ورود در این وادی ها درست است که موجب حبس شدن نفس انسان میشود اما به همان اندازه میتواند موجب آزادی از قید و بند برخی چیزها شود. لطفا بخوانید بخشی از خبر
"صبر ایوب " .
خبرگزاري دانشجويان ايران - مشهد
سرويس: اقتصادي
يکي از دشوارترين محيط هاي کاري که هر کارگري مي تواند در طول عمر خود تجربه کند، کوره هاي آجرپزي است. کاري که کودکان، زنان و مردان بالغ را در رديف هم قرار مي دهد. افراد تنومند و مستعد کار در اين فضا، بعد از گذراندن چند سال، تاب و توان کار کردن در اين محيط را ندارند چه برسد به کودکان و زناني که پابه پاي همسران خود به اميد لقمه اي نان کار مي کنند.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ـ منطقه خراسان، صبح زود، زنگ بيدار باش را صداي تق وتوق فرغون ها و قالب هاي آجر، مي زنند و کار شروع مي شود، هر روز روز سختي در پيش است و اين سختي تا پاسي از شب ادامه دارد.
از همان لحظه ورود به يکي از کوره هاي آجر پزي دستي در حومه مشهد واقع در روستاي شترک با صحنه اي مواجه شدم که دل هر بيننده اي را مي لرازند؛ کودکي بود!
کودک 12 ساله اي به نام ايوب با لباس هايي مندرس که تمام حواسم را معطوف خود کرده بود. ايوب يعقوبي يکي از هزاران کارگر کودکي است که روز خود را در اين کارگاه هاي طاقت فرسا به شب مي رساند.
ايوب در حال جابجا کردن آجرهاي ساخته شده توسط مادرش بود. نمي دانم به چه اميدي کار مي کرد ولي کودک با مادرش عاشقانه کار مي کرد.
بارها شنيده بودم که نان کسي آجر شده باشد ولي جايي که رفتم عده اي بودند که از آجر لقمه اي ناني براي خود و خانواده اشان در مي آوردند.
اينجا واقعا آجر بود که نان آور بود.
پاي درددل هاي ايوب کوچک نشستم؛ اهل تايباد هستم. با خانواده ام آمده ام تا با کارکردن بتوانيم خرجي خود را در بياوريم.
از او پرسيدم چرا اينجا را براي کار انتخاب کرده اي؟ گفت: آمده ام تا فقط کار کنم، فقط کار.
به راستي که اسمش برازنده اش بود چرا که صبري را که در وجودش نهفته بود تداعي مي کرد. ايوب ادامه داد: تا کلاس پنجم بيشتر درس نخواندم. من و خانواده هفت نفري ام به اينجا آمده ايم تا کمک کار پدرم باشيم.
دليل ترک تحصيلش را پرسيدم، فقط گفت: مرا از مدرسه بيرون کردند هر چه دليل اين کار را جويا شدم اين کودک با شرمي خاص از دادن جواب طفره مي رفت و جوابي نمي داد، حتما خجالت مي کشيد که چيزي بگويد!
هنگامي که بزرگترين آرزويش را پرسيدم انتظار جواب هايي چون ماشين، پول و حتي ازدواج را داشتم ولي جوابي که ايوب داد بسيار مرا متاثر کرد؛ فقط مي خواهم تا آخر سال کارگر باشم، نتوانستم جلوي بغض خود را بگيرم و پشت به ايوب قدري گريستم.
با خود گفتم؛ براي کودکي مثل ايوب اگر وقتي هم براي بازي باشد، قطعا بازي اجباري با خاک هاست!
فضا آکنده از گرد و غبار و صدا بود. گرماي هوا سختي کار را دو چندان مي کرد، ولي زناني را ديدم که نه به عشق کار بلکه به عشق همسران خود به آنها کمک مي کردند، غرق در کار و بدون اندکي گلايه.
جلو رفتم تا با يکي از آنها در مورد مشکلاتشان گفتوگويي داشته باشم ولي چيزي نمي گفتند؛ جز الحمد الله.