماه مبارک رمضان ترجمه و تفسیر چند آیه را تقدیم  دوستان و علاقه مندان وبلاگم میکنم. 

آیه 62 سوره بقره: «هر مسلمان و یهود و نصارا و ستاره‌پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند البته از خدا پاداش نیک یابد و هیچگاه(در دنیا و عقبی) بیمناک و اندوهگین نخواهد بود.»

سخن در این آیه این است که رستگاری در پرتوی سه گوهر است: الهی قمشه‌ای در تفسیر این آیه سه گوهر رستگاری برای پیروان همه ادیان را، در گوهر ‌»ایمان به خدا» و دوم‌ «ایمان به جاودانگی روح و نشئه آخرت و روز پاداش و جزا» و نهایتاً گوهر سوم را در «انجام کار نیکو و خیر و خوبی» می‌داند. او در تفسیر خود از «کار نیک» گفته‌ است: روشن است که کار خوب و صالح در این آیه به سنت‌ها و آیین‌های مذهبی هیچ دین خاص مربوط نمی‌شود «زیرا اگر واجبات ظاهری هر دینی را جزو عمل صالح تلقی کنیم، چون ادیانِ مختلف در این واجبات متفاوتند، هیچ یک نمی‌توانند کار صالح به جای آورند از این رو عمل صالح همان کاری است که مورد ستایش همه انسان‌هاست و همه از یکدیگر انتظار دارند که آن کارها را بجای آورند و مهمترین این کارها صداقت و راستی و عدالت و وفای به عهد و خدمت به خلق و عدل و احسان و انصاف و خلق‌خوش و سخاوت است.»

در تفسیر نمونه آمده است که این آیه (و آیه 69 سوره مائده و آیه 17 سوره حج با تفاوتی اندک که دارای مضمون مشترک است،) می‌رساند که گروه یهود و نصارا به خود می‌بالیدند که دینشان از دین دیگران بهتر است. نیز احساس می‌شود در این تفاخر جمعی از مسلمانان شریک بوده‌اند و هر کدام دین خویش را برتر می‌دانستند. آیه مورد بحث به این حقیقت ناظر است که ایمان ظاهری از مسلمانان و همچنان از یهود و نصارا و مانند آنها بی‌ارزش است. تنها «ایمان واقعی و خالص به خداوند» و «(ایمان به) روز واپسین» که با «عمل و کار نیک» توأم باشد ارزشمند است، و تنها در این صورت است که پاداش آن را خواهند دید.

آیه 111 سوره بقره: «و یهود گفتند هرگز بهشت نرود جز طایفه یهود، و نصارا گفتند جز طایفه نصارا، (کسی به بهشت نرود) بگو ای پیغمبر که این شما را بس آرزویی است بگو بر این دعوی برهان آورید اگر راست می‌گویید»

آیه 112 سوره بقره: «آری، هر کس یک دل و یک جهت روی در خدا کند و به نیکی و احسان پردازد بی‌گمان پاداش او نزد پروردگارش محفوظ خواهد بود و هرگز چنین مردمی را هیچ خوف و حزن و اندوهی نخواهد بود.»

در تفسیر دو آیه فوق تفسیر نمونه آورده است: قرآن در این آیات انگشت روی یکی از ادعاهای نابجای یهود و مسیحیان می‌گذارد که مدعی‌اند: تنها آنها هستند که به بهشت داخل می‌شوند و اصلاً بهشت مخصوص آنها آفریده شده است. قرآن هر دو ادعا را رد کرده و از مدعیان دلیل خواهی می‌کند و دست آخر به یک قانون کلی اشاره می‌کند که: بهشت و دوزخ بر اساس معینی استوار شده، بهشت برای «خداپرستان» و «نیکوکاران» است و دوزخ برای بدسیرتان و گنهکاران، هرکس، از هر طائفه و نژاد می‌خواهد باشد. قرآن می‌گوید: بهشت و زندگی در آن مشروط به دو شرط می‌باشد: مرحله اول «تسلیم محض در برابر حق» و در مرحله دوم «عمل نیک». و به قول الهی قمشه‌ای برای رفتن به بهشت باید سنخیت با بهشت پیدا کرد.

آیه 85 سوره آل عمران: «پس هر آن کس غیر از اسلام دینی طلب کند هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در قیامت از زیانکاران خواهد بود.» در تفسیر این آیه الهی قمشه‌ای می‌گوید: در اینجا خداوند دین مقبول و مرضی خود را در سراسر هستی با کلمه اسلام به جهانیان اعلام می‌کند. مقصود از اسلام در این مقام همان تسلیم شدن به فرمان خداست. که هم از طریق انبیا (پیامبر درون) و هم از طریق فطرت (پیامبر درون) به همه آدمیان ابلاغ شده است.

الهی قمشه‌ای ادامه می‌دهد: بدین نگاه همه ادیان دین اسلام خواهند بود و پیروانشان را می‌توان مسلمان خواند. مسیحی مسلمان کسی است که به ارکان دیانت خود که هماهنگ با فطرت اوست تسلیم شده است و همچنین یهودی مسلمان و زرتشتی مسلمان خواهیم داشت.

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ تیر۱۳۹۴ساعت 18:40 توسط مهدی شریفی |

گویند ارتباطات ما با دیگران بر اساس الگوی ارتباطی‌ای که انتخاب می‌کنیم سامان می‌پذیرد.
گویند الگوی ارتباطی، سبک و مدلی است که در کنش‌ها و واکنش‌های خود با دیگران بدان عمل می‌کنیم.
گویند چهار سبک مدیریتی یا الگوی رفتاری وجود دارد که در هر یک، نوع ارتباطات آن با دیگری متفاوت است. شما کدام را تجربه کرده‌اید؟ شما کدام را می‌پسندید؟

1. الگوی رفتاری قاطعیت: که در آن برقراری ارتباط صادقانه، صریح(مستقیم و روشن)، توأم با احترام متقابل و اصیل و خودمختاری متقابل(برد-برد)است.

2. الگوی رفتاری پرخاشگری: که در آن برقراری ارتباط صادقانه، نیمه صریح(مستقیم و مبهم)، بدون احترام متقابل و کنترل فرد مقابل(برد-باخت) است.

3. الگوی رفتاری سلطه‌گری: که در آن برقراری ارتباط غیرصادقانه، غیرصریح(غیرمستقیم و مبهم)، توأم با احترام ظاهری و کنترل فرد مقابل(برد-باخت) است.

4. الگوی رفتاری سلطه‌پذیری: که در آن برقراری ارتباط غیرصادقانه، غیرصریح(غیرمستقیم و مبهم)، توأم با احترام(گاهی ظاهری و گاهی اصیل) به فرد مقابل و خودمختاری فرد مقابل(باخت-برد) است.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 22:55 توسط مهدی شریفی |

جناب آقای دکتر ط، میگویند اگر مردم جامعه ای به لکنت زبان افتند بدانید که آن جامعه اسلامی نیست!
جناب آقای دکتر ش، می پرسم اگر جمعیتی هویتشان در حال استحاله شدن باشد، در حال مسخ شدن باشد، چه باید گفت؟ و چه باید کرد؟
جناب آقای دکتر ب، به کجا چنین شتابان!؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۲ساعت 6:1 توسط مهدی شریفی |

از جایی برایتان مینویسم که نمی‌دانم چرا از روز اولی که با این خانه آشنا شدم یک حس متفاوتی داشتم. زیرزمینی که همیشه برایم با معنویت همراه بوده است. بگذرم از اینکه نمی‌دانم چرا به بزرگ این خانه ارادت داشته و دارم. شاید بخاطر خلوصی است  که در ایشان یافتم و شخصیتی  که ناخودآگاه احترام آدمی را برمی‌انگیزاند.
صبح روز عاشورا به مجلسی روضه‌ای پا گذاشتم که قدمتش بیش از یک قرن است. حاج علی آقای یگانه یکی از فرزندان مرحوم حاج محمد حسن یگانه است که روضه‌اش در ادامه مجلسی است که عمویش 115 سال پیش در خانه پدری‌اش راه انداخته بود. روضه‌ای که آیت‌الله سیستانی در دوره کودکی‌اش همراه با پدرش یکی از شرکت کنندگان آن بوده است. در یکی از سفرهای حاج علی آقا به نجف و دیدار  با ایشان اولین سوال از آن روضه است. که آیا هنوز ادامه دارد؟ ....  بگذرم

