سلام.
جمعه‌ای که گذشت به لطف ارسال دعوتنامه جناب حمید آقای کیانیان توسط علی آقای رزاقی‌بهار (جوان دیروز که سابقه آشنایی به سال 84 برمی‌گردد) به موسسه خیریه توانمندسازی کودکان باران رفتم و به پای نمایش کودکان باران نشستم. این جلسه همراه بود با حضور برخی از عزیزان منتخب شورای اسلامی شهر مشهد. سرکار خانم رمارم، جناب آقایان: دکتر ودیعی، امیر آقای شهلا، دکتر ریاضی و دیگر عزیرانی همچون عباس آقای میرزاده و جناب منشادیان.
نمایش خیر مقدم کودکان باران را با نمی در چشم به نظاره نشستم و نمایش دوم که به محدودیت‌های ترددی کم توانان جسمی  بازمی‌گشت را همدلانه دنبال کردم. در میانه این نمایش یاد صحبت‌های دو عزیزی از «انجمن شهر بدون مانع» افتادم.
پس از نمایش‌ها سرکار خانم صالح‌زاده از تاریخچه، فعالیت‌ها و رتبه‌های کسب شده گروه نمایشی باران گفت. و آنچه از همه مهم‌تر و مهم‌تر بود این فراز سخن ایشان که گفت اینجا نه شیوه ترحم و نه چشمی بر دستان دیگران دوخته می‌شود. اینجا همه روی پای خود و نان از عمل خویش خورند... کاش می‌بودید و خود می‌شنیدید.
در پایانِ دو نمایش منتخبان با اظهار تشکر و سپاس هر یک از منظر خود به بیان دیدگاهها و اندر ضرورت و وظیفه رسیدگی به این بخش از جامعه نکاتی را گفتند:
جناب دکتر ودیعی گفت موضوع اجرای نمایش را در همایش‌های دانشگاه پیگیر خواهم بود.
خانم رمارم سخنانی عرفانی و شاعرانه  مصداق آنچه از دل براید، لاجرم بر دل نشیند را خطاب به جمع گفت.
جناب شهلا با بیانی از سر شرمساری از وضعیت این عزیزان از  آماری قریب 160 هزار نفری جامعه معلولان مشهدی گفت. یکه خوردم. او البته آنچنان با صلابت سخن گفت که انگار مصصم بر انجام کاری است.
دکتر ریاضی که اصلاً فکرش را نمی‌کردم سخنانی را گفت که نه انگار او دکترای رشته‌ی (سخت‌افزاری همچون) عمران است انگار که او شعر و ادب و هنر خوانده، در ذهنم جز تحسین نمی‌آمد.
در حال خدا حافظی بودم که خانمی جلو آمد و حرف‌هایی را  و آدرس آشنایی داد. خانم خاوری همکار پاره وقت انتشارات جهاد دانشگاهی. او که خانمی به غایت متین و کاری و روشنفکر بود بواسطه ادامه تحصیل در رشته ارشد جامعه‌شناسی جوانان از جمع ما و مشهد کوچ کرده بود و اکنون پس از سالها در این جمع و وقتی پرسیدم اینجا چه میکنید گفت: من قبلاً در شهرداری کار می‌کردم اما از زمان حضور و مسئولیت  جناب وحید آقای جلیلی به کناری آمدم و اینجا با این دوستان کار می‌کنم. به هنگام خدا حافظی خانم خاوری گفت چرا دیگر در شدن چیزی نمی‌نویسید.
همه این نوشته بخاطر این بود. و شاید دوباره بنویسم.