10 معیار اخلاقی در آموزه‌های امام علی

10 معیار اخلاقی در آموزه‌هایی از وصیت‌نامه امام علی (ع) به فرزندش امام حسن (ع)

1. پیش از هر کاری خوب و بد آن را بسنج. (دوراندیشی)

2. اگر دوست داری که درباره‌ات نیکی روا دارند تو نیز به نیکی بپرداز. (قاعده زرین)

3. هر آنکه در زندگی میانه‌رو باشد ناامید به شمار نمی‌آید. (فضیلت میانه‌روی)

4. خویشتن را گرامی بدار و پیش هر کس و نا کسی کمر خم مکن. (عزت نفس)

5. اندکی از پولی که در دست داری برای روزهای تاریکی نزد خود نگه‌دار، تا در خانه این و آن را نزنی. (دوراندیشی/ عزت نفس)

6. هیچ خردمندی نیست که با افشای راز دلش تیشه به ریشه‌ی زندگیش بزند. (اعتدال در دوستی)

7. هر آنکه پرچانگی نماید به هرزه‌گویی می‌گراید.( (فضیلت کم‌گویی/سکوت)

8. بدی‌های دوستت را ببخش و پوزش‌هایش را بپذیر. (فضیلت بخشودن)

9. چه زشت است فروتنی کردن به هنگام نیازمندی و جفا ورزیدن در عالم بی‌نیازی. (رذیلت ظلم به خود و دیگری)

10. هر آنکه میانه‌روی را کنار بگذارد، هر آینه خود را از درستی و حقیقت دور می‌دارد. (رابطه حقیقت‌طلبی با میانه‌روی)

چه شد که پس از ماه‌ها دوباره می‌نویسم؟

سلام.
جمعه‌ای که گذشت به لطف ارسال دعوتنامه جناب حمید آقای کیانیان توسط علی آقای رزاقی‌بهار (جوان دیروز که سابقه آشنایی به سال 84 برمی‌گردد) به موسسه خیریه توانمندسازی کودکان باران رفتم و به پای نمایش کودکان باران نشستم. این جلسه همراه بود با حضور برخی از عزیزان منتخب شورای اسلامی شهر مشهد. سرکار خانم رمارم، جناب آقایان: دکتر ودیعی، امیر آقای شهلا، دکتر ریاضی و دیگر عزیرانی همچون عباس آقای میرزاده و جناب منشادیان.
نمایش خیر مقدم کودکان باران را با نمی در چشم به نظاره نشستم و نمایش دوم که به محدودیت‌های ترددی کم توانان جسمی  بازمی‌گشت را همدلانه دنبال کردم. در میانه این نمایش یاد صحبت‌های دو عزیزی از «انجمن شهر بدون مانع» افتادم.
پس از نمایش‌ها سرکار خانم صالح‌زاده از تاریخچه، فعالیت‌ها و رتبه‌های کسب شده گروه نمایشی باران گفت. و آنچه از همه مهم‌تر و مهم‌تر بود این فراز سخن ایشان که گفت اینجا نه شیوه ترحم و نه چشمی بر دستان دیگران دوخته می‌شود. اینجا همه روی پای خود و نان از عمل خویش خورند... کاش می‌بودید و خود می‌شنیدید.
در پایانِ دو نمایش منتخبان با اظهار تشکر و سپاس هر یک از منظر خود به بیان دیدگاهها و اندر ضرورت و وظیفه رسیدگی به این بخش از جامعه نکاتی را گفتند:
جناب دکتر ودیعی گفت موضوع اجرای نمایش را در همایش‌های دانشگاه پیگیر خواهم بود.
خانم رمارم سخنانی عرفانی و شاعرانه  مصداق آنچه از دل براید، لاجرم بر دل نشیند را خطاب به جمع گفت.
جناب شهلا با بیانی از سر شرمساری از وضعیت این عزیزان از  آماری قریب 160 هزار نفری جامعه معلولان مشهدی گفت. یکه خوردم. او البته آنچنان با صلابت سخن گفت که انگار مصصم بر انجام کاری است.
دکتر ریاضی که اصلاً فکرش را نمی‌کردم سخنانی را گفت که نه انگار او دکترای رشته‌ی (سخت‌افزاری همچون) عمران است انگار که او شعر و ادب و هنر خوانده، در ذهنم جز تحسین نمی‌آمد.
در حال خدا حافظی بودم که خانمی جلو آمد و حرف‌هایی را  و آدرس آشنایی داد. خانم خاوری همکار پاره وقت انتشارات جهاد دانشگاهی. او که خانمی به غایت متین و کاری و روشنفکر بود بواسطه ادامه تحصیل در رشته ارشد جامعه‌شناسی جوانان از جمع ما و مشهد کوچ کرده بود و اکنون پس از سالها در این جمع و وقتی پرسیدم اینجا چه میکنید گفت: من قبلاً در شهرداری کار می‌کردم اما از زمان حضور و مسئولیت  جناب وحید آقای جلیلی به کناری آمدم و اینجا با این دوستان کار می‌کنم. به هنگام خدا حافظی خانم خاوری گفت چرا دیگر در شدن چیزی نمی‌نویسید.
همه این نوشته بخاطر این بود. و شاید دوباره بنویسم.

تقدیمی از یک دوست‌/دار به جناب دکتر دانش آشتیانی

چقدر کارتان سخت است. چرا؟

پریشب (جمعه 95.11.15) همراه با خانواده‌ام به عیادت مادر بیماری تازه از زیر عمل بیرون آمده، رفته بودیم. یکی از میهمانان از آن طرف اتاق پیام تلگرامش را خواند: فردا مدارس تعطیل است. همه خانواده و میهمانان منتظر اخبار رسمی خراسان رضوی  20.45 بودند. خبر همان بود.

خانمم (عمه بچه‌های مدرسه تعطیل شده) اجازه خواست تا حامد و محمد به خانه ما بیایند... آنان آماده شدند ... 21.15 رسیدیم به خانه و هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای پیام جدید تلگرامیِ تلفن همراه خانمم به صدا در آمد. کاش نمی‌آمد. پیام باز شد ... ارسال سه فایل تکلیف درسی از سوی خانم معلمِ مدرسه امامی رئوف(ع).

آری بچه‌ها نباید بیکار باشند. بچه‌ها نباید حس خوش تعطیلی را ولو به انداره یک نیمروز تجربه کنند.

چقدر سخت است اداره وزارتی که انگار اصلاً برای برخی از معلمانش بهداشت روانی دانش‌آموز مفهوم و متصور نیست. شما لطفاً ذهن و ضمیر بچه‌هایی را به تصویر بکشید که لحظه اعلام تعطیلی، در حال مرور حس خوب تطیلی و برف‌بازی فردا هستند. اما ساعتی نگذشته پیامکی از یک معلم که لابد خودش را به غایت انسان متعهد می‌داند می‌رسد.

حالا این را بگذارید در کنار فلسفه و کارکرد مدرسه طبیعت. فاصله از زمین تا آسمان است. چطور توجیه کنیم بچه‌هایمان را؟ چه سخت است بی‌توجهی به بهداشت روانی بچه‌های این سرزمین. چقدر کارتان سخت است.....

نسیان

جمعه 8 بهمن با دعوت دوستان خوبم در پژوهشکده ثامن به دیدن فیلم مستند نسیان نشستم و همان شب متنی را درباره فیلم نوشتم. کانال تلگرامی گفتمان شهر او را این چنین بازتاب داد. 

مستند نسیان و دغدغه انسان

🔸مهدی شریفی
معاون فرهنگی اسبق جهاد دانشگاهی مشهد

وقتی جهت دغدغه‌مان را از سوی مردم به جهات دیگری برمی‌گردانیم، چنین می‌شود که نباید بشود. به یاد کلام استاد ملکیان افتادم که فرمود: من فقط دغدغه‌ انسانِ گوشت و پوست و استخوان دار را دارم.
امروز به تماشای فیلمی مستند نشستم. فیلمی که با زحمات فرهیختگان نیک‌اندیش پژوهشکده ثامن مهیا شده بود. جالب این بود که همه در این فیلم یک حرف می‌زدند: این کار غلط است. این کار را نکنید. بازاری و اداری، باسواد و بی‌سواد، عالِم و روحانی، کارشناس و متخصص، همه و همه و همه.
با خود فکر می‌کنم چه شده، چه‌طور می‌شود که همه یک حرف می‌زنند؟ آری، این به طبیعت ما انسان‌ها برمی‌گردد. به طبیعت دوگانه ما. طبیعت خیر و شر. طبیعت زمینی و آسمانی، طبیعت انسانی و شیطانی.
برخورد انسانی را همه متوجه می‌شوند. نیازی هم به سواد و علم و تخصص ندارد. برخورد غیرانسانی را هم. اینکه همه آدم‌های فیلم: ساکنان دربه‌در شده اطراف حرم امام رئوف، تا کارشناسان و متخصصان معماری و شهرسازی پژوهشکده، تا صاحب‌نظران و اندیشمندان ایرانی، تا ایرانی ساکن فرانسه و... همه یک حرف می‌زنند. چرا؟ چون همه انسانند. چون همه دارای طبیعت انسانی‌اند. طبیعت انسانی انسان است که کار انسانی را خوب می‌فهمد و کار غیرانسانی را هم.
دیدیم مردی را که چون افق نگاهش به گنبد طلایی کور شده بود چه اشک‌ها که نمی‌ریخت. دیدیم آن روحانیِ با عشق به نظام و رهبری که مسئولان را از صدام بدتر می‌دانست و از نفرین مادرش می‌گفت. دیدیم که آنکه یادآوری می‌کرد تخریب خانه و ملجاء مؤمنین را. دیدیم آنکه استدلال اخلاقی‌ای درستی را بیان ‌کرد که اگر خلبان رها کننده بمب هیروشیمای ژاپن می‌دید انسان‌های گوشت و پوست و استخوان‌دار را، چه بسا همدلی‌اش گل می‌کرد و منصرف می‌شد. و در تعجب می‌مانیم وقتی که می‌بینیم که مسئولان هم امکان دیدن این رنج‌ها را دارند و همه می‌بینند و اما کاری دگر می‌کنند.
وظیفه خود می‌دانم که از همه عزیزان و سروران پژوهشکده ثامن تشکر کنم  دست مریزاد. حقا که رسالتتان را به احسن وجه انجام دادید. شما به هدف رسیدید تلنگرتان را زدید. به توصیه‌ی استاد ملکیان هدف را همچنان فراموش نکنید اما نتیجه را به دست فراموشی بسپارید.🔻
#مستند_نسیان
@gofteman_shahr

هدیه‌ای به یک  دانشجو/ علل اخلاقی نزیستن انسانها از منظر دیوید ثورو

سلام. از تیرماه تا بهمن ماه اینجا دیگه سر نزدم و پستی نگذاشتم. اما چرا امروز؟ 

1. ماه پیش یکی از دانشجویان (آقای اعظمی) گفت اتفاقی وبلاگ «شدن» رو دیدم و با خواندنش یه آرامشی بهم دست داده. کاش ادامه بدید. دوست داشتم اما اقدامی نکردم.  

2. امروز متنی از استاد ملکیان برایم رسیده بود. خواندم. بهترین پاسخ به تقاضای آن دانشجو  را در انعکاس این متن یافتم: 

پشت کردن به اخلاق، محصول غفلت ازسه واقعیت است:

1. اکتفا نکردن به حداقل ضروریات

او تعبیری دارد شبیه مارکس در مورد کالا: کالا تجسد و تبدیل یافته‌ی عمر و روح است. قیمت هر کالا (و نیز خدمات رفاهیِ بیشتر از معمول) مقدار عمر و روحی است که می‌دهی تا آن را بدست آوری. ضرورت‌گراییِ (یا اسنشیالیزم) ثورویی به ما می‌گوید عمر و روح‌ات را تا حداقل ممکن برای تامین جسم و کالای ضروری بفروش، چون مجبوری و گزیری از آن نیست. اما باقی را برای استعلای خود (رسیدگی به فریاد کودک درون از نگاه یونگ و رایگان بخشی) برای خودت باقی بگذار؛ تا هرگز و نیز در دوران ناتوانیِ پیری و احتضار، حسرت از ناکرده ها و پشیمانی از جبران نکردن اشتباهات نداشته باشی. چون حسرت و پشیمانی برای کسی که همه‌ی روح و عمرش را برای کسب کالای ناضروری داده، حسی است قطعی (مخصوصا با توجه به 40 سال پژوهش الیزابت کوبلر راس بر روی محتضرین).

2. عاریتی و بی اصالت شدنِ زندگی‌مان، به دلیل تجاوز از ضروریات حداقلی

علت اصلیِ رفتن به سراغ نا ضروریات (تجملات و بَرج‌ها)، پشت کردن به خود و روکردن به دیگران است [پارسایانِ روی در مخلوق، پشت بر قبله می کنند نماز! (سعدی)] . "بود" ها را رها می کنیم و به سراغ "نمود" می رویم. بالیدن سرشت مان را فراموش می‌کنیم و به شخصیت‌مان یا همان برداشت دیگران از "من" رو می‌کنیم. مارکس، نیچه، فروید، فوکو و ... در پاسخ به انگیزه‌ی ریشه‌ایِ رفتار آدمی، نظرات متفاوتی داشتند. پاسخ ثورو به این پرسش مهم این است: زیباکردن تصویر خود در ذهن دیگران. او می‌گوید برای این کار باید به خود پشت کنیم،  برای تامین هزینه‌ی تجملات به هر رذالت احتمالی تن دهیم و از آن بالاتر رسیدگی به خود را کاملا فراموش کنیم و نحوه‌ی زندگی و نمود خود را همرنگ خواسته و "مد" تحمیلیِ دیگران  و با "چشم وهم چشمی" تنظیم کنیم. کسب درآمد و زندگی برای خوشامد دیگران، طبعاً چیزی نیست جز زندگیِ عاریتی و بی اصالت.

3. بی صداقتی و ناهمخوانی با خود، پیامد پی‌گیریِ ناضروریات است

غفلت سوم از رویاهایی است که از کودکی با تو بوده‌اند و همیشه آرزویِ پنهان و آشکارت بوده‌اند. وقتی دنبال پول بیشتر، برای کسب و حفظ تجملات و نمایش نمود و شخصیت و وجاهت باشی، مجبوری به رویاهایت پشت کنی. رویاها ممکن است عوض شوند، اما نکته‌ی مهم، هم عنان بودن و وفاق داشتن انسان با آرمان‌های هر لحظه‌ی زندگی‌مان است. اگر زندگی فاقد این وفاق باشد یعنی با خودمان صداقت نداریم؛ درون و بیرون‌مان همخوانی ندارند. معلمی را دوست داریم، اما به خاطرماشین مدل بالاتر، شغلی کاملاً بی‌ربط با معلمی را دنبال می‌کنیم و در آن غرق می‌شویم. یادمان می‌رود که پیامد کسب کالای بیش از ضرورت و حتی ابزارهای بیشتر، بی‌صداقتی و ناهمخوانی با خودمان است. ساحات سرشت‌مان (باورها، احساسات، عواطف و ادراکات)مان با گفتارها و کردارهای‌مان نمی‌خواند.   

اگر این سه غفلت را نکنیم، طبعا اخلاقی زیستن و پیکرتراشیِ معنوی‌مان قطعی می‌شود؛ و به انسانی تبدیل می‌شویم که زندگی‌اش اصیل است، با خود صداقت دارد، به رویاها و سرشت‌اش پشت نکرده و نه دچار حسرت و پشیمانیِ دمِ مرگ و نه دچار اضطرابِ دل نگرانی، دغدغه‌ی افسردگی و قبض تنفر از خود، ملال و هرگونه احساس و هیجان منفی می‌شود و دنیا را دم به دم و هر روز،  نو به نو کشف می‌کند و به معنای واقعی "زندگی" و "زندگیِ با معنی" می‌کند.