منبری روز عاشورا سیدی نورانی و موقر 70 ساله ای بود، با صدایی دلنشین. ایشان برادر حاج آقای موسوی‌نژاد است  صاحب مدرسه موسوی‌نژاد که اکثر طلبه‌های خوب مشهد از کریدور آنجا عبور کردند.
وی از چند فضیلت سخن به میان آورد. از زهد و ورع، از یقین و رضا. سخنران قصد داشت تا بمناسبت روز عاشورا بحث را به رضای خدا بکشاند.
منبری محترم گفت زهد کنارگیری از دنیا نیست بلکه به معنی این است که، داشتن و نداشتن مال و منال دنیا و رسیدن و نرسیدن به پست و مقام دنیوی برایت یکسان باشد. نه از داشتنش به ذوق افتی و نه از نداشتنش جزع و فزع کنی.
حجت‌الاسلام موسوی‌نژاد در ادامه درباره ورع گفت: ورع آن است که بتوانی بدون کناره‌گیری از دنیا و با ورود حتی به مجلس گناه خود را نگه‌داری. وی گفت ورعی که با کناره‌گیری باشد ورع ضعیفان است و سپس از یقین و مراتب آن علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین گفت و در آخر از رضا و مقام رضا گفت و گفت مقام رضا بمثابه آن است که خوردن یک قاشق عسل یا یک قاشق داروی تلخ برایت یکسان باشد. کسی به مقام رضا رسیده که هر یک از آنها را که لازم آید با رضایت‌مندی انجام دهد....

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان۱۳۹۲ساعت 6:56 توسط مهدی شریفی |

سلام سال نو مبارک.

۱. دوستان جوانم لابد یادشان است که چند سال پیش از این، مبتنی بر یک نگاه و اعتقاد به یک آسیب اجتماعی، ایجاد یک هسته مطالعاتی پیرامون دو مفهوم «مدارا و مدنیت» را طرح کردم. پیشنهاد دادم تا جوانانی بیایند و آستین همت بالا زنند و با ایجاد یک هسته و گفتگو و مطالعه و ترویج و تمرین، نیمچه متخصصینی و نیم الگویی شوند در حوزه «مدارا و مدنیت». اما نشد و نمی دانم چرا؟

۲. در ششمین روز سالجاری کتابی را در انتشارات امام یافتم به نام «درفضیلت مدنیت». در مقدمه آن آمده است:در عرصه سیاست و اجتماع همواره منافع و مصالح گوناگون، متفاوت، و گاه متضادی وجود دارد که، چه بسا، در تعارض و ستیز با هم قرار می گیرند. و ممکن نیست که تمایز و انفکاک، اختلاف و تضاد و بنابراین تعارض و ستیز وجود نداشته باشد و مسئله مدنیت، در اساس، عبارت است از جستجوی پاسخی مسالمت جویانه و روادارانه برای این ویژگی اجتناب ناپذیر حوزه سیاست و اجتماع....

۳. نویسنده کتاب البته پیش از این می گوید که نباید مفهوم مدارا و مدنیت را به رفتار و گفتار توام با احترام و نزاکت با دیگران خلاصه کرد و نباید این مفهوم را صرفاْ، مفهومی اخلاقی دانست و آنرا با کردارهای اخلاقی سنجید.

۴. البته جای طرح این نکته، خالی از لطف نیست که بگوییم: اگر حتی از مطالعه و تمرین پیرامون مفهوم مدارا و مدنیت اگر همین حداقل ها هم حاصل آید برای برخی از ما مردمان که در پله اول گیر کرده ایم، کم نتیجه ای، نیست. اینطور نیست؟      

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۲ساعت 12:47 توسط مهدی شریفی |

هفته گذشته بمناسبت آمدن معاونان فرهنگی به مشهد دو صفحه مطلب با عنوان نسبت فرهنگ و اخلاق نوشتم و دادم آقای فریبرزی تا تقدیم دوستان قدیم و جدیدم کند. در این نوشته تعریف فرهنگ را بازگو کردم تا که گفته باشم منظورم از فرهنگ، فرهنگ ذهنی است یعنی آنچه از افكار، انديشه‌ها و عقايد، دين، علوم، ارزش‌ها، فلسفه، حقوق، ادبيات و  آداب و رسوم اجتماعي که هويت يك ملت را می‌سازد. و بعد تعریف اخلاق را آوردم و باز منظور خود را از اخلاق، اخلاق عملی بیان کردم که بایدها و نبایدها را می‌سازند. و در پایان نسبت میان این دو را چنین گفتم:
عرصه اخلاق از بایدها و نبایدها بحث می‌کند، و عرصه فرهنگ از هست‌ها و است‌ها می‌گوید. هنجارها، باورها، ارزش‌ها، نقش‌ها و ... مفاهیمی هستند که در مسیر تحلیل فرهنگ بکار می‌روند. مثلاً هنجارهای یک جامعه را توصیف می‌کنیم. یعنی می‌گوییم این هنجار است و آن ناهنجاری است. و در پایان نوشتم که سوال از درستی یک هنجار یا آداب و رسوم یا حتی باورهای یک جامعه ما را به نسبت اخلاق و فرهنگ می‌رساند. و به عنوان نتیجه بحث آوردم: ممیزی باورها، اعمال و هنجارها و هر آنچه در حوزه فرهنگ ذهنی مطرح است با اخلاق است یعنی حکم اخلاق نسبت به فرهنگ، حکم ممیزی را دارد که فرهنگ، با آن سنجیده می‌شود. یعنی اگر بخواهیم بدانیم که فرهنگ در کشوری، در میان قشری یا سازمانی خوب است یا بد، درست است یا نادرست، باید آن را با متر اخلاق آن هم اخلاق فلسفی سنجید.

+ نوشته شده در جمعه ۴ اسفند۱۳۹۱ساعت 21:4 توسط مهدی شریفی |

شفقنا اخیراً به نقل ار سایت معنویت و عقلانیت سخنرانی استاد مصطفی ملکیان را با عنوان «تلقی اخلاقی و معنوی از عاشورا» را بازتاب داده( که من خلاصه آنرا تقدیم می‌کنم) و آورده است: ملكیان در ابتدا به دو مشكل كه سخن گفتن از واقعه كربلا و بُعد اخلاقی اصلاح‌گری امام حسین را سخت می‌كند اشاره كرد و گفت: نخست آنكه بیشتر آنچه ما درباره واقعه كربلا شنیده‌ایم چیزهایی است كه اتفاق نیفتاده و كسی كه بخواهد در این باب سخن بگوید باید اهتمام اولش نفی این شنیده‌ها باشد. دوم آنكه در طول تاریخ تشیع و بخصوص در چهارصد سال اخیر آنقدر سوءاستفاده از نام حسین بن علی صورت گرفته كه همیشه گوینده‌ای كه بخواهد در این باره سخن بگوید موانع عاطفی زیادی بین خود و مخاطبان خود می‌بیند، و این موانع عاطفی پس از انقلاب نیز بیشتر شده است.

