تقدیمی از یک دوست‌/دار به جناب دکتر دانش آشتیانی

چقدر کارتان سخت است. چرا؟

پریشب (جمعه 95.11.15) همراه با خانواده‌ام به عیادت مادر بیماری تازه از زیر عمل بیرون آمده، رفته بودیم. یکی از میهمانان از آن طرف اتاق پیام تلگرامش را خواند: فردا مدارس تعطیل است. همه خانواده و میهمانان منتظر اخبار رسمی خراسان رضوی  20.45 بودند. خبر همان بود.

خانمم (عمه بچه‌های مدرسه تعطیل شده) اجازه خواست تا حامد و محمد به خانه ما بیایند... آنان آماده شدند ... 21.15 رسیدیم به خانه و هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای پیام جدید تلگرامیِ تلفن همراه خانمم به صدا در آمد. کاش نمی‌آمد. پیام باز شد ... ارسال سه فایل تکلیف درسی از سوی خانم معلمِ مدرسه امامی رئوف(ع).

آری بچه‌ها نباید بیکار باشند. بچه‌ها نباید حس خوش تعطیلی را ولو به انداره یک نیمروز تجربه کنند.

چقدر سخت است اداره وزارتی که انگار اصلاً برای برخی از معلمانش بهداشت روانی دانش‌آموز مفهوم و متصور نیست. شما لطفاً ذهن و ضمیر بچه‌هایی را به تصویر بکشید که لحظه اعلام تعطیلی، در حال مرور حس خوب تطیلی و برف‌بازی فردا هستند. اما ساعتی نگذشته پیامکی از یک معلم که لابد خودش را به غایت انسان متعهد می‌داند می‌رسد.

حالا این را بگذارید در کنار فلسفه و کارکرد مدرسه طبیعت. فاصله از زمین تا آسمان است. چطور توجیه کنیم بچه‌هایمان را؟ چه سخت است بی‌توجهی به بهداشت روانی بچه‌های این سرزمین. چقدر کارتان سخت است.....

نسیان

جمعه 8 بهمن با دعوت دوستان خوبم در پژوهشکده ثامن به دیدن فیلم مستند نسیان نشستم و همان شب متنی را درباره فیلم نوشتم. کانال تلگرامی گفتمان شهر او را این چنین بازتاب داد. 

مستند نسیان و دغدغه انسان

🔸مهدی شریفی
معاون فرهنگی اسبق جهاد دانشگاهی مشهد

وقتی جهت دغدغه‌مان را از سوی مردم به جهات دیگری برمی‌گردانیم، چنین می‌شود که نباید بشود. به یاد کلام استاد ملکیان افتادم که فرمود: من فقط دغدغه‌ انسانِ گوشت و پوست و استخوان دار را دارم.
امروز به تماشای فیلمی مستند نشستم. فیلمی که با زحمات فرهیختگان نیک‌اندیش پژوهشکده ثامن مهیا شده بود. جالب این بود که همه در این فیلم یک حرف می‌زدند: این کار غلط است. این کار را نکنید. بازاری و اداری، باسواد و بی‌سواد، عالِم و روحانی، کارشناس و متخصص، همه و همه و همه.
با خود فکر می‌کنم چه شده، چه‌طور می‌شود که همه یک حرف می‌زنند؟ آری، این به طبیعت ما انسان‌ها برمی‌گردد. به طبیعت دوگانه ما. طبیعت خیر و شر. طبیعت زمینی و آسمانی، طبیعت انسانی و شیطانی.
برخورد انسانی را همه متوجه می‌شوند. نیازی هم به سواد و علم و تخصص ندارد. برخورد غیرانسانی را هم. اینکه همه آدم‌های فیلم: ساکنان دربه‌در شده اطراف حرم امام رئوف، تا کارشناسان و متخصصان معماری و شهرسازی پژوهشکده، تا صاحب‌نظران و اندیشمندان ایرانی، تا ایرانی ساکن فرانسه و... همه یک حرف می‌زنند. چرا؟ چون همه انسانند. چون همه دارای طبیعت انسانی‌اند. طبیعت انسانی انسان است که کار انسانی را خوب می‌فهمد و کار غیرانسانی را هم.
دیدیم مردی را که چون افق نگاهش به گنبد طلایی کور شده بود چه اشک‌ها که نمی‌ریخت. دیدیم آن روحانیِ با عشق به نظام و رهبری که مسئولان را از صدام بدتر می‌دانست و از نفرین مادرش می‌گفت. دیدیم که آنکه یادآوری می‌کرد تخریب خانه و ملجاء مؤمنین را. دیدیم آنکه استدلال اخلاقی‌ای درستی را بیان ‌کرد که اگر خلبان رها کننده بمب هیروشیمای ژاپن می‌دید انسان‌های گوشت و پوست و استخوان‌دار را، چه بسا همدلی‌اش گل می‌کرد و منصرف می‌شد. و در تعجب می‌مانیم وقتی که می‌بینیم که مسئولان هم امکان دیدن این رنج‌ها را دارند و همه می‌بینند و اما کاری دگر می‌کنند.
وظیفه خود می‌دانم که از همه عزیزان و سروران پژوهشکده ثامن تشکر کنم  دست مریزاد. حقا که رسالتتان را به احسن وجه انجام دادید. شما به هدف رسیدید تلنگرتان را زدید. به توصیه‌ی استاد ملکیان هدف را همچنان فراموش نکنید اما نتیجه را به دست فراموشی بسپارید.🔻
#مستند_نسیان
@gofteman_shahr

هدیه‌ای به یک  دانشجو/ علل اخلاقی نزیستن انسانها از منظر دیوید ثورو

سلام. از تیرماه تا بهمن ماه اینجا دیگه سر نزدم و پستی نگذاشتم. اما چرا امروز؟ 

1. ماه پیش یکی از دانشجویان (آقای اعظمی) گفت اتفاقی وبلاگ «شدن» رو دیدم و با خواندنش یه آرامشی بهم دست داده. کاش ادامه بدید. دوست داشتم اما اقدامی نکردم.  

2. امروز متنی از استاد ملکیان برایم رسیده بود. خواندم. بهترین پاسخ به تقاضای آن دانشجو  را در انعکاس این متن یافتم: 

پشت کردن به اخلاق، محصول غفلت ازسه واقعیت است:

1. اکتفا نکردن به حداقل ضروریات

او تعبیری دارد شبیه مارکس در مورد کالا: کالا تجسد و تبدیل یافته‌ی عمر و روح است. قیمت هر کالا (و نیز خدمات رفاهیِ بیشتر از معمول) مقدار عمر و روحی است که می‌دهی تا آن را بدست آوری. ضرورت‌گراییِ (یا اسنشیالیزم) ثورویی به ما می‌گوید عمر و روح‌ات را تا حداقل ممکن برای تامین جسم و کالای ضروری بفروش، چون مجبوری و گزیری از آن نیست. اما باقی را برای استعلای خود (رسیدگی به فریاد کودک درون از نگاه یونگ و رایگان بخشی) برای خودت باقی بگذار؛ تا هرگز و نیز در دوران ناتوانیِ پیری و احتضار، حسرت از ناکرده ها و پشیمانی از جبران نکردن اشتباهات نداشته باشی. چون حسرت و پشیمانی برای کسی که همه‌ی روح و عمرش را برای کسب کالای ناضروری داده، حسی است قطعی (مخصوصا با توجه به 40 سال پژوهش الیزابت کوبلر راس بر روی محتضرین).

2. عاریتی و بی اصالت شدنِ زندگی‌مان، به دلیل تجاوز از ضروریات حداقلی

علت اصلیِ رفتن به سراغ نا ضروریات (تجملات و بَرج‌ها)، پشت کردن به خود و روکردن به دیگران است [پارسایانِ روی در مخلوق، پشت بر قبله می کنند نماز! (سعدی)] . "بود" ها را رها می کنیم و به سراغ "نمود" می رویم. بالیدن سرشت مان را فراموش می‌کنیم و به شخصیت‌مان یا همان برداشت دیگران از "من" رو می‌کنیم. مارکس، نیچه، فروید، فوکو و ... در پاسخ به انگیزه‌ی ریشه‌ایِ رفتار آدمی، نظرات متفاوتی داشتند. پاسخ ثورو به این پرسش مهم این است: زیباکردن تصویر خود در ذهن دیگران. او می‌گوید برای این کار باید به خود پشت کنیم،  برای تامین هزینه‌ی تجملات به هر رذالت احتمالی تن دهیم و از آن بالاتر رسیدگی به خود را کاملا فراموش کنیم و نحوه‌ی زندگی و نمود خود را همرنگ خواسته و "مد" تحمیلیِ دیگران  و با "چشم وهم چشمی" تنظیم کنیم. کسب درآمد و زندگی برای خوشامد دیگران، طبعاً چیزی نیست جز زندگیِ عاریتی و بی اصالت.

3. بی صداقتی و ناهمخوانی با خود، پیامد پی‌گیریِ ناضروریات است

غفلت سوم از رویاهایی است که از کودکی با تو بوده‌اند و همیشه آرزویِ پنهان و آشکارت بوده‌اند. وقتی دنبال پول بیشتر، برای کسب و حفظ تجملات و نمایش نمود و شخصیت و وجاهت باشی، مجبوری به رویاهایت پشت کنی. رویاها ممکن است عوض شوند، اما نکته‌ی مهم، هم عنان بودن و وفاق داشتن انسان با آرمان‌های هر لحظه‌ی زندگی‌مان است. اگر زندگی فاقد این وفاق باشد یعنی با خودمان صداقت نداریم؛ درون و بیرون‌مان همخوانی ندارند. معلمی را دوست داریم، اما به خاطرماشین مدل بالاتر، شغلی کاملاً بی‌ربط با معلمی را دنبال می‌کنیم و در آن غرق می‌شویم. یادمان می‌رود که پیامد کسب کالای بیش از ضرورت و حتی ابزارهای بیشتر، بی‌صداقتی و ناهمخوانی با خودمان است. ساحات سرشت‌مان (باورها، احساسات، عواطف و ادراکات)مان با گفتارها و کردارهای‌مان نمی‌خواند.   

اگر این سه غفلت را نکنیم، طبعا اخلاقی زیستن و پیکرتراشیِ معنوی‌مان قطعی می‌شود؛ و به انسانی تبدیل می‌شویم که زندگی‌اش اصیل است، با خود صداقت دارد، به رویاها و سرشت‌اش پشت نکرده و نه دچار حسرت و پشیمانیِ دمِ مرگ و نه دچار اضطرابِ دل نگرانی، دغدغه‌ی افسردگی و قبض تنفر از خود، ملال و هرگونه احساس و هیجان منفی می‌شود و دنیا را دم به دم و هر روز،  نو به نو کشف می‌کند و به معنای واقعی "زندگی" و "زندگیِ با معنی" می‌کند.

🌂درسگفتار فلسفه اخلاق ، موسسه پرسش  @porseshiha

خریدن و خوندن کتاب

دو، سه هفته پیش؛ خانمم رو برای شرکت در جلسه روضه خانومانه به منزل یکی از اقوام بُردم و داوطلبانه همانجا در ماشین موندم تا مراسم تمام شود. یک ساعت؛ یک ساعت و نیم باید میموندم. معمولاً در این جور موقعیت‌ها از پیش کتابی رو می‌بُردم تا از فرصت استفاده کنم. اما آنروز کتابی همراه نداشتم.

پشت فرمان نشسته بودم که ناگاه چراغ روشن مغازه‌ای نگاهم رو به خود جلب کرد. با تمرکز بیشتر دریافتم که کتابفروشی است. تعجب کردم که چطور در چنین میلانی (فرهنگ 24) کتابفروشی است. پیاده شدم و سلانه سلانه خودم رو به پشت ویترین رساندم. به عناوین کتاب‌‎ها که نظری انداختم تعجبم بیشتر شد، تو گویی پشت ویترین انتشارات امامم. یکی دو کتاب نظرم رو جلب کرد. یکی‌اش کتاب «هفت قانون معنوی موفقیت» بود. با رغبت وارد کتابفروشی شدم و پس از تورق چند کتاب آنرا خریدم. کتابی جمع و جور از دیپاک چوپرا ترجمه گیتی خوشدل و از نشر قطره.

خوشحال از اینکه خدا روزی اون روزمو اینگونه عطا کرد. برگشتم تو ماشین و خوندم مقدمه کتاب و یکی دو قانون رو. و البته 5 قانون بقیه‌اش رو هفته پیش در راه تهران که برای شرکت در جلسه‌ای و کمک به اسباب‌کشی پسرم رفته بودم، خوندم. انشاالله از هفته بعد هر هفته یک قانون رو تقدیم شما عزیزان خواهم کرد.

سالی که نکوست از بهارش پیداست

سه روز اول سال، به مثابه تداعی کننده «سالی که نکوست از بهارش پیداست» بود. نوروز امسال و سال نو برای من با شنیدن بیانات، گفتگوی تلفنی و دیدار حضوری معنای دیگری یافت.