🌂درسگفتار فلسفه اخلاق ، موسسه پرسش  @porseshiha

مشهد را چه شده است؟

لابد داستان بیلبورد سارا جان ، محمد جان ازدواجتان را تبریک میگم را شنیدید و خوانده اید.  
واقعاً انسان در تأمل مشهد و مسایل ابتکاریش وا می‌ماند.
اگه خوب یادتون باشه ماجرایی به نام انصار شروعش از مشهد بود! ماجرای پدیده، پدیده‌ای مشهدی بود و هست! بیشترین و مسئله‌دارترین موسسات مالی اعتباری در مشهدند! هوالمطلوب اختراع بخشی از اصولگرایان مشهدی است!  تبریک سارا جان و محمد جان داره از مشهد آغاز میشه.
و این شهر، شهری است که قرار بوده و هست پایتخت معنوی ایران باشه. و قرار سال دیگه پایتخت فرهنگی جهان اسلام بشه!
به گمانم مسایل این شهر  سخت به آسیب‌شناسی اجتماعی و فرهنگی نیاز داره. نیاز داره تا روانشناسان اجتماعی پا به میدان تحلیل گذارند. و فلسفه‌دانان از چرایی این پدیده‌های منحصر بفرد مشهد سخن گویند. فرهیختگان، مسئولان دلسوز به راستی چه باید کرد؟

عقل به مرخصی می‌رود

سلام چندی پیش کتابی را برای همسرم هدیه خریدم. عنوانش «انسان، فلسفه عرفان» بود، نوشته دکتر سرگلزایی استاد رشته روانشناسی دانشگاه فردوسی. حشمت خانم دو روز بعد گفت چه کتاب خوب و روانی است در باب نیاز معنوی انسان.
دو هفته قبل که به تهران میرفتم کتاب را با خود بردم و 30 صفحه‌اش را خواندم. نوشته:👇

دکارت فرانسوی میگه همانگونه که چشم ما بدون هیچ آموزشی توانایی دیدن دارد، عقلِ سالم هم بدون هیچ آموزشی میتونه حقیقت رو ببینه. اما چرا بعضی وقتها نمیشه؟و چرا درک حقیقت در بین انسانها تا این حد متفاوت است؟

نویسنده به نقل از دکارت جواب میده که هوی و هوس و خود‌بینی(فقط نفع خود را دیدن) باعث آلودگی عقل میشه. او میگه هوی و هوس همان احساسات است. مثل احساسات مادرانه که احساساتش اجازه نمیده که عیبهای بچه‌اش را ببیند.

دکتر سرگلزایی سپس مینویسه احساسات ما، نتیجه مکانیزمهای غریزی ماست. غرایزی که دو وظیفه مهم 1. صیانت از نفس و 2. صیانت از نسل(تولید نسل) دارد. او میگه وقتی احساسات ما وارد عمل میشه همه عملکردهای ذهنی دیگه کور میشه. مثل اینکه وقتی مورد تعرض قرار گیریم و یا وقتی که نیازهای جنسی‌مان به فوران بیفته و یا وقتی که فرزندمان مورد تهدید قرار گیرند، به صورت اتوماتیک بصیرت عقلانی ما کور میشه. زیرا حیات عقلانی ما بر پایه زندگی جسمانی‌مان قرار دارند. در این مواقع عقل به صورت موقتی به مرخصی میرود و بعد از آن که البته باز می‌گردد.

بهانه انتخاب رئیس پارلمان

1. گویند پدیده‌هایی که با آن مواجه می‌شویم معلول است بنابراین اگر می‌خواهی زود به هم نریزی بهتر است با نگاه تعلیلی به ماجرا نظر کنی. نگاهی علت‌یابانه.
2. استاد ملکیان در سخنرانی‌ای فرمودند: همه کارهایی که از انسان سر می‌زند حاصل یک فرآیند پیچیده و پنهان درونی است. که اتفاقاً همیشه و همه جوانب آن کشف شدنی نیست. جناب استاد می‌فرمایند همه اموری که در دو ساحت بیرونی یعنی در ساحت گفتار و در ساحت کردار از ما سر می‌زند از ساحت درونی انسان (که خود به سه 1. ساحت باورها، 2. ساحت احساسات و عواطف و هیجانات و 3. ساحت خواسته‌ها و اراده) سرچشمه می‌گیرد.
3. حالا بیائیم و عملکرد امروز نمایندگان را تحلیل کنیم. اگر بخواهیم در تحلیل خود رابطه علی و معلولی برقرار کنیم باید بتوانیم به ساحت‌های درونی نمایندگان محترم (بویژه آن دسته از نمایندگانی که گویا بر خلاف انتظار عمل کردند) نقبی بزنیم. حالا چقدر قدرت و امکان تحلیل باورها (باور به درست دانستن پایبندی به قول و قرارها یا باور به اینکه هدف می‌تواند وسیله را توجیه ‌کند) تحلیل احساسات (لذت‌بخش دانستن صداقت یا لذت‌بخش دانستن بودن و ماندن در قدرت) و تحلیل قصد و اراده نمایندگان را داریم؟ تحلیل و تأمل آن با شما عزیزان.
4. به سهم خود کاری را که امروز صبح انجام شد خوب می‌فهمم. نه اینکه درست بدانم اما به همان اندازه که نادرست می‌دانم برایم عجیب و غریب نبود زیرا که ما نه انسانهای برگزیده و نخبه‌ که به قول ارسطو عموماً انسانهای متوسطیم که هم کارهای خوب انجام می‌دهیم و هم در مواقعی کارهای ناپسند.

زندگی سعادتمندانه

با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (7)

روایت رواقیون رومی از زندگی سعادتمندانه

گفته شد که رواقیون رومی با ظرافت آموزه‌های رواقیون یونانی را از تک مولفه‌ی فضیلت به دو مولفه‌ی فضیلت - آرامش تغییر دادند. مشهورترین رواقیون رومی سنکا، موسونیوس روفوس، اپیکتتوس و مارکوس آورلیوس بودند. هر چند برخی را عقیده بر آن است که این 4 تن مکمل هم بودند اما در این میان، سنکا از همه بهتر می‌نوشت، در حالیکه موسونیوس برای عملگرایی‌اش مشهور بود و اپیکتتوس توان تحلیلش برجسته بود و مارکوس از طریق بازتاب تاملات خود به صورت خاطرات روزانه ما را از اندیشه‌های یک رواقی معتقد با خبر می‌کرد.

سنکا رواقی‌ای بود که هیچ‌گاه مطلب فلسفی ننوشت اما سه دلیل او را بعنوان یک رواقی معروف مطرح کرد(مثل شهرتی که جناب احمدی در تربت و استان پیدا کرده است) او نخست نمایشنامه نویس موفق بود و در کنار آن فعالیت تقتصادی درخوری داشت و سه اینکه ورودش به دنیای سیاست او را یگانه ساخت. سناتور بود، معلم خصوصی امپراطور نرون و البته مشاور اصلی او بشمار می‌آمد. هر چند همکاری‌اش با دربار سلطنتی برایش دردسرساز شد تا جایی که او را نهایتاً به کام مرگ برد.

سنکا رساله‌ای «در باب زندگی سعادتمندانه» را برای برادرش ««گالیو» نوشت همان کسی که در باب هیجدهم عهد جدید در آیات 12 تا 16 به دلیل المتناعش از محاکمه و شکنجه پولس رسول در کورِنت از او یاد شده است. سنکا در این رساله توضیح می‌دهد که بهترین راه رسیدن به آرامش استفاده از قوای عقلانی است. ما باید بتوانیم با استفاده از قوای عقلانی هر آنچه را که باعث «هیجان یا ترسمان» می‌شود از خودمان دور کنیم. که اگر چنین کنیم آرامشی مدام و آزادی ماندگاری در انتظارمان خواهد بود و لذتی بی‌انتها، پایدار و تغییرناپذیر را حس خواهیم کرد.

سنکا معتقد است آنکه براساس اصول رواقی زندگی می‌کند چه بخواهد و چه نخواهد از لذت و شادی همیشگی برخاسته از اعماق وجو.دش بهرمند می‌شود، چرا که او شادمانی را در منابع درونی خویش می‌یابد و در جستجوی هیچ لذتی بالاتر از لذت‌های درونی‌اش نیست. در قیاس با این لذت‌ها، لذت‌های تن ناچیز، بی‌ترزش و گذراست.

در ظاهر زندگی سنکا یک تناقض مطرح بود و به همین خاطر رقیبانش اتهام می‌زدند که او چطور می‌تواند با وجود این ثروت عظیم از ایده خویشتنداری و کفّ نفس رواقی طرفداری کند. نویسنده کتاب این تردید را اینگونه پاسخ می‌دهد: خوب است بخاطر داشته باشیم که مکتب رواقی برخلاف مکتب کلبی پیروتنش را به زندگی زاهدانه دعوت نمی‌کند. برعکس، به عقیده رواقیون بهره‌ بردن از چیزهای خوبی که زندگی سر راه انسان قرار می‌دهد، تا زمانی که حواسمان به چگونگی بهره‌بردن از آنها باشد، هیچ ایرادی ندارد. مهم این است که آمادگی داشته باشیم که اگر شرایطمان تغییر کرد همه‌ی این چیزهای خوب را بدون کوچکترین افسوس رها کنیم.  ... #فلسفه‌ای برای زندگی/ ویلیام اروین/ ترجمه محمود مقدسی/ نشر گمان

انسان برای چه کاری ساخته شده است؟

با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (6)

انسان برای چه کاری ساخته شده است؟

رواقیون معتقدند برای پاسخ به این سوال فقط کافی است خودمان را بکاویم. در این واکاوی است که می‌فهمیم مثل سایر حیوانات «غرایز» داریم مثلا احساس گرسنگی می‌کنیم و گرسنگی راهی است که طبیعت برای تحریک  ما به غذاخوردن از آن استفاده می‌کند یا از نظر جنسی برانگیخته می‌شویم و این شیوه‌ای است که طبیعت برای وا داشتن ما به تولید نسل بکار می‌برد. اما با بقیه حیوانات یک تفاوت مهم داریم ما انسانها می‌توانیم «بیندیشیم». به عقیده زنون از وجود چنین وجه تمایزی می‌توان نتیجه گرفت که ما انسانها خلق شده‌ایم تا موجوداتی اندیشمند و معقول باشیم. دیگر اینکه چون طبیعت تصمیم گرفته ما انسان‌ها موجوداتی «اجتماعی» باشیم، پس وظایفی در قبال همنوعان داریم. احترام به والدین، خوش رفتاری با دوستان، به فکر منافع هم‌میهنان بودن و ...

اگر بخواهیم یک رواقی تمام عیار باشیم باید خود را به مقام انسان فرزانه خدایی یا «حکیم » نزدیک کنیم حکیم رواقی عاری از غرو و تکبر است، چون حرف خوب و بد دیگران برایش یکی است او هیچ گاه غم زده نمی‌شود.

رواقیون رومی، یک تغییرات ظریفی در برنامه اخلاقی رواقی بوجود آورده آنان علاوه بر کسب «فضیلت» که هدف اول رواقیون بود کسب «آرامش» را هدف دومی قرار دادند. اما قطعاً منظورشان از آرامش گیجی و منگی نبود چون طرفداری از چنین چیزی به معنای نفی یکی از اجزای ضروری زندگی فضیلت‌مندانه یعنی «عقلانیت» می‌بود. آرامش رواقی حالتی روانی بود که مشخصه آن رهایی از احساسات منفی از قبیل اندوه، خشم و اضطراب و بهره‌مندی از عواطف مثبتی چون شادی بود.

از نظر رواقیون رومی، کسب آرامش و فضیلت به هم مرتبطند. آنان معتقد بودند کسب فضیلت به آرامش می‌انجامد و هم کسب آرامش را یاریگر در رسیدن به فضیلت می‌دانستند. کسی که آرام نیست واحساساتی منفی چون اندوه و خشم درونش را آشفته می‌کند به سختی می‌تواند به فرمان عقلش عمل کند. در وجود چنین کسی عواطف بر عقل چیره می‌شوند و او کم کم توان تشخیص خوبی‌های حقیقی را از دست می‌دهد و از جستجوی خوبی‌ها باز می‌ماند و در نهایت در کسب فضیلت ناکام می‌شود.

رواقیون رومی کمتر از یونانیان به توان عقل در انگیزه بخشیدن به انسان‌ها اعتماد داشتند. رواقیون یونانی (براساس یک آموزه سقراطی - افلاطونی) عقیده داشتند برای اینکه انسان به دنبال کسب فضیلت بروند کافی است بدانند که چه چیزی خوب است و می‌گفتند هر مرد عاقلی اگر بداند چه چیزی خوب است ضرورتاً به دنبال آن خواهد رفت و در نتیجه انسان فضیلتمند می‌شود. بالعکس رواقیون رومی تشخیص داده بودند که مردم عادی روم ذاتاً آرامش را چیز ارزشمندی می‌دانند پس بهتر است مردم را به آرامشی که در پس کسب فضیلت بود، دعوت کنند.

نویسنده کتاب می‌نویسد واقعیت نیز همین است که آرامش حتی برای افراد مدرن جذاب‌تر و گیراتر است. مثلا فرض کنیم به کسی گفته شود راهکاری از دوران باستان برای فضیلتمند شدن سراغ داریم و مایلیم آن را با تو در میان گذاریم احتمالا با بی‌حوصلگی سری تکان می‌دهد، حالا به همین فرد اگر گفته شود راهکاری از دوران باستان برای رسیدن به آرامش سراغ داریم و می‌خواهم با تو در میان گذرام به احتمال زیاد جذب حرف‌ها شده و چه بسا چشمانش برق زند.... ادامه دارد .....

وای بر ما

من متعلق به نسلی هستم که مرادهای دینی‌اش عالمان و روحانیونی از جمله میرزا جواد آقای تهرانی، میرزا علی آقای فلسفی، میرزا مهدی آقای نوغانی، میرزا حسنعلی مروارید، آیت‌الله زنجانی، حجت‌الاسلام دهشت، و ... بوده و اکنون آیت‌الله سیدان، فرزندان برومند مرحوم آیت‌الله مروارید و ... هستند.

همین چند روز پیش با رفیق شفیقم آقا رضا ... به دیدار حضرت آیت‌الله سیدان رفتم و چه حظ و بهره‌ای از یکساعت با ایشان که نبردیم.

این بزرگان، این چهره‌ها تابناک، این سلیم‌النفس‌ها، این مجسمه‌های اخلاق کجا؟ و این کجا؟

حجت‌الاسلام آقاتهرانی گفت: اگر بنا به امربه‌معروف فیزیکی بود خاتمی و هاشمی را تکه‌پاره می‌کردیم.

رواقیون نخستین چگونه افکاری داشتند؟  

  با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (5)

همانطور که عرض شد کتاب نسخه‌ی مکتب رواقیون را برای ما انسانهای 2016ای مناسب میداند. رواقیون که هم عصر کلبیون بودند(فرقه‌ای با فلسفه‌ای خاص در زندگی در یونان و روم باستان). آنان زندگی خوب را در ریاضت‌کشی افراطی دنبال میکردند بنابراین خود را محروم می‌کردند از هر چی مظاهر زندگی خوب و  طبیعی بشمار می‌رفت.در خیابانها زندگی میکردند، روی زمین می‌خوابیدند و تنها دارایی‌شان لباسی بود که بر تن داشتند. گویند بدلیل زندگی‌ «سگ‌واره» به آنها کلبیون می‌گفتند. اینان می‌گویند: آدمهای بد از هوای نفس خویش چنان فرمان می‌برند که خدمتکاری از اربابش. و این یعنی که اختیاری بر امیالشان ندارند.

اما رواقیون و مشهورترین چهره رواقی «زنون» که خود ابتدا پیرو کلبیون بودند کم کم از آنها فاصله گرفته و تفاوت خود را به علاقمندی همزمان به فلسفه عملی و فلسفه نظری در زندگی اعلام کردند. این نگاه خیلی زود مورد استقبال شهروندان قرار گرفت. رواقیون به دنبال نحوه‌ی زیستنی بودند که هر چند ساده و بی‌برگ و بار است اما راحتی انسانها را هم در نظر می‌گیرد. استدلال رواقیون برای کنار گذاشتن اندیشه‌ی ریاضت‌کشی این بود که اگر آنها هم مثل کلبیون از «چیزهای خوب» اجتناب کنند عملاً نشان می‌دهند که این چیزها خوبند. رواقیون  از هر «چیز خوبی» که زندگی سر راهشان قرار می‌داد بهره می‌بردند اما همیشه هم آماده بودند که در صورت لزوم دست از این چیزها بشویند.

فلسفه زنون عناصر اخلاقی، فیزیکی و منطقی داشت. آنان اول منطق می‌خواندند بعد فیزیک و دست آخر اخلاق. توجه رواقیون به منطق از این عقیده ناشی می‌شد که عقلانیت وجه ممیزه‌ی انسان از سایر حیوانات است و هر چه نباشد، منطق علم بررسی شیوه‌های درست استدلال است.

