خدا به خیر کُنه

چند وقتی است که ناخواسته افتادم به مطالعه کتب نیمه ضاله!!

هفته پیش تهران بودم و عادت کتاب خواندنِ در قطار، مرا به کتابفروشی‌های روبروی دانشگاه تهران کشاند. پشت ویترینی را نظاره می‌کردم که کتاب هوش عاطفی به چشمم خورد. به داخل کتابفروشی رفتم، تورقی نمودم، اما آنرا با کتاب هوش هیجانی که قبلا خوانده بودم همداستان دیدم. به سراغ دیگر کتابها رفتم. عنوان کتاب «چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند[1]» نظرم را جلب کرد. و باز به رسم معهود چند صفحه‌ای را پیش از خرید خواندم: ... نقطه ضعف و پاشنۀ آشیل روان بشر که اغلب نیمۀ تاریک خوانده می‌شود، سرچشمه هر کار خودویرانگرانه‌ای‌ست. نیمۀ تاریک که زاده خجالت و ترس و انکار است، نیت‌های خوب ما را به گمراهی کشانده  و ما را به کارهای تصور نشدنی و باورنکردنی در جهت خود ویرانگری و تباهی می‌کشاند. خجالت و انکار بنابر یک دلیل ساده، نیمۀ تاریک ما را تقویت می‌کنند. ... و چون کاستی‌های خود را به رسمیت نمی‌شناسیم، هنگام رویارویی با وسوسه‌هایی که در برابر آنها نمی‌دانیم چه باید بکنیم، درخواست کمک نمی‌کنیم.....


[1] .  این کتاب نوشته دبی فورد است کسی که به گزارش سایت «پرسمان دانشجو» خودش چندین و چند سال درگیر کارهایی بوده است که در این کتاب نامش را خودویرانگری گذاشته است. به گزارش این سایت او انواع و اقسام کارهای نبایسته را شخصاً تجربه کرده است.  

و جالب این که حتی خود دبی فورد در مقدمه کتاب می‌نویسد: من پس از دست و پنجه نرم کردن با تاریکی‌ها و گرایش‌های خودویرانگرانه، به درک کمال مطلق و بیهودگی مطلقِ تجربه بشری رسیده‌ام....

قانون قصد و آرزو – پنجمین قانون موفقیت

«قصد» قدرت راستین پس از آرزوست و «آرزو» یک پیش فرض «توجه» را با خود دارد.

«توجه» به هر چیزی و هر امری نیرو بخش می‌شود.

اگر قصدها بر آمده از آرزو باشد و آرزو بدون دلبستگی به نتیجه باشد عالی‌ترین حالتی است که ممکن است بوجود آید.

«قصد» معطوف به «آینده» است در حالیکه «توجه» مربوط به زمان «حال» است. قبلاً  گفته شد که نباید حال را به خاطر آینده به هم زد.

یادمان باشد که «گذشته» یادآوری و خاطره است و «آینده» امید و انتظار است و «اکنون» هوشیاری است.

بیایید بیاموزیم که قدرت قصد را در اختیار گیریم و تا هر آنچه را که خواهانیم بیافرینیم.

البته ما می‌توانیم از طریق تلاش و کوشش به نتایجی که به دنبالش هستم برسیم اما به چه بهایی؟ اگر بهای آن تنش و فشار و حمله قلبی و کاهش مصونیت جسمی است، آیا می‌ارزد؟ که به هر بهایی به تلاش و کوششی برای بدست آوردن نتیجه مبادرت ورزیم؟

پس بهتر است قانون قصد و آرزو را با تهیه فهرستی از آرزوها آغاز کنیم و البته توان رهاسازی آنها را داشته و همزمان به مشیت الهی معتقد باشیم و باز هم توامان هوشیاری از لحظه حال را تمرین کنیم.

چهارمین قانون معنوی موفقیت- قانون کمترین تلاش

در این قانون با وام گرفتن از طبیعت، ما را به کمترین تلاش فرامی‌خواند و می‌گوید: باید که مثل طبیعت فطری خودمان باشیم. مثل طبیعت فطری ماهی که بدون کوشش برای شنا کردن، فقط شنا می‌کند، مثل گلها که بدون تلاش برای شکفتن فقط می‌شکفند و مثل پرنده که نمی‌کوشد پرواز کند و فقط پرواز می‌کند. و این کمترین تلاش برای انسان زمانی روی می‌دهد که انگیزه اعمال عشق باشد.

قانون کمترین تلاش سه جزء دارد:

اول پذیرش است. پذیرش مردم، اوضاع و شرایط و موقعیت‌ها و رویدادها به همان صورتی که پیش می‌آیند نه آنگونه که آرزو می‌کردید.

دومین جزء این قانون، مسئولیت‌پذیری است. و این یعنی ملامت نکردن هیچ‌کس و هیچ‌چیز، بلکه توجه به این مهم که همه مشکلات بذر مجالی است برای متحول کردن آن وضعیت، به چیزی بهتر.