در اولین روز بهار با سخنان پدرانه مقام محترم رهبری روبرو شدم. آن‌چنان‌که فرمودند منظور از حماسه سیاسی شرکت آحاد مردم در انتخابات و آنرا در پرتوی حضور همه سلیقه‌ها دانستند. امید که این سخن والا راهبردی عملیاتی برای انتخابات پیش‌رو شود و خود نیز دور جدیدی از همدلی را در کشور سبب گردد. انشاء‌الله چنین باد.

در دومین روز بهار مواجه شدم با صدای گرم و دلنشین علی عزیز همان که پر مهر و محبت است و بیزار از خشونت. همان که به صورت وصف‌ناپذیری دوستش دارم. همان که کاش همه جوانان این مرز و بوم مثل او شوند. قبلاً هم گفته بودم که در این دوره 13، 14 ساله آشنایی با او؛ هیچ نوع بیزاری؛ نه در کلام نه در رفتار او ندیدم. یادتان است که قبلاً نیز نوشته بودم که چه کسانی فرزانه‌اند. آری آنانی که آزاداندیش‌اند و از هر گونه تنفر به دورند، فرزانه‌اند. او چنین است.

و اما در سومین روز سال نو و در دیداری نوروزی، باز هم با علی آقای دیگری، چهره رخ نمود. همان که برای پسرم صالح، هم برادر و هم پدر است. او را که می‌بینم انگار معصوم‌گونه‌ای را دیده‌ام، در همین مدت کوتاه آشنایی در چهره‌اش چیزی ندیدم جز اخلاص و معصومیت.

با این حساب چرا دلم سرشار از شور و محبت و امید نشود.     

روزهای آخر سال

بر پایه یک رسم ایرانی، شماری از خانواده ها روزهای آخر سال بر سر مزار رفتگان خود می روند. در این واپسین روزهای سال، پستی را به یاد همه رفتگان بویژه پدر مهربانم (متوفی دی ماه ۱۳۸۴) و مادر عزیزم (متوفی خرداد ماه ۱۳۸۹) و برادر با اخلاصم (متوفی تیر ماه ۱۳۸۹) اختصاص می دهم.

پیش از این نوشته بودم که این اواخر مادرم قدرت تکلم خود را از دست داه بود. و کارهایش را می نوشت نیز گه گاهی دل تنگی هایش را در دفتری می نوشت. من که دست خط هایش را برای یادگاری برداشته بودم امروز به سراغ آنها رفتم و این دو نوشته را به یاد ایشان تقدیم شما و روح این عزیزان و همه رفتگان می کنم.

دست نوشته اول

امشب شب تولد امام هشتم، امام غریبه

دلم می‌خواست بیام به پابوست

اما چه کنم نه دستی که بر سر زنم و نه پایی که بر در زنم

از همین جا سلام می‌دهم، سلام مرا بپذیر.

 دست نوشته دوم

دل را زحسین اگر بگیرم چه کنم

بی مهر حسین اگر بمیرم چه کنم

فردا که کسی را به کسی کاری نیست

دامان حسین اگر نگیرم چه کنم

 

16 دی 1383

درست هشت سال پیش، در چنین روزی، در حالی که دستانش گرمش در دستانم  بود کم کم به سردی گرایید و ساعت 10 شب که نبضش را چک کردم احساس کردم دیگر نمی‌زند. من بودم و مادرم. مادرم در حالی که یکی دو ساعت بود که بالای سرش قرآن می‌خواند. گفت به اورژانس زنگ بزن. و پارچه باریکی را به من داد و گفت انگشت بزرگ دو پا را به هم جفت کن و با این پارچه ببند. کمی بعد اورژانس آمد و به من و مادرم درگذشت همسرش و پدرم را تسلیت گفت. روحش شاد باد.

دو ماجرای دوست داشتنی

1.       این روزها چند دوست خوب خود را که رفتنشان از جهاد از سال پیش آغاز گردیده است را در حال از دست دادنم. آقای پورسروقد یکی از آنهاست. او را خیلی دوست دارم. شاید بخاطر معصومیتی که در منشش می‌بینم. او را قریب سی سال است که می‌شناسم از وقتی که در آزمایشگاه مرکزی کار می‌کرد تا زمانی که به انتشارات جهاد آمد. که بعدها منتقل به حوزه ریاست جهاد رفت و پس از آن در حوزه پشتیبانی خدمت کرد. این اواخر جناب پورسروقد عصای دست همه بچه‌های جهاد شده بود. او در امور بیمه‌ای کار همه را راه می‌انداخت. هرکس، هر گره‌ای در هرکارش می‌افتاد با خوش‌رویی، به سرعت و با کمال احترام انجام می‌داد. و از همه مهمتر اینکه او همه این‌کارهای را به نحوی انجام می‌داد که انگار کار خودش است، مسئله خانواده خودش است. آری نحوه مواجهه او را همدلانه یافتم. همان صفتی که فقط کسانی دارایند که درک خوبی از احساس دیگران دارند و به قول استاد ملکیان می‌توانند خود را در پوست دیگری قرار دهند... او این چنین بود. خدا حفظش کند و با عزتش دارد.

2.       دوشنبه گذشته شب آخر روضه‌های سالانه منزل پدر خانم مرحومم بود. از وقتی که به این خانواده گره خورده‌ام کار سازمانی‌ام در روضه‌ها کار در آبدارخانه بود و الان چند سالی است که با کنار زدن رقبا (آقای ابراهیمی از دوستان برادر خانمم) پست آبدارخانه را از آن خود کرده‌ام. چند نفری هم زیر دست من کار می‌کنند. از حامد گرفته تا سبحان خودمان. یکی چای می‌برد و روزهایی که خیلی شلوغ می‌شود یکی استکان جمع می‌کند. تا وقتی که خانمها آبدارخانه را به تسخیر خود نگرفته بودند یکی دو نفر استکانها را می‌شستند و این روزها یکی رابط بخش آقایان و خانمها برای شستن استکانهاست. خلاصه این که بیش از نیم قرن از قدمت این روضه می‌گذرد و بیش از چهل سال آن، در محلی که این روزها برگزار می‌شود برگزار شده است. از مادر خانم محترمم پرسیدم که بگویید چه کسانی در اینجا منبر می‌رفتند. ایشان نام‌هایی را گفتند که این روزها دیگر در جمع ما نیستن و به رحمت خدا رفته‌اند. از حجج اسلام مرحومان: حاج عیاس حجتی که حتی سالهای اولیه غیر از روضه خوانی در همین خانه بخاطر دوری راه و نبود وسیله نقلیه(گویا ایشان اهل ابرده بوده است) بیتوته میکرده نام بردند، از جناب حاج آقای واله آن روحانی شیدا که برخی وقت‌ها برای خوردن میوه بعد از مجلس استخاره می‌کرد، از جناب حاج آقای شبیری که از دلنشینی صدایش در فراز آخر روضه‌اش یادم نمیرود، و از روحانیونی که هنوز نفس گرمشان را نظاره‌گریم حجج اسلام: جناب آقای گرایلی که در همسایگی ابن بیت هستند،فردی روشن ضمیر و خوش‌نفس و خالص، جناب محمد آقای مروارید از خاندان پاک و پاکیزه حضرت آیت‌الله مروارید که خود افتخار شاگردی‌ ایشان را داشته‌ام، او که دلنشین حرف می‌زد. جناب آقای سید احمد آقای  حسینی شیروانی  که حرف‌هایشان با سطح مخاطبان اینجا همخوانی نداشت، جناب آقای فضائلی که ساده و دلنشین آموزه‌هایی از قرآن را میگفت، ... و این روزها جناب آقای شیرقاضی از روحانیان فرهیخته‌ای که مثل عضوی از همین خانواده حضور پیدا می‌کنند و راهنمای مستمعین هستند. ایشان نه به اندازه آقای حسینی که تا حدی موضوعات را بالاتر از سطح مطرح می‌نمایند. اگر بخواهم از انسانهایی که به این روضه آمده اند و میآیند بنویسم حکایت مثنوی هفتاد من کاغذ میشود. آری این روضه‌ی با قدمت، به خاطر نیت پاک برپاکننده‌اش (مرحوم سید احمد مشهدی حسینی که روح و روانش شاد باد) و با محوریت مادر این خانه و همت فرزندانش و همکاری نواده‌گان، هنوز برپاست و انشاءالله سالها برپا باشد. باشد که همچنان نسل‌های فعلی و بعدی از آموزه‌های معنوی، اخلاقی و عقلانی آن بهره‌مند گردند.

وارونه شدن سطح تاثیرگذاری

تا سالهای نه چندان دور آنچه عرف و انتظار بود تاثیرگذاری دانشجویان و دانشگاهیان بر جامعه بود اما الان چه؟ گویا این جامعه است که بر دانشگاه تاثیر گذاشته.

دوستی با ناراحتی تمام از برپایی چادرها (خیمه‌های حسینی) در جهاد دانشگاهی سخن به میان آورد و گفت که یکی نیست که بگوید: باباجان، ای پسران خوب اگر هم قرار بر برپایی چادری در موضوع محرم و صفر و تاسوعا و عاشورا دارید حداقل در حوزه معرفت‌شناسی حماسه حسینی گام بردارید، نمایشگاه کتابی، برپایی جلسات معرفتی و ...  نه که مثل هیئتی‌ها به دادن چای و شیرکاکائو روی آورید. خدای نکرده اینجا جای قشر دانشجوست.

من هم در جواب گفتم که ای دوست عزیز این حرف درست و متین را باید گفت و با بحث‌های اقناعی تکلیفش را حداقل در جهاد دانشگاهی روشن ساخت، اما او که گویا خیلی مایوس بود گفت ای بابا کو گوش شنوا.

اکنون من نوشتم شاید گوشی بشنود و بحثی در افتد. انشا‌ء‌الله.   

لطفا دو یا حداکثر سه نفر را تعیین کنید

حداد عادل - ولایتی - محسن رضایی - علی لاریجانی

قالیباف - ناطق نوری - حسن روحانی - محمدعلی نجفی

عارف - محمد خاتمی - موسوی خویینی ها - عبدالله نوری

به نظر شما حاکمیت متمایل به کدامیک از این اسامی است؟

اصول گرایان سنتی چه کسی را می پسندند؟

طیف هایی جدیدی از اصول گرایان  که انگار اصول گرای اصلاح طلبند از کدامین ها استقبال می کنند؟

اصلاح طلبان با چه کسی وارد خواهند شد؟ 

سوال مهم تر اینکه کسی دیگر را با عنوانی دیگر پیشنهاد دارید؟

تاسف و تاسف

آنانی که صاحب این قلم را می شناسند گواهی می دهند که کمتر لب به شکایت می برد و از ناامیدی حرف می زند اما صد افسوس و تاسف.

تاسف از اینکه جوانی در محل کار، بهت بگوید که این روزها جهاد را چه شده است؟ حالا که جناب آقای احمدی نژاد دارد میرود تازه روش های او را دارند در جهاد عمل می کنند.

تاسف از اینکه پیرمردی که خیلی محترمش میدانستم، و او را امیدی برای اخلاقی زیستن در عالم سیاست می پنداشتم، در نشست ماهانه جامعه اسلامی مهندسین در کمال ناباوری، درباره نجیب‌ترین سیاستمدار روزگار ما یعنی خاتمی عزیز بگوید: ... در این میان آقایی هم مشاهده کرد هوا پس است و در یک روستا مخفیانه رای داد تا بگوید ...  

افتخار به این جهاد

پنج‌شنبه گذشته به مراسم اختتامیه ضیافت اندیشه دانشجویان علمی کاربردی جهادهای سراسر کشور رفتم. بگذرم از اینکه چرا دانشجویان را با تاخیر به سالن آوردند. اما مراسم طبق معمول با تلاوتی از آیات قرآن توسط همکار گرامیم جناب یوسفی آغاز و با اعلام برنامه‌های مراسم، توسط مجری و همکار خوش ذوقم جناب آقای هاشم‌ورزی یک به یک ادامه یافت. حقیقت اینکه از تک تک برنامه‌ها استفاده بردم و به تعبیر دیگر خوشم آمد. اما آن برنامه‌ای که مرا بر سر شوق آورد و البته سبب نوشتن این پست، چیزی نبود الا پخش یک کلیپ از آغاز کلید خوردن فعالیت‌های ستاد برگزاری تا آخرین لحظه برگزاری این ضیافت. و جالب آنکه کلیپ حاوی تصاویری بود از یک برنامه‌ای که حدود 4 ساعت پیش اجرا شده بود. شاهد این بودم که دانشجویان حاضر در سالن با دیدن هر صحنه از کلیپ به وجد آمده و دائم ابراز احساسات می‌کردند. و من هر لحظه که از کلیپ می‌گذشت از هنر و تلاش و عشق به کار و خدمت همکارانم لبریز از عشق و افتخار می‌شدم، تاجایی که طاق نیاوردم و خواستم تا دست یک دست‌‌اندرکار عزیز ستاد را ببوسم که متاسفانه نگذاشت اما توانستم پیشانی مروتی عزیز را ببوسم شاید که توانسته باشم قدردانی کنم.