فیزیک رواقی ضمن پرداختن و تبیین پدیده‌های طبیعی و جهان پیرامونی به قلمرو دیگری که امروز آن را الهیات می‌نامیم می‌پرداختند مثل: وجود و سرشت خدایان، اینکه چرا خدایان جهان و ساکنان آن را خلق کرده‌اند، نقش خدایان در نتایج اتفقات و امور عالم چیست؟ و اینکه نحوه‌ی درست رابطه انسان با خدایان چگونه است؟

اخلاق سومین و مهمترین جزء فلسفه رواقی بود البته نه به معنای اخلاق امروزی که علم بررسی خوب و بد اخلاقی را متکفل است. اخلاق رواقی اخلاق سعادت‌گرایانه نامیده می‌شد و از دو لغت یونانی «eu» به معنای «خوب» و «daimon» به معنای «روح» تشکیل شده است. دغدغه‌ی محوری این اخلاق بایدها یا نحوه‌ی بودنی است که برای انسانها زندگی خوب و شکوفا  را به ارمغان می‌آورد. رواقیون در پاسخ به سوال کسی که بخواهد یک زندگی خوب داشته باشد می‌گویند باید فضیلمند باشی. و اما فضیلت را چه می‌دانستند؟ فضیلت در مکتب رواقی بستگی به این دارد که اعمالش منطبق وظیفه‌ای که نوع انسان برایش خلق شده است باشد. دقیقاً همانطور که یک چکش خوب و بدردخور چکشی است که از عهده انجام کاری که برای آن درست شده برمی‌آید. در این صورت فضیلتمندانه زیستن یعنی زیستن به همان نحوی که برایش ساخته شده‌ایم. اکنون سوال این است که انسان از دیدگاه رواقی برای چه کاری ساخته شده است؟ سوال کلیدی که بماند برای قسمت بعد ... انشاالله......

«دارما» یا غایت حیات – هفتمین قانون معنوی موفقیت

قانون دارما می گوید برای به انجام رساندن هدفی، در قالب جسمانی متجلی شده‌ایم. بر طبق این قانون صاحب استعدادی بی‌همتاییم و به شیوه‌ای بی‌همتا آن را بیان و عیان می‌کنیم. کاری هست که بهتر از هر کس دیگر در این جهان می‌توانیم آن را به انجام برسانیم. 

بیان استعدادهایمان برای برآوردن نیازها، ثروت بیکران و فراوانی نامحدود می‌آفریند اگر می‌توانستید از همان اوان کودکی این اندیشه را به فرزندانمان بیاموزیم تاثیرش را در زندگی آنها می‌دیدید. اگر بگوییم خودشان آن دلیل را دریابند آنوقت بی همتایی، بروز و ظهور خواهد کرد.

من خود او چهارسالگی به فرزندانم گفتم: «هرگز از شما نمی‌خواهم که نگران معاش خود باشید. اگر وقتی بزرگ شدید، نتوانید از عهده مخارج زندگی‌تان برآیید خودم شما را تامین خواهم کرد. همچنین نمی‌خواهم که توجهتان به موفقیت در تحصیل معطوف کنید. نمی‌خواهم در مدرسه بهترین نمره‌ها را بگیرید و به بهترین دانشکده‌ها بروید. آنچه واقعاً از شما می‌خواهم این است که مدام از خود بپرسید چگونه می‌توانید به بشریت خدمت کنید و از خود بپرسید که چه استعدادهای یکتایی دارید زیرا استعداد بی‌همتایی دارید که هیچ کس دیگر ندارد.

ثمره این نوع مواجهه، این شد که به بهترین مدرسه‌ها رفتند و بهترین نمره‌ها را گرفتند و حتی در دانشکده نیز بی‌نظیر بودند و از نظر مالی نیز خودکفا هستند، چون توجه آنها به این معطوف است که به  اینجا آمده‌اند تا چه چیز را پیشکش کنند. پس این است که قانون «دارما».

قانون دارما را می‌توان در سه جز زیر خلاصه کرد:

1. ضمیر راستین خویش را کشف کردن

2. نمایان ساختن استعدادهای یکتایی خود و باور به اینکه کاری هست و شیوه یکتایی که شما بهتر از هر کس دیگر در کل این سیاره، قادر به انجام دادن آن هستید.

3. خدمت به بشریت و سوال همه روزه از خودمان که چگونه می‌توانیم به دیگران کمک کنیم.

سپس فهرستی از پاسخ‌ها تهیه کنیم و از خودبپرسیم که اگر هیچ نگرانی درباره پول نداشتم و اگر همه وقت و پول جهان از آنِ من بود، چه می‌کردم؟ اگر به همان کاری می‌پرداختید که هم اکنون می‌کنید، به دارمای خود سرگرمید.

نقش دین و تمایز آن با نقش فلسفه در سبک زندگی

با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (4)

آیا دین از چه باید کرد در زندگی بحث نمی‌کند و اگر آری چه تفاوتی با فلسفه دارد؟ به سراغ دین رفتن چه تفاوتی با به سراغ فلسفه رفتن دارد؟ اگر از یک کشیش بخواهیم بگوید که آدم خوب و بد کیست و برای خوب بودن و بد بودن چه باید کرد؟ لابد پاسخ این است: دزدی نکن، دروغ نگو، سقط جنین نادرست است و یا ممکن است بگوید: به انسان‌های دیگر خدمت کن، عبادت کن و مقداری از اموالت را در راه خدا مصرف کن. این حرف‌ها یعنی که راه کمال اخلاقی و راه بهشت را نشان دادن. اما اینکه چه چیزی در زندگی ارزش دنبال کردن دارد را به عهده خود افراد می‌گذارد.

از منظر دین اگر فرد دینداری برای خرید خانه‌ای بزرگ و ماشینی گران‌قیمت شب و روز کار کند تا آنجا که حکمی از احکام دین را زیر پا نگذاشته هیچ ایرادی به کارش نیست و یا برعکس کلبه‌ای محقر را برای خانه‌ای بزرگ ترجیح دهد یا دوچرخه‌ای را به ماشین گران‌قیمت، هیچ خطایی مرتکب نشده است.

ادیان اگر هم به این موضوع بپردازند که چه چیزهایی در زندگی ارزش دنبال کردن دارند یا ندارند و توصیه‌هایی هم در این باره مطرح کنند، معمولاً این توصیه‌ها را چنان محتاطانه مطرح می‌کنند که مومنان آنها را در حکم سلسله‌ای از پیشنهادات و امور مستحب تلقی می‌کنند و نه «دستوراتی» درباره چگونه زیستن. و به همین دلیل هم معمولاً این توصیه‌ها را نادیده می‌گیرند...

آری خیلی خیلی کمند مذاهب و فرقه‌هایی که پیروانش را ملزم به پذیرش فلسفه‌ی خاصی در زندگی. مومنان تا زمانی که به کسی آسیب نرساندند و یا با کرده‌هایشان خشم خدا را بر نینگیزاند، آزادند هر طور که می‌خواهند زندگی کنند..... (بر عکس زندگی فیلسوفانه که زندگیِ با دلیل است)

فلسفه به زندگی می‌پردازد.

با هم کتاب بخوانیم (1)

فلسفه‌ای برای زندگی(3)

تفکر فلسفی در قرن ششم پیش از میلاد جهش بزرگی را از سر گذراند. در این روزگار افراد زیر مشغول فلسفه‌ورزی بودند:

آناکسیماندروس (547-641ق.م)، طالس (546-636ق.م) و هراکلیتوس (479-551ق.م) در یونان

فیثاغورس (500-570ق.م) در ایتالیا

بودا (483-563ق.م) در هند

کنفوسیوس (479-551ق.م) در چین

و این سیر در ادامه به سقراط (399-469ق.م) رسید.

سقراط زندگی فوق‌العاده داشت. و مرگش نیز خاص بود. او که یکی از اتهاماتش منحرف کردن جوانان آتن بود با رای شورای قاضیان به نوشیدن جام شوکران محکوم شد. او که می‌توانست با گریختن از زندان و یا طلب تلویحی بخشش خود را از مرگ رهایی دهد اما اصول فلسفی‌اش اجازه چنین کاری را به او نمی‌داد. آب باریکه فلسفه، پس از مرگ سقراط به رودی خروشان بدل شد. افلاطون فقط یکی از شاگردانش بود.

اما چگونه این چنین شد؟ ... بزرگترین دلیل آن این بود که سقراط برخلاف اسلافش، کانون توجهش را از سمتِ سرشت جهان و طبیعت، به وضعیت و احوال انسان و کند و کاو روح آدمی معطوف کرد. او نخستین کسی بود که فلسفه را از آسمان به زمین کشید، به شهرهای آدمیان و به درون خانه‌هایشان برد و فلسفه را به پرسش از زندگی، اخلاقیات و امور خیر و شر واداشت. در این دوران در یونان و روم میزان موفقیت حکومت‌ها و حاکمان، بسته به قدرت مجاب کردن مردمانشان بود. بنابراین در یونان باستان اصل شد انسان و کاربرد فلسفه و اخلاق در زندگی او. ... ادامه دارد ... 

قانون عدم دلبستگی- ششمین قانون معنوی موفقیت

این قانون می‌گوید: برای حصول هر چیز در عالم مادی، باید از دلبستگی خود به آن دست بکشیم. البته این بدان معنا نیست که از قصد و آرزوهایمان دست برداریم بلکه از دلبستگی به ثمرات آن باید دست بکشیم. دلبستگی مبتنی بر ترس و عدم امنیت است و عدم امنیت مبتنی بر عدم شناخت ضمیر راستین خود است.

اتومبیل، خانه، پول، لباس و ... همه از مظاهر موقتی‌اند، می‌آیند و می‌روند. دویدن از پی مظاهر اضطراب می‌آفریند و این احساس را در وجودتان ایجاد می‌کند که دروناً خالی و تهی هستید، زیرا ضمیر راستین خود را با مظاهر آن معاوضه می‌کنید.

مردم مدام امنیت می‌جویند و بسیاری آنرا در فلان رقم میلیون پول داشتن در بانک می‌‌دانند، در حالیکه توجه ندارند که این نوع جویندگان همه عمر خود را از پی آن(امنیت) می‌دوند، بی‌آنکه هرگز آنرا بیابند. دلبستگی ما را در قصدمان در زمینه ذهنی خشکی، قفل می‌کند و خلاقیت و خودانگیختگی را که جزء لاینفک این حیطه است را از ما می‌گیرد.

فلسفه به چه درد می‌خورد?

با هم کتاب بخوانیم (1)

فلسفه‌ای برای زندگی(2)

نویسنده در ادامه مقدمه‌ی کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» معتقد است بسیاری از فلاسفه یونان و روم باستان هدف اصلی فلسفه را یافتن فلسفه‌ای برای زندگی می‌دانستند و می‌گفتند اگر فلسفه به درد زندگی نخورد پس به چه کار می‌آید؟ مثلاً  اپیکور عقیده داشت فیلسوفی که رنجی از انسانی نمی‌زداید، هر چه می‌گوید مهمل است. دارویی که درمان نکند به هیچ دردی نمی‌خورد و به باور فیلسوف رواقی، سِنکا: آنکه نزد فیلسوفی تعلیم می‌بیند، باید با کمک و همراهی او هر روز کار خوبِ تازه‌ای انجام دهد، او هر روز که به خانه برمی‌گردد باید از روز قبل عمیق‌تر شده باشد یا لااقل در مسیر پخته‌تر شدن و کسب حکمت بیشتر قدمی برداشته باشد.

نویسنده فلسفه رواقیون باستان را علیرغم کهن بودنش، اما با ارزش می‌داند بویژه برای هر انسانی مدرنی که طالب یک زندگی معنادار و رضایت‌بخش است. او در این کتاب نشان داده است که بایستی همچون فیلسوفان رواقی زندگی آکنده از احساسات منفی همچون خشم، اضطراب، ترس، اندوه و حسادت را از خود دور کرده و درون خود را از شادمانی لبریز کنیم. باید اهداف زندگی‌مان را مورد بازبینی قرار دهیم، و درک کنیم که بسیاری از چیزهایی که در طلبشان هستیم بویژه شهرت و ثروت، ارزش دنبال کردن ندارند.

در عوض توجهمان را معطوف اموری که ارزش و فضیلتند مانند نیل به آرامش کنیم. آرامش نه با خوردن قرص‌های آرام‌بخش. که با دنبال کردن حالتی که مشخصه‌اش، فقدان احساسات منفی و ایجاد احساسات مثبت و مشخصاً احساس لذت است. توجه به اموری که آرامش را به ارمغان می‌آورند مثل اینکه حواسمان باشد که بین «چیزهای قابل کنترل» و «چیزهایی که از دایره‌ی کنترل ما خارج هستند،» تمایز قایل شویم، تا از این پس نگران چیزهایی که از این دایره خارجند نباشیم و توجهمان را معطوف چیزهایی کنیم که در ید قدرت ما هستند....

داشتن هدف و راهبرد در زندگی مهم است؟

با هم کتاب میخوانیم(1)
فلسفه‌ای برای زندگی (1)
داشتن هدف و راهبرد در زندگی مهم است؟
فلسفه‌ای برای زندگی، نسخه رواقیون (که مربوط به بیش از ۲۰۰۰ سال قبل) است را برای زندگی در دنیای امروز توصیه می‌کند. مقدمه‌اش این‌گونه شروع میشود. از زندگی چه می‌خواهید؟ و در پاسخ می‌آورد که ممکن است بگویید همسری مهربان, کاری خوب و خانه‌ای زیبا، اما اینها صرفا چیزهایی است که شما «در زندگی» می‌خواهید در حالی که سوال چیز دیگری است: در میان چیزهایی که در جستجویشان هستید، کدام یک برای شما از همه ارزشمندتر است؟ .... داشتن هدفی اصلی در زندگی، نخستین جزء یک فلسفه زندگی است.
اما اصلا چرا داشتن فلسفه‌ای برای زندگی مهم است؟
چون بدون داشتن «فلسفه‌ی زندگی» ممکن است بد زندگی کنیم یعنی ممکن است بجای آنکه زندگیمان را صرف «جستجوی چیزی واقعا ارزشمند» کرده باشیم خودمان را سرگرم چیزهای بی ارزش کرده‌ایم که زندگی پیش پایمان قرار داده است. نویسنده در ادامه می‌گوید مساله به این نیز ختم نمی‌شود زیرا فرض کنید نتوانسته‌اید هدف اصلی زندگی‌تان را مشخص کنید باز این خطر هست که زندگی و عمرتان را هدر بدهید. بخصوص اگر راهکار عملی مناسبی برای دستیابی به این هدف نداشته باشید بعید است بتوانید به آن برسید. بنابراین، دومین جز فلسفه‌ی زندگی، داشتن راهکاری برای رسیدن به هدف اصلی زندگی است.
خلاصه: داشتن فلسفه‌ی زندگی(هدف غایی زندگی) + داشتن راهبردی برای نیل به هدف

خدا به خیر کُنه

چند وقتی است که ناخواسته افتادم به مطالعه کتب نیمه ضاله!!

هفته پیش تهران بودم و عادت کتاب خواندنِ در قطار، مرا به کتابفروشی‌های روبروی دانشگاه تهران کشاند. پشت ویترینی را نظاره می‌کردم که کتاب هوش عاطفی به چشمم خورد. به داخل کتابفروشی رفتم، تورقی نمودم، اما آنرا با کتاب هوش هیجانی که قبلا خوانده بودم همداستان دیدم. به سراغ دیگر کتابها رفتم. عنوان کتاب «چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند[1]» نظرم را جلب کرد. و باز به رسم معهود چند صفحه‌ای را پیش از خرید خواندم: ... نقطه ضعف و پاشنۀ آشیل روان بشر که اغلب نیمۀ تاریک خوانده می‌شود، سرچشمه هر کار خودویرانگرانه‌ای‌ست. نیمۀ تاریک که زاده خجالت و ترس و انکار است، نیت‌های خوب ما را به گمراهی کشانده  و ما را به کارهای تصور نشدنی و باورنکردنی در جهت خود ویرانگری و تباهی می‌کشاند. خجالت و انکار بنابر یک دلیل ساده، نیمۀ تاریک ما را تقویت می‌کنند. ... و چون کاستی‌های خود را به رسمیت نمی‌شناسیم، هنگام رویارویی با وسوسه‌هایی که در برابر آنها نمی‌دانیم چه باید بکنیم، درخواست کمک نمی‌کنیم.....