و بالاخره جز سوم جزء عدم تدافع است. عدم تدافع هم یعنی دست کشیدن از نقطه نظراتمان. یعنی وقت خود را هدر ندادن برای دفاع از دیدگاه‌های خود. یعنی بی‌خودی مقاومت نکردن و اصرار نورزیدن بر نظرات خویش. یعنی به مشاجره نکشاندن خود. یعنی وقت نگذاشتن برای ترغیب یا مجاب کردن پذیرش دیدگاهایمان به دیگری.[1]


[1] . سومین جزء این قانون را نمی‌فهمم، خدا کند توصیه به سیب زمینی بی‌رگ بودن نباشد، به معنای دست کشیدن از حرف‌های درستمان نباشد، به معنای تسلیم شدن در برابر دیدگاه‌های بی‌مبنای دیگران نباشد، به نظر این حقیر فقط بایسته است که در برابر دیدگاه‌های افراد معقولتر مقاومت نکنیم و آنها را بپذیریم. آری اصرار ورزیدن به حرف‌ها و نظرات حتی درستمان و به زور قبولاندن به دیگرانی که دارای دیدگاهی متفاوت از مایند صحیح نیست.

روضه با ادب و معرفت

دیروز پس از سالها فراغ از حضور در مجالس متین عزاداری امام حسین بن علی (ع) با دیدنِ اتفاقیِ پستی از صدرای عزیز در اینستاگرامش به اتفاق صالح و سبحان راهی کوچه سرشور شدم. 

آدرس روضه منزل جناب جواد آقا مروارید بود. و من که هنوز در حال و هوای و ذهنم در دور و بر منزل آیت الله مروارید رحمت الله علیه  بزرگ را مرور میکردم. در زمان حرکت به سمت آدرس مزبور به پسرانم گفتم که من میدانم حدود آنجا کجاست .جایی بین کوچه سرشور و احتمالاً کوچه خامنه ای. به اول سرشور که رسیدم  مرد 40 / 50 ساله ای را دیدم که زوار امام رضا را دعوت به رستوران میکرد. با خود گفتم به این مرد میخورد که نشانی دقیق منزل آقای مروارید را یاد داشته باشد اما در کمال ناباوری جوابم را منفی داد. کمی جلوتر باز یک مسن دیگری پرسیدم او گفت خیلی برید بالاتر. من  تازه فهمیدم که اشتباه کردم. رفتم به دنیای خاطراتم  به زمانی که در دهه 60 به دیدن (با دوستان مجمعی ام ) علماء میرفتیم.  من همین اوائل سرشور را تداعی میکردم. اما به یکباره گفت برید 300 متر بالاتر. 

رفتیم و رفتیم و باز پرسان پرسان تا اینکه رسیدیم به جایی که میخواستیم. پس از 5 دقیقه زیارت عاشورا شروع شد. خواننده زیارت بدون مکث و اضافه گویی و اضافه خوانی عیناً دعا را خواند. حتی عبارت «یا ابا عبدالله» را که معمولاً همه زیارت خوان ها سه بار تکرار می کنند یکبار ادا میکرد. و در این میان پیر مردی حدود 70 ساله چایی می آورد. چایی در  استکان نعلبکی  که آن در سینی کوچکی قرار داشت و سه تکه قند هم در هر سینی. او یک تنه حدود 100 نفر را چای می داد. هر وقت چایی می آورد دل تو دلم نبود . فکر میکردم که الانه که پاش بند بشه و با 3 / 4 تا چای که در دستش بود اتفاقی بیفته. هم خوشحال که یک پیرمرد اینقدر در کارش توانا و عاشق (مثل مرحوم مشهدی صادق خودمان در جهاد دانشگاهی)  و هم نگران که اتفاقی نیفته!! 

القصه نوبت به سخنران رسید او (جناب موسوی نژاد جوان) نیز با مقدمه ای در باب معنای زهد و دنیا خواهی رفت به سراغ زشتی ها و زیبایی های کربلا. داشت خیلی آرام و متین در این مقوله سخن می راند  اما جو  جلسه اینقدر معنوی بود  که همه مستمعین بدون نوحه سرایی های معمول باران اشکشان سرازیر بود. معمولاً ما مردها زود و بلند گریه نمیکنیم اما صدای گریه مردانه ای در این زیر زمین محقر اما  دوست داشتنی بلند بود و حتی صدای حق حق گریه برخی.  

آری پس از سالها که از روضه های میرزا مهدی آقای نوغانی فاصله گرفته بودم و فقط گهگاهی توفیق شرکت در مجالس با ادب و معرفت را پیدا میکردم. شب عاشورای امسال این توفیق برایم تکرار شد. از خدای صدرا شاکرم که این توفیق را نصیب من و فرزندانم کرد.