دیروز کسی آمد

آری دیروز یکی آمد،
وآنگاه گفتم:

خوش آمدی که خوش آمد مرا زآمدنت
هزار جان گرامی فدای هر قدمت

زلالی درون

سه روز بعد از عید غدیر با اجازه و هماهنگی قبلی به خانه‌ای پا می‌گذاری تا اگر خدا خواست امر خیری رخ بنماید. پس از حال و احوال، از هر دری سخن می‌گویی تا اینکه پدر خانه میزبان از من (پدر خانواده میهمان) می‌پرسد که متولد چه سالی هستید و پس از شنیدن 1340 بلافاصله به مزاح از یکی دیگر از خانواده میهمان می‌پرسد که 30 بزرگتر است یا 40 و پاسخ می‌گیرد که در این مورد 30 بزرگتر است.

گفتگوهای دیگر برای آشنایی صورت می‌گیرد.  و در این بین میهمانان میوه و چای و شیرینی می‌خورند. هر دو خانواده از اقوام و نزدیکان خود می‌گویند و پدر خانواده میزبان در پاسخ به پدر میهمان که می‌گوید «بهتر و بایسته است تا همدیگر را بیشتر بشناسیم و مخصوصاً شما باید بیشتر از ما بدانید» با صراحتی همراه با صداقت که در واقع ترجمانی است از زلالی درون او، می‌گوید: من در اولین برخورد طرف مقابلم را می‌شناسم و نیازی به تحقیق‌های مرسوم نیست...

او در اولین برخورد با این جملات بزرگواری خود را به خانواده میهمان ثابت می‌کند. این جملات محبت‌آمیز، ذهن و ضمیر پدر میهمان را درگیر می‌کند که خدایا این نعمت حسن ظن و بزرگواری را چگونه باید پاسخ داد. در همین اثناء حرفی دیگر پیش می‌‌آید و...

آری کی باور می‌کند که گوینده این حرف‌ها، امروز در میان ما نباشد! این مرد زلال متاسفانه، ناباورانه چهارشنبه گذشته این دنیای بی‌وفا را گذاشت و بر عالمی دیگر پرواز کرد عالمی که بهشت خوبانی همچون اوست. و آخر سخن اینکه وقت تنگ است و زمانه سرد، وقت‌های خوبی کردن به یکدیگر را از دست ندهیم، از کجا معلوم که من و مایی هم فردا روز باشم و باشیم.

از خدای رحمان و رحیم می‌خواهیم که او را در آغوش دریای رحمت بی‌واسعه خود قرار دهد و به بازماندگان ایشان صبوری و تحمل این غم بزرگ و نابهنگام را عنایت فرماید. انشا‌ء‌الله          

ماموریت ما جز انجام  امر خیر نیست

جهادگران دانشگاهی تا تغییر دوره نابردباران و ناانصافان صبوری پیشه خواهند کرد. و با نیت پاک با همه توانشان به کارهای خوبشان ادامه می دهند.
 
شنیده ام در جریان تغییر معاون فرهنگی جهادمان آن هم بدون هیچ پیش زمینه ای و بدون هیچ بهانه ای، آقای ع... دو شب و آقای م ... یک شب خوابشان نبرده و لابد به این فکر می کردند که چطور شد که نیک خواهی ما در جریان تغییر ریاست جهاد به این شکل پاسخ گرفت.

به این دوستان عزیز عرض می کنم، مواظب باشید، از خوبیهایتان پشیمان نشوید که ان احسنتم احسنتم لانفسكم و به ریاست جدید جهاد دوستانه و صمیمانه توصیه می کنم تامل و تفکر کنید و اگر به این نتیجه رسیدید که بر جهادگران جفا کرده اید به جبران آن برخیزید چرا که بر اساس آیات قرآن روز رستاخیز برای جبران برخی از کارها دیر است.

اول و دوم و سوم به خودم و سپس به این برادران خواندن آیات ۵۰ به بعد سوره یس را یادآوری میکنم.
در آیه ۵۴ این سوره نیز تاکید شده است که در روز رستاخیز به هیچ کس ستم نرود و جز آنچه کردیم سزایمان ندهند. ترجمه آیات این سوره را از برادر ارجمندم جناب آقای کمال الدین غراب هدیه گرفتم و ترجمه ۵ آیه آن را تقدیمتان میکنم.

و چون رستخیز فرارسد و در کَرنای دمیده ‌شود؛ ناگاه از گورهای خود به سوی پروردگارشان بشتابند€۵۱~ ‌گویند: ای‌وای بر ما! چه کسی ما را از این خوابگاهمان برانگیخت؟ این همان روزی است که خداوندِ مهرگسترده پیش‌تر وعده کرده بود؛ و فرستادگان راست گفتند€۵۲~ و این جز به بانگی یگانه نباشد که ناگاه همگیِ آنان را نزد ما فراپیش آورند€۵۳~ پس، آن روز بر هیچ‌کس هیچ ستم نرود و جز آنچه می‌کرده‌اید، سزایتان ندهند€۵۴~ آن روز بهشتیان بی‌گمان به شادمانی سرگرمند ۵۵   

پستی که سوخت

پستی که سوخت، عنوان مطلبی است که بعد از اظهار نظر یکی از همکاران درباره انتخاب رییس جهاد مشهد، نوشته شد.

شنبه قبل 90.3.28 کسی به من گفت...

و من روز یکشنبه قبل چیزی را نوشتم و قصد داشتم که این شنبه 90.4.4 پست جدیدم باشد که در این بین حکم جناب دکتر غیور آمد. 

و عنوانش این بود: جناب دکتر یادگاری کدام روی سکه ...

این حس غریب

چند روزی است که sms های سالروز تولد مولای متقیان، امام علی علیه‌السلام را دریافت می‌دارم و ذکر اینکه این روز، روز پدر است، دوباره یک حس غریب، که پدر چه وظیفه‌ای دارد؟

همه از میمنت این تولد می‌گویند و خیلی از دسته‌جات و هیآت مذهبی درگیر و دار برپایی بزرگداشت مولود این روزند. توی خانه‌ها  جنب و جوشی است، خیلی‌ها طرح و نقشه می‌کشند تا غافلگیرانه کادویی جلوی پدر بگذارند. شاید هم همسرانی مایل باشند به همسرشان کادو دهند که در این صورت نام این روز را هم عوض می‌کنند و می‌گویند روز مرد مبارک. نیز کسانی هم که مثل من پدر از دست داده‌اند شاید بر سر مزار پدر روند و با او گفتگویی کنند و دعایی بخوانند.

اما این حس غریب از این مقوله‌ها نیست. آدمی در تامل یک نکته گیر می‌کند، آیا به وظیفه پدری‌ام عمل کرده‌ام؟ از لفظ وظیفه استفاده کرده‌ام، نه اینکه قایل باشم که پدر یک وظیفه دارد که پر واضح است که پدر وظایفی در قبال فرزندان دارد. اما  مراد من امریست که به نظرم مهمترین، ریشه‌ای‌ترین و کارسازترین وظیفه است.
آری این وظیفه، وظیفه نان حلال دادن به فرزندان است. چیزی که فکر می‌کنم مثل خیلی چیزهای دیگر که از مد می‌روند انگار دارد کم کم  از مد می‎رود. چرا نان حلال درآوردن و نان حلال دادن اینقدر اهمیت دارد؟ چرا نگوییم تربیت مهمتر است؟ چرا نگوییم که رشد عقلانی و معنوی فرزندان مهمتر است. و چرا ...
به گمانم تنها چیزی که غالباً فرزندان نمی‌توانند لااقل تا دوره جوانی درباره‌اش کاری کنند، همین تامین معاش و مایحتاج است. در صورتی که در تربیت فرزند و رشد عقلانی معنوی او بی تردید جز خانواده، عناصر دیگری از جمله گروه همسالان، محیط اجتماعی و... نقش دارند اما غالباً تامین خورد و خوراک به عهده والدین است و در ساختار ما بیشتر به عهده پدر است. اینگونه است که می‌توان گفت نوزاد شیرخوار، کودک، نوجوان و حتی جوان از درآمد پدر ارتزاق می‌کنند.
من خود گرفتار این دغدغه هستم و بی تعارف زمانهایی پیش آمده که احساس ناحلالی از دریافت حقوقم کرده‌ام. به همین خاطر است که بعضی وقتها به نحو واقعی یا ساختگی تحرکاتی از خود در محل کار نشان می‌دهم.
همین چند روز پیش رفتم سراغ بهترین دوستم و گفتم: از وقتی که در جهاد زمزمه تغییر رییس شده، ناخواسته همه، یک جورهایی از کارکردنِ درست حسابی، دلسرد شده‌اند، و من برای اینکه از بیکاری درآیم به هر کسی رو می‌اندازم که دوباره کار... از سر گرفته شود، و گفتم جالب آنکه همه در جواب می‌گویند بله، باید، حتماً، اما همچنان کار متوقف مانده است. از این دوست خواستم که بگه چه کار کنم، این دوست عزیز جوابی دندان‌شکن به من داد او گفت ما مامور به تلکیفیم نه مامور به نتیجه.
من که انگار جوابم را گرفتم از اتاقش بیرون آمدم، از شما چه پنهان فقط چند لحظه وجدانم آن جواب را تایید کرد، اما پس از آن باز همان دغدغه.
نیز در اتاق دیگه‌ای زمزمه‌ای خطرناک‌تر شنیدم  زمزمه‌ای که چند سال پیش آنرا در جایی دیگر آشکارا شنیده بودم که می‌گفت اگر رییس را از بیرون مجموعه بیاورند یک راهش این است که کارها را بخوابانیم. وای بر این نگاه‌ها. گیرم که این‌کارها را کردیم، و در مبارزه علیه این و آن برنده شدیم. پس تکلیف حلال بودن غذای بچه‌هایمان چه می‌شود. همان که اگر خدای نکرده عمداً به آن دچار شویم معلوم نیست که چه زندگی نکبت‌باری در انتظارمان باشد.
فرزند حقی به گردن پدر دارد و آن حق نان حلال خوردن است. خدایا به داد بچه‌ها برس و ما را آدمیت بیاموز تا جز به انسانیت کاری نکنیم. اقتضای انسانیت این است که به بچه‌هایمان نان حلال بدهیم.
خدایا اگر (که حتماً بوده است) ناحلالی به بچه‌هایم خورانده‌ام آنان هیچ گناهی ندارند، تقاسش را از من بگیر. خدایا من و آنان را، پاک گردان. خدایا شرایطی برای همه پدران فراهم فرما که همه رزقشان حلال شود. تا که فرزندانی بهتر، خانواده‌هایی بهتر و جامعه‌ای بهتر داشته باشیم. 

مرگ و زندگي در هم تنيده‌اند

يكی می‌رود و يكي می‌آيد و اين انگار داستان دل‌انگيز و غم‌انگيز هر روزه زندگي است. در عرض ۲ روز ۵ خبر تولد و مرگ.

در ذهنت می‌گذرد تا فردا:

«سالروز تولد دوستت علي (۱۱ خرداد) را تبريک بگويی و آرزوی بهترين‌ها برايش كنی و از خدا بخواهی كه او را در راه مستقيمی كه قرار گرفته پابرجايش دارد و زندگی شيرينش شيرين‌تر و شيرين‌تر شود و غم‌های موجود را با قوت ايمانش از سر بگذراند.»

كه همان روز مي‌شنوي كه عزت‌الله سحابي درگذشت. همان كسی كه نمی‌دانم چرا بلافاصله تجسم يک انسان اخلاقي به ذهنم خطور می‌كند. من كه از نزديک او را نمی‌شناختم اما درباره او از مرحوم صفويه شنيده بودم كه مي‌گفت: «من بعد از بازرگان اگر كسي را قبول داشته باشم عزت‌الله سحابي است، او از نظر من سالم‌ترين (سليم النفس‌ترين) اعضای نهضت آزادی بود و هست.» و علاوه بر آن شايد ناخودآگاه تصوير پدرش يدالله موجبات اين تجسم را فراهم ساخته.

و كسی تو را يادآورت می‌شود كه ۱۲ خرداد سالروز تولد ملكيان است و باز در ذهنت مي‌گذرانی كه فردا چيزی براي تولد اين يگانه فرزانه‌ی عرصه انديشه‌ورزی و از اخلاقی‌ترين كسي كه در اين حوزه مي‌شناسي چيزی بگويی و نكته‌ای بنويسی، همان كسي كه همچون منی كه ۵ دهه از عمرم گذشته است كسي را به پای استدلال‌ورزی او نديده‌ام. او كه اگر فروتنی‌اش را كنار بگذارد، می‌تواند بگويد و بنويسد تا آيندگان بفهمند كه در زمانه ما، نيمه دوم  قرن ۱۴ شمسي، كسي در ايران طلوع كرد كه می‌توان و بايست او را فيلسوف اين عصر خواند.