[1] .  این کتاب نوشته دبی فورد است کسی که به گزارش سایت «پرسمان دانشجو» خودش چندین و چند سال درگیر کارهایی بوده است که در این کتاب نامش را خودویرانگری گذاشته است. به گزارش این سایت او انواع و اقسام کارهای نبایسته را شخصاً تجربه کرده است.  

و جالب این که حتی خود دبی فورد در مقدمه کتاب می‌نویسد: من پس از دست و پنجه نرم کردن با تاریکی‌ها و گرایش‌های خودویرانگرانه، به درک کمال مطلق و بیهودگی مطلقِ تجربه بشری رسیده‌ام....

قانون قصد و آرزو – پنجمین قانون موفقیت

«قصد» قدرت راستین پس از آرزوست و «آرزو» یک پیش فرض «توجه» را با خود دارد.

«توجه» به هر چیزی و هر امری نیرو بخش می‌شود.

اگر قصدها بر آمده از آرزو باشد و آرزو بدون دلبستگی به نتیجه باشد عالی‌ترین حالتی است که ممکن است بوجود آید.

«قصد» معطوف به «آینده» است در حالیکه «توجه» مربوط به زمان «حال» است. قبلاً  گفته شد که نباید حال را به خاطر آینده به هم زد.

یادمان باشد که «گذشته» یادآوری و خاطره است و «آینده» امید و انتظار است و «اکنون» هوشیاری است.

بیایید بیاموزیم که قدرت قصد را در اختیار گیریم و تا هر آنچه را که خواهانیم بیافرینیم.

البته ما می‌توانیم از طریق تلاش و کوشش به نتایجی که به دنبالش هستم برسیم اما به چه بهایی؟ اگر بهای آن تنش و فشار و حمله قلبی و کاهش مصونیت جسمی است، آیا می‌ارزد؟ که به هر بهایی به تلاش و کوششی برای بدست آوردن نتیجه مبادرت ورزیم؟

پس بهتر است قانون قصد و آرزو را با تهیه فهرستی از آرزوها آغاز کنیم و البته توان رهاسازی آنها را داشته و همزمان به مشیت الهی معتقد باشیم و باز هم توامان هوشیاری از لحظه حال را تمرین کنیم.

چهارمین قانون معنوی موفقیت- قانون کمترین تلاش

در این قانون با وام گرفتن از طبیعت، ما را به کمترین تلاش فرامی‌خواند و می‌گوید: باید که مثل طبیعت فطری خودمان باشیم. مثل طبیعت فطری ماهی که بدون کوشش برای شنا کردن، فقط شنا می‌کند، مثل گلها که بدون تلاش برای شکفتن فقط می‌شکفند و مثل پرنده که نمی‌کوشد پرواز کند و فقط پرواز می‌کند. و این کمترین تلاش برای انسان زمانی روی می‌دهد که انگیزه اعمال عشق باشد.

قانون کمترین تلاش سه جزء دارد:

اول پذیرش است. پذیرش مردم، اوضاع و شرایط و موقعیت‌ها و رویدادها به همان صورتی که پیش می‌آیند نه آنگونه که آرزو می‌کردید.

دومین جزء این قانون، مسئولیت‌پذیری است. و این یعنی ملامت نکردن هیچ‌کس و هیچ‌چیز، بلکه توجه به این مهم که همه مشکلات بذر مجالی است برای متحول کردن آن وضعیت، به چیزی بهتر.

و بالاخره جز سوم جزء عدم تدافع است. عدم تدافع هم یعنی دست کشیدن از نقطه نظراتمان. یعنی وقت خود را هدر ندادن برای دفاع از دیدگاه‌های خود. یعنی بی‌خودی مقاومت نکردن و اصرار نورزیدن بر نظرات خویش. یعنی به مشاجره نکشاندن خود. یعنی وقت نگذاشتن برای ترغیب یا مجاب کردن پذیرش دیدگاهایمان به دیگری.[1]


[1] . سومین جزء این قانون را نمی‌فهمم، خدا کند توصیه به سیب زمینی بی‌رگ بودن نباشد، به معنای دست کشیدن از حرف‌های درستمان نباشد، به معنای تسلیم شدن در برابر دیدگاه‌های بی‌مبنای دیگران نباشد، به نظر این حقیر فقط بایسته است که در برابر دیدگاه‌های افراد معقولتر مقاومت نکنیم و آنها را بپذیریم. آری اصرار ورزیدن به حرف‌ها و نظرات حتی درستمان و به زور قبولاندن به دیگرانی که دارای دیدگاهی متفاوت از مایند صحیح نیست.

روضه با ادب و معرفت

دیروز پس از سالها فراغ از حضور در مجالس متین عزاداری امام حسین بن علی (ع) با دیدنِ اتفاقیِ پستی از صدرای عزیز در اینستاگرامش به اتفاق صالح و سبحان راهی کوچه سرشور شدم. 

آدرس روضه منزل جناب جواد آقا مروارید بود. و من که هنوز در حال و هوای و ذهنم در دور و بر منزل آیت الله مروارید رحمت الله علیه  بزرگ را مرور میکردم. در زمان حرکت به سمت آدرس مزبور به پسرانم گفتم که من میدانم حدود آنجا کجاست .جایی بین کوچه سرشور و احتمالاً کوچه خامنه ای. به اول سرشور که رسیدم  مرد 40 / 50 ساله ای را دیدم که زوار امام رضا را دعوت به رستوران میکرد. با خود گفتم به این مرد میخورد که نشانی دقیق منزل آقای مروارید را یاد داشته باشد اما در کمال ناباوری جوابم را منفی داد. کمی جلوتر باز یک مسن دیگری پرسیدم او گفت خیلی برید بالاتر. من  تازه فهمیدم که اشتباه کردم. رفتم به دنیای خاطراتم  به زمانی که در دهه 60 به دیدن (با دوستان مجمعی ام ) علماء میرفتیم.  من همین اوائل سرشور را تداعی میکردم. اما به یکباره گفت برید 300 متر بالاتر. 

رفتیم و رفتیم و باز پرسان پرسان تا اینکه رسیدیم به جایی که میخواستیم. پس از 5 دقیقه زیارت عاشورا شروع شد. خواننده زیارت بدون مکث و اضافه گویی و اضافه خوانی عیناً دعا را خواند. حتی عبارت «یا ابا عبدالله» را که معمولاً همه زیارت خوان ها سه بار تکرار می کنند یکبار ادا میکرد. و در این میان پیر مردی حدود 70 ساله چایی می آورد. چایی در  استکان نعلبکی  که آن در سینی کوچکی قرار داشت و سه تکه قند هم در هر سینی. او یک تنه حدود 100 نفر را چای می داد. هر وقت چایی می آورد دل تو دلم نبود . فکر میکردم که الانه که پاش بند بشه و با 3 / 4 تا چای که در دستش بود اتفاقی بیفته. هم خوشحال که یک پیرمرد اینقدر در کارش توانا و عاشق (مثل مرحوم مشهدی صادق خودمان در جهاد دانشگاهی)  و هم نگران که اتفاقی نیفته!! 

القصه نوبت به سخنران رسید او (جناب موسوی نژاد جوان) نیز با مقدمه ای در باب معنای زهد و دنیا خواهی رفت به سراغ زشتی ها و زیبایی های کربلا. داشت خیلی آرام و متین در این مقوله سخن می راند  اما جو  جلسه اینقدر معنوی بود  که همه مستمعین بدون نوحه سرایی های معمول باران اشکشان سرازیر بود. معمولاً ما مردها زود و بلند گریه نمیکنیم اما صدای گریه مردانه ای در این زیر زمین محقر اما  دوست داشتنی بلند بود و حتی صدای حق حق گریه برخی.  

آری پس از سالها که از روضه های میرزا مهدی آقای نوغانی فاصله گرفته بودم و فقط گهگاهی توفیق شرکت در مجالس با ادب و معرفت را پیدا میکردم. شب عاشورای امسال این توفیق برایم تکرار شد. از خدای صدرا شاکرم که این توفیق را نصیب من و فرزندانم کرد.  

سومین قانون معنوی موفقیت

سومین قانون معنوی موفقیت، قانونی است بنام «کارما». کارما هم عمل است و هم نتیجه آن عمل. هم علت است و هم معلول. به زبان ما ایرانی‌ها «هرچه بکاری همان را درو می‌کنی». بر این اساس مفهوم ضمنی کارما انتخاب آگاهانه است.

خواه به مذاقمان خوش بیاید و خواه نه، هر آنچه که در زندگی امروزمان پیش می‌آید، نتیجه انتخاب‌هایی است که در گذشته به آن دست زده‌ایم. پس بایسته است که هوشیارانه آگاه باشیم که انتخاب‌های امروز ما فردایمان را می‌سازد. اگر بطور منظم به این امر بپردازیم از قانون کارما بطور کامل استفاده کرده‌ایم.

اکنون سوال این است که در مورد کارهای گذشته و تاثیرات(بویژه تاثیرات منفی) آن چه باید کرد؟ نویسنده در پاسخ، سه راه کار زیر را توصیه کرده است:

1.     غرامت‌ها و دیون کارمایی گذشته خود را پرداخت کنیم. اگر به کسی رنجی و دردی وارد کردیم، بکوشیم که آن را جبران کنیم.

2.     تبدیل و تحول «کارمای» خود به تجربه‌ای خوشایندتر. یعنی در عین حالی که در حال پرداخت غرامت(عمل به بند اول) هستم با خود بیندیشم که از این تجربه چه می‌توانم بیاموزم. مثلاً اگر به هنگام ورزش پایم بشکند باید تامل کنم که پیام آن چیست؟ باید این تجربه را با نوشتن متنی یا مقاله‌ای برای اطرافیانم یا جامعه‌ام سودمند سازم. یا شاید با توصیه به استفاده از کفشهای مناسب از گرفتار شدن دیگران به همچون مسئله‌ای جلوگیری کنم.

3.     سومین راه کنار آمدن با کارمای گذشته‌مان، فرارفتن از آنهاست. کاری نسبتاً سخت اما انجام شدنی از طریق تمرین مراقبه.

نتیجه‌گیری و خلاصه این قانون را می‌توان چنین بازتاب داد: انتخاب‌های خود را هر چه می‌توانم آگاهانه‌تر کنم و در هنگام انتخاب از خود بپرسم عواقب این انتخاب چیست؟ و برای خود و دیگرانی که تحت تاثیر این انتخاب قرار می‌گیرند توفیق و شادمانی به همراه دارد یا شکست یا ناشادمانی.

بخشایش- دومین قانون معنوی موفقیت

نویسنده[1] میگوید: تمرین قانون بخشایش بسیار ساده است: اگر شادی می‌خواهید، به دیگران شادی بدهید. اگر توجه و قدردانی می‌خواهید، بیاموزید که توجه و قدردانی نشان بدهید. اگر وفور مادی میخواهید، به دیگران کمک کنید تا از نظر مادی غنی شوند.

آری کاربرد قانون بخشایش 3 بندی است:

1. به هر جا که می‌روم و با هر کس که روبرو می‌شوم، هدیه‌ای به او بدهم ولو که تحسینی باشد یا دعایی یا شاخه گلی.

2. سپاسگزار باشم بخاطر همه هدایایی که دریافت می‌کنم، نور آفتابی یا آواز پرنده‌ای و ...

3. با خود عهد بندم که با داد و ستد، گرانقدرترین هدایای زندگی، ثروت را در زندگیم در جریان نگاه دارم.

به طور کلی نویسنده معتقد است قدرتمندترین شکل بخشایش، غیر مادی است. موهبتهای ابراز علاقه، توجه، تحسین، یک دعای ساده از گرانقدرترین هدایایی‌اند که می‌توانید بدهید و بهایی نیز بابت آنها نمی‌پردازید.


[1] . عروس گُلم می‌گفت: می‌گویند نویسنده کتاب «هفت قانون معنوی موفقیت» یکی از تبلیغ کنندگان عرفان‌های کاذب است.

قانون توانایی مطلق- نخستین قانون معنوی موفقیت

این قانون مبتنی است بر «آگاهی مطلق» که جوهر معنوی ماست زیرا که آگاهی مطلق می تواند توانایی مطلق را به ارمغان آورد این قانون می گوید هرچه ضمیر خودمان و هر چه طبیعت راستین خودمان را بیشتر بشناسیم و تجربه کنیم، تواناتر می شویم. تجربه ضمیر یعنی رجوع به روح و جان خود، نه رجوع به موضوعات.

اوضاع، شرایط، موقعیت‌ها، افراد و اشیاء همه موضوعاتی بیرون از ضمیر است. در رجوع به موضوعات، همواره جویای تایید دیگرانیم. قدرت مبتنی بر رجوع به موضوعات، قدرت کاذب است. صاحب عنوان شدن، رئیس جمهور و ثروتمند شدن و... همه تا زمانی دوام می‌یابد که این موضوعات وجود دارند، در حالی قدرت مبتنی بر ضمیر پایدار است زیرا مبتنی بر وقوف و آگاهی به درون خود است.

نویسنده، در این قانون و شیوه دستیابی به آن 3 کار را توصیه می‌کند: 1. تمرین روزانه سکوت 2. مراقبه 3. عدم داوری

در تمرین سکوت باید متناوباً از تماشای تلویزیون و گوش دادن به رادیو، خواندن کتاب و ... خودداری کرد. هر چند این کار در روزهای اول سخت و حتی ممکن است موجب آشفتگی ما شود اما تمرین و تکرار آن ما را به تجربه قانون توانایی مطلق می‌رساند.

پس از سکوت، روزی 2 نیم ساعت صبح و شب مراقبه، ما را با ارزیابی اعمالمان تواناتر می‌کند.

و تمرین عدم داوری کار را در نیل به توانایی مطلق تمام می‌کند به این نحو که وقتی خود را از داوری که همراه است با ارزیابی مدام امور، طبقه‌بندی، برچسب زدن و تجزیه و تحلیل، فارغ کنید از تلاطم درونتان که به دلیل داوری مدام بوجود آمده است خلاص می‌شوید.

نویسنده در این مرحله توصیه می‌کند به محض آغاز این کار می‌توانید جزء دیگری را نیز به آن بیفزاید و آن چیزی نیست الا ارتباط گرفتن روزانه با طبیعت، گوش سپردن به نوای آب، بوییدن عطر گل و تماشای غروب آفتاب و...

نیایش فارابی

سه شنبه گذشته کتاب اسلام فیلسوفان را به قصد هدیه دادن به ستاره‌ی خانمان از انتشارات امام خریداری کردم. از نبود این روزهای او که درگیر خانه و کاشانه است حسن(سوء) استفاده کردم و کتاب را خواندم. در شرح حال فارابی دعای فارابی[1] را نقل کرده بود. فرصت را مغتنم شمردم تا آن را ثبت و به شما تقدیم کنم. جالب آنکه به دلیل طولانی بودن متن دعا در وسطای تایپِ آن، رفتم برای جستجو در گوگل اما متاسفانه یا خوشبختانه متن کاملی که من تقدیم میدارم را نیافتم.

خدایا! ای واجب‌الوجود و ای علت همه علتها و ای قدیم لایزال من از تو درخواست می‌کنم که مرا از لغزشها مصون داری و امید و آرزویم را کرداری قرار دهی که خوشنودییت را به همراه داشته باشد.

بارخدایا! به من همه کارهای پسندیده را  ارزانی کن و در کارهایم نیک فرجامی را روزیم گردان. ای خدای مغرب‌ها و مشرق‌ها مرا به خواسته‌ها و اهدافم برسان.

ای پروردگار! ستارگان هفتگانه‌ای که از هستی برجهیدند، چونان برون جستن از رگ، و آنها فاعل‌های مشیت الهی‌اند که فضایلشان همه جوهر را پرکرده است، من در حالی صبح را می‌آغازم که امید به خیر تو دارم، و به کیوان و عطارد و مشتری تردید دارم.  

خدایا! مرا جامه درخشش و زیبایی و کرامت‌های پیامبران و خوشبختی توانگران و دانش‌های حکیمان و فروتنی پرهیزکاران بپوشان.

خدایا! مرا از دنیای نگون‌بختی برهان و مرا از اخوان صفا و یاران وفا و ساکنان آسمان همراه با صدیقان و شهیدان قرار ده.