وی درباره‌ بعد اخلاقی- معنوی عاشورا گفت: به لحاظ اخلاقی حسین‌بن علی را می‌توانیم كسی بدانیم كه قدیس و قهرمان است. مراد از قدیس و قرمان معنایی است كه فیلسوفان اخلاق به كار برده‌اند. به لحاظ اخلاقی وقتی فردی قدیس به‌شمار می‌آید كه محبت نتواند مانع راه وی شود، و وقتی قهرمان شمرده می‌شود كه مخافت(ترس) نتواند مانع راه وی‌گردد. استاد این معنای را معنای اول قدیس و قهرمان می‌داند. اما قدیس و قهرمان در معنای دوم  آن است كه نه‌تنها بخاطر محبت از وظیفه اخلاقی خود نمی‌گذرد، بلكه اندك‌اندك شعله محبت‌ها را در خود خاموش می‌كند و مانع تداوم فعالیت آن حس درونی می‌شود، با یك كنترل و عزم درونی كاری می‌كند كه این حس را آرام آرام از بین ببرد تا مانع اخلاقی زیستن او نشود. همینطور قهرمان اخلاقی كم‌كم با ورزه‌ها و ریاضت‌های درونی، ترس را در درون خود از بین می‌برد. وی سپس به معنای سوم قهرمان و قدیس اخلاقی اشاره كرد: در معنای سوم قدیس اخلاقی كسی است كه افزون و اضافه بر  وظیفه اخلاقی‌اش عمل می‌كند و محبت‌ها نمی‌توانند او را به جایی برسانند كه فقط به وظیفه‌اش عمل كند. به عنوان مثال اگر در میدان جنگ گروهی ببینند كه نارنجكی در حال انفجار است و همه در خطر هستند و كسی به رغم خطری كه نارنجك دارد خود را روی آن پرت كند تا سایرین از خطر مصون بمانند، این فرد فوق وظیفه انجام داده است. این كار به این دلیل فوق وظیفه است كه ما دیگران را به دلیل اینكه این كار را انجام ندادند و خود را روی نارنجك پرت نكردند توبیخ نمی‌كنیم. معنایی که از معنای اول و دوم آن ارزشمندتر است. یعنی فوق وظیفه انجام دادن اصلاً قابل مقایسه با انجام وظیفه نیست. ملكیان افزود: علی‌رغم اینكه بسیاری از آنچه درباره واقعه كربلا نقل كرده‌اند رخ نداده است، اما بر اساس همان مقدار هم كه از درستی آن اطمینان داریم، می‌شود گفت حسین‌بن علی هم قدیس و هم قهرمان اخلاقی است.

استاد ملكیان در پایان گفت: كسانی كه بخواهند چنین وضعی داشته باشند، نه با عقلانیت، كه با معنویت به اینجا می‌رسند. این امر دو بُعد دارد: اول اینكه آدم باور كند نظام جهان نظامی اخلاقی است؛ یعنی هستی چنان است كه در این نظام هر عملی از من صادر شود بسته به اینكه درست یا نادرست باشد، هستی این درست یا نادرست بودن را درك می‌كند و نسبت به آن واكنش نشان می‌دهد. دوم اینكه باور داشته باشیم همه ما با اینكه به نظر جدا از هم می‌آییم، یك موجودیم و بنابراین هر نیكی و بدی كه بكنیم، در حق خودمان كرده‌ایم.

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آذر۱۳۹۱ساعت 7:40 توسط مهدی شریفی |

متن زیر خلاصه‌ای است از یک سخنرانی از استاد ملکیان که در باب نیک‌خواهی و شفقت‌ورزی انجام پذیرفته است. شاید این بهترین هدیه‌ای است که می‌توانستم در این ماه خدا تقدیم خوانندگان وبلاگم کنم.

در این سخنرانی استاد ملکیان 5 شرط شفقت‌ورزی را تبیین کرده‌اند. ایشان در یک مقدمه کوتاه گفته‌اند: اگر فرض را بر این بگیریم که نیک خواهی به معنای دوست داشتن انسانهای دیگر است، حالا میشود گفت برای اینکه این نیک‌خواهی مراحلش پشت سر گذاشته شود، لااقل پنج تا مقدمه را باید پشت سر بگذارم.

 

شرط اول این است که من باید خودم را دوست داشته باشم. اصلا منطق ندارد، هنگامیکه کسی خودش را دوست ندارد ولی دیگران را دوست بدارد. اینکه از سلامت روان برخوردار باشیم برای اینکه خودم را دوست بدارم، کار دیگری هم باید بکنم و آن اینکه از اخلاقی زیستن هم برخوردار باشم. اگر دروغ گو باشم، اگر متکبر باشم، اگر بی صداقت و اهل تزویر و ریا و فریب کار باشم، اگر اهل انصاف نباشم، دیگر خودم را دوست نخواهم داشت. آدم وقتی که این کارها را بکند و این ویژگیها را داشته باشد، از خودش کمابیش بیزار می شود و از خودش نفرت پیدا می کند. کسانی خودشان را دوست دارند که اولا از سلامت روانی برخوردارند و ثانیا کما بیش از کمال اخلاقی هم برخوردارند. آن وقت، وقتی خودشان را دوست بدارند، آهسته آهسته می توانند دیگرانی را که غیر خودشان هستند را هم دوست بدارند.

 اما نکته دوم: اینکه بفهمم دیگران هم مثل خود من هستند. از چه لحاظ مثل من هستند. از لحاظ همه تنگناهای وجودی مثل من هستند. از لحاظ همه ناداریها، ناتوانیها و نادانیها مثل من هستند.ما فقط وقتی می توانیم دیگران را دوست بداریم، که فکر نکنیم دیگران تافته جدا بافته‌ای هستند از من یا من تافته جدا بافته ای هستم از دیگران. فهم این معنا که همه چیزهایی که دیگران را در تنگنا می گذارد، همان چیزهایی است که من را در تنگنا می گذارد. همه چیزهایی که دیگران را درد و رنج می دهد، همان چیزهایی است که به من درد و رنج می دهد. همه چیزهایی که به دیگران لذت می دهد، همان چیزهایی است که به من لذت می دهد. در واقع فهم اینکه ما همه سر و ته یک قماشیم، همه از یک نسیج، از یک بافت، از یک پارچه درست شده ایم، تار و پود مرا با همان درست کرده اند که تار و پود شما را درست کرده اند. اگر این را بفهمیم شفقتمان به حال انسانها بیشتر می شود.

نکته سوم: نیز این است که ما به میزان اینکه قدرت تخیلمان را افزایش می دهیم، می توانیم دیگران را دوست بداریم. چرا؟ چون قدرت تخیل است که می تواند فاصله ام را با شما کم کند. من الان در یک جایی هستم که احساس امنیت می کنم. فقط قدرت تخیل است که می تواند من را به جایی ببرد که افرادی در آنجا هستند که احساس امنیت نمی کنند. من الان وضع مالی خوبی دارم. فقط قدرت تخیل است که می تواند مرا در پوست کسانی ببرد که وضع مالیشان خوب نیست.

چرا وقتی ما می خواهیم جلب نظر مردم را بکنیم، برای کمک به یک موسسه خیریه، فیلم نشان می دهیم. چون خود فرد نمی تواند خودش را جای فقیر بگذارد. آنوقت زندگی فقیر را روی پرده سینما نشان می دهیم تا اگر خودش و قدرت تخیلش نمی‌تواند اینکار را بکند، لااقل جلوی چشمش زندگی یک فقیر را ببیند. کاش این قدرت تخیل آنقدر افزایش پیدا می‌کرد که دیگر نیازی نبود که ما فیلم ببینیم تا از طریق فیلم بفهمیم که فقیر و مستمند چه می کشد. زن بی پناه چه می کشد. کسی که در خیابان می خوابد چه می کشد. ولی بهرحال تا زمانیکه این قدرت تخیل به اندازه کافی و وافی وسعت پیدا نکرده چاره ای نیست جز اینکه ما از هنر فیلم استفاده کنیم.

 نکته چهارم: ما تا دنیای خودمان را نشناسیم، نمی توانیم شفقت داشته باشیم.هر چه آدم از واقعیات دنیایی که در آن زندگی می کند، بی خبرتر باشد، حتی زمانیکه قصد شفقت دارد، نمی تواند شفقت بورزد. چون نمی داند نیاز چیست؟ و چقدر است و چقدر شدت دارد. اینکه چه نیازهایی انسانها دارند و چقدر نیاز دارند و این نیاز چقدر شدید یا خفیف است. چقدر مبرم است. چقدر فوری و فوتی و اورژانسی است یا غیر فوری است، این فقط به شناخت جهان مربوط است. کسانیکه دنیا را نمی شناسند، نمی فهمند که جوانها چه نیازهایی دارند.