و در حالی که فکرت در هوای نوشتن متنی برای استاد ملکیان پرسه می‌زند كه یکباره می‌‌شنوی هاله سحابي به شهادت رسيد. و باز می‌شنوی که او ایست قلبی کرده است. با خود کلنجار می‌روی که اگر حتی ایست قلبی کرده باشد آیا هیچ مسئولیتی برهیچ‌کس نیست و اگر شهادت درست باشد براستی چه کسی پاسخگوی این چنین رفتن‌هاست؟ با این مسایل به خواب میروی

و هنوز سر از خواب ۱۲ خرداد برنداشتي كه پيامكي از همكارت دريافت می‌كني: سلام. با كمال تأسف پسرم علي به ديار باقي شتافت. ... رفيعی‌ن‍‍ژاد. ديگر خوابت نمي‌برت به سراغ قرآن می‌روی و آياتي را تلاوت می‌كنی اما طمانينه‌ات فقط چند لحظه بيشتر دوام نمي‌‌یابد. همه خوابند؛ همسرت، بچه‌هايت. در اتاق قدم می‌زنی كه چيست اين امتحان‌ها؟ براي پدري كه من می‌شناسمش و خوب هم می‌شناسم. آخر ورود من و جناب رفيعی‌نژاد به جهاد دانشگاهی مشهد تقريباً همزمان بود. من مسئول واحد فرهنگی دانشكده كشاورزی بودم و جناب ايشان مسئول واحد فرهنگی مهندسی. روزهايی را با هم مي‌گذرانديم و من هميشه احساس كمبودی را در برابر او می‌كردم، اما اعتراف می‌كنم كه من نمی‌فهميدم كه او در چه چيزی از من سر است. راستش را بخواهيد پس از دريافت پيامکِ فوق، تازه انگار علامت و نشانه‌ای از آن چيزی كه از من سر داشت را دريافتم و زمانی كه براي ادای وظيفه و عرض تسليت جلوی درب مسجد با او روبرو شدم، آن سرآمدی‌اش را دقيق و واضح‌تر ديدم. او مردی و پدری است از جنس آرامش. از او نشنيدم و از كسي در اين ۲۸ سال نيز نشنيدم كه بگويد او از كسی بد گفته باشد او را مرد هميشه آرام جهاد می‌نامم. او را ترجمان حقيقي فرد بابصيرت می‌دانمش. می‌گويند مردان با بصيرت يک چشم از دو چشم همگان بيشتر دارند و آن چشم بصيرت است كه حقيقت هر چيزی را خوب می‌بينند و او چنين است. و به همين خاطر است كه راستش غبطه‌اش را می‌خورم كه چطور به اين درجه و مقام رسيده است. خدايا عليِ عزيزِ جناب رفيعي‌نژاد را بيامرز و طمأنينه را به همه‌ی بازماندگان او عطا فرما.

تقدیم به همسرم

این شعر مولانا را تقدیم می کنم به همسرم که این روزها از درد کتف و شانه رنج می برد و به همه آنانی که از دردهای جسمی رنجورند!

بیانِ الله گفتنِ نیازمند عین لبیک گفتن حق است

آن یکی الله می گفتی شبی/ تا که شیرین می شد از ذکرش لبی

گفت: شیطان آخر ای بسیار گو/ این همه الله را لبیک کو

می نیاید یک جواب از پیشِ تخت / چند الله می زنی با روی سخت؟

او شکسته دل شد و، بنهاد سَر / دید در خواب او خَضر را در خُضر

گفت: هین از ذکر چون وامانده یی؟ / چون پشیمانی از آن کش خوانده ای؟

گفت:لبیکم نمی آید جواب / ز آن همی ترسم که باشم رَدّ باب

گفت: آن الله ِ تو لبیک ماست / و آن نیاز و درد و سوزت پیکِ ماست

حیله ها و چاره جویی هایِ تو / جذبِ ما بود و، گشاد این پایِ تو

ترس و عشقِ تو، کمند لطفِ ماست / زیر هر یا ربِّ تو لبیّک هاست

جانِ جاهل زین دعا جُز دور نیست/ زآنکه یا ربّ گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قُفل است و بند / تا ننالد با خدا وقتِ گَزند

داد مر فرعون را صد مُلک و مال / تا بکرد او دعوی عِزّ و جلال

در همه عمرش ندید او دردِسر / تا ننالد سویِ حق آن بد گُهر

داد او را جمله مُلکِ این جهان / حق ندادش درد و رنج و اَندُهان

درد آمد بهتر از مُلک جهان / تا بخوانی مر خدا را در نهان

خواندنِ بی درد از افسردگی است / خواندنِ با درد از دل بُردگی است

زندگی

گه گاهی به زندگی فکر می‌کنم نوشته زیر در میان گذاشتن فکرهایم در مقوله‌ی زندگی است.

1.      به گاه تامل به مفهوم زندگی، اول آنرا به دو بخش زنده+گی می‌کنم تا هیچ وقت یادم نرود که باید زنده بود تا بشود زندگی کرد. اما زنده بودن یعنی چه؟ زنده بودن را نیز جز این نمی‌دانم که هر لحظه نو باید نو شد، از جوری به جوری دیگر، به حرکت‌های سلولی مولکولی نگاه کنیم آنها همیشه در جنب و جوش‌اند. یک لحظه آرام و قرار ندارند. هر لحظه از حالتی به حالتی دیگر تغییر می‌کنند. فیلسوفان به آن می‌گویند صیرورت، یعنی شدن.

2.      ما، در شدن‌هایمان زندگی‌های متنوعی را تجربه می‌کنیم. یکی زندگی خانوادگی که در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر و فرزند و ... می‌گذرانیم و دیگری زندگی اجتماعی که در آمد و شد و خرید مایحتاج و ... رخ می‌دهد و سومی زندگی تحصیلی که انتخابش می‌کنیم و برخی تا دیپلم و فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا ادامه می‌دهند. و چهارمینش زندگی شغلی است که برای تامین معیشت در پی‌اش می‌رویم.

3.      نگاه که میکنی می‌بینی که گویا، در دو زندگی اول‌الذکر  نقش زیادی نداری. بر عکس دو زندگی آخر که خود تقریبا در انتخابش بیشترین تاثیر را داری. هر چند کیفیت آن دو زندگی اول را هم خود می‌توانی و باید رقم بزنی.

4.      برخی افراد همه انواع زندگی را تجربه کرده‌اند و برخی دیگر نه. برخی مواظب بوده‌اند که یکی را به پای دیگری ذبح نکنند. شما چی؟

5.      پس از اظهار نظر شما شاید ادامه یابد این بحث.    

انبارگردانی

این روزها شاهدم که همه اشخاص و شرکتها و سازمانهای طلبکار بدنبال وصول مطالبات خودند. صورت حساب میدن، صورت مغایرت مالی میگیرن و.. تا اینکه تا جای ممکن حساب کتابهاشونو صاف کنند. نیز میدونید که در بسیاری از شرکتها سال مالیشان ۲۹ اسفند است یا مثلاْ کتابفروشیها و کلاْ جاهایی که انبار کالا و اقلام دارن، انبارگردانی میکنن. خلاصه من که شاهد این جنب و جوش ها هستم و شاید شما هم. دیروز در اثنای کاری به جلسه ای دعوت شدم که اتفاقا موضوعش همین تسویه حساب بود.

بگذرم، یک لحظه با خود گفتم کاش منم یه حساب و کتابی بکنم البته از بدهی هام، البته نه از اموال و دارایی هام (که ندارم) بل از آنچه به عنوان یه انسان در این یک سال انجام دادم یا انجام ندادم. کاش بتونم که حتی اگه شده نیم ساعت را بذارم برای این کار. خدا کنه که بتونم.

اما هنوز که دیر نشده و تا وقت فوت نشده یه کارمو بکنم و از همه دوستان و سروران خودم بخوام تا اگه بدی و جفایی از من دیدن بر من ببخشایند. و یا اگه حسابی و قرضی پیششون دارم بگن تا پرداخت کنم . آره همون حسابهای غیر مالی را میگم. اگر بدزبانی کردم اگر کردار و رفتار ناشایستی داشتم اگر در حقتان کوتاهی کردم و اگر ...

نکته آخر رو هم ناگفته نذارم که من بیچاره به حساب و کتاب بین خود و خدا امیدوارم نه که قرضی ندارم که دارم خیلی هم زیاد. اما این اطمینان و اعتماد را هم دارم که لطف و کرم او از همه کاستی های من بیشتر است. خیلی بیشتر . خیلی خیلی بیشتر از اون مقداری که فکرشو میکنم.  

ابرهای بی‌باران

این روزها با ورود به فصل زمستان، آسمان نعمات خود را از ما دریغ کرده و خست سماء باعث رواج سخنان مختلفی شده است.
از گوشه و کنار دو نوع اظهار نظر به گوش می‌رسد: عده‌ای گناه و معصیت مردمان را دلیل عدم بارش می‌دانند و عده‌ای دیگر در جواب گروه نخست می‌گویند مگر در آن سوی دنیا گناه و معصیت نیست؟! اینان اظهار می‌کنند که هرگاه آسمان ابری می‌شود، اما باران نمی‌بارد، بدانید که حاکمان ظالم بر آن سرزمین حکم می‌رانند. به تازگی چنین سخنی را از قول امام رئوف -علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)- با سند شنیده‌ام.
با خود می‌اندیشم اکنون که طیف‌های گوناگون جامعه سعی می‌کنند از یک رویداد طبیعی، به نفع نظر و عقیده‌ی خود بهره گیرند، اگر فردا روزی آسمان اشک ریخت و برفش را فرو فرستاد، چه خواهند گفت و چه باید گفت؟

تایتانیک / قلعه حیوانات /

مطلب زیر را همکار محترمی برایم فرستاده، البته منظورش را کاملاً متوجه نمی‌شم، نمی‌دانم از جهان میگه یا از جهاد، از دنیا میگه یا از ایران. یا اصلاً می‌خواسته نمونه‌ای از یک متن خوب را بنمایاند. هرچی منظور بوده کار ندارم از نظر خودِ من، این متن، حداقل دو پدیده رسانه‌ای (سینما و کتاب) را، به بهترین وجه، به آستانه نظر خواننده می‌رساند. من تشکر می‌کنم و شما آنرا با عنوان خودش در زیر بخوانید.

این کشتی دارد غرق می‌شود

نمی‌دانم فیلم سینمایی«تایتانیک» را به خاطر دارید یا نه. در صحنه‌ای از این فیلم در حالی که کشتی عظیم تایتانیک در اثر برخورد با کوه یخ (ice berg) دچار صدمه ی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشه ی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند! آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا می کردند و دقت می کردند که کیفیت کارشان تحت تاثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به این سو و آن سو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!

***

نمی دانم کتاب«قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید یا نه. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگو است. حیوانات دست به دستِ هم می شوند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون می کنند و خود مدیریت مزرعه را به دست می گیرند. اولین کار آن ها پس از پیروزی تنظیم مرام‌نامه‌ای است که طبق آن همه ی حیوانات با هم برابرند و هیچ کس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند اما چیزی نمی گذرد که خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرام آرام متن را تغییر می دهد و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژه ای وضع می کند در این میان، اسبی در این مزرعه زندگی می‌کند به نام«باکستر» که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همه‌ی حیوانات است. حیوانات از او می‌خواهند کمک‌شان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما«باکستر» سخت مشغول کار است و به اطرافش توجه‌ای ندارد. شعار او این است:«من کار می کنم!» و احساس می‌کند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد! گرچه«باکستر» می‌توانست از اتفاق وحشتناکی که در«قلعه ی حیوانات» رخ می‌داد جلوگیری کند چنان سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از«تغییرات» باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!

***

اولویت‌بندی(Priority setting) از مهم‌ترین مهارت‌های زندگی ست. شما هر چقدر زیبا ویولن بنوازید، در یک قایق در حال غرق شدن، ویولن نواختن در اولویت قرار ندارد. شما هرچقدر کشاورز قابلی باشید، در یک مزرعه‌ی در حال سوختن، سم پاشی و آفت‌زدایی در اولویت قرار ندارند. شما هر چقدر آرایشگر قابلی باشید. اصلاح کردن سر و صورت فردی که دچار حمله ی قلبی شده است و باید بلافاصله به بیمارستان انتقال یابد را عاقلانه نمی‌دانید.

«کارل مارکس» ، فیلسوف آلمانی، یکی از افسون‌های جامعه‌ی سرمایه‌داری را«تخصصی شدن» می‌داند. هرکس چنان سرش به کار و تخصص خود گرم است که فراموش‌ می‌کند کل این جامعه به کدام سو حرکت می کند! باهوش ترین و سختکوش ترین آدم‌ها گرفتار الگوی «باکستر» می شوند و مسایل کلان اجتماعی را ازیاد می‌برند‌!

 

خوب ، خوب ، بد ، خوب

سهم خوبی‌های مواجه‌های غیرِ مستمرم در هفته گذشته‌ 3 و سهم بدی‌های آن 1 بود. خدا را شکر.