تو خدایی، معبودی که هیچ معبودی جز تو نیست و تو علت اشیا و نور زمین و آسمانی.

ای صاحب جلال! مرا فیضی از عقل فعّال ببخش، و نفسم را به نورهای حکمت خالص گردان، و در دلم شکر نعمتی را که به من ارزانی داشتی بیفکن، و حق را به من حق بنمایان، و پیروی از آن را به من الهام کن و باطل را به من باطل بنمایان و مرا از باورمندی بدان و گوش سپردن به آن باز دار.

خدایا! نفس مرا از سرشت هیولی پاک گردان که تو همانا علت نخستینی، ای علت همه اشیا و آن که اشیا از فیض جاریش پدید آمدند.

 ای پروردگار طبقات آسمانها و ای پروردگار مرکزی در میانه آسمان‌ها از خاک و دریاها، من تو را در حالی می‌خوانم که گنهکارم و به تو پناه می‌آورم پس خطای گناهکار و مقصر را ببخش.

ای پروردگار کل! به فیضی از جانب خود عنصر کامل مرا از تیرگی طبیعت و عناصر، پاک گردان.

خدایا! ای پروردگار اشخاص عِلوی و اجرام فلکی و جان‌های سماوی بربنده‌ات شهوتِ بشری و دوستی شهوت‌ها و دنیای پست چیره شده است، پس عصمت خویش را برای من سپری در برابر آمیختگی و تقوایت را دژی در برابر کوتاهی و تفریط قرار ده که تو بر همه چیز احاطه داری.

خدایا! مرا از اسارت طبیعت‌های چهارگانه بیرون آر  و به بهشت پهناور و جوار بلند مرتبه‌ات منتقل کن.

خدایا! بسندگی را سبب قطع پیوندهای ناپسند میان من و جسم‌های خاکی  و اندوه‌های هستی قرا ده، و حکمت را سبب یگانگی جان من با عوالم الهی و جان‌های سماوی گردان.

خدایا! به روح القدس شریف نفسم را پاک گردان، و به حکمت بالغه بر عقل و حسّم تاثیرگذار، و فرشتگان را به جای عالم طبیعت همدمم گردان.

خدایا! هدایت را به من الهام کن و ایمانم را با پرهیزگاری استوار، و در نفسم دوستی دنیا را ناپسند گردان.

خدایا! ذات مرا برای چیرگی بر شهوات‌های فانی نیرومند کن، و نفسم را به منازل نفس‌های جاودان برسان، و آن را از جمله جواهر شریف گردان‌قیمت در بهشت برین گردان.

پاک و منزهی تو ای خدای، پیش از موجوداتی که به زبان حال و مقال ناطق‌اند، تو همانا با حکمت خود به همه چیز آنچه را سزاوارش است عطا می کنی و وجود را درقیاس با عدمش از روی نعمت و رحمت برای آن قرار می‌دهی. پس ذات‌های آن‌ها و عرض‌ها سزاوار نعمت‌های تو و شکرگذار فضایل دهش‌های تواَند. هیچ چیز نیست جز آن که با سپاسش پاک می‌داردش، لیک پاکداشت‌شان را شما درنیابید.

پاکا خداوندی که والاتری و همانا تو خدای یگانه و یکتا و بی‌نیازی که نزاده است و نزادندش، و کس او را همتا نیست.

بارخدایا! نفسم دربندی از بندهای عناصر چهارگانه گرفتار و زندانی است و درندگانی از خواسته‌های نفسانی را واگذارم تا آن را بدرند.

خدایا! نفسم را به عصمت بربخشای و به رحمت بر او مهربانی ورز که این‌گونه بخشش و مهربانی ورزیدن تو را سزوارتر است، و با بزرگواری و گذشت سرشار خویش با او رفتار کن که این گونه رفتار از تو نیکوتر و پسندیده‌تر است.

خدایا! بر نفس من با توبه‌ای که آن را به سوی عالم سماوی‌اش باز گرداند منّت‌گذار، و در بازگرداندنش به مقام قدسی‌اش شتاب ورز، و خورشیدی از عقل فعّال بر تاریکی‌های آن بتابان، و از آن تاریکی‌های نادانی و گمراهی را دور ساز، و آنچه را در قوای آن بالقوّه نهفته است، بالفعل گردان، و آن را از تاریکی‌های نادانی به سوی نور حکمت و روشنایی عقل رهنمون باش.

خدای، کارساز کسانی است که گرویده‌اند، از تاریکی‌ها به روشنی‌شان برد.

خدایا! به نفس من صورت‌های نهان‌های شایسته را در رویایش بنمان، و خواب‌های پریشان را به رویای خوبی‌ها و مژده راستین در خواب‌ها بدل  گردان، و آن را از پلیدی‌هایی که از محسوسات و اوهام خویش اثر پذیرفته، پاکش گردان، و تیرگی طبیعت را از آن دور ساز، و آن‌را در عالم نفوس در جایگاهی والا فرود آر، که خدای، همان کسی است که مرا هدایت کرد و کفایت کرد و پناهم داد.


4. عیون الانباء فی طبقات الاطبّاء، جلد 3، ص 224،  برگرفته از: کتاب اسلام فیلسوفان، نوشته منجی السود، ترجمه محمد باهر، نشر نگاه معاصر، تهران، 1394

  # اين پست را دو هفته پيش گذاشتم که برای بار دوم بلاگفا خراب و مطالب اين پستم پريد.

خریدن و خوندن کتاب

دو، سه هفته پیش؛ خانمم رو برای شرکت در جلسه روضه خانومانه به منزل یکی از اقوام بُردم و داوطلبانه همانجا در ماشین موندم تا مراسم تمام شود. یک ساعت؛ یک ساعت و نیم باید میموندم. معمولاً در این جور موقعیت‌ها از پیش کتابی رو می‌بُردم تا از فرصت استفاده کنم. اما آنروز کتابی همراه نداشتم.

پشت فرمان نشسته بودم که ناگاه چراغ روشن مغازه‌ای نگاهم رو به خود جلب کرد. با تمرکز بیشتر دریافتم که کتابفروشی است. تعجب کردم که چطور در چنین میلانی (فرهنگ 24) کتابفروشی است. پیاده شدم و سلانه سلانه خودم رو به پشت ویترین رساندم. به عناوین کتاب‌‎ها که نظری انداختم تعجبم بیشتر شد، تو گویی پشت ویترین انتشارات امامم. یکی دو کتاب نظرم رو جلب کرد. یکی‌اش کتاب «هفت قانون معنوی موفقیت» بود. با رغبت وارد کتابفروشی شدم و پس از تورق چند کتاب آنرا خریدم. کتابی جمع و جور از دیپاک چوپرا ترجمه گیتی خوشدل و از نشر قطره.

خوشحال از اینکه خدا روزی اون روزمو اینگونه عطا کرد. برگشتم تو ماشین و خوندم مقدمه کتاب و یکی دو قانون رو. و البته 5 قانون بقیه‌اش رو هفته پیش در راه تهران که برای شرکت در جلسه‌ای و کمک به اسباب‌کشی پسرم رفته بودم، خوندم. انشاالله از هفته بعد هر هفته یک قانون رو تقدیم شما عزیزان خواهم کرد.

رفتار درس‌آموز، گفتار درس‌آموز؟

خیلی‌ از بزرگان عالم سیاست و اجتماع حرف از اخلاق می‌زنند. اما من با کمی حساسیت و دقت و پیگیری متوجه ‌شده‌ام که جناب سید حسن آقای خمینی بیش از دیگران مردان عالم سیاست و اجتماع به این موضوع می‌پردازند. باری پیگیری‌هایم مرا به اینجا رسانده است که قضاوت کنم. قضاوتی از جنس این که بگویم اخلاق و ضعف‌های اخلاقی موجود در جامعه و حتی وجودش در نزد برخی بزرگان عرصه تعلیم و تعلم به دغدغه‌ی ایشان بدل شده است. تا جایی که در یک کلام جناب ایشان را یک دغدغه‌مند اخلاق جامعه بنامم.

مطالب زیر را از سایت «انتخاب» خوانده و به شما تقدیم می‌کنم: 

سید حسن آقای خمینی در جمع مربیان سازمان دانش آموزی جمهوری اسلامی ایران در حسینه جماران، با اشاره به تعبیر امام خمینی مبنی بر اینکه «رفتار استاد درس است و نه گفتار استاد»، اظهار می‌دارد: در مقوله تعلیم و تربیت، تعلیم تابعی از سخن است که استاد مطلبی را می گویید شاگرد هم می‌شنود؛ اما تربیت بیش از آنکه وابسته به حرف زدن باشد وابسته به عمل کردن است و معلم خوب آن مربی است که ذاتا آدم خوبی است نه آنکه خوب حرف می‌زند.

ایشان میافزاید: انسان گاهی اوقات نزد کسانی می رود که خیلی هم با سواد هستند اما وقتی از نزد آنها بیرون می‌آیید می‌بینید که نه تنها دل‌تان باز نشده و نشاط به جان‌تان رسوب نکرده بلکه دل‌تان گرفته و تاریک شده است، اما از سوی دیگر نزد انسان‌هایی می‌روید که حرف مهمی نمی‌زنند، ولی وقتی از نزد او بیرون می‌آیید احساس آرامش جان و روح می‌کنید. این احساس تابعی از وجود آن فرد است؛ اگر او آدم خوبی باشد جان انسان خوب، روح او آرام و قلبش مطمئن می‌شود. وی با بیان اینکه معلم تربیتی خودش باید آدم خوبی باشد، تصریح کرد: اگر معلم تربیتی خوب باشد شاگردان او نیز آدم‌های خوبی می‌شوند زیرا شاگرد از روح، قلب و جان معلم و نه از صحبت او الگوپذیری می‌کند.

سید حسن آقای خمینی سپس به مربیان توصیه می‌کند: سعی کنید در مجموعه امور پرورشی بیش از آنکه از خوبی بگویید، خوب باشید؛ زیرا یک معلم خوب حتما شاگردان او به سمت خوبی می‌روند ولو با آنها فوتبال بازی کند یا شوخی کند؛ او حتی اگر با شاگردانش از معارف دینی سخن صریحی نگوید خودش حجت موجهی است، اما هرکس دلش مشکل دارد هرچه بیشتر بگوید شاید کمتر اثر کند. اگر کسی که وجودش آمیخته از کینه، حقد، حسد، غیبت، تهمت و مشکلات این چنینی باشد، بگوید «خوب باش!» سخن او نه تنها در جامعه اثر نمی کند، بلکه افراد را به مسیر غیر خوب و ناسالم می اندازد، اما اگر خود فرد خوب بود با یک صحبت ساده مخاطب در حوزه مغناطیس او خوب می‌شود. لذا در متون مختلف مذهبی ما به مجالست با خوبان تکیه شده است زیرا ناخودآگاه در ما اثر می گذارد.

«گلی‌ خوش‌بوی‌ در حمام‌ روزی/رسید از دست‌ محبوبی‌ به‌ دستم‌/بدو گفتم‌ که‌ مشکی‌ یا عبیری/‌که‌ از بوی‌ دل‌آویز تو مستم‌/بگفتا من‌ گِلی‌ ناچیز بودم/‌ولیکن‌ مدتی‌ با گُل‌ نشستم‌/کمال‌ هم‌نشین‌ در من‌ اثر کرد/وگرنه‌ من‌ همان‌ خاکم‌ که‌ هستم .»

آتیه مبهم

 

با تشکر از سرکار خانم یاوری که بخش اول مطلب زیر را وامدار ایشانم  

 در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری یك مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یك مركز شبانه روزی تأسیس كردند. در این مركز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدیند و زندگی می‌كردند. مدّت یك سال همه چیز به صورت عادی جریان داشت و آزمایش‌های مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام گرفت. در طول این یك سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعده‌ها، ۸۰۰گرم غذا می‌خورد. پس از یك سال به تدریج و آگاهانه شایعه كردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانه‌روزی، ممكن است غذا به لحاظ كمی و كیفی جیره‌بندی شود. شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰گرم به ۱۲۰۰گرم افزایش یافت. هنگامی كه عملاً جیره‌بندی را آغاز كردند، مصرف غذا از 1200 گرم به 1500 گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵كیلوگرم غذا می‌خوردند. دلیل افزایش مصرف این بود كه نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.

هنگامی كه مركز شبانه‌روزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یكدیگر تعارف می‌كردند و نسبت به یكدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند. امّا هنگامی كه شایعۀ كمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یكدیگر كمتر شد. در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب و.. به مرور زمان كمرنگ گشت.  

آتیۀ مبهم افراد از نظر مالی، شغلی و ... آستانۀ اخلاقی را كاهش می‌دهد. به طور مثال، در جامعه‌ای كه همۀ افراد با هر تخصصی می‌توانند شغلی داشته باشند، كارشكنی، حسادت، تهمت، سخن‌چینی، چاپلوسی و.. كمتر است. به طور كلی در جامعه‌ای كه نیازهای اساسی انسان‌ها در آن تأمین می‌شود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌كنند.[1]

استاد در جایی دیگر[2]  در پاسخ به این پرسش که جامعه معنوی چگونه شکل می‌گیرد؟ می‌فرمایند: یک شرط جامعه معنوی این است که جامعه‌ای باشد که اگر کسی در آن جامعه به کار شرافتمندانه‌ای اشتغال داشت، از لحاظ معیشتی بتواند زندگی آبرومندانه‌ای داشته باشد. تا بتواند عمر و نیروی خود را صرف معنویات (اعمّ  از ذکر و ورد، هنر، ادبیات، عرفان، تنهایی، محاسبه نفس، با خود سخن گفتن، تحلیل روانی خود و ...) کند. جامعه‌ای که در آن، با 8 ساعت کار شرافتمندانه بتوان معیشت را به نحو آبرومندی اداره کرد، جامعه‌ای معنوی است. اما اگر چنین نشود دو راه باقی است یا بجای 8 ساعت 16 ساعت کار کنی که معلوم است تبعات جسمی و روحی خودش را دارد یا در همان 8 ساعت کار شرافتمندانه نکنیم و به انواع فریبکاریها، گرانفروشی‌ها، کم‌فروشیها، اختلاسها و ... دست بزنیم.


[1]. گزیده‌ای از سخنرانی «اخلاق و آسیب‌های اجتماعی» بهمن ماه ۱۳۸۷، مصطفی ملكیان

[2] . مقاله بحران اخلاق و معنویت، کتاب مشتاقی و مهجوری، ص 267

اخلاق- جامعه‌گریزی و جامعه‌گرایی

از لحاظ اخلاقی ما تا چه حد حق داریم خود را از جامعه کنار بکشیم؟  

پیامبر اسلام(ص) می‌فرمایند:
«من سمع رجلاً ینادی یاللمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم»  این سمع حدش کجاست؟ اجابت هم به چه است؟ تا کجا مجازیم گلیم خود را بیرون بکشیم؟ چقدر انسانهای فقیر و جاهل و مظلوم هستند که ما می‌شناسیم؟ تا چه حد نسبت به آنها مسئولیم؟

در رفتار با دیگران چه مطلبی را باید در نظر گرفت؟

آیا کافی است که با دیگران جوری رفتار کنیم که درد و رنجی به آنها وارد نشود؟ (یا نه باید که از درد و رنج مردمان بکاهیم یا بالاتر یعنی نه اینکه درد و رنجی به دیگران وارد نسازیم و نه اینکه در کاهش آلام دیگران بکوشیم) بلکه باید مصلحت و مفسده دیگران را در نظر بگیریم؟  

مطلب فوق بریده ای از سخنان استاد ملکیان است.

رمضانیه

 در واپسین روزهای ماه مبارک رمضان ترجمه و تفسیر چند آیه را تقدیم  دوستان و علاقه مندان وبلاگم میکنم. 

آیه 62 سوره بقره: «هر مسلمان و یهود و نصارا و ستاره‌پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند البته از خدا پاداش نیک یابد و هیچگاه(در دنیا و عقبی) بیمناک و اندوهگین نخواهد بود.»

