هدیه‌ای به یک  دانشجو/ علل اخلاقی نزیستن انسانها از منظر دیوید ثورو

سلام. از تیرماه تا بهمن ماه اینجا دیگه سر نزدم و پستی نگذاشتم. اما چرا امروز؟ 

1. ماه پیش یکی از دانشجویان (آقای اعظمی) گفت اتفاقی وبلاگ «شدن» رو دیدم و با خواندنش یه آرامشی بهم دست داده. کاش ادامه بدید. دوست داشتم اما اقدامی نکردم.  

2. امروز متنی از استاد ملکیان برایم رسیده بود. خواندم. بهترین پاسخ به تقاضای آن دانشجو  را در انعکاس این متن یافتم: 

پشت کردن به اخلاق، محصول غفلت ازسه واقعیت است:

1. اکتفا نکردن به حداقل ضروریات

او تعبیری دارد شبیه مارکس در مورد کالا: کالا تجسد و تبدیل یافته‌ی عمر و روح است. قیمت هر کالا (و نیز خدمات رفاهیِ بیشتر از معمول) مقدار عمر و روحی است که می‌دهی تا آن را بدست آوری. ضرورت‌گراییِ (یا اسنشیالیزم) ثورویی به ما می‌گوید عمر و روح‌ات را تا حداقل ممکن برای تامین جسم و کالای ضروری بفروش، چون مجبوری و گزیری از آن نیست. اما باقی را برای استعلای خود (رسیدگی به فریاد کودک درون از نگاه یونگ و رایگان بخشی) برای خودت باقی بگذار؛ تا هرگز و نیز در دوران ناتوانیِ پیری و احتضار، حسرت از ناکرده ها و پشیمانی از جبران نکردن اشتباهات نداشته باشی. چون حسرت و پشیمانی برای