1. دکتر ... خبرِ حضورِ دکتر معین را بواسطه برپایی کنگره آلرژی را به من داد.(از ایشان تشکر می‌کنم). با دکتر معین تماسی و قراری گذاشتم برای جمعه و بالاخره در حاشیه همایش دیدمشون البته به همراه دکتر ... و دکتر ... پس از حال و احوال خیلی کوتاه، ما سه نفر سه جمله گفتیم و خیلی کوتاه‌تر جناب ایشان گفت.شاید باورتان نشود که فقط در 5 دقیقه ایشان سه نکته نغز فرمودند: اول اینکه تا خدا هست امید به اصلاح هست... و دومین نکته درس‌آموز ایشان این بود: انسان در سختی‌ها است که با انگیزه‌تر می‌شود و من انگیزه‌هایم بیش از زمانی است که اوضاع رو به راه بوده است و سومین نکته‌ خود را داشتند بیان می‌کردند که در عرض کمتر از 30 ثانیه سه بار آمدند و گفتند آقای دکتر شما باید به سالن بیایید ایشان که در جریان ماجرا نبودند اولین مرتبه و دومین مرتبه گفتند چشم اما سومین نفر که آمد گفت آقای دکتر برای اختتامیه و دادن لوح‌ها بایستی به روی سن بروید و همه منتظرند. ما از ایشان تشکر کردیم و ایشان را به سمت سالن بدرقه. اما سومین نکته ایشان از آینده بود، فرمودند: باورم این است که اوضاع بدِ زمانه کمتر از 5 ، 6 سال دیگر رفع خواهد شد و اگر این درجه از آگاهیِ امروزِ مردمِ ایران در همین حد بماند، حتی زودتر از این‌ها، این ملت به خواسته‌هایش خواهد رسید.

2.     یکشنبه صبح برای شرکت در مراسم پاسداشت استادی فرزانه (دکتر محمد حسن راشد محصل) از دانشگاه فردوسی مشهد به آمفی‌تئاتر کانون‌های فرهنگی آن دانشگاه رفتم. آغازین برنامه مراسم، تلاوتی چند از کلام الله مجید بود. مجری اعلام کرد که قاری محترم از دانشجویان آقای دکتر در سال 66 بوده است. سپس کلیپ تهیه شده از سوی خوبان فرهنگسرا درباره این استاد فرزانه پخش گردید در این کلیپ دکتر راشد از روند رشد تحصیلی خود گفت، اما آنچه برایم جالب و جذاب بود سادگی و صداقت در گفتار ایشان بود و اعتماد به نفسی که در دوره جوانی داشته. او بعد از لیسانس برای ادامه تحصیل به آمریکا می‌رود و پس از گذراندن دوره دکترا به کشور باز می‌گردد. بعد از آن مجری از برادر ایشان که دارای دکترای ادبیات فارسی است برای ارائه خاطرات خانوادگی و محیط نشو و نمو دکتر محمد حسن راشد محصل دعوت کرد. او به جایگاه رفت و چنین گفت: تولد ما در خانواده‌ای متوسط در روستای افضل‌آباد شهرستان بیرجند بود. مادر ما خانه‌دار، و با اینکه سواد نداشت اما قرآن را به خوبی قرائت می‌کرد و پدرمان فردی روحانی بود. خانه‌ای و خانواده‌ای اهل تساهل و تسامح داشتیم به یاد ندارم که پدرمان ما را به کاری امر یا نهی کرده باشد. اعتماد در روابط ما موج می‌زد و این لب‌الباب و کلید موفقیت همگی ما بود. ....  

(وبلاگ‌نویس): متاسفانه به دلیل قراری که در جهاد داشتم نتوانستم تا پایان برنامه بمانم اما فردای آن روز از چند و چون بقیه برنامه‌ها سوال کردم. در جریان آنچه گذشته و در جریان سخنان نمکی آقای دکتر خواجه حسینی قرار گرفتم. با فاصله 4 روز یکی از دست‌اندرکاران را دیدم و تشکر کردم چرا که شنیده بودم که مراسم، نه دولتی و نه سازمانی بود. مراسمی خودجوش که از دل دانشجویان و اساتید دانشکده برآمده بود. ایشان نیز نکته جالبی را تذکر دادند که همه افرادی که آنجا کار می‌کردند همه از دانشجویان سالهای دور و نزدیک دکتر راشد بودند. و البته و الحق که بچه‌های خوب جهاد چه تاثیر‌گذار وارد این جریان شدند و اثر از خود به یادگار گذاشتند.

آری می‌توان و می‌بایست امیدوار بود. چرا که هنوز خوبی‌ها نه در ذهن و ضمیر آدمیان که در صحنه اجرا و عمل برمی‌آید. 

3.     خواهرم با همسرم تماس می‌گیرد و می‌گوید: با همسرم تماس تلفنی می‌گیرند و می‌گویند شما به جای مراجعه به سر کارتان و محل مسئولیتتان، به ... بروید چرا که پستتان تغییر کرده است.

(وبلاگ‌نویس): من هنوز آقای تغییر پست داده شده را ندیدم اما می‌گویم او مردی فضیلت‌مند است. می‌گویید از کجا معلوم. می‌گویم اگر آنانی که عمل دور از اخلاقِ  فوق را انجام دادند به متانت و فضیلت ایشان شک داشتند شاید این چنین رفتار نمی‌کردند. اگر فکر می‌کردند از آدم‌های پاچه ورمالیده است. اگر فکر می‌کردند که او همه چیز را برای از دست دادن و تغییر پست به هم می‌ریزد اینطور بد عمل نمی‌کردند. باور کنیم که به ایمان و فرهنگ و فضیلت‌های درونی‌ ایشان، ایمان داشتند.

4.     عزیزانم جناب ... آقا  و ... آقا خبر دادند که بهره‌ ‌مندی اینترنتی از جلسات روانشناسی اخلاق استاد ملکیان با ثبت نام اینترنتی امکان‌پذیر شده است. و من در اولین روزِ با خبر شدن (البته بدون اینکه موفق به ثبت‌نام شوم) توفیق یافتم که از پنجمین جلسه‌ی این کلاسها بهره‌مند شوم. (از این دوعزیز نیز تشکر می‌کنم) اگه گفتید روانشناسی اخلاق چیه؟

      

پس از چندي تعطيلي

داشتم از خوبي‌هاي مادر مي‌نوشتم كه ناگهان در نوزدهمين روز درگذشت مادرم، برادرم جليل آقا در 56 سالگي دار فاني را وداع گفت. اولين تماس كه گرفته شد حكايت از بيهوشي ايشان مي‌نمود، تا خود را به بيمارستان رسانديم خبر چيز ديگر شد، چرا كه بر اساس اظهارت پزشك اورژانس در واقع او ايست قلبي كرده بود. و ديگر هيچ. حضور در آن لحظات سخت اما اكنون تصور ماجرا براي خواننده سخت نيست خواننده مي‌تواند به تصوير بكشد كه در آن صحنه يكي به شدت مي‌گريد و يكي شوكه در كوشه‌اي كز كرده است و يكي به سر و صورت مي‌زند. خودِ من در گذر 47 سال اين اولين تجربه‌ام بود كه در عرض 20 روز پر كشيدن دو عزيز از يك خانواده را شاهد بودم. اما چه بايد گفت و چه بايد كرد. سعي مي‌كردم كه بر خود مسلط شوم و وظيفه دلداري ديگران را، تك پسرش را، دخترانش را، به عهده بگيرم، خواهرانم را، اما با اين وجود خودم هم كم مي‌آوردم و طاقتم تمام مي‍شد و ناگاه مي‌زدم زير گريه. در هر حال امور بايد معين و مرتب مي‌شد. انتقال جنازه به سردخانه، مراجعه به پزشكي قانوني، تجمع در خانه مرحوم، جمع شدن بزرگ‌ترهاي دو خانواده، مشورت براي تشريفات تغسيل و تكفين و تدفين، و انتظار بازگشت داماد ايشان به مشهد كه اتفاقاً براي شركت در مراسم ترحيم خواهر زاده‌اش كه در كرمان بود، و نيز بازگشت دو تن از برادران خانمِ برادرم كه در سفر بودند. و خبر كردن اقوام درجه اول، گرفتن مسجد و ......

آري اين بود كه نوشتن تعطيل گشت نيز در اين بين وقت سفر خانوادگي‌ام به مكه و مدينه سر رسيد. اكنون ده روزي است كه از چهلم مادرم و برادرم گذشته است. اين را نوشتم تا هم به خوانندگان عزيز وبلاگم دليل تاخير را گفته باشم و هم شايد همين نوشته شروع دوباره من شود.

ميانسالي مادرم

این دوران را که کم و بیش خود درک کرده‌ام از مهمترین و سخت‌ترین مراحل زندگی این زوج بود. تحصیل بعضي از بچه‌ها به مراحل حساس ‌رسیده بود و سن بعضی از پسر‌ها و دخترها به ازدواج نزدیک شده بود.. در همین دوران اکثراٌ به خانه بخت می‌روند. پدرم با روحیه‌ای بدور از تشریفات و بی‌توجه به تجملات معمول زمانه به کمترین و ساده‌ترین شکل زندگی قانع بود اما مادرم با روحیه بلندپروازانه بایستی همه تلاشش را می‌کرد تا در بهترین شرایط بچه‌ها را به جایی و جایگاهی می‌رساند

به طور کلی یک توافق نانوشته میان این زن و مرد وجود داشت. پدرم مسئول کار در بیرون ار خانه و آن هم در حد متعارف (نه مثل امروزی‌ها کار در 3 شیفت) بود. و مادرم مسئول همه امور درون خانه.

پدرم. بي‌آزار، باگذشت بود..در امور خانه و خانواده اظهار نظر تمي‌كرد، حتي از مقام و جايگاه پدري استفاده معمول هم نمي‌كرد. ايشان صفاتي خاص داشت (انشاءالله در يك پست از پدرم خواهم نوشت). اين واگذاري امور و عدم دخالت تا جايي بود كه گهگاهی مادرم به مزاح می‌گفت: وقتی کسی از پدرتان می‌پرسید که فلانی (نام یکی از بچه‌ها را می‌بردند) کلاس چندُمه؟ او رو می‌کرد و می‌گفت: بی‌بی بگو فلاني کلاس چنده. اما این شوخی بامزه حکایت از یک واقعیت می‌کرد و آن واگذاری همه امور به مادرم. پدرم مادرم را خیلی قبول داشت، خود ایشان می‌گفت: از من یک کار بیشتر ساخته نیست اینکه کار کنم و تمام حقوق دریافتی هفتگی یا ماهانه را به مادرتان بدهم و کارها را نيز به او مي‌سپارم

القصه عرض كردم كه خيلي‌ها در اين دوره ازدواج كردند. شرايط مالي پيش گفته را در نظر بياوريد و در كنارش عقيده مادرم به برگزاري مراسمات در حد خوب و خيلي خوب. با اينكه برپایی اينگونه مراسمات با سختي‌هاي بي‌اندازه همراه بود اما روز برگزاري عقد يا عروسي انگار كه نه انگار. هيچيك از ميهمانان حتي كمترين نشاني از اين سختي‌ها را نمي‌ديد. تازه كساني كه دورتر بودند فكر مي‌كردند كه آيا چه خبر است. با اينكه در موقع ازدواج بزرگترين برادرم كودكي بيش نبودم اما يادم است كه براي نظم مراسم پليسي.از نيروي انتظامي زمان اجير شده بود كه بچه‌ها و خانواده‌هاي بي‌بضاعت براي بهرمندي از شيريني و ميوه و غذاي عروسي شلوغ نكنند. گويا آن زمانها رسم بوده كه آدمها با دعوت و بي دعوت به ميهماني و عروسي بروند. خلاصه انگار نه انگار كه ما حداكثر يك خانواده متوسطيم.

مادرم خيلي با تدبير و با اعتبار بود و پدرم به دليل اخلاصش خيلي مورد اعتماد ديگران بود.فكر مي‌كنم كه اين تدبير و اعتبار و اعتماد گره‌گشا بود..مثلاٌ در مورد دامادي خودم به ياد دارم كه چطور مادرم از يك بانك با گذاشتن سند منزلمان و از بانكي ديگر با وثيقه گذاشتن طلاهايش وام گرفت تا مراسم دامادي آخرين پسرش با آبرومندي برگزار شود.

جواني مادرم

گفته‌اند که مادرم به مرتب بودن و شیک‌پوشی خیلی اهمیت می‌داد، به تعبیر دیگر خیلی  آبروداری می‌کرد. با همه این اوصاف یک واقعیت دیگر در زندگی آن دوران ایشان وجود داشت و آن هم  بضاعت كم مالی بود.، همه درآمد و دخل این خانواده حقوقی بود که پدرم از راه حسابداری یک تاجر پشم بدست می‌آورد. و اگر خواننده این پست این وضعیت  را بگذارد در کنار واقعیت‌های دیگر آن زمان به عمق ماجرا پی می‌برد. واقعیت‌هایی همچون رسم نبودن کنترل جمعیت، بچه‌دار شدن مادران بستگی به هیچ چیز نبود مگر ناتوانی مادر از بچه‌دار شدن. بنابراین جوانی مادرم مصادف می‌شود به داشتن بچه‌های سر و نیم سر..و دوم این که بدلیل شهرستانی بودن خانواده پدرم هر از چند گاهی ایشان میزبان میهمانانی بودند از تربت حیدریه و همانطور که گفتم از همه مهم‌تر مقید بودن مادرم به آبروداری آن هم در سطح بالا. همه این شرایط مادرم را در موقعیتی قرار داده بود تا از همه توانایی‌های ذهنی و فکری خود در مدیریت و ساماندهی امور بهره بگیرد مادرم علاوه بر رتق و فتق امور خانه مسئول رسیدگی به تحصیل بچه‌ها هم بود. به قول پدرم الحق که او یک تنه تمام امور داخلی خانه و خانواده را به خوبی حل و فصل می‌کرد. بارها از مرحوم پدرم شنیدم که می‌گفت: اگر «بی‌بی» نبود، من هیچ نبودم و زندگی ما به هیچ جایی نمی‌رسید.