سخن در این آیه این است که رستگاری در پرتوی سه گوهر است: الهی قمشه‌ای در تفسیر این آیه سه گوهر رستگاری برای پیروان همه ادیان را، در گوهر ‌»ایمان به خدا» و دوم‌ «ایمان به جاودانگی روح و نشئه آخرت و روز پاداش و جزا» و نهایتاً گوهر سوم را در «انجام کار نیکو و خیر و خوبی» می‌داند. او در تفسیر خود از «کار نیک» گفته‌ است: روشن است که کار خوب و صالح در این آیه به سنت‌ها و آیین‌های مذهبی هیچ دین خاص مربوط نمی‌شود «زیرا اگر واجبات ظاهری هر دینی را جزو عمل صالح تلقی کنیم، چون ادیانِ مختلف در این واجبات متفاوتند، هیچ یک نمی‌توانند کار صالح به جای آورند از این رو عمل صالح همان کاری است که مورد ستایش همه انسان‌هاست و همه از یکدیگر انتظار دارند که آن کارها را بجای آورند و مهمترین این کارها صداقت و راستی و عدالت و وفای به عهد و خدمت به خلق و عدل و احسان و انصاف و خلق‌خوش و سخاوت است.»

در تفسیر نمونه آمده است که این آیه (و آیه 69 سوره مائده و آیه 17 سوره حج با تفاوتی اندک که دارای مضمون مشترک است،) می‌رساند که گروه یهود و نصارا به خود می‌بالیدند که دینشان از دین دیگران بهتر است. نیز احساس می‌شود در این تفاخر جمعی از مسلمانان شریک بوده‌اند و هر کدام دین خویش را برتر می‌دانستند. آیه مورد بحث به این حقیقت ناظر است که ایمان ظاهری از مسلمانان و همچنان از یهود و نصارا و مانند آنها بی‌ارزش است. تنها «ایمان واقعی و خالص به خداوند» و «(ایمان به) روز واپسین» که با «عمل و کار نیک» توأم باشد ارزشمند است، و تنها در این صورت است که پاداش آن را خواهند دید.

آیه 111 سوره بقره: «و یهود گفتند هرگز بهشت نرود جز طایفه یهود، و نصارا گفتند جز طایفه نصارا، (کسی به بهشت نرود) بگو ای پیغمبر که این شما را بس آرزویی است بگو بر این دعوی برهان آورید اگر راست می‌گویید»

آیه 112 سوره بقره: «آری، هر کس یک دل و یک جهت روی در خدا کند و به نیکی و احسان پردازد بی‌گمان پاداش او نزد پروردگارش محفوظ خواهد بود و هرگز چنین مردمی را هیچ خوف و حزن و اندوهی نخواهد بود.»

در تفسیر دو آیه فوق تفسیر نمونه آورده است: قرآن در این آیات انگشت روی یکی از ادعاهای نابجای یهود و مسیحیان می‌گذارد که مدعی‌اند: تنها آنها هستند که به بهشت داخل می‌شوند و اصلاً بهشت مخصوص آنها آفریده شده است. قرآن هر دو ادعا را رد کرده و از مدعیان دلیل خواهی می‌کند و دست آخر به یک قانون کلی اشاره می‌کند که: بهشت و دوزخ بر اساس معینی استوار شده، بهشت برای «خداپرستان» و «نیکوکاران» است و دوزخ برای بدسیرتان و گنهکاران، هرکس، از هر طائفه و نژاد می‌خواهد باشد. قرآن می‌گوید: بهشت و زندگی در آن مشروط به دو شرط می‌باشد: مرحله اول «تسلیم محض در برابر حق» و در مرحله دوم «عمل نیک». و به قول الهی قمشه‌ای برای رفتن به بهشت باید سنخیت با بهشت پیدا کرد.

آیه 85 سوره آل عمران: «پس هر آن کس غیر از اسلام دینی طلب کند هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در قیامت از زیانکاران خواهد بود.» در تفسیر این آیه الهی قمشه‌ای می‌گوید: در اینجا خداوند دین مقبول و مرضی خود را در سراسر هستی با کلمه اسلام به جهانیان اعلام می‌کند. مقصود از اسلام در این مقام همان تسلیم شدن به فرمان خداست. که هم از طریق انبیا (پیامبر درون) و هم از طریق فطرت (پیامبر درون) به همه آدمیان ابلاغ شده است.

الهی قمشه‌ای ادامه می‌دهد: بدین نگاه همه ادیان دین اسلام خواهند بود و پیروانشان را می‌توان مسلمان خواند. مسیحی مسلمان کسی است که به ارکان دیانت خود که هماهنگ با فطرت اوست تسلیم شده است و همچنین یهودی مسلمان و زرتشتی مسلمان خواهیم داشت.

فلسفه‌ای برای زندگی

سلام. لابد دوستان میدونن که بلاگفا چندی است که دچار اشکال شده و خوشبختانه هم اکنون درست شده است. انشاالله که مشکلات غیرمترقبه به سراغش نیاد. در عین حال وظیفه خود میداند که از همه بلاگفاییها تشکر کنیم  زیرا که همین صفحه ارتباط را از ما نگرفتنند. القصه مطلب مانده از 2 ماه قبل را بی مقدمه تقدیم میکنم.

کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» گویا یکی از مجموعه کتاب‌هایی است که به فلسفه نه بعنوان کتابی برای بالای تاقچه گذاشتن و قمپز در کردن بلکه کتابی است برای یاد دادن زندگی هنرمندانه یا به تعبیر سرپرست مجموعه، کتابی است از فیلسوفان هنر زندگی.

سرپرست مجموعه معتقد است فیلسوفان دو دسته کلی‌اند: فیلسوفان هنر زندگی و فیلسوفان نظری سیستماتیک. او می‌گوید ما در زمینه زندگی فیلسوفانه نیازهای معطل مانده‌ای داریم که معلوم نیست به این زودی‌ها و با این مجموعه‌ها پاسخ یابند اما بهر حال کتب‌های این شکلی گامی کوچکی است در این راه.

کتاب فلسفه‌ای برای زندگی نوشته ویلیام ایروین که توسط جناب محمود مقدسی (جوانی عزیز که بعدها درباره‌ او و کتابش یک پست دیگر خواهم گذاشت) ترجمه شده است. این کتاب فلسفی مثل خیلی از کتاب‌هایی که برای به زیستن در تلاشند، نه فقط با صدای عقل، بلکه با شور زندگی، با ما درباره مسائلمان سخن می‌گویند. مثل این مسئله که هدف اصلی زندگی‌مان چیست؟ یا مثل اینکه معنای زندگی، خوشبختی، نوعدوستی، فضیلت، مبانی ارزش‌ها، شخصیت، همزیستی مسالمت‌آمیز، ترس، درد، بیماری، ملال و ... چیست؟ این کتاب و کتاب‌هایی از این دست قصد دارد تا با نور تاباندن بر زوایای تاریک و پیچیدگی‌های مسایل زندگی و دعوت از ما برای تفکر بیشتر و یافتن راه حل‌های مخصوص به خودمان، یعنی فکر کردن به «هنر زندگی» با مدد گرفتن از تجربه دیگران راهی نو بگشاید تا شاید با درست اندیشیدن، هدف غایی زندگی را فهمیدن و  در مسیر آن گام برداشتن  را تجربه کنیم. 

براي سه مناسبت

سلام.   

1. تولد مولي متقيان علي عليه السلام را به همه عدالت ورزان جهان تبريك و تهنيت عرض ميكنم. شخصيتي كه نويسندگان غير مسلمانم و غير شيعي را به تحسين آورده است. يكي گفته است علي صداي عدالت انساني است و نيز گفته شده است كه علي از شدت عدالتش به شهادت رسيد. 

 2. روز پدر برهمگان مبارك باد. زندگي چرخش ايام و گذارِ من و توست و کسي گفت به من:
آب را گل نکنيد، پدرم در خاک است،
پدرم نيست ولي خاطره هايش باقيست،
ياد آن قلب پر از مهر و صفايش باقيست،
مرگ پايان كسي نيست كه عاشق باشد،
پدرم نيست ولي عشق و دعايش باقيست،
بياد قلب مهربون پدرم فاتحه اي مي خوانم،
و در آخر ميگم قدر پدرايي كه هنوز نفساشون دعاست براي شما بدونيد. 

3. روز معلم نيز مبارك بگذشت. در جلسه ي با شكوه جهاد كه به پاس قدرداني از مقام معلم برپا كرده بود شركت كردم و دست مريزاد گفتم. جلسه اي كه موقعيت خوبي بود كه توفيق يافتم خيلي از دوستانم را زيارت كنم و گپي بزنم. و كاش چند نفر ديگر را هم ديده بودم كه در راس آنان كسي كه بيش از 15 سال رييس اين مجموعه بود.   


 

خود شکوفا شدگان

فاکتورهای خود شکوفایی از نظر مازلو که توسط استاد مصطفي ملكيان اینگونه خلاصه شده است:1. عالم واقع را به نحو كارآمدى ادراك ميكنند و ميتوانند بی يقينى و عدم قطعيّت را تحمّل كنند و بپذيرند.

مزلو، در دو كتاب خود، الف) انگيزش و شخصيّت، ( Motivation and Personality )چاپ نخست 1954 و ويراسته دوم 1970  و ب) به سوى يك روانشناسي بودن( Towards a Psychology of Being )چاپ نخست 1962 ويراسته 1968  كه هر دو نيز به فارسى ترجمه شده اند، اين مؤلّفه ها را براى خودشكوفاشدگان برمي شمرد: 

1. عالم واقع را به نحو كارآمدى ادراك ميكنند و ميتوانند بیيقينى و عدمقطعيّت را تحمّل كنند و بپذيرند. 2. خود و ديگران را به همان صورتى كه هستند قبول دارند.  

3. چه در مقام فكر و نظر و چه در مقام فعل و عمل به صرافت طبع خود التزام مي ورزند.

4. در كار و زندگى، همّ و غمّشان معطوف به حلّ مسايل و رفع مشكلات است، نه اينكه خودمحور باشند.

5. شوخ طبعى فراوان دارند.

6. مي توانند به زندگى نظر آفاقى (عينى) داشته باشند. 

7. بسيار خلاّق و اهل ابتكار و نوآورىاند.

8. نسبت به فرهنگ آموزى و همرنگ ديگران شدن مقاومت مي ورزند امّا از صِرْفِ مخالف خوانى و خِلافِ عُرْف بودن نيز لذّت نمي برند، بلكه فقط دغدغه ى اين دارند كه فهم و تشخيص خود را براى خاطر ديگران فراموش و فدا نكنند. 

9. دغدغه ى بهروزى و سعادت همه ى انسانها را دارند.

 10. ميتوانند تجارب اساسى زندگى را عميقا درك كنند و قدر بگذارند.

11. فقط با معدودى از انسانها مناسبات و روابط عميقِ ارضاكننده برقرار ميكنند.

12. احساس اوجگيرى ( peak experience) دارند، يعنى احوالى دارند كه در آنها احساس ميكنند كه قيد و بندهاى زمانى و مكانى از هم گسيختها ند و از ميان برداشته شده اند و خود به جذبه و حيرت و خشيت درافتاده اند

13. احساس نياز شديد به خلوت و حريم خصوصى و تنها ماندن با خود دارند.

14. گرايشهاى آزادمنشانه و خالى از جزم و جمود و تعقيب دارند.

15. معيارهاى اخلاقى را به قوّت و شدت تمام پاس ميدارند و رعايت ميكنند.

زندگی مطلوب یعنی برقراری تعادل میان سه چیز

زندگی مطلوب یعنی زندگی‌ای که همراه با درآمد و خوبی و خوشی باشد بی آنکه آنرا متوقف بر رژیم سیاسی کنی. این سخن جناب ملکیان است در جمع معلمانی که پیش از نوروز 94 به دیدارش رفته بودند.

استاد چنین توضیح می‌دهد:

1. اولین لازمه یک زندگی مطلوب این است که انسان در زندگی استقلال مالی و مادی داشته باشد. برای داشتن استقلال مالی و مادی باید درآمد داشت. برای درآمد داشتن باید شغل و حرفه داشت. برای اینکه در شغل خود موفق باشیم باید تخصص نه الزاماً مدرک تحصیلی بلکه باید مهارت داشت. مهندسی و پزشکی و مدیریت یک فن است. موسیقی هنر است. به همان اندازه علم و فن و هنر لازم هست که بتوان از طریق آن شغل و حرفه‌ای داشت و امرار معاش کرد.

2. دومین و سومین ویژگی یک زندگی مطلوب زندگی توأم با خوبی و خوشی است. اما باید توجه داشته باشیم که نباید خوبی و خوشی زندگی را متوقف بر رژیم سیاسی کنیم. بهترین رژیم سیاسی را هم اگر داشته باشید ممکن است فردا با یک مداخله خارجی یا کودتا نابود شود. اگر بدترین رژیم سیاسی هم حاکم باشد ممکن است صد سال بماند. دوستانه و نیک خواهانه توصیه می‌کنم که خوب و بد زندگی خود را و خوبی و خوشی آن را بر نظام سیاسی حاکم متوقف نکنید. در عین اینکه باید نسبت به درد و رنج مردم حساسیت داشته باشید اما در عین حال به موازات آن برای خود و دیگرانی که زندگی‌شان تحت تاثیر شما می‌باشد نیز زندگی خوب و خوش فراهم کنید. حساسیت و هوشیاری نسبت به عملکرد نظام سیاسی که بر مقدرات مردم مسلط است باید در موازات توجه به خودتان و افرادی باشد که تحت تاثیر شما هستند. افراد تحت تاثیر شما ممکن است خانواده شما باشند یا فراتر از خانواده، شاگردان شما نیز باشند. مثلاً کسی چون گاندی ششصد میلیون انسان زیر تاثیر او بودند.

3. خوبی و خوشی دو مولفه مهم در مطلوبیت زندگی است البته باید توجه داشت که خوشی در چارچوب خوبی باید باشد. منظور از خوبی، اخلاقی زیستن است. اخلاقی بودن یعنی من حق کسی را نمی‌خورم و حتی بخشی از حق خودم را نیز مجّانا به دیگران می‌دهم. اخلاقی بودن به عبارتی همان رایگان بخشی است. زیست اخلاقی هم می‌تواند در ارتباط با خودمان باشد هم در ارتباط با دیگران و هم با طبیعت. منظور از خوشی پرداختن به علائق است. خوشی یعنی تا می‌توانیم سعی کنیم که بیشترین لذت از زندگی و کمترین درد و رنج، نصیب‌مان گردد البته مشروط بر اینکه قواعد اخلاقی را زیر پا نگذاریم. علیرغم همه آنچه به ما یاد داده‌اند، خوش بودن ارزش است. آدم باید از زندگی بیشترین لذت را ببرد. ما نباید از خوش بودن خجالت بکشیم و خوشی خود را پنهان کنیم. از خوش بودنی باید پشیمان شد که به قیمت لگدمال کردن اخلاق باشد. هر کدام از ما در درون‌مان به یک یا چند چیز علاقه خودانگیخته و خودجوشانه داریم. علقه‌های افراد متاثر از شخصیت آنان بوده و با یکدیگر تفاوت دارند. این علقه‌ها یعنی همان چیزی که سبب خوشایند شماست و به شغل و درآمدزایی بستگی ندارد. ممکن است یک نفر کتاب خواندن، فرد دیگری قدم زدن، یکی اسب سواری، دیگری شطرنج بازی و فردی هم موسیقی جزو علقه‌هایش باشد. اگر آدم به این علقه‌ها بی توجه باشد آثار بسیار بدی در زندگی‌اش به جا خواهد گذاشت. انسان باید سیراب شود. شغل و حرفه انسان برای درآمدش است اما آنچه او را سیراب می‌کند پرداختن به علقه‌هایش می‌باشد. البته چقدر خوب است که علقه با شغل و حرفه انطباق پیدا کند. علقه‌پردازی‌ها، درآمدی هم ندارد و حتی هزینه هم دارند ولی چاره نیست. خوشی شرف و فضیلت ما در زندگی است. آنچه بد است این است که برای خوش بودن اخلاق را زیر پا بگذاریم. این فرهنگ که آدم نباید خوش باشد و اگر خوش باشد باید انکار کند فرهنگ منحط است. در قران آمده "لا تنس نصیبک من الدنیا" بهره خود را از دنیا هرگز فراموش نکن و به کرات در قران "متاع الحیوه الدنیا" ذکر شده است. پس باید به دو امر خوب بودن در درجه اول و خوش بودن در درجه دوم توجه کرد. یعنی اول باید زندگی ما اخلاقی باشد و بعد در چارچوب اخلاقی بودن تا می‌توان، لذت برد. البته شکی نیست که خوب بودن خوشی‌های ما را محدود می‌کند. پس اگر برای خوش بودن رشوه بگیرم، کم کاری، احتکار، تقلب، رباخواری، سخن چینی و ظلم کنیم بد است و بیشترین تقبیح را ایجاد می‌کند.