نکته پنجم: خیلی اوقات هست که من شفقت می ورزم، اما راه شفقت ورزی را نمی دانم. برای این که شفقت بورزیم، باید روان آدمیان دریافت کننده شفقت را بسنجیم و بشناسیم و بدانیم که وقتی به کسی کمک می کنیم، مطمئن باشیم به طرزی این کمک کردن صورت بگیرد که هیچ ضربه ای به شخص دریافت کننده کمک نزند. اگر شما بگونه ای به من کمک کنید که در این کمک عزت نفس من خدشه دار شود، سیلی بخورد. در این صورت یک کمکی به من کرده اید ولی مرا از خودم گرفته اید. دیگر من پیش خودم آبرو ندارم. هر وقت به خودم نگاه می کنم، می بینم من کسی هستم که به خاطر یک کمک مالی، در واقع آبرویم از بین رفته است. حیثیت اجتماعی و آن شانی که داشتم از بین رفته است.برای این که ما با کمک کردن به دیگران به آنان ضربه نزنیم، باید روانشناسان قابلی باشیم. نه روانشناس آکادمیک. بلکه روان را از طریق تجارب محسوس و ملموس با آدمیان باید بشناسیم. بفهمیم که با پیر چگونه باید رفتار کرد با جوان چگونه. با زن چگونه رفتار باید کرد با مرد چگونه. با خویشاوند چگونه رفتار باید کرد با بیگانه چگونه. با کسی که عزتی داشته و الان ذلیل شده چگونه باید رفتار کرد و با کسی که ذلیل بوده و الان عزیز شده چگونه. اینها یک روان شناسی کاملا عملی می طلبد و ما اگر نداشته باشیم، نمی توانیم شفقت بورزیم. 

+ نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر۱۳۹۱ساعت 21:35 توسط مهدی شریفی |

امروز بهانه‌ای پیدا کردم تا یک مطلب فلسفه اخلاقی را مطرح کنم.

در سایت آفتاب خواندم که علی‌اکبر جوانفکر گفت وگویی با روزنامه شرق انجام داده است. و در بخشی از این گفت وگو اینطور گفته است: که  برای آقای احمدی نژاد منافع کشور و مصالح انقلاب اولویت اول دارد و بدیهی است که رییس‌جمهور کشوری مانند ایران نباید قابل پیش‌بینی باشد. اگر دشمنان بتوانند رفتار و مواضع او را پیش‌بینی کنند، دچار خسران خواهیم شد زیرا آنها پیشاپیش خواهند توانست واکنش‌های خود را متناسب با رفتار و مواضع پیش‌بینی‌شده رییس‌جمهور ایران هماهنگ کنند.
در عین حال آقای احمدی‌نژاد در اموری که به مردم مربوط می‌شود بسیار ساده، صمیمی و صادق است. او رییس‌جمهوری است که از موضع خاکساری و دست‌بوسی مردم با آنها تعامل می‌کند و این رفتار برآمده از رهنمودهای اسلام عزیز است.

بدون داوری نسبت به بحث مطرح شده فوق، مطلبی را در باب پیش‌بینی‌پذیری به عنوان  شرط اخلاقی زیستن تقدیم دوستان می‌کنم.

ببینید اگر آدمها، افراد و سازمانها را پیش‌بینی‌پذیر ندانند چه اتفاقی می‌افتد. معمولاً اعتماد به عنوان یک اصل اخلاقی خود میوه پیش‌بینی‌پذیری است. یعنی وقتی ما کسی را پیش‌بینی‌پذیر بدانیم به او اعتماد می‌کنیم.  به عنوان مثال چرا مردم حاضرند پول‌های خود را بجای جاسازی در بالش زیر سرشان در بانک بگذارند چون بانک را پیش‌بینی‌پذیر می‌دانند و الا هیچ کس حاضر نبود پولهای خود را به بانک بگذارد. این اعتماد به بانک حاصل پیش‌بینی‌پذیری است. و البته پیش‌بینی‌پذیری خود میوه داشتن مسئولیت اخلاقی است. پس اخلاق حکم می‌کند تا ما آدم‌ها پیش‌بینی‌پذیر باشیم و پیش‌بینی‌پذیری ثمره‌اش اعتماد است.

حال ببینیم که اگر اعتماد نباشد چه می‌شود. اگر اعتماد میان مردمان نباشد هیچ سنگی روی سنگ بند نمی‌آورد. هیچ اصلی در جهان پایدار نخواهد بود. و بالاتر از آن به قول استاد ملکیان اگر اعتماد  نیود ما چگونه به حرف‌ها و توصیه‌های پیامبر یا پیامبران ایمان می‌آوریم. بر این اساس ایمان ما به پیامبر و فرمایشات ایشان به این خاطر است که به ایشان اعتماد کرده‌ایم. که اگر اعتماد نداشتیم اصلاً حرف شنوی خود به خود منتفی است.

+ نوشته شده در شنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۱ساعت 12:27 توسط مهدی شریفی |

گزیده صحبتهای سید حسن آقای خمینی (برگرفته از سایت آفتاب): توفیق یک حادثه(انقلاب اسلامی) این است که ببینیم چقدر به هدف نهایی خود نزدیک شده‌ است و برای اینکه ببینیم انقلاب چقدر به هدف غایی خود نزدیک شده، باید ببینیم روح اخلاق چه مقدار در جامعه ‌تحقق پیدا کرده است

او در ادامه گفته: علت مادی انقلاب اسلامی ایران مردم، علت فاعلی انقلاب نیز امام (ره) و علت غایی انقلاب ... اجرای تعالیم اسلام بود. 
و بعد تاکید کرده:  هدف انقلاب هرچه هم بلند باشد، به بلندی هدف بعثت پیامبر اسلام نمی‌رسد. پیامبر می‌فرمایند من مبعوث شدم که مکارم اخلاق را در جامعه تمام کنم که این روح دین است و آنچه ‌غایت انقلاب اسلامی ماست، این است که همه ما افراد جامعه و خانواده‌هایمان بهتر شوند.

بی‌ادبی یک جامعه را دچار بن‌بست کرده و از ریشه می‌خشکاند و کینه ‌به‌وجود می‌آورد. وقتی ما با هم مشکل داریم، چرا باید به یکدیگر پرخاش کنیم. کینه ریشه محبت و مودت را خشک می‌کند و در این صورت آن جامعه وحدت خود را از دست داده و پس از آن اقتدار ملی‌ خود را از دست می‌دهد که در آن زمان درها بر روی بیگانگان باز شده است و بیگانگان از دل‌های ما وارد می‌شوند. 

باید جلوی هر کسی که در هر جایی بی‌ادبی می‌کند، بایستیم. کسانی که بی‌ادبی را ترویج می‌کنند، دانسته یا ندانسته در کشور را به روی دشمن باز می‌کنند. 

+ نوشته شده در شنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۰ساعت 10:56 توسط مهدی شریفی |

جناب حسن آقا شما را دوست داریم و عرض می‌کنم که بدانید هنوز این حرفها خریدار دارد. گلی به جمال شما که در این فضای آلوده به برتری‌طلبی‌های بی‌ثمر همه و هر کسی به نام مقدسات خودساخته، حرفی دیگر می‌زنید و از بایسته‌ها  و شایسته‌های جهان شمول می‌گویید. سخنانتان را به خوانندگان وبلاگم هدیه می‌کنم.

«تابناک» نوشته بود: در مراسم ویژه تجدید بیعت وزیر و معاونان وزارت امور خارجه و همچنین، سفرا و رؤسای نمایندگی‌های جمهوری اسلامی با آرمان‌های امام خمینی، حجت‌الاسلام و المسلمین سیدحسن خمینی به تبیین مبسوط دیدگاه‌های خود درباره نسبت انقلاب اسلامی و بیداری معنوی در جهان معاصر پرداخت و اظهار داشت:
پیام تاریخی انقلاب امام، بیداری اخلاق اسلامی در جهان بی‌اخلاق کنونی است. امروز باید همه هشیار باشیم و در بزنگاه زندگانی انقلاب با ارایه اندیشه ضد افراطی اهل بیت، پیام انقلاب تاریخی امام را یاداور شویم.
سیدحسن خمینی تأکید کرد: اگر جهان اسلام، بخواهد این راه را ادامه دهد، باید در هر شرایطی از طالبانیسم مبرا باشد. باید دقت کنیم که روح بیداری اسلامی و روح دین، چیزی جز اخلاق نیست. همه دین به این است که انسان‌ها اخلاقی‌تر شوند. پیامبر می‌گوید؛ انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق. فلسفه وجودی بعثت و اساس تدین، اخلاق است.

یادگار امام اظهار داشت: شاکله بیداری، دین و شالوده آن اخلاق است. اخلاق همان چیزی است که دنیا به شدت از نبود آن، لطمه دیده و واقعیت این است که دنیا، از حیث اخلاق، فرو کاسته و همه جوامع کنونی از نظر اخلاقی، عقب‌گرد دارند. جهان تشنه معارف اهل بیت است، چرا که جهان به تمام معنا، نیازمند خوبی و درستی است و این از راه پیامبر و آل ایشان به دست می‌آید. سیدحسن خمینی در پایان گفت: ماهیت بیداری اسلامی، بیداری اخلاقی است. اگر این بیداری اخلاقی به ظاهرِ سلفی‌گری خود غلبه کند، باقی می‌ماند. اگر بتوانیم به دنیا ثابت کنیم که اخلاق‌مدار هستیم، دنیا حرف‌های ما را گوش می‌کند. چشم جهانی به آرمان ملت ایران است که عبارت است از معنویت همراه با پیشرفت.

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ دی۱۳۹۰ساعت 8:23 توسط مهدی شریفی |

این شعر مولانا را تقدیم می کنم به همسرم که این روزها از درد کتف و شانه رنج می برد و به همه آنانی که از دردهای جسمی رنجورند!

بیانِ الله گفتنِ نیازمند عین لبیک گفتن حق است

آن یکی الله می گفتی شبی/ تا که شیرین می شد از ذکرش لبی

گفت: شیطان آخر ای بسیار گو/ این همه الله را لبیک کو

می نیاید یک جواب از پیشِ تخت / چند الله می زنی با روی سخت؟

او شکسته دل شد و، بنهاد سَر / دید در خواب او خَضر را در خُضر

گفت: هین از ذکر چون وامانده یی؟ / چون پشیمانی از آن کش خوانده ای؟

گفت:لبیکم نمی آید جواب / ز آن همی ترسم که باشم رَدّ باب

گفت: آن الله ِ تو لبیک ماست / و آن نیاز و درد و سوزت پیکِ ماست

حیله ها و چاره جویی هایِ تو / جذبِ ما بود و، گشاد این پایِ تو

ترس و عشقِ تو، کمند لطفِ ماست / زیر هر یا ربِّ تو لبیّک هاست

جانِ جاهل زین دعا جُز دور نیست/ زآنکه یا ربّ گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قُفل است و بند / تا ننالد با خدا وقتِ گَزند

داد مر فرعون را صد مُلک و مال / تا بکرد او دعوی عِزّ و جلال

در همه عمرش ندید او دردِسر / تا ننالد سویِ حق آن بد گُهر

داد او را جمله مُلکِ این جهان / حق ندادش درد و رنج و اَندُهان

درد آمد بهتر از مُلک جهان / تا بخوانی مر خدا را در نهان

خواندنِ بی درد از افسردگی است / خواندنِ با درد از دل بُردگی است

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ اردیبهشت۱۳۹۰ساعت 9:43 توسط حشمت‌السادات مشهدی‌حسینی |

گزیده‌ای از سخنان حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمدخاتمی در مراسم سالروز تولدش در خطاب به جوانان:

این تعبیر قرآن که "یا ایها الذین آمنو استجیبو الله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم" آیا ایمان عین زندگی است؟ خیر ایمان با همه اهمیتش زندگی نیست چون خطاب به همه مومنان است که ایمان دارند و می‌گوید با اینکه ایمان دارید خدا و رسول شما را به زندگی فرا می‌خوانند و لازم است آنان را اجابت کنید.

ایمان مقدمه و دروازه ورود به حیات و زندگی واقعی است. زندگی واقعی آن است كه با فلاح و رستگاری همراه باشد،  ایمان مقدمه فلاح است و باید اجابت کنیم دعوت پیامبران را برای فلاح و رستگاری.

البته این رستگاری متوجه زندگی این جهانی هم هست یعنی ایجاد زندگی و محیط زندگی که شایسته وجود انسان است یعنی فضای اخلاقی؛ فضایی که در آن انسان دارای حرمت و کرامت باشد فضایی که در آن آزادی‌ها برای انسان تامین شده باشد و فضایی که در آن دروغ و تهمت و جفا و ستم وجود نداشته باشد. زندگی كه بر اساس و محور عدالت برای همگان بچرخد این حیات، رستگاری این جهانی است که البته اگر انسان در این محیط قرار گرفت طبعا رستگاری آن محیطی هم برایش فراهم می‌شود.

زندگی واقعی اجتماعی از نظر ما که مسلمانیم بخصوص وجود جامعه اخلاقی است که متاسفانه ما الان شاهد آن نیستیم.

اخلاق یعنی در آن دروغ، زور و تهمت و تحقیر و ستم به دیگران نباشد. در آن کرامت انسان‌ها لکه‌دار نشود. برای زندگی انسان محدودیت ایجاد نشود. اگر هدف بعثت پیامبر تکمیل مکارم اخلاقی است طبیعتا چه از نظر فردی متخلق شدن به اخلاق الهی و انسانی یک شرط برای زندگی سعادت‌مندانه است و چه از نظر اجتماعی و اینکه جامعه نیز جامعه اخلاقی باشد و نیز ساز و کارهای حاکم بر جامعه ساز‌ و‌کارهای اخلاقی باشد.

عدالت (مفهومی است که) هم از هدف نهضت پیامبران است و هم، در ذیل و ظل اخلاق قرار دارد.  وجود زندگی عادلانه (به این است) که حق انسان‌ها در آن ادا شود و حق انسان‌ها پای‌مال نشود. آبرو ، حیثیت و آزادی انسان‌ها لطمه‌دار نشود. علاوه‌بر این‌ها اخلاق شرط مهم برای تحقق یک زندگی سعادتمندانه و رستگارانه است و مقدمه‌ای برای رستگاری جاوید نیز می‌باشد.

+ نوشته شده در شنبه ۲۹ آبان۱۳۸۹ساعت 11:34 توسط مهدی شریفی |

هدیه دوستم جناب دکتر ع . ا . ش . را به شما تقدیم میکنم.

بارالها:   برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

          برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،  

          برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش،

           و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم.   دکتر علی شریعتی


 

    Rangarang Group

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ مهر۱۳۸۹ساعت 8:48 توسط مهدی شریفی |

پس از حدود دو سال و نیم از وبلاگ نویسی در نظر دارم تا در برخی از وب نوشت های خود تغییری رویکردی داشته باشم. به تعبیر دیگر قصد آن دارم تا تلاش کنم گاندی وار بنویسم. گاندی گفته است بجای گفتن (نوشتن) از بد ها از بدی ها بگویید (بنویسید). خود را از بدها رها کنید و توجهتان را به بدیها معطوف کنید. به جای اینکه فقط توجه به خوب ها داشته باشیم، توجهمان را به خوبی ها بگردانیم. اینگونه است که شاید آرام آرام با مرور معیارها خود نیز جزء خوبان شویم و از بدیها فاصله گیریم.
در این مشی دیگر این رنگ و آن رنگ مطرح نیست این طبقه و آن طبقه و این دسته و آن دسته مطرح نخواهد بود. معلوم است که خوبی، خوب است، می ماند مصداق آن، که تشخیص آن هم به ماست.   

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ اسفند۱۳۸۸ساعت 8:26 توسط مهدی شریفی |

۱. با عذر خواهی از تاخیر در بروز کردن این پست.
۲. دوشنبه هفته آینده ۱۸/ ۸ ۸۸ از پایان نامه ام « اخلاق و سیاست در اندیشه ارسطو » دفاع خواهم کرد. تشریف بیاورید به تهران خ نجات اللهی ساختمان وزارت علوم سابق طبقه سوم ساعت ۱۵.۳۰ 
۳. اگر بخواهم برای شما تمام مطلب را در یک جمله بگویم آن جمله این است که ارسطو از طریق قاعده حد وسط اخلاق و سیاست را دنبال کرده است. او میگوید انسان اخلاقی کسی است که در هر خصلتی راه میانه ی افراط و تفریط یعنی راه اعتدال را گزینش نماید و حکومت اخلاقی حکومتی است که راه اعتدال را در سیاست هایش در نظر گیرد. یعنی نه حکومت تهیدستان نه حکومت اشرافیان بل حکومت میانه ی آن یعنی حکومت طبقه متوسط.
۳. مهندس موسوی در بیانیه ۱۴ باز هم توصیه به بودن و اعتدال کرده است: راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است. زیرا نشان میدهد که ما تا انتها بر سر خواسته های خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمه راه باز می گشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز می کند....
۴. آری یک انسان اخلاقی ما را در راه زندگی سیاسی اجتماعی دعوت به اعتدال می کند. هم در صحنه باشیم هم معتدل.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان۱۳۸۸ساعت 13:54 توسط مهدی شریفی |

سلامی دوباره پس از فراغت از امور مهندس میر حسین.
نوشتن آنهم در باب اخلاق در این شرایط بی اخلاقی برخی از دولتمردان واقعا که سخت است. اما چاره چیست باید دوباره آغاز کرد.
آری جوانتر که بودم کتاب بیشتر از حالا می خواندم. از شهید مرتضی مطهری از استاد جعفر سبحانی از ...   در یک دوره ای برخی از کتب امام خمینی را میخواندم .

 یکی از این موقعیتها در جبهه برایم فراهم آمد و وقتهای خالی ام را (تا جایی که از قریب ۲۵ سال قبل یادم هست) با خواندن کتاب "عجب و ریا"  امام خمینی ره پر میکردم.  در این کتاب ۳ لغزشگاه برای انسان بر شمرده بود. اولین آن، لغزشگاهی است که ما ایرانیان به لغزش اخلاقی تعبیر میکنیم و آن گرفتار شدن در امور شهوی است. باز هم اگر درست در خاطرم مانده باشد امام خمینی از آن به عنوان لغزش جلی یاد کرده بودند. و در ادامه در دام ثروت افتادن را دومین لغزشگاه معرفی شده بود که رهایی از آن سخت تر است. در این بحث هم وسوسه های شیطانی به سراغ آدمی می آید که از اولی خطرناکتر مینماید. و سومین لغزشگاه را حب جاه میدانند. و درباره آن مفصل تر بحث میکنند. امام ره میگویند افتادن در این لغزشگاه آنقدر خفی است که حتی انسان متوجه نمی شود که دارد خود را توجیه می کند. امام خمینی خفی بودن جاه طلبی را به کشف مورچه ای در شب تاریکی تشبیه کرده اند. و آنقدر در مذمت آن مینویسند که گویی رهایی از آن دو لغزش ممکن و سهل و آسان است اما  این سومی سخت و سخت است و تا جایی که شاید نا ممکن.

در این روزها از افتادن آدمها در دام ثروت خیلی شنیدیم و بسیار مذمت کردند اما چرا هیچ کس از جاه طلبی نگفت و نمی گوید. واقعا نشانه های حب جاه چیست؟ تشخیص آن با کیست؟

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ خرداد۱۳۸۸ساعت 13:39 توسط مهدی شریفی |

آگوستین گفته است: اگر کسی از من بپرسد پاکدامنی چیست، میدانم که چیست. ولی اگر از من درخواست کند که آنرا تشریح کنم، دیگر نمیدانم که چیست. پاکدامنی یک حقیقت و یک راز است.
پاکی در نا آگاهی یا در نبود خواهش نیست بلکه، پاکی در خواهش بی خطا و زور، در خواهش تقسیم شده، در خواهش تعالی بخش و ستایش آفرین وجود دارد. پاکی، مهربانی خواهش، دلنشینی خواهش و بی گناهی خواهش است.
ناپاک بدی را در همه جا میبیند و از آن لذت میبرد، اما پاکدامن بدی را در هیچ جا نمی بیند، یا فقط در جایی می بیند که یافت میشود و از آن رنج میبرد.
یک عشق وجود دارد که میگیرد یا مالک میشود و این عشق نا پاک است و عشقی وجود دارد که میدهد یا در تماشا می اندیشد و این پاکدامنی است.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مهر۱۳۸۷ساعت 8:28 توسط مهدی شریفی |

بردباری تحمل هر چیزی نیست. کسی که هتک ناموس ، شکنجه ، قتل را نادیده میگیرد او فضیلت مند نیست. مسئله بردباری، بیشتر در زمینه تحمل دیدگاههای گوناگون پیش می آید. 
تمامیت خواهان نا بردبارند زیرا از نظر آنان حقیقت نه قابل بحث است و نه قابل رای گیری، و نیازی به این که کسی برای آن برتری قائل شود ندارند. تمامیت خواهی با جزم اندیشی آغاز میشود و به سفسطه گری ختم میشود.
بردباری نوعی فرزانگی است که بر تعصب (این عشق هراسناک به حقیقت) چیره میشود. برای آن که بردبار باشیم، نه فقط نباید از دوست داشتن حقیقت دست بکشیم بلکه بر عکس، خود این عشق به حقیقت یکی از علتهای اساسی هستی ما است.
بردباری جایی بکار میرود که عشق، همدلی و احترام وجود دارد. 

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ شهریور۱۳۸۷ساعت 14:48 توسط مهدی شریفی |

سادگی دوازدهمین فضیلت از کتاب "رساله ای کوچک در باب فضیلتهای بزرگ" است که به اندازه یک پارگراف برایتان مینویسم. اسپونول مینویسد: سادگی سبک ترین، شفاف ترین و کمیاب ترین فضیلت هاست. آدم ساده خیلی زیاد درباره خود از خود پرسش نمیکند، به دلیل آن که خود را همانطور که هست قبول دارد. آدم ساده نه خود را ستایش میکند و نه تحقیر.
سادگی: زندگی است بی جمله ها و بی دروغ ها، بی گزافه گویی، بی تکلف. سادگی خلاف دو رویی، پیچیدگی و پر مدعایی است، به همین دلیل است که ساده بودن بسیار دشوار است.
خرد، هنر هدایت کردن پیچیده ترین به ساده ترین است نه بر عکس. سادگی یک فضیلت روشنفکری هم است. شفافیت در نگاه، پاکی در قلب، صمیمیت در گفتار، درستی در روح و رفتار، این ها همه اش از ساده بودن است.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ مرداد۱۳۸۷ساعت 13:32 توسط مهدی شریفی |

اندره کنت اسپانول در کتاب رساله ای کوچک در باب فضیلتهای بزرگ مینویسد: از هیچ فضیلتی نباید به خود بالید و مغرور بود و این چیزی است که افتادگی یاد میدهد. افتادگی فضیلت ها را پنهان میکند، بی جلب توجه. این پنهان کاری نشانه یک روشن بینی بی نقص و یک الزام بی ضعف است. افتادگی خوار شمردن خویش نیست، بلکه در مورد خود دچار توهم نشدن است.
کانت میگوید: "کسی که خود را تبدیل به کرم خاکی میکند، پس از آن حق ندارد شکایت کند که چرا روی آن لگد میکنند" ولی "کسی که خود را تبدیل به تندیسی میکند، آیا حق دارد شکایت کند چرا نسبت به خودنمایی او بد گمان اند؟"  

+ نوشته شده در شنبه ۲۹ تیر۱۳۸۷ساعت 10:5 توسط مهدی شریفی |

استاد عزیز، جناب آقای قنوات به مناسبت پست «نیاز کوچکترها» مرحمت فرموده برودند و کامنتی را گذاشته بودندرو راهنمایی کرده بودند که بهتر است در پایان پست هایی که تاحدی جنبه شخصی دارد آن را با مسئله ای اجتماعی درآمیزم.

به جناب آقای قنوات عرض می کنم که حتما به حد وسعم (که بیش از این نیست) به راهنمایی شما عمل خواهم کرد.

هر چند فکر می کنم همان پست هم، که مرادش به حساب آوردن کوچکترها بود بی ارتباط به م سئله اجتماعی و واقعیت های زندگی ما مربوط نبوده است اما بدون ارتباط دهی مستقیم. چرا که شان خوانندگان را بالاتر از این می دانم که بخواهم مستقماً نکته ای را برایشان بیان کنم. آری جامعه ما نه اینکه کوچکترها را به حساب نمی آورد که با بزرگترها چه رفتارها که نمی کند. در آن پست، همان کلمات ساده و شوخی وار، به ما می آموزد که نباید واقعیت های اجتماع کوچکمان را (خانواده) نادیده بگیریم. نیز بجز این نکته به نکته ای دیگر در حوزه اخلاق نظر داشته است چرا که اگر قرار است به این موارد "نیاز کوچکترها" یمان بی توجهی کنیم شاید بتوان از آن به «خودمحوری» تعبیر کرد.

نمی دانم شاید هم همه این حرفها توجیه باشد. در هر حال از  استادم سپاسگزارم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۴ تیر۱۳۸۷ساعت 14:0 توسط مهدی شریفی |

همدلی و همدردی ، دو آشنای غریب ، شاید سه شنبه چیزی در این باره بنویسم.

+ نوشته شده در شنبه ۴ خرداد۱۳۸۷ساعت 9:53 توسط مهدی شریفی |

در کتاب "رساله ای کوچک در باب فضیلتهای بزرگ" آمده است:

سپاسگزاری دلپذیرترین فضیلت هاست ولی آسانترین آنها نیست.
سپاسگزاری افتادگی است و افتادگی بس دشوار است. و آسان است اگر خود خواهی نداشته باشیم.
سپاسگزاری برای دریافت هر چه بیشتر نیست، که در این صورت، چاپلوسی ، مجیز گویی و دروغ است.
سپاسگزاری یک فضیلت است، زیرا سعادت دوست داشتن است، که بالاترین سعادت هاست.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ اردیبهشت۱۳۸۷ساعت 12:18 توسط مهدی شریفی |

اگر کاری را به صرف دوست داشتن انجام دهی،
خیلی زود از زندگی ای که برای خودت ساخته ای بدت می آید. 

                                                                       "گنسلر" 

+ نوشته شده در شنبه ۲۱ اردیبهشت۱۳۸۷ساعت 8:30 توسط مهدی شریفی |

میگویند بخشایش فضیلتی است که دست رد به سینه دق دلی در کردن و میل به انتقام گرفتن، میزند.ما میتوانیم با نیم نگاهی به اعمال خود، و خطا پوشی خداوند به ترجمه بخشایش برسیم.
برادر عزیزم جناب ناصر آقای آملی در جمع خوبانی میگفت: وقتی با یک خطا کار مواجه میشویم میتوانیم به تنبیه او فکر کنیم اما اگر به دلایل خطا کاری اش توجه کنیم نه اینکه از او میگذریم که چه بسا با او همدردی کنیم.
حضرت مسیح (ع) به هنگام بر دار کردنش میگوید: پدر (خدایا) آنها را ببخش، نمیدانند چه میکنند

+ نوشته شده در شنبه ۲۴ فروردین۱۳۸۷ساعت 11:52 توسط مهدی شریفی |

مطالب اخلاقی (۲۲)
گفته آمد بخشندگی را فضیلت دهش گویند چرا که بخشندگی مانند عدالت که "دادن مال هر کس به خود او" است، نیست، بلکه "دادن چیزی به اوست که مال او نیست، چیزی که مال شماست، و او آنرا ندارد".
بخشندگی بیشتر ذهنی، بیشتر استثنایی، بیشتر عاطفی، بیشتر خودجوش است. بخشندگی بخاطر این فضیلتی بزرگ و به خاطر این فضیلتی در خور تحسین و تمجید است چون میزان آن در هر یک از ما بسیار ضعیف است و چطور میتوانیم از پس تشکر از بخشنده ترین برآییم او که با گشاده دستی بی حد و حصر و با بزرگواری منحصر بفرد هر آنچه که داریم ، او داده است و چه خوب هم داده است.

اما آیا اینکه ما چقدر دست و دل بخشندگی داریم خود سوال دیگری است؟

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ فروردین۱۳۸۷ساعت 13:20 توسط مهدی شریفی |

تا یادم نرفته عرض کنم که در سال جدید فقط شنبه ها و  سه شنبه ها مزاحم بازدید کنندگان خواهم شد.
مطالب اخلاقی (۲۱)
باری . به گمانم بعد از ظهری از بعد از ظهر های زمستان ۸۶ بود که پیچ رادیو را باز کرده و میشنیدم پاسخ های شنوندگان و نظرات دریافتی مردم را.
دسته ای میگفتند: بخشش داشتن یعنی که تو از دیگران در گذری و دیگری میگفت اگر جوان ما خطایی کرد باید از او با کرامت بگذریم و یکی حدیث در این ارتباط میخواند و....
دسته ای دیگر میگفتند:بخشش داشتن یعنی که تو به نیاز نیازمندان رسیدگی کنی، به در و همسایه ات برسی،قرض بدهی، بلا عوض بدهی و.... 
من هم که شنونده آن عصر بودم دقیقا نفهمیدم که مجری محترم چه پرسیده بود که جوابها دو جور بودند و اضافه کنم که جناب مجری نیز تلویحا با هر دو دسته ی جوابها همراهی میکرد. نمیدانم ،که نمیخواست دل مردم را بشکند یا خودش هم توجه نداشت. چرا که دسته ای از پاسخ ها به سوال از "بخشایش" میخورد و آن دسته دیگر از جوابها و نظرات به "بخشندگی".
آری این دو فضیلت جداگانه اند. بخشایش را فضیلت دست شستن از نفرت و کینه گویند و بخشندگی را فضیلت دهش. انشاءالله دو پست بعدی را به این دو فضیلت اختصاص خواهم داد.

+ نوشته شده در شنبه ۱۷ فروردین۱۳۸۷ساعت 9:37 توسط مهدی شریفی |

مطالب اخلاقی (۲۰)
عدالت که از توزیع بی شائبه امور اقتصادی کمیتش می لنگد، چطوری از پس تقسیم اموری کیفی همچون آزادی بر می آید.
به سیاق پست قبلی سوال این است، آیا آزادی، مختص صاحبان قدرت است؟ که هر چه خواستند بگویند و هر چه خواستند بکنند و به کسی هم پاسخگو نباشند؟ (عدالت طبیعی) آیا آنرا می توان یکسات میان مردم تقسیم کرد؟ (عدالت مساوات طلبانه) یا اینکه مزیت آدم ها، ملاک و میزان آزادی باشد؟ (عدالت مزیت گروانه) یا به هر قشری درجاتی از آزادی را اعطا کنیم مثلا دانشجویان بیشترین آزادی را داشته باشند اما روحانیان از آزادی کمتری برخوردار گردند یا....(عدالت برابر خواهانه) یا اینکه روالی را تعریف کرده و همه بپذیریم و بر اساس آن همه آزاد باشند (عدالت روالی).

شاید گفته شود، در قانون اساسی آزادی ها تصریح شده است. اما آیا کسی که مثلا از آزادی بیان استفاده میکند، اما بعدا بخاطر آن مجازات یا رد صلاحیت میشود، این آزادی، عادلانه است؟
شاید به طنز بتوان گفت: این نوع از آزادی با عدالت روالی سازگار است. چرا که روالی میگذاریم که در آن روال، هر سخنرانی، آزاد است، که بیانش را بگوید و حکومت هم آزاد است که او را از حقوق اجتماعی و سیاسی محروم کند.  
 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اسفند۱۳۸۶ساعت 8:24 توسط مهدی شریفی |

مطالب اخلاقی(۱۹)
پس از دست و پا زدن در تعریف کلاسیک عدالت، امروز می خواهیم ببینیم، عادلانه ترین نوع توزیع منافع ایران میان ایرانیان کدام است؟
آیا منافع نفت را فقط به صاحبان قدرت بدهیم؟ (عدالت طبیعی)، یا به صورت مساوی میان مردم تقسیم کنیم؟ (عدالت مساوات طلبانه)، یا اینکه منافع را بر اساس مزیت های طبیعی و اکتسابی توزیع کنیم؟ (عدالت مزیت گروانه)، یا توزیع را بر اساس قشر بندی مردم قرار دهیم؟ و به هر قشر سهمی جداگانه دهیم؟ (عدالت برابر خواهانه)، یا برای توزیع عادلانه روند و روالی منطقی تعریف کرده ، و سپس منافع را توزیع کنیم؟ (عدالت روالی).