نوجوانی مادرم

هم از خدا بیامرز، پدرم، و هم از خدا رحمت کرده، مادرم، شنیده‌ام، مادرم 11 سال بیش نداشت که خانواده‌‌ی پدرم که در همسایگی ایشان می‌نشستند، (آنان خانواده‌ای بودند که از تربت حیدریه به مشهد آمده و ساکن شده بودند) از ایشان خواستگاری کردند. اول جواب رد می‌شنوند، خانواده مادرم می‌گویند او هنوز بچه است. اما خانواده پدرم، می‌خواهند که اجازه بدهید اینها به نام هم باشند ما دو سه سالی دیگر خدمت می‌رسیم. نقل شده است که موضوع که جدی‌تر در میان خانواده مادرم مطرح می‌شود شور و مشورت‌های بزرگ‌ترها به این جا ختم می‌شود که چون پسر این خانواده جوانی پاک و مومن است، بد نیست که جواب مثبت دهیم. اینگونه می‌شود که خانواده پدرم گامی دیگر پیش می‌گذارند و پیشنهاد یک مراسم ساده را می‌دهند تا اینها به قول قدیمی‌ها به نام هم شوند. که از قضا مورد قبول می‌افتد.

مادرم تعریف می‌کرد که آن زمان هنوز حالات و صفات کودکی و نوجوانی در من وجود داشت، ایشان می‌گفت وقتی مرا روی صندلی عقد گذاشتند، پاهایم به زمین نمی‌رسید و پس از اتمام مراسم من یکسره رفتم به سراغ دوست و همبازی‌ام و شروع کردم به بازی.

خلاصه به تعبیر امروزی‌ها  2، 3 سالی در عقد ماندند در حقیقت خانواده پدرم صبر کردند تا او بزرگتر شود. القصه نهایتاٌ این دو به هم رسیدند. یکی بی‌آلایش و صمیمی (پدرم) و یکی صریح و با صلابت (مادرم).  در ایام ازدواج پدرم  حدود 27 سال سن داشته و مادرم 14 سال.

مادر، پدیده‌ای بی‌نظیر

مادرم» بی‌بی عذرا ایزدی قدوسی « متولد 1307، ساعت 1/30 بامداد یکشنبه 30 خرداد 1389 جان به جان آفرین تسلیم کرد. بسیاری از اقوام و آشنایان و دوستان و همکاران عزیز و گرامی با حضور خود در مراسم خاکسپاری، ترحیم و شب هفت من و برادران و خواهران و دامادها و عروس‌ها‌ی ایشان را مورد لطف قرار دادند.

در این فرصت وظیفه خود می‌دانم تا همه ایشان سپاسگزاری ‌کنم. امید اینکه خداوند بزرگ والدین همه شما را نگه ‌دارد و اگر از این دنیا رفته‌اند خداوند ایشان را غریق رحمت خویش قرار دهد. انشاءالله. با اجازه خوانندگان محترم به یاد مادرم چند پست را تقدیم می‌کنم.

کودکی مادرم: گویند او در کودکی، در دوره‌ای که سواد آموختن و مدرسه رفتن باب نبود به مدرسه می‌رفت. و نقل شده است به دلیل فراگیری بالایی که داشته، بویژه نبوغ‌اش در درس حساب او را زبانزد کلاس و مدرسه کرده و باعث شده بود تا علاوه بر مبصری کلاس، در مواقعی که خانم معلم به مدرسه نمی‌آمد از سوی مدیر مدرسه اداره کلاس و درس دادن به دانش‌آموزان به او سپرده می‌شد. بدین گونه است که می‌توان تصور کرد که او هم اهل مدیریت بوده است و هم اهل تعلیم.

روح شريعتي

در سه سال اخير سه برنامه براي شريعتي در خاستگاه علمي فرهنگي اش يعني در تالار فردوسي دانشكده ادبيات و علوم انساني سابق و مجتمع دكتر علي شريعتي جهاد دانشگاهي فعلي برگزار شد.
1. در اولين برنامه (آذر 86) از دور جديد مراسم دكتر، كه ياد ايام نام گرفته، همدوره اي هاي مشهدي دكتر شريعتي در دانشكده، چه همكلاسي چه هم دانشكده اي و... حضور داشتند آنان بر اساس قرار با برگزاركنندگان به بيان خاطرات و راه و رسم آن بزرگ پرداختند. نكاتي سرشار از غم و شادي. آقايان جناب اميني، جناب دكتر بيات مختاري و جناب دكتر ياحقي گفتند آنچه از نظرشان مهم و درخور بود، آنچنان كه در يادم مانده:  جناب اميني از آرمان ها و دغدغه هاي دكتر گفت، جناب بيات مختاري از مسايل پس از سفر دكتر از فرانسه و عمدتاً از عادات و سبكهاي مخصوص شريعتي در جا انداختن مسايل گفت و جناب ياحقي با لحني كه مخصوص ايشان است از خاطرات تلخ و شيرين درباره دكتر ياد مي كرد و به نظرم از حسادت هايي كه بر او مي رفت سخن به ميان آورد. همه اينها جالب توجه بود اما شايد بلندترين فراز اين جلسه كه اتفاقاً بدون هيچ پيش بيني خاصي صورت گرفت آن بود كه مجري از ميان آشنايان و وابستگان دكتر آناني كه در اين محفل شركت داشتند، خواست تا اگر ممكن است سخني و بياني را بگويند. كه در اين ميان با اينكه جناب شيخ عبدالكريم شريعتي تشريف داشتند اما گويا حلقه وابستگان از خانم بتول شريعتي (خواهر دكتر) مي خواهند تا چيزي را بگويد. خواهر دكتر به بالاي سن رفت و فقط دو نكته را گفت يكي درباره مرگ شهادت گونه دكتر و ديگري كه اشك خيلي ها را درآورد، خاطره اي بود از نحوه مواجهه دكتر با منا، دختر كوچكش، در آخرين لحظات خداحافظي او در زمان آخرين سفرش ....
نكته اي حاشيه اي اما جالب اين كه خواهر دكتر چه خوش سخن بود با خود فكر مي كردم كه لابد اگر او هم مي توانست مثل دكتر ادامه دهد و در عرصه هاي اجتماعي حضوري درخور داشته باشد، حداقل سخنوري اش شانه به شانه دكتر مي زد.
همان لحظات بود كه احساس كردم روح شريعتي در سالن در پرواز است.

2. دومين برنامه كه در آذر 87 برگزار شد گويا تركيب ميهمانان و سخنرانان به مشهدي - تهراني گذاشته شد اما آنقدر كه شنيدم، رصد شده هاي مشهدي همه مريض احوال بودند تا جايي كه حتي حضورشان در سالن مقدور نبوده است. اما مگر دانشجو تسليم مي شود نه. شنيدم كه آنان طرحي در انداختند و با مصاحبه اي به گونه ي مصاحبه هاي تلويزيوني نكاتي را براي پخش در سالن از دو تن از ايشان ضبط كردند. من به همراه خانم و فرزند كوچكم (و برخي از هم محلي هايم كه براي ديدن و شنيدن حرفهاي سخنران تهراني يعني جناب دكتر صادق طباطبايي آمده بودند و جالبتر اينكه يكي از ايشان گفته بود مي آيم تا دكتر طباطبايي را يكبار ديگر و در يك مواجهه مستقيم با دستمال گردنش ببينم)  در تالار فردوسي مجتمع جهاد دانشگاهي مشهد شركت كرديم، مراسم با پخش مصاحبه دكتر حسين رزمجو آغاز شد همان كه تا كنون چندين كتاب درباره دكتر و استاد شريعتي نوشته است جناب ايشان درباره مرارت هاي خود گفتند و اينكه به زندانش افكندند او از بازجويي هايش گفت ... با اينكه تا اواخر ذكرِ ماوقع، ظاهراً ربطي به مراسم نداشت، اما با نقل آخرين حرفهاي قاضي پرونده معلوم ميكند كه عامل مهم دستگيري اش و .... كار كردن بر روي آثار شريعتي و ترويج افكار او بوده است. در ادامه مراسم فيلم كوتاه ديگري كه خاطرات شيرين و جالبِ جناب آقاي صفويه بود به نمايش در آمد. خاطراتي از بازيگوشي هايش با علي، تقلب رساندن به پوران خانم شريعت رضوي در جلسه امتحان ، از علاقه زياد دكتر به خربزه و ...  در پايان اين برنامه، سخنراني مبسوط دكتر صادق طباطبايي بود كه ايراد شد. از دوستي هاي و اظهار علاقه شهيد چمران به دكتر، آنطور كه يادم هست نيز از تاثير افكار شريعتي در جنبش آزادي بخش فلسطينيان و اعتقاد و حمايت امام موسي صدر به دكتر ، از هجرت دكتر به خارج از كشور و نحوه شهادتش و نهايتاً از تحويل جنازه و انتقال جسد او به سوريه و... گفت. و البته قبل آن عكسهايي را  از اين رابطه ها نشان داد.
3. سومين برنامه از سلسه برنامه هاي ياد ايام كه همين چند روز پيش (اردي بهشت 89) برگزار شد، با حضور فرزند دكتر، دكتر احسان شريعتي رقم خورد. او كه به خاطر تذكراتي كه دريافت كرده بود و هم لابد بخاطر رشته تحصيلي اش يعني فلسفه، قدري سنگين و با احتياط  صحبت مي كرد. در جايگاه سخن ،چند بار گفت به من گفته اند كه خاطره بگويم، در هر حال احسان از مدل انديشه دكتر و الهاماتي كه مي شود از آن گرفت ، از ضروت هاي باز انديشي در سنت ها براي نوسازي آنان گفت و تفاوت هايش با سنت پرستي و سنت گريزي و ....
اما آنچه مراسم امسال را با آن دو سال قبل متمايز ميكرد جمعيتي بود كه حضور داشت. درست ظهر روز مراسم اين جمله را از دانشجويي شنيدم كه آيا با همه اين زحمات و حالا كه خوشبختانه سلسله دعوت ها به خانه و خانواده و پسر دكتر رسيده، آيا جمعيت مخاطب چه خواهد شد؟ با بضاعت كم دانشجويي و با تبليغات نه چندان زيادمان آيا طبقه اول سالن پر خواهد شد؟ ...
باري عصر كه به سالن رسيدم ناباورانه ديدم علاقه مندان كه نمي دانستم تعدادشان چقدر است مشغول تماشاي نمايشگاه عكسي كه به همين مناسبت برپا شده بود، بودند. در سالن پايين باز شد، در عرض چند دقيقه ديدم جمعيت دارد پس مي خورد دانشجويان سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهي مشهد مي گفتند ببخشيد اين بخش جا نيست بفرماييد طبقه بالا. من آرام آرام پشت سر بقيه دانشجويان، جوانان و علاقه مندان به طبقه بالا رفتم  روي صندلي اي در كنار دوستي نشستم، چند دقيقه نگذشت كه همه صندلي ها پر شد در همين اثناء پسر عمه دكتر شريعتي كه در طبقه پايين جا پيدا نكرده بود آمده بود بالا و دنبال جا مي گشت و بالاخره نشست. و البته كساني هم جا پيدا نكردند ....
باز همان حس دو سال قبل به سراغ آدمي مي آمد، انگار كه روح شريعتي در همين گوشه و كنار هاست.     

دوستان سبز انديش جهادي‌ام

هفته گذشته درباره مواجهه همكاران عزيزم در پاسداشت درخت و محيط زيست نوشتم و اكنون ديگر بار از همين مقوله بگويم.

روزگاري نه چندان دور، دانشگاه علوم پزشكي به محل سابق‌الاستقرار ستاد جهاد دانشگاهي واقع در تقي‌آباد (ساختمان سازمان مركزي دانشگاه كه نيروهاي اوليه و ثانويه جهاد از آنجا خاطرات تلخ و شيريني دارند)  نياز داشت. گفتگوها ميان مسئولان دو نهاد دانشگاهي سر‌گرفت تا اينكه عاقبت قرار شد محل جديد سازمان مركزي جهاد در گوشه‌اي از پرديس دانشگاه يعني ضلع شمال شرقي (درست پشت انتشارات جهاد دانشگاهي واقع در فلكه پارك ملت) ساخته شود. در مذاكرات اوليه قرار بر اين بود تا دانشگاه علوم پزشكي بعد از توافق بر تعيين محل استقرار، بخشي از هزينه‌هاي ساخت ساختمان ستاد جهاد را به صورت غيرنقدي تامين كند. مثلا آجر و سيمان و آهن آلات آنرا بدهد و ما بقي مصالح و نيازها را خود جهاد تامين نمايد.