5. اخلاقی زیستن خوبی زندگی را و درآمدزایی و پرداختن به علقه‌ها خوشی زندگی را تامین می‌کند. تا استقلال مالی نباشد نمی توان اخلاقی زیست.

درس بزرگ این است که دیگران ببیند که طرف مقابل ما توانسته است بین این سه (کار، خوبی، خوشی) تعادل ایجاد کند. قدما به تعادل بین این سه تا حکمت گفته‌اند. تعادل نه به این معنا که وقت‌تان را تقسیم بر سه کنید. بلکه برقراری بالانس و توازن بین درآمدزایی و علقه‌پردازی و رایگان بخشی(اخلاق). همه چیز پول نیست که بخواهید دومی و سومی را فدای آن کنید.

به داداشم درود فرستادم

5شنبه ششم فروردین ماه جاری دومین جلسه خانوادگی شریفی‌ها به میزبانی داداش بزرگ (که این ایام جای پدرانمان را دارد) جناب حاج جواد آقا برگزار شد. پس از پذیرایی مفصل و صرف نهار خوشمزه، نوبت بیان چند دقیقه‌ای ایشان رسید. قبلاً عرض کرده بودم که قرار گذاشتیم تا یکی از اعضاء خانواده میزبان مطلبی را در چند دقیقه با مهمانان در میان گذارد تا انشاء‌الله در کنار سنت حسنه صله رحم، همه جمع حاضر همه جوره تغذیه شوند. تغذیه روحی روانی، جسمی، معنوی و ...

برادرم جواد آقا پس از شکسته نفسی («من که معلم نیستم» «من که دانشگاه نرفتم») گفتند در هر حال مطلبی آماده کردم. ابتدا مطلب را بصورت محاوره بیان نموده و سپس همان مطلب را قرائت نمودند. و وقتی که گفتند آنرا به حاضران هدیه خواهم کرد فهمیدم که حسابی خود را به زحمت انداخته‌اند.  

قبل از اینکه مطلب را نقل کنم می‌گویم به برادرم افتخار می‌کنم و به او درود می‌فرستم اول بخاطر اینکه معلوم بود که به جمع و این بخش از مهمانی اهمیت قایل شده‌اند و اختصاصاً مطلبی را برای ارائه آماده کرده بودند. و دوم به این خاطر که مطلب تهیه شده را تایپ و تکثیر و به صورت پرس به قطع گواهینامه آماده کرده و به جمع هدیه دادند. تا یادم نرفته از اعضاء خانواده ایشان که خیلی به زحمت افتاده بودند و اعطاء هدیه عیدی جداگانه سپاسگزاری خودم را تقدیم ‌کنم. سخن را کوتاه ‌نمایم و عین مطلب تقدیمی ایشان را به همه شما خوانندگان وبلاگم با افتخار تقدیم ‌کنم: عنوان این مطلب این است: هدیه حسنعلی نخودکی(ره) به امام خمینی(قدس سره) 

امام خمینی روزی خطاب به شیخ حسنعلی نخودکی می‌گویند تو را به امام رضا(ع) اگر علم کیمیا داری به ما هم بده.

شیخ انکار به داشتن علم کیمیا نکرد اما به امام فرمود: قول می‌دهید اگر کیمیا به شما دادم آنرا حفظ و بجا استفاده کنید؟

امام با صداقت تمام گفتند نه نمی‌توانم قول دهم.

شیخ رو به ایشان نموده و می‌گوید بهتر از کیمیا به تو یاد می‌دهم. آن این است که بعد از نماز‌های واجب 5 ذکر زیر را به انجام رسانی:

1. آیه‌الکرسی را تا هو العلی و العظیم بخوان: اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ، لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلاَ نَوْمٌ، لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ، مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ، یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ، إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ، وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ.

2. ذکر تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(ع)

3. قرائت 3 مرتبه سوره توحید

4. ذکر سه مرتبه صلوات

5. خواندن این آیات 3 بار: وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجعَل لَهُ مَخرَجًا، وَیَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِبُ، ۚ وَمَن يَتَوَكَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ، ۚ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ، ۚ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيءٍ قَدرًا یعنی: و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند، و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!

معنویت / دین

سلام بر دوستان و خوانندگان وبلاگم. سلام خوش بهاری. امید که به قول استاد ملکیان  زندگی «خوب» و «خوش» و «معنادار»ی داشته باشید. اجازه دهید تا همین اول سال 94 اول از آخرین وعده سال 93 یعنی «تعریف معنویت» برایتان بنویسم و سپس گریزی هم به دین بزنم. گویند معنویت و دین دو چیزند. ما می‌توانیم با دین به معنویت برسیم اما همه انسان‌های معنوی معلوم نیست که دیندارانه زندگی کنند.

v      آقای رستگار در کتاب «معنویت در سازمان» تعاریف مختلفی از معنویت را بازتاب داده است، از جمله اینکه 1. معنویت به مثابه انرژی، معنا، هدف و آگاهی در زندگی است 2. معنویت جستجوی چیزی در پیوند با انسان شدن است 3. معنویت تجربه‌ای متعالی، بامعنا و مبتنی بر عشق است. و در آخرِ این تعاریف، در تعریفی دقیق و جامع آورده است: 4. معنویت تلاشی است در جهت پرورش حساسیت نسبت به «خویشتن»، «دیگران»، «موجودات غیرانسانی» و «خدا» یا کندوکاوی در جهت آنچه برای انسان شدن مورد نیاز است و جستجوی برای رسیدن به انسانیت کامل است.  

v      یک تجربه دینی: سراسر سال 93 را در مسیرِ امرِ خیری برای بیش از 60 تن از همکاران و دوستان عزیز جهادگرم قرار گرفتم در فصل بهار همه چیز طبق روال پیش می‌رفت اما در اولین روزهای فصل تابستان ابهامی پدید آمد و موجب شد که کل تابستان را چهار پنج نفره به امور ناخواسته و بی‌نتیجه سر کنیم. دقیقاً اول پاییز 93 بود که با تغییر استراتژی راه دیگر و اساسی‌تر را پیشه نمودیم تا اینکه منجر شد به طرح خواسته دقیق و روشن خود به اداره مربوطه.

زمستان که شد فهمیدیم بررسی‌های بررسی کنندگان هنوز به نیمه راه خود رسیده است. با پیگیری‌های هفتگی و بعضاً روزانه و چند جانبه بالاخره یکی از ما را صدا زدند و صورت مسئله و راه حل را به ایشان گفتند و از آن پس منتظر بودیم و بودیم تا آخرین یکشنبه سال.

از دوشنبه 25 اسفند بایستی کار را در جایی دیگر پیگیری می‌کردیم. من و یکی دیگر رفتیم برای پیگیری، اما جناب پاسخ دهنده تشریف فرما نبودند. با رایزنی انجام شده آن یکی از طریق دوست آن جنابِ پاسخ دهنده، سه‌شنبه مجدد رفتیم به سراغ کسی که بایستی گره گشایی می‌کرد. ملاقات در فضایی دوستانه انجام شده و قرار بر مکتوب‌سازی تقاضا شد. سریع برگشتیم به جهاد متنی آماده (و البته مستقیم) به آن جنابِ بررسی کننده‌ی نهایی تنظیم و البته چهارشنبه 27/12/93 تقدیم ایشان کردیم. امروز من تنها رفتم. صبح که نامه را بردم ایشان نبودند و دفتر ایشان گفتند چون تا صبح در محل کار بودند امروز دیگر تشریف نمی‌آورند. من نامه را تحویل دفتر ایشان دادم و گفتم آخر وقت سر می‌زنم اگر نبودند باز فردا می‌آیم. همان روز بعد از نماز ظهر رفتم سراغ که گرفتم خوشبختانه ایشان آمده بودند. بدلیل کثرت مراجعه کنندگان ایشان (توصیف مشاهدات آن روز را شاید در آینده در یک پست برایتان بیاورم) مجبور بودم تا در سالن انتظار بمانم. تسبیح را به دست گرفتم و به نیت اینکه امروز جواب را بگیرم با حالتی توأم با خوف و رجاء تند و تند صلوات می‌فرستادم گهگاهی نیز صلوات فرستادن‌هایم را کُند می‌کردم و در ذهن و ضمیرم مرور می‌کردم که بهتر است که آرام‌تر اما با توجه بیشتر صلوات بفرستی. بیش از یک ساعت از انتظارم گذشته بود که رییس دفتر آنجناب که به سالن انتظار آمده بود چشمش به من افتاد و تازه یادش آمد که قرار بوده به جناب رییس آمدن مرا به ایشان خبر دهد، رفت و برگشت و اظهار لطفی مرا به اتاق جناب رییس فرا خواند. رفتم. جناب رییس مراجعین و برخی امور را که در دست داشت سر و سامان داد و نامه جهاد را خواند و نکاتی رد و بدل شد و پس از مکثی، خطاب به مدیر کلی نوشت که شایسته است ....

شاید در آینده نیز درباره معجزه صلوات برایتان خاطرات دیگری را تقدیم کنم. در هر حال هدیه سال 94 من به شما «اللهم صل علی محمد و آل محمد».      

انقلاب معنوی

دوست عزیزم احسان ماه قبل کتابی را (معنویت در سازمان، با رویکردی روان‌شناختی) به من هدیه داد. تا کنون بیش از 250 صفحه از آن را خوانده‌ام. و امروز قصد دارم تا نکته‌ای را از دیباچه کتاب تقدیم کنم.

«انقلاب معنویت» عنوان کتاب پل هیلاس و همکارانش است که نویسنده کتاب فوق‌الذکر از آن گزارش می‌کند که: نویسندگان کتاب انقلاب معنویت بر این باورند چه به خدا باور داشته باشیم و چه نداشته باشیم، در غالب افراد، حس معنویت، یعنی شناخت معنا و هدف عمیق زندگی نهفته است. حسی که بر ابعاد درونی انسان سروکار دارد.

زندگی معنوی زندگی مبتنی بر نقش‌های درونی است. در این نوع از زندگی؛ انسان با حالاتی از آگاهی درونی، حالات ذهنی، وجدان باطنی و احساساتی همچون رحم و شفقت پیوند می‌خورد.

نویسندگان انقلاب معنویت معتقدند زندگی خوب زندگی‌ای است که با آگاهی کامل از این حالات خود همراه باشد. هدف در این زندگی «خود بودن» است. اینکه شجاعت داشته باشیم خودمان باشیم. بی‌آنکه «خود بودگی» را با «خود محوری» یا «فردیت‌گرایی» یکی بدانیم.

نویسندگان می‌گویند امروزه مردم غرب مایلند که خود مسیر معنوی خویش را خلق کنند، مسیری که غالباً از ادیان سنتی، فلسفه، نوشته‌های عامه‌پسند در باب معنویت و بویژه تجربیات شخصی خودشان الهام گرفته‌اند.

اما اینکه تعریف دقیق معنویت چیست می‌گذاریمش برای پست بعد. انشا‌ء‌الله.

امکان پرسشگری از ممنوعیت‌های اجتماعی

قبلاً گفته شد که استاد ملکیان در بحث چیستی امر ممنوع می‌فرمایند که دو سته امر ممنوع داریم یکدسته امور ممنوعی که از منابع هنجارگذار اجتماعی ناشی می‌شود مثل ممنوعیت‌هایی که قانون یا عرف و عادات یا اخلاق و یا دین و مذهب معین می‌کند و یا ممنوعیت‌هایی که ناشی از کمبود امکانات اجتماعی است. و دسته دوم ممنوعیت‌های خود خواسته است که دومی را دو سه هفته پیش از این تقدیم حضور کردم.  

استاد می‌فرمایند:ممنوعیت‌های اجتماعی سه تفاوت با ممنوعیت‌های خودخواسته دارد. اول اینکه اگر ممنوعیت‌های خودخواسته را زیر پا بگذاریم انگار که به وجود و به درون خودمان ضربه زدیم اما زیر پا نهادن ممنوعیت‌های اجتماعی به معنای نقض حقوق دیگران است. دوم اینکه نقض ممنوعیت‌های اجتماعی عوامل مخففه‌ای دارد به این معنا که اگر این نقض ضرری برای دیگران در پی نداشته باشد قبح آن کم می‌شود. و سوم اینکه در مورد نقض ممنوعیت‌های اجتماعی و در صورت بازخواست می‌توانیم اعلام بی‌خبری کنیم اما ممنوعیت‌های خوخواسته این ویژگی را ندارد.

استاد در ادامه می‌فرمایند یکی از ممنوعیت‌های اجتماعی قانون است که باید سه نکته را در این مورد در نظر گرفت. اول اینکه اگر شهروند جامعه‌ای هستی باید که قوانین را تمکین کنی. نمی‌شود فقط قوانینی که برایت سود دارد رعایت کنی و بقیه را زیر پا بگذاری. دومین نکته این است که قانونگذاران نیز باید توجه داشته باشند که ممنوعیت‌ها را به حداقل رسانند و آزادی‌ها را به حداکثر. (جناب ملکیان اضافه می‌کنند که اصولاً معتقدم که قانون برای پاسداشت حداکثری آزادی‌ها وضع می‌شوند برای این وضع می‌شوند که نگذارند آزادی دیگران لگدمال شود.) و سوم اینکه اگر قانونی بد و ناعادلانه بود  نافرمانی مدنی با پرهیز از خشونت اخلاقاً نه مجاز که وظیفه است.

استاد در پایان می‌فرمایند: مناسبات جامعه‌ای به هنجار است که این مناسبات عقلانی، اخلاقی و آسان باشد.   

بی‌شعور

دوشنبه 6 بهمن 93 خانم سعادتی کتاب بیشعوری را در جمع جهادگران علاقه‌مند ارائه دادند. گفتند که نویسنده کتاب نوشته: بیشعور آن است که از روی عمد رفتار وقیحانه‌ای انجام دهد که موجب آزار دیگران و البته موجب خشنودی خودش شود.

کتاب گویا داستان پزشکی است که در عین اینکه خودش در کودکی و نوجوانی همه چیز را با دعوا و جنجال و زرنگ‌بازی بدست می‌آورد در 40 سالگی با خواسته پسرش مخالفت می‌کند، همچنین به هشدارهای خانواده‌اش بی‌توجه است. بعدها او به یک روانشناس مراجعه می‌کند و روانشناس به او می‌گوید مشکل تو بیشعورری است. او از شنیدن این حرف پکر می‌شود و خود می‌رود به دنبال معنای بیشعوری. که گویا حاصل آن نوشتن همین کتاب می‌شود.

کتاب انواع و اقسام بیشعوری را توضیح می‌دهد مثلاً می‌گوید:

بیشعور اجتماعی کسی است که بخواهد کسانی که هیچ شباهتی با هم ندارند را با اصرار کنار هم جمع کند.

بیشعوری مدنی آن است که عشق به نفرت‌ورزی دارد به نحوی که در همه اعتراضات شرکت می‌کند.

بیشعور اداری کسی است که دوست دارد ارباب رجوع را سر بدواند. او در ادامه به بیشعور تجاری، مقدس‌مآب، بیچاره، شاکی و ... اشارت دارد.

نویسنده در پایان درباره درمان بیشعوری 4 مرحله را چاره کار می‌داند. 1. پذیرش بیشعوری، 2. میل به اصلاح، 3. بیدار کردن صفات پسندیده 4. ممکن دانستن بازگشت.  

علیّت یا فاعلیّت

17 دیماه جاری دعوت بودم به شرکت در سیزدهمین جلسه سلسله نشست‌های تخصصی مباحث اعتقادی که توسط مدرسه علوم دینی حضرت ولی عصر (عج) (مدرسه‌ای که احتمالاً وابسته به حضرت آیت‌الله سیدان است) با عنوان علیت و فاعلیت برگزار می‌شد.

خوشحال شدم که بالاخره بخشی از حوزه علمیه در سطح عمومی‌تری مباحث فلسفی کلامی را مطرح می‌کند. من بخاطر دعوت و حضور جناب حضرت آقای سیدان شرکت کردم تا ضمناً یاد خاطرات دهه شصت هم شده باشد...

در این بحث علاوه بر حضرت ایشان جناب آقای دکتر برنجکار نیز جزء ارائه کنندگان بودند.

