گه گاهی به زندگی فکر می‌کنم نوشته زیر در میان گذاشتن فکرهایم در مقوله‌ی زندگی است.

1.      به گاه تامل به مفهوم زندگی، اول آنرا به دو بخش زنده+گی می‌کنم تا هیچ وقت یادم نرود که باید زنده بود تا بشود زندگی کرد. اما زنده بودن یعنی چه؟ زنده بودن را نیز جز این نمی‌دانم که هر لحظه نو باید نو شد، از جوری به جوری دیگر، به حرکت‌های سلولی مولکولی نگاه کنیم آنها همیشه در جنب و جوش‌اند. یک لحظه آرام و قرار ندارند. هر لحظه از حالتی به حالتی دیگر تغییر می‌کنند. فیلسوفان به آن می‌گویند صیرورت، یعنی شدن.

2.      ما، در شدن‌هایمان زندگی‌های متنوعی را تجربه می‌کنیم. یکی زندگی خانوادگی که در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر و فرزند و ... می‌گذرانیم و دیگری زندگی اجتماعی که در آمد و شد و خرید مایحتاج و ... رخ می‌دهد و سومی زندگی تحصیلی که انتخابش می‌کنیم و برخی تا دیپلم و فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا ادامه می‌دهند. و چهارمینش زندگی شغلی است که برای تامین معیشت در پی‌اش می‌رویم.

3.      نگاه که میکنی می‌بینی که گویا، در دو زندگی اول‌الذکر  نقش زیادی نداری. بر عکس دو زندگی آخر که خود تقریبا در انتخابش بیشترین تاثیر را داری. هر چند کیفیت آن دو زندگی اول را هم خود می‌توانی و باید رقم بزنی.

4.      برخی افراد همه انواع زندگی را تجربه کرده‌اند و برخی دیگر نه. برخی مواظب بوده‌اند که یکی را به پای دیگری ذبح نکنند. شما چی؟

5.      پس از اظهار نظر شما شاید ادامه یابد این بحث.