كار ندارم كه به هنگام قرارداد كتبي همه اين كمك‌ها حذف شد و فقط لطف كردند و توافق نمودند كه جهاد در زمين تعيين شده سازمان مركزي خود را بسازد.

القصه پروژه ساختماني جهاد با زدن سه كلنگ توسط جناب آقاي دكتر علي منتظري كليد خورد. يادم هست و حتما همكاران ديگرم يادشان است كه خيابان منتهي به اين مكان چه وضعيتي داشت. خياباني متروك. هيچكس به درختان و گياهان آن توجه نمي‌كرد. چرا كه اين گوشه از پرديس در تقسيمات ميان دانشگاه فردوسي و علوم پزشكي سهم علوم پزشكي شده بود و چون نزديكترين دانشكده از اين دانشگاه يعني دندانپزشكي در ورودي جداگانه داشت، كسي از اين مسير تردد نمي‌كرد الا اقل از محتاجين به اين مسير مانند تاكسي سرويس‌هاي دانشگاه فردوسي.

از آن روزِ كنلگ‌زني به بعد انگار كه اسرافيل در صورش دميده باشد كه: هان اي جهادگران اين درختان و گياهان هم موجودات زنده‌اند توجه دوستان خوبم به طبيعت غريب اين گوشه‌ي پرديس جلب شد. و كردند آنچه بايسته بود. درختان و گياهان را در برنامه‌اي منظم آبياري مي‌كردند اگر هرس و مرتب‌سازي‌اي نياز بود به انجام مي‌رساندند تا جايي كه اكثر گياهان پژمرده به گياهاني شاداب تبديل شدند و بخشي از درختان كم كم قد برافراشتند و البته برخي مرده بودند و برخي از نيمه جانان ديگر جان نگرفتند. اين خيابان الان از خيابان‌هاي اصلي پرديس شده و پر تردد. كاش عكسي از وضعيت محيط زيست و طبيعت آنروز را داشتيم تا با وضعيت امروز مقايسه كنيم. اين گونه است كه بچه‌هاي اين نهاد از راننده پر تلاش ماشين تانكر آب تا باغبان مهربان از مسئول خدمات تا معاون پشتيباني جهاد همه همت كردند آنان فضيلت‌مندند چرا كه دورانديشي به خرج دادند. اگر پاسباني طبيعت و محيط زيست را وظيفه هم ندانيم حداقل فضيلت دور‌انديشي به ما اين درس را مي‌دهد تا از محيط زيست حفاظت كنيم. درود بر دوستداران طبيعت سبز و درود بر انديشه‌هاي سبز.    

يزد شهر فضيلت‌ها

سال نو بر شما مبارك باد.

نو بهار فرصتي داد تا به همراه خانواده به يزد، شهر خوب‌ها و خوبي‌ها برويم. واقعا جايتان خالي.
اگه تا به حال به يزد نرفتيد حتما در برنامه سفرهايتان بگنجانيد. مديران منطقه‌اي در همه دوره‌ها همتشان را مصروف حفظ ميراث گرانبهاي ايران در اين نقطه كرده‌اند و كاش همه شهر‌هاي ما در اين جهت الگو بگيرند. نميخواهم مطلق گويي كنم چرا كه شنيدم كه در همين چند سال پيش پروژه بازسازي و محوطه سازي مناسب‌تر ميدان امير چخماق در دوره جناب مشايي متوقف شده است.
اما در هر حال شهر آنقدر جا براي ديدن و حظ بردن دارد كه كم و كاستي‌ها را نمي‌بيني. از مسجد جامع بگيريد تا آتشكده زرتشتيان، از خانه رسوليان با حياط‌هاي تودرتوي آن مي‌رويد به سوي خانه مرتاض، از ميدان امير چخماق تا باغ دولت آباد، از  زندان اسكندر تا خانه كسري، از مسجد ريگ نرسيده به يزد بگيريد تا مسجد فهرج  واقع در مسير بافق كه اولين مسجد ايران بوده و در نيمه اول قرن اول هجري بنا شده است و ناخداگاه انسان را مي‌برد به كوچه پس كوچه‌هاي مكه و مدينه‌ي دوره پيامبر. و...

خلاصه اگه از من بپرسيد كه يزد راتعريف كن. مي‌گويم: از رفتار و كردار آدم‌هاي يزد و  از در و ديوارهاي يزد سه كلمه بيرون مي‌زد: سختكوشي، ايمان، قناعت.

خاتمی: سبز نماد طراوت و روشنی و دوستی است

سال ۸۹ مبارک

مادر لطیف ترین پدیده جهان

معمولاْ هفته ای دو بار خدمت مادرم سر میزنم. ایشان ۸۲ سال دارند و به علت کهولت دچار محدودیتهای حرکتی شده اند لابد یادتان هست که قبلا در پستی نوشتم: برای رای دادن در انتخابات ریاست جمهوری من و دو پسرم زیر بغل هایشان را گرفته و به پای صندوق بردیم و وقتی که خانمهای تو صف دیدند که مادرم خود نام کاندیدای مورد نظرشان (میر حسین موسوی) را نوشتند، ناخداگاه یکی دو نفر آنان که نزدیک تر بودند گفتند: الهی قربون حاج خانم بریم.
آری در این ۶ / ۷ ماه گذشته باز هم توانشان کمتر و کمتر شده است تا جایی که می توان گفت کلام ایشان مخصوصا برای افراد دورتر دیگر مفهوم نیست به همین علت خیلی از مطالب را برایمان می نویسند.
همین چند روز پیش، نکته ای را گفتند.
- من ناخداگاه گفتم  ماشاالله باز هم شما قدیمی ها خوب هوش و حواس دقیقی دارید.
- با ایماء و اشاره از من خواستند تا به ایشان قلم کاغذ بدهم.
- نوشتند: قدیمی ها می گفتند جون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.
- من گفتم: باز هم خدا شکر که اگر اعضاء حرکتی شما کم توان شده اند ذهنتان هنوز خوب کار می کند.
- مجدد قلم و کاغذ را گرفتن و خاطره ای را برایم نوشتند: من سه کلاس را در یکسال گذراندم. از بس که پای تخته ضرب و تقسیم را زود می نوشتم، معلم می پرسید که چطور این قدر زود حساب میکنی و من در جواب می گفتم اول در ذهنم حساب میکنم و بعد می نویسم.

خدایا مادرانی که رفته اند را بر آنها رحمت فرست و آنانی که هستند زنده و پایدار بدار.
 

سه نکته در یک پست

۱. اگر آدمي خود را به جاي همسر، فرزندان، احيانا دامادها و عروس‌هاي مرحوم كردان بگذارد، به نتايج دردناكي خواهد رسيد. من شخصاْ تا چند روز بشدت از این اتفاق پکر بودم و در اندیشه رنج وابستگان او.

۲. هفته قبل تهران بودم و چهارشنبه در جشن غدير دفتر مركزي شركت كردم اين هم نشانی از آن.

۳. در تهران متاسفانه صحبت از اصرار جناب دكتر احمدي ن‍ژاد بر انتصاب يك نيروي خارج جهادي بود و البته مي‌گفتند خوشبختانه تا اين لحظه نهاد رهبري و دبير شوراي انقلاب فرهنگي زير بار نرفتند و استدلال، مطالبه كردند..... بالنتيجه برخي از همكاران معتقد بودند اين دو نفر تا آخر مي ايستند  و برخي دقيقا عكس اين را نظر داشتند و برخي ديگر مي گفتند بسته به شرايطي نظر اين دو عضو ممكن است تغيير كند. مثل اينكه از جايي به ايشان گفته شود كه دست جناب احمدي نژاد را باز بگذريد.

عذر تقصیر به پیشگاه شما

سلام

حتی برای توضیح شرایط و عذر خواهی از بروز نکردن مطالب هم، تا همین لحظه وقت نکردم. آری مشغول امور مربوط به میر حسینم. انشاءالله از ۲۳ خرداد یا حداکثر ۳۰ خرداد. باز هم معذرت خواهم. پوزش مرا بپذیرید.

سلام،  نظر شما چیست؟  

سلام عیدتان مبارک. براساس وعده های سال قبل باید شنبه بروز می شدم. اما با عرض پوزش این کار نشد چون یک دل میگفت حرفهای تو که بابش اخلاقی است آیا در این روزهای پر مسئله ایران، که داره خودشو برای یک انتخاب تغییرآفرین آماده میکنه چقدر خریدار داره؟ از طرفی هم یک دل میگه اصلا میخواهیم فعالیت سیاسی اجتماعی بیشتر کنیم تا به اخلاقی تر شدن جامعه مون کمک کنیم.

القصه با همه این حرفها دوست دارم شما به من کمک کنید تا ببینم مخاطبان محترم وقت و حوصله دنبال کردن مطالبی از این دست را دارند یا نه؟ که اگه میدونستم میلی هست قصد داشتم مطلبی از کتاب سیطره خیر را (که دوستی آنرا به رسم احسان به من امانت داد) بنویسم. امروز عنوانش را تقدیم میکنم و شاید در ادامه بیاید. مخصوصا اگر شما بخواهید.

مرداک نویسنده کتاب معتقد است دشمن بزرگ استکمال اخلاقی ... توهم شخصی است. یعنی بافته های ذهنی ما آدمیان، ما را از اخلاقی شدن دور میکند. چیزی مثل آرزوهای خود بزرگساز.....

لا اله الا الله

دیروز میخواستم فایلی درباره شاخص های ارزیابی فعالیت ها به دوستان عضو این کارگروه ارسال کنم. از یکی از این دوستان ۳ آدرس ايميل داشتم و نميدانستم کدام يک آخرين آنهاست. تصميم گرفتم تا آدرسهاي موجودم را پاکسازي کنم. داشتم برخي از آدرس ها را حذف مي کردم، که يکباره رسيدم به نساري احمد رضا، ناخداگاه لحظاتي چند دست و دلم ايستاد. و فقط زير لب زمزمه کردم لا اله الا الله. خدايش بر او رحمت ريزد

صف اتوبوس، لیمو شیرین و پرتغال،لهستان،وزیر نیرو

۱۵ روزی که برای امتحانات تهران بودم، ظهرها برای نهار و نماز به دفتر مرکزی میرفتم. روز چهارم تو صف اتوبوس، یک بنده خدایی بدون اینکه جلوی دهانشو بگیره یه عطسه زد ، تلاش کردم رویم را از او برگردانم با این حال فردای آن روز احساس کردم گلویم خارش میکند، از ترس اینکه تو این اوضاع و احوال مریض نشوم (و از ترس خانمم که هر روز تلفنی به من میگفت میوه بخور) سریع به میوه فروشی رفتم و عرض کردم ۲ تا پرتغال میخواهم و ۴ تا لیمو شیرین. میوه فروش گفت چشم، دیدم ۲ تا پلاستیک بزرگ برداشت، سریع گفتم ببخشید ۲ دونه و ۴ دونه، آخه بنده خدا فکر کرده بود گفتم ۲ کیلو و ۴ کیلو.
بگذریم که هر دو تا پرتغال از درون خراب شده بود و غیر قابل مصرف اما به یاد لهستان افتادم. آنجا که بودیم وقتی میرفتیم خرید، میدیدیم که آقاهه و خانمه اومدند و پلاستیک از صاحب فروشگاه گرفته و یک پیاز و ۴ تا گوجه فرنگی را جدا میکنن یا یک چهارم هندونه سلفون کشیده را و...
در همین روز ها هشدارهای جناب وزیر نیرو را در تیتر روزنامه ها میخواندم: از اول تیر ماه قطعی چند ساعت برق در تهران قطعی است. با خودم گفتم که حق با جناب وزیر است چرا که مصرف انرژی تو کشور ما (مثل همین خرید میوه) خیلی بی رویه است. و باعث و بانی کمبود انرژی اول خود ما هستیم. اما یک سوال هم از جناب وزیر: اگر مردم ما خالصانه اعتراف کنند که یک سر مشکل ما هستیم، آیا جنابعالی حاضرید که سهم نوع مدیریت خود و سهم رویه هایی که احیانا باعث تحریم مملکت شده را بپذیرید؟       

نظر خواهی

سلام دوستان
چندین ماه است که موجب دردسر شما هستم، بدون اینکه بدونم شما چی فکر میکنین و چه نظری دارین. معمولا وبلاگ نویسها هر از چند وقت از دوستان و مخاطبانشون میخواهن که درباره بهترین پست اعلام نظر کنن. یا میپرسن که آیا ادامه بدیم یا چه تغییری را پیشنهاد میدین و از این جور چیزها.
من تا کنون این طور کارها را نکردم به چند دلیل یکی اینکه با خودم میگفتم همین قدر که مزاحم میشم و مطالعه و مراجعه دوستان را دارم کافیه ، زحمت اضافه دادن خوب نيست. دليل ديگرم اين بود که فکر ميکردم اين کارا  " لوس گيري " محسوب ميشه، و از من با اين سن و سال قبيحه. و ...