القصه حرف و سخن و سوال اساسی این جلسه این بود که آیا علیت‌گرایی درست است یا فاعلیت‌گرایی؟  

علیت‌گرایی هم  به این معنا که بگوییم اگر علتی پدید آمد معلول هم بر اساس اصل ضرورت علت و معلول (و همچنین بر اساس اصل نیازمندی معلول به علت و نیز بر وفق اصل سنخیت علت و معلول) می‌آید. اما اگر فاعلیت‌گرا باشیم مسئله فرق خواهد کرد به این معنی که تنها وجود علت برای حضور معلول کافی نیست بلکه  باید به فاعل قادر نیز معتقد باشیم. نظریه فاعلیت می‌گوید که درست است که وجود فعل(علت) می‌تواند موجب پدیدآیی فعلی دیگر(معلول) شود اما این فقط(وجود علت موجب وجود معلول است) کافی نیست بکله زمانی فعلی دیگر پس از علت به وجود می‌آید که باورمند فاعل قادر مختار نیز باشیم. زیرا فاعلِ قادرِ مختار می‌تواند پس از وجود علت، معلول را بوجود آورد و می‌تواند بوجود نیاورد. بنابراین نظریه فاعلیت به قادر و مختار بودن ما انسانها (و البته خداوند) اشاره دارد. به نظر می‌رسد این سخن کامل‌تر و درست‌تر است و بر اساس همین حرف است که ما انسانها مسئولیم و در دنیا و آخرت مورد پرسش قرار می‌گیریم.     

ممنوعیت‌های خودخواسته

استاد ملکیان در بحث چیستی امر ممنوع می‌فرمایند که دو سته امر ممنوع داریم یکدسته امور ممنوعی که از منابع هنجارگذار اجتماعی ناشی می‌شود مثل ممنوعیت‌هایی که قانون یا عرف عادات یا اخلاق و یا دین و مذهب معین می‌کند و یا ممنوعیت‌هایی که ناشی از کمبود امکانات اجتماعی است. و دسته دوم ممنوعیت‌های خود خواسته است که خود به سه شق تقسیم می‌شود ممنوعیت‌هایی که از ذوق و سلیقه افراد نشأت می‌گیرد و ممنوعیت‌هایی که بخاطر مصلحت اندیشی فردی بوجود می‌آید و بالاخره ممنوعیت‌هایی که نسبت به کسی که خاطر او برایت عزیز است بوجود می‌آوری.

استاد در ادامه در پاسخ به این پرسش که آیا حق داریم ممنوعیت‌های خود خواسته را به چالش کشیم؟ می‌گویند: آری. بویژه آن ممنوعیت‌های خودخواسته سلیقه‌ای را. آنهایی که افراد با محدود کردن خود به یک سری امور، کم کم از دیگران نیز توقع انجام همان کارها را دارند. مثلاً کسی که ریاضتی را می‌کشد چه بسا دوست داشته باشد که همه ریاضت بکشند. آنهم بدون اقامه دلیل موجه.

من کسی را سراغ دارم که محدویت‌های خود خواسته‌ای را در خانواده‌اش تعمیم داده است. مثل عدم تحصیل دختران و عدم حضور جنس مونث در بازار حتی برای خرید امور بسیار معمولی. شنیده‌ام که برای بهره‌مندی از سواد خواندن و نوشتن کسی را به عنوان معلم به خدمت می‌گیرند تا دختران و نوه‌ها به دبستان نروند. تعجب و تاسف البته آن وقتی خواهد بود که اگر به قول استاد این جور آدم‌ها این تمایزات را امتیازهای خود تلقی کرده و خود را برتر از دیگران بپندارند. استاد معتقدند که بسیاری از ممنوعیت‌های خودخواسته سلامت ذهن روح و روان و جسم آدمی را مختل می‌کند.

کدام الگو را تجربه کردید / می‌پسندید؟

گویند ارتباطات ما با دیگران بر اساس الگوی ارتباطی‌ای که انتخاب می‌کنیم سامان می‌پذیرد.
گویند الگوی ارتباطی، سبک و مدلی است که در کنش‌ها و واکنش‌های خود با دیگران بدان عمل می‌کنیم.
گویند چهار سبک مدیریتی یا الگوی رفتاری وجود دارد که در هر یک، نوع ارتباطات آن با دیگری متفاوت است. شما کدام را تجربه کرده‌اید؟ شما کدام را می‌پسندید؟

1. الگوی رفتاری قاطعیت: که در آن برقراری ارتباط صادقانه، صریح(مستقیم و روشن)، توأم با احترام متقابل و اصیل و خودمختاری متقابل(برد-برد)است.

2. الگوی رفتاری پرخاشگری: که در آن برقراری ارتباط صادقانه، نیمه صریح(مستقیم و مبهم)، بدون احترام متقابل و کنترل فرد مقابل(برد-باخت) است.

3. الگوی رفتاری سلطه‌گری: که در آن برقراری ارتباط غیرصادقانه، غیرصریح(غیرمستقیم و مبهم)، توأم با احترام ظاهری و کنترل فرد مقابل(برد-باخت) است.

4. الگوی رفتاری سلطه‌پذیری: که در آن برقراری ارتباط غیرصادقانه، غیرصریح(غیرمستقیم و مبهم)، توأم با احترام(گاهی ظاهری و گاهی اصیل) به فرد مقابل و خودمختاری فرد مقابل(باخت-برد) است.

حاتمی کیا و فیلم چ

به لطف یک دوست فیلم چ را دیدم. سخن درباره چ بسیار زیاد است اما مایلم فقط از منظری خاص بدان بنگرم.

حاتمی کیا بدنبال چیست؟ آیا او میخواهد مخاطب را با ساختاری خاص در فیلم سازی خود در ایران آشنا کند؟ آیا او میخواهد از معضلی از معضلات اول انقلاب بگوید؟ آیا او میخواهد اقتدار امام خمینی را یادآور شود؟ آیا حاتمی کیا بدنبال این است که بگوید که همه اقوام ایرانی در کنار هم مدافع انقلاب بودند؟ آیا او میخواهد به نسل جدید و جوان بگوید که این سرزمین با چه حوادثی روبرو بوده و با چه خون دلهایی به ثمر نشسته است؟
بیایید جور دیگر به حاتمی کیا و چ نگاه کنیم. لطفاْ از منظری که من نگاه میکنم نگاه کنید: حاتمی کیا پیشینه و آبروی فیلم سازی خود را با ساخت چ به پای یک شخصیت و یک مفهوم متعالی میگذارد. او برای نمایش ایثارگریهای نسل اول و شخصیت متعالی شهید چمران و ... براستی ایثارگری میکند. وقتی که از هنر دوست جوان صندلی بغلی ات میشنوی که از دوستش میپرسد؟ چمران کی بوده؟

دو غصه

در پست قبلی برایتان  یک قصه را تعریف کردم و امروز از دو غصه براتون مینویسم. یکی داخلی و یکی خارجی

۱. شده تا به حال، دوستی را،  عزیزی را، در فشار و  تنگنای ناجوانمردانه ببینید اما کاری از دستتان برنیاد. این روزها غصه  می خورم از اینکه کاری از دستم برنمی آد.

۲. این روزها به عنوان مسلمان غصه می خورم که در روی صحنه این مسلمانان اند که همدیگر را می کشند. مسلمان به دست مسلمان کشته می شود آن هم با توجیه به ظاهر دینی.  غافل از اینکه این جمود است که کار بدستشان داده . این فریب خوردن از فریب کاران است که کار به دستشان داده. این عمله گی دنیا خواهان است که کار به دست مسلمانان داده. مسلمانانی که غافلند از پشت صحنه.

یه قصه

سلام. پس از غیبتی کوتاه مجدد آمدم. هر چند حال و هوای خوبی برای نوشتن ندارم و نمی دانم از چه بنویسم. مگر فقط یک روایت را برایتان بگویم.
قصه بصیرت عاشورایی: بسیج مرکز علمی کاربردی در تاریخ ۸ دیماه جاری در بنری اعلام کرده بود بصیرت عاشورایی با سخنرانی استاد دلبریان. راستش دو حس متناقض داشتم. از طرفی چند وقتی بود که در ذهنم می‌گذشت تا در یکی از برنامه‌های بسیج مرکز شرکت کنم چرا که بچه‌های بسیج مرکز را جوانانی مومن، بکر و پاک و پاکیزه یافتم. و از طرفی برنامه عنوانی داشت که می ترسیدم که حرفهایی در آن زده شود و یا مثل برخی از سخنرانی‌های مشابه با بی‌ادبی‌ها و بی‌تربیتی‌هایی روبرو شوم. پارادوکس رفتن و نرفتن. بالاخره رفتم. و چه رفتنی و چه استادی و چه دلبری. در یک جمع خودمانی بسیجی استاد دلبریان شروع به صحبت کرد. با لحن اصیل خراسانی(کاشمری). از بصیرت گفت. و چه جالب می‌گفت. او گفت بصیرت این است که به همدیگه محبت کنیم. بصیرت اینه که به حرف رهبر کنیم و از اسراف در مصرف آب و موبایل خودداری کنیم. در لابلای حرفهاش از خاطرات قشنگ جبهه‌ها می‌گفت و به عدم فاصله میان فرمانده و سرباز اشاره می‌کرد. و در اواخر صحبت‌هایش از مسایل ۸۸ اینجور گفت که کاش همه به رهبری گوش می‌دادند و از ایشان فاصله نمی‌گرفتند. او رفتار دو نامزد معترض به نتیجه انتخابات را به تصادف دو ماشین تشبیه کرد که موجب ترافیک شدید شد و می‌گفت کاش لااقل بخاطر مردمی که در این ترافیک گیر کرده بودند. کنار می‌کشیدند و منتظر می ماندند تا بعد پلیس بیاد و به موضوع رسیدگی کنه.

جهان هستی اخلاقی یا غیراخلاقی

چهارشنبه قبل رفتم خدمت دکتر  ... مجله روی میزش را به من داد البته نپرسیدم  امانت است یا هدیه. 
گفتگویی با استاد ملکیان با عنوان روح ناآرام یک روشنفکر عنوان مطلبی بود که در قالب گفتگویی رودررو در آن انعکاس یافته بود. خواندم و قصد دارم که  برخی از مطالب آنرا در چند پست تقدیم شما کنم.
اولین مطلب: در پاسخ به پرسشی در باب مراد استاد ملکیان از معنویت در پروژه عقلانیت و معنویت، استاد میفرماید: فرق معنویتی که من مدافع آنم با دیدگاه مادی این است که در دیدگاه مادی هر رویدادی، علی الاصول، با توسل به قوانین علوم تجربی طبیعی، یعنی فیزیک و شیمی و زیست شناسی، تبیین پذیر است. یعنی قوانین حاکم بر هستی منحصر در قوانین فیزیک و شیمی و زیست شناسی، و حال آن که من بر این انحصار هیچ دلیلی نمی بینم. بر این اساس، در دیدگاه مادی، جهان دارای نظام اخلاقی نیست، یعنی خوبی و بدی گم شدنی است. نه خوبی سرانجام و بالمآل، پاداش مییابد  و نه بدی، سرانجام و بالمآل، کیفر می بیند. زیرا فیزیک و شیمی و زیست شناسی میان سخن راست و سخن دروغ، و میان صداقت و ریا و تزویر و فریبکاری فری نمی بینند. به تعبیر دیگر هستی نسبت به خوبی و بدی و درستی و نادرستی کور و کر است و در نتیجه به هر دو واکنش یکسانی نشان میدهد. در حالی که من نظام هستی را اخلاقی میدانم و معتقدم که نه سر سوزنی خوبی گم شدنی است و نه سر سوزنی بدی گم شدنی است. 

آقای دکتر ط، آقای دکتر ش، آقای دکتر ب

جناب آقای دکتر ط، میگویند اگر مردم جامعه ای به لکنت زبان افتند بدانید که آن جامعه اسلامی نیست!
جناب آقای دکتر ش، می پرسم اگر جمعیتی هویتشان در حال استحاله شدن باشد، در حال مسخ شدن باشد، چه باید گفت؟ و چه باید کرد؟
جناب آقای دکتر ب، به کجا چنین شتابان!؟

پیامی از یک روضه

از جایی برایتان مینویسم که نمی‌دانم چرا از روز اولی که با این خانه آشنا شدم یک حس متفاوتی داشتم. زیرزمینی که همیشه برایم با معنویت همراه بوده است. بگذرم از اینکه نمی‌دانم چرا به بزرگ این خانه ارادت داشته و دارم. شاید بخاطر خلوصی است  که در ایشان یافتم و شخصیتی  که ناخودآگاه احترام آدمی را برمی‌انگیزاند.
صبح روز عاشورا به مجلسی روضه‌ای پا گذاشتم که قدمتش بیش از یک قرن است. حاج علی آقای یگانه یکی از فرزندان مرحوم حاج محمد حسن یگانه است که روضه‌اش در ادامه مجلسی است که عمویش 115 سال پیش در خانه پدری‌اش راه انداخته بود. روضه‌ای که آیت‌الله سیستانی در دوره کودکی‌اش همراه با پدرش یکی از شرکت کنندگان آن بوده است. در یکی از سفرهای حاج علی آقا به نجف و دیدار  با ایشان اولین سوال از آن روضه است. که آیا هنوز ادامه دارد؟ ....  بگذرم

منبری روز عاشورا سیدی نورانی و موقر 70 ساله ای بود، با صدایی دلنشین. ایشان برادر حاج آقای موسوی‌نژاد است  صاحب مدرسه موسوی‌نژاد که اکثر طلبه‌های خوب مشهد از کریدور آنجا عبور کردند.
وی از چند فضیلت سخن به میان آورد. از زهد و ورع، از یقین و رضا. سخنران قصد داشت تا بمناسبت روز عاشورا بحث را به رضای خدا بکشاند.
منبری محترم گفت زهد کنارگیری از دنیا نیست بلکه به معنی این است که، داشتن و نداشتن مال و منال دنیا و رسیدن و نرسیدن به پست و مقام دنیوی برایت یکسان باشد. نه از داشتنش به ذوق افتی و نه از نداشتنش جزع و فزع کنی.
حجت‌الاسلام موسوی‌نژاد در ادامه درباره ورع گفت: ورع آن است که بتوانی بدون کناره‌گیری از دنیا و با ورود حتی به مجلس گناه خود را نگه‌داری. وی گفت ورعی که با کناره‌گیری باشد ورع ضعیفان است و سپس از یقین و مراتب آن علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین گفت و در آخر از رضا و مقام رضا گفت و گفت مقام رضا بمثابه آن است که خوردن یک قاشق عسل یا یک قاشق داروی تلخ برایت یکسان باشد. کسی به مقام رضا رسیده که هر یک از آنها را که لازم آید با رضایت‌مندی انجام دهد....

باورم این است و آرزویم ...

باورم این است که چه خوب چیزی را جهادگران مشهد خواستند و دنبال کردند. دخالت در تعیین سرنوشت. دیده شدن. مورد اعتنا و احترام قرار گرفتن. گوارای وجودتان باد اجابت اولین خواسته‌تان.

و نیز باورم این است که اگر نبود پایمردی جناب سید حبیب طاهری، و اگر نبود خون‌دل خوردن‌ها و صبوری‌های جناب علی اصغر قاسمیان مهربان، و اگر نبود همراهی‌های برادرم جناب ابراهیم مروتی، این حرکت به ثمر نمی‌نشست. از همه شما متشکرم. به شما دست‌مریزاد می‌گویم.

می‌دانیم که در این مسیر کمک‌های فنی جناب حامد بخشی چقدر کارساز بود و می‌دانیم که چگونه راهنمایی‌های خالصانه جناب محمدرضا هدایتی به کمک آمد. همیشه دوستدارتان خواهم بود. همچنین حضور موثر برادرم جناب مهدی جهان‌شرق در روز نظرخواهی را قدر می‌نهم.

امید و آرزوی این همکار پیرتان آن است که این حرکت، توسط نسل‌های فعلی و بعدی نیز البته با پاکیزگی هر چه بیشتر، ادامه یابد و به سنت حسنه‌ای در جهاد مشهد بدل شود.

در پایان همچنانکه بعد از اعلام نظرخواهی به دوستانم جناب آقای دکتر شمسیان و جناب آقای مهندس صادقی  تبریک گفتم، فرصت را غنیمت شمرده مجدداً صمیمانه‌ آرزوی بهترین‌ها را برایتان دارم.