کدام روش بهتر است؟ یا عادلانه؟ امروز چگونه از پول نفت بهره مندایم؟

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ اسفند۱۳۸۶ساعت 8:25 توسط مهدی شریفی |

وای بر این عدالت، که چقدر نگون بخت است، تا جایی که در نوشته های من هم چند پاره شد. و چه خشک و پیچیده، که نه میتواند گره از کار خود بگشاید نه گره از کار دولتمردان و نه گشایشی برای مردم ایجاد کند. بگذرم.

پنجمین نوع از عدالت که آنرا عدالت روالی نام می نهیم، به ما میگوید: عدالت را به سان روندی منصفانه تعریف کن تا توزیع منافع در نتیجه آن روند - هرچه باشد و هر قدر هم نابرابرانه - عادلانه دانسته شود.مثل قرعه کشی بانکها. در این روند، همه صاحبان حساب پذیرفته اند که پولی بگذارندو منتظر بمانند تا قرعه کشی انجام شود، آنوقت به یکی ماشین می افتد و به یکی ۱۰ هزار تومان وجه نقدی و به شمار زیادی،هیچ. اما چرا هیچ کس حس نا عادلانه ای ندارد، زیرا این روند را از قبل پذیرفته اند. در این نوع از عدالت اصل، ایجاد آزادی و وجود فرصت های برابر است.

با یک مثال دیگر عدالت روالی را روشنتر میکند، مسلم است که درآمد کسی که به دنبال صنعت میرود با کسی که به دنبال شعر و ادبیات میرود برابر نیست، اما آنگاه که هر دو به مطلوبی که حاصل گزینش اختیاریشان است، میرسند، هیچ حس نا عادلانه ای به آنان دست نمیدهد. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ اسفند۱۳۸۶ساعت 8:18 توسط مهدی شریفی |

نوع سوم عدالت توزیعی را برابر خواهانه می نامیم. مردم در این نوع از عدالت فارغ از نژاد، جنس، هوش، استعداد، کمالات یا تلاشهایشان دارای ارزشی ذاتی هستند. و چون همگان ارزش ذاتی برابر دارند، در این صورت باید با همگان رفتار برابری در پیش گیریم. اصل برابر خواهی همانند اصل مساوات طلبی به ما میگوید که با همگان به شکلی برابر رفتار کنیم، ولی در مساوات طلبی بدون در نظر گرفتن نیازها، خواسته ها، و... منافع را برای همگان توزیع میکنیم، اما برابر خواهی میگوید که باید آثار توزیع را بر روی مردم بسنجیم تا اطمینان حاصل کنیم که این توزیع رفتاری است برابرانه. در یک جمله اصل برابر خواهی میگوید:

 با برابران باید به شکلی برابر رفتار کرد.   

+ نوشته شده در شنبه ۴ اسفند۱۳۸۶ساعت 9:38 توسط مهدی شریفی |

نوع دوم عدالت توزیعی، مزیت گروانه است. یعنی که معامله کردن با مردم مطابق استحقاقها و امتیازهای آنها. نیز در این نوع عدالت، توزیع منفعت یا خیر ممکن است بر حسب فضیلتها انجام شود. یعنی کسی که فضیلت مندتر است، خیر و سعادت بیشتری نصیبش شود یا مثلا کسی که تواناتر است یا از هوش بیشتر یا خون و رنگ و طبقه اجتماعی خاص یا ثروت بیشتر برخوردار است او در دریافت منفعت پیشتر باشد.

اما بنظر میرسد برخی از این ملاک ها درباره مزیت، آشکارا غیر اخلاقی و حتی ناعادلانه است، مانند خون، رنگ، هوش، جنسیت، طبقه اجتماعی یا ثروت حتی مبنا دانستن هر نوع فضیلتی برای توزیع خیر و منفعت یا سعادت، زمانی موجه است که همه افراد از موقعیت یکسانی جهت دستیابی به فضایل ممکن، برخوردار باشند.به همین علت، این نوع از عدالت هم بی شبهه نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ اسفند۱۳۸۶ساعت 11:28 توسط مهدی شریفی |

عدالت توزیعی یکی دیگر از انواع عدالت ها است، در این نوع از عدالت که به معنای توزیع منافع، میان افراد یک جامعه است، درباره رفتار تطبیقی افراد نیز بحث میشود، که خود بر ۳ نوعند: مساوات طلبانه، مزیت گروانه، و برابر خواهانه.

در عدالت توزیعی با گرایش مساوات طلبانه خیر یا منفعتی را بصورت مساوی میان افراد توزیع میکنیم. و لازمه آن داشتن خیر و تقسیم مساوی آن بر شمار افراد جامعه است، با اینکه در بادی امر درست بنظر میرسد اما با کمی دقت به اشکالات آن پی میبریم،اول اینکه ما شرایط افراد یک جامعه را برابر تلقی میکنیم، در صورتی که برخی سیرند و برخی گرسنه، یا شرایط یک انسان سالم را با یک انسان علیل یکسان میپنداریم. و دومین اشکال این است که در توزیع منفعت های غیر اقتصادی، قاعده مساوات طلبی بحث برانگیزتر میشود، مانند وقتی که بخواهیم اموری کیفی ـ مثل آزادی ـ را توزیع کنیم.     

+ نوشته شده در شنبه ۲۷ بهمن۱۳۸۶ساعت 8:40 توسط مهدی شریفی |

درست است که همه ما ممکن است درکی شهودی از عدالت داشته باشیم، ولی در واقع عدالت یکی از دشوارترین مفاهیم اساسی در اخلاق است. فیلسوفان اخلاق معتقدند عدالت انواعی دارد و یکی از آنها را عدالت طبیعی میدانند. مفهوم محوری در عدالت طبیعی قدرت است و اگر خواسته باشیم بدون هیچ حاشیه ای آنرا تعریف کنیم "تسلط اقویا بر ضعفا را عدالت طبیعی گویند" از دل این نوع عدالت، نظریه اخلاق سروران نیچه سر برآورده است، یعنی حق با کسی است که زور دارد.

اما واقعا چه فرقی میکند که چه کسی عامل این نوع از عدالت باشد. من تعیین کننده حق و باطل در جهانم، من میگویم چه خوب است چه بد، من تائید میکنم چه کسی خوب است چه کسی بد. چرا؟ چون امروز قدرت در دست من است.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ بهمن۱۳۸۶ساعت 9:38 توسط مهدی شریفی |

حتما شنیده اید که میگویند " عدالت یعنی هر چیزی را بر جای خود قرار دادن " .

مرتضی کلانتریان در ترجمه کتاب فضیلتهای بزرگ آورده است: عدالت در برگیرنده همه فضیلتهاست، عدالت فضیلتی مثل سایر فضیلتها نیست، عدالت افق همه فضیلتها و قانون همزیستی آنهاست. در عالم فردی عدالت معنای خود را باز نمی نماید، بلکه روابط ما با دیگری را تنظیم میکند، در حالت تنهایی عدالت بی موضوع، بی مناسبت و بی محتوا خواهد بود.

به همین خاطر، احتمالا عنوان "عدالت در عرصه اجتماع" که در روزهای آینده تقدیم خواهم کرد نه در یک پست که پست هایی را به خود اختصاص خواهد داد. ببینیم چه میشود.   

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ بهمن۱۳۸۶ساعت 8:12 توسط مهدی شریفی |

تکلیف شجاعت در عرصه اجتماع را پست قبلی روشن کرده است. خدا نکند که رئیس یک مجموعه یا حاکمان یک ملت ترسو یا بی باک باشند، چرا که ترس موجبات زبونی، ضعف نفس و خود کم بینی را فراهم می آورد و بی باکی میتواند یک مجموعه یا یک ملت را به خود بزرگ بینی و اقدام به کارهای نسنجیده بکشاند.

همانطور که استمرار ترس موجب حقارت است، اصرار بر بی باکی نوعی حماقت بحساب می آید، اما شجاعت ( فارغ از ترس و فارغ از بی باکی ) فضیلتی است که میتواند عزت نفس، ثبات و پایداری و بلند همتی یک مجموعه یا یک ملت را به ارمغان آورد.  

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ بهمن۱۳۸۶ساعت 8:37 توسط مهدی شریفی |

مطالب قدیمی‌تر