يکماهي هست که به خانمم که دست به قلم شده و دست نوشته هاي سفر حج اش را باز نويسي ميکنه گفتم که بيا و سه شنبه ها را تو مطلب بنويس چون هم قلمت از من بهتره، هم متفاوت فکر ميکني و اين ميتونه به وبلاگ تنوع ببخشه. ضمن اينکه يکه تمرين جمعي دو نفره هم کليد ميخوره. و چه بسا جالب بشه.
و البته تو ذهنم اين مطلب را مرور ميکنم که اگه کار دو نفره خوب از کار در آمد بعد به پسرانمان هم پيشنهاد ميديم که در صورت تمايل وبلاگ را به وبلاگ خانوادگي تبديلش کنيم. 

حالا لطفا با نظرات خوبتان راهنمایی فرمایید. متشکرم. 

پدر خوب

در باره پدر خوب هم میتوان نوشته های کتابها را آورد مثل اینکه پدر خوب پدری است که اقتصاد خانه وخانواده را مدیریت کند٬ باعث ایجاد امنیت خانوادگی باشد٬ تربیت اجتماعی فرزند را با کمک همسر به عهده بگیرد و....

اما صفات دیگر ی را میتوان ذکر کرد که خودما نی تر باشد مثل اینکه بگوئیم پدر خوب پدری است که آنچنان ابهتی داشته باشد تا همه اعضاء خانواده حساب کار خود را بکنند و به عواقب رفتار  وگفتار خود بیندیشند ٬ یا اینکه پدر خوب پدری است که توان رفاقت با فرزند را داشته باشد ٬ شاید هم کسی بگوید پدر خوب پدری است که فقط پول درآورد و همه نیازهای مادی فرزند را تامین کند.

شوخی کوچکترها

کم کم به دقیقه ۹۰ نزدیک میشم، از ۲۲ خرداد تا ۵ تیر باید ۷ درس را امتحان بدهم. به همین دلیل بنظرم رسید این پست و پست بعدی را به موضوع درس خواندن و تحصیل اختصاص دهم.
گاهی اوقات برخی جملات غامض کتابهایم را بلند میخواندم (تا به خانم و فرزندانم{برای شوخی} بگویم ، ببینید چه مطالب سختی را باید فهم کنم) اما غافل از آنکه ممکن است کسی در آید و به شوخی چیزی بگوید.

آری یک بار در پایان یکی از این جملات، پسر کوچکم، سبحان رو به مادرش کرد و گفت: مامان، اگه بابا با این مطالب قاطی نکنه، خیلیه. این جمله کافی بود تا خانه مان از خنده منفجر بشه.  

مادر خوب

حتما یادتان هست که قبلا درباره زن، مرد ، دختر، پسر خوب نوشتم و از این سلسله مادر و پدر خوب ماند و امروز نوبت "مادر خوب" است.
این چیز ها را خوانده ایم: مادر تضمین میکند، حفظ نسل را ، پرورش کودک ، تربیت او، و انتقال فرهنگ و آداب را. اما به گمانم شنیدن و خواندن ویژگیهای مادر خوب از زبان لائوتزو، فیلسوف چین باستان، خالی از لطف نباشد، آنجا که میگوید:

زادن و پروردن
داشتن بدون تصاحب
عمل بی چشمداشت
راه نشان دادن و در پی تسلط بر نیامدن،
این است فضیلت اعلی
.   

آهای آدم ها (2)

ورود در این وادی ها درست است که موجب حبس شدن نفس انسان میشود اما به همان اندازه میتواند موجب آزادی از قید و بند برخی چیزها شود. لطفا بخوانید بخشی از خبر "صبر ایوب " .


خبرگزاري دانشجويان ايران - مشهد
سرويس: اقتصادي

يکي از دشوارترين محيط هاي کاري که هر کارگري مي تواند در طول عمر خود تجربه کند، کوره هاي آجرپزي است. کاري که کودکان، زنان و مردان بالغ را در رديف هم قرار مي دهد. افراد تنومند و مستعد کار در اين فضا، بعد از گذراندن چند سال، تاب و توان کار کردن در اين محيط را ندارند چه برسد به کودکان و زناني که پابه پاي همسران خود به اميد لقمه اي نان کار مي کنند.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ـ منطقه خراسان، صبح زود، زنگ بيدار باش را صداي تق وتوق فرغون ها و قالب هاي آجر، مي زنند و کار شروع مي شود، هر روز روز سختي در پيش است و اين سختي تا پاسي از شب ادامه دارد.

از همان لحظه ورود به يکي از کوره هاي آجر پزي دستي در حومه مشهد واقع در روستاي شترک با صحنه اي مواجه شدم که دل هر بيننده اي را مي لرازند؛ کودکي بود!

کودک 12 ساله اي به نام ايوب با لباس هايي مندرس که تمام حواسم را معطوف خود کرده بود. ايوب يعقوبي يکي از هزاران کارگر کودکي است که روز خود را در اين کارگاه هاي طاقت فرسا به شب مي رساند.

ايوب در حال جابجا کردن آجرهاي ساخته شده توسط مادرش بود. نمي دانم به چه اميدي کار مي کرد ولي کودک با مادرش عاشقانه کار مي کرد.

بارها شنيده بودم که نان کسي آجر شده باشد ولي جايي که رفتم عده اي بودند که از آجر لقمه اي ناني براي خود و خانواده اشان در مي آ‌وردند.

اينجا واقعا آجر بود که نان آور بود.

پاي درددل هاي ايوب کوچک نشستم؛ اهل تايباد هستم. با خانواده ام آمده ام تا با کارکردن بتوانيم خرجي خود را در بياوريم.

از او پرسيدم چرا اينجا را براي کار انتخاب کرده اي؟ گفت: آمده ام تا فقط کار کنم، فقط کار.

به راستي که اسمش برازنده اش بود چرا که صبري را که در وجودش نهفته بود تداعي مي کرد. ايوب ادامه داد: تا کلاس پنجم بيشتر درس نخواندم. من و خانواده هفت نفري ام به اينجا آمده ايم تا کمک کار پدرم باشيم.

دليل ترک تحصيلش را پرسيدم، فقط گفت: مرا از مدرسه بيرون کردند هر چه دليل اين کار را جويا شدم اين کودک با شرمي خاص از دادن جواب طفره مي رفت و جوابي نمي داد، حتما خجالت مي کشيد که چيزي بگويد!

هنگامي که بزرگترين آرزويش را پرسيدم انتظار جواب هايي چون ماشين، پول و حتي ازدواج را داشتم ولي جوابي که ايوب داد بسيار مرا متاثر کرد؛ فقط مي خواهم تا آخر سال کارگر باشم، نتوانستم جلوي بغض خود را بگيرم و پشت به ايوب قدري گريستم.

با خود گفتم؛ براي کودکي مثل ايوب اگر وقتي هم براي بازي باشد، قطعا بازي اجباري با خاک هاست!

فضا آکنده از گرد و غبار و صدا بود. گرماي هوا سختي کار را دو چندان مي کرد، ولي زناني را ديدم که نه به عشق کار بلکه به عشق همسران خود به آنها کمک مي کردند، غرق در کار و بدون اندکي گلايه.

جلو رفتم تا با يکي از آنها در مورد مشکلاتشان گفتوگويي داشته باشم ولي چيزي نمي گفتند؛ جز الحمد الله.

آهای آدم ها

آهای آدم ها عنوان ایمیلی است که دکتر علی عزیز به واسطه خودکشی دانشجویی به دلیل فقر مالی و عصبانیت های ناشی از آن انتخاب کرده بود. و من در پاسخ او نوشتم که: روزی برای خرید میوه (برای روضه مادر خانمم) به چهار راه عامل رفته بودم . به ترازو که رسیدم خانمی قبل از من در حال خرید بود، فروشنده پلاستیک سیب را بر روی ترازوی دیجیتال قرار داد، دیدم آن خانم کمی سرش را جلوتر برد و یواشکی به فروشنده گفت هزار تومان بیشتر نشه. من هم که توجهم جلب شده بود به هنگام پرداخت وجه زیر چشمی نگاه کردم، دیدم آن خانم یک هزار تومانی آماده شده ؟؟ در دستانش را، به صاحب مغازه داد و به سرعت پلاستیک سیب را به زیر چادر گرفت.   

یکی شدن از زبان کوچکترها

سال ۸۴ در شهر ژاشوف لهستان نگاهمان به فیلم مستند "مثلث برمودا" بود که سبحان، پسر کوچکم، سوال کرد، رفتن به جزیره برمودا امکان پذیر است؟ و وقتی با جواب مثبت مامانش مواجه شد، گفت: چه خوب و چه هیجانی دارد و بدون وقفه پیشنهاد داد که همه دارائیهایمان را تبدیل به پول کنیم و ۴ نفری برویم آنجا. حتی اگر بلعیده شویم یا ناپدید شویم یا برده شویم به جایی دیگر، هیچ اشکالی بوجود ،  نمی آید. چون هر ۴ نفرمان با همیم.   

پسر خوب /   پسران خوب،دختران خوب

زندگی(۹)
پسر خوب دارای ویژگیهایی است همچون: فراگیری آداب و رسوم اجتماعی، تلاش برای اتصاف به معقول و منطقی بودن و در بزرگسالی اش، یاری رسان والدین بودن. علاوه بر اینها.

پسران خوب و دختران خوب در مراحل کودکی و نوجوانی میکوشند تا خوب درس بخوانند، در مرحله جوانی ضمن ادامه تحصیل، مواظبت میکنند تا نه مرزهای اجتماعی را بر خود ببندند و نه بی گدار از مرزهای اخلاقی گذر کنند و آخرین مقام پسران و دختران خوب این است که بدنبال همتای فرهنگی (به معنای عام آن) خود باشند. و این مهم با امتزاج عقل و احساس شدنی است.

سال با نشاطی را برای همه شما آرزومندم. قرار بعدی ما پس از تعطیلات نوروزی انشاالله.

زندگی(8)   آخر زندگی، درسهایی از حاتمی کیا

باز هم اتفاقی دیگر پست های عدالت را از هم جدا کرد.

 پریشب دقایقی پس از پایان سریال حلقه سبز همراه با تحسین حاتمی کیا، با خود فکر میکردم، آره دیگه، بالاخره همه آدم ها، روزی " آخر زندگی " شان فرا میرسد. این درست. اما، اگه، فقط معصومان (آن دختر کوچولو و حسن) و عاشقان (حسن و گلبهار) لیاقت عبور از حلقه سبز را می یابند، و در عشق واقعی، جسم و وصول مطرح نیست، که اگر وصول باشد، عشق نیست، پس سر انجام آدم هایی همچون من که نه اینم نه آن، بل سراپا تقصیر، چه خواهد شد؟ و از کدامین حلقه خواهیم گذشت. خدایا مددی.   

زندگی (7)   دختر خوب

شاید دختر خوب، دختری باشد با این ویژگیها: اول اینکه آداب و رسومی را از پدر و بویژه مادرش فرا گیرد تا او را در روابط خانوادگی، همکلاسی ها و گروه همسالان و... راهنما باشد. دوم اینکه بایسته های دوره ازدواج را فهم کند، به عبارت دیگر همیشه یادش باشد که روزی ازدواج خواهد کرد، پس چه شایسته، که در دوران دختری اش، او به دختری با وقار و متین شهره شده باشد. و سومین نکته اینکه این دختر خانم خوب که ازدواج کرده و مادر شده و حتی سن وسالی هم از او گذشته است، بداند که نسبت به پدر و مادرش حکم دختر را دارد، به همین خاطر ویژگی سوم دختر های خوب این است که کمک و یاری رساندن به بزرگتر ها را هیچ گاه فراموش نکنند. 

زندگی (6) مرد خوب- زن خوب

مرد خوب نباید یادش برود که او گزینشگر و خواستگار بوده، یعنی که انتخاب، تحقیق، تامل، مشورت ... را خودش انجام داده و زن خوب هم باید بداند که او با اختیار و شناخت ازدواج را پذیرفته است. به همین خاطر است که هر دو بایسته است تا بکوشند

۱. در مدیریت مسایل و مشکلات زندگی یار و یاور هم باشند. ۲. در مدیریت اختلاف سلیقه ها و اختلاف نظرات از همدیگر سبقت جویند. ۳. در مواردی که قصد تذکر دادن دارند از خوش کلامی و روحیه خوش فراموش نکنند. ۴. برای جبران اشتباهات یا اشکالات خود به عمل روی آورند نه حرف، مگر اینکه بخواهند بگویند ببخشید. ۵. و نهایتا مرد خوب و زن خوب کسانی هستند که اگر به هر نوعی قهر کردند، بازگشتی نو را منتفی ندانند.

"باز گشت نو" خیلی خیلی آسان است، کافی است، فقط بتوانند به هم از صمیم قلب بگویند:"معذرت می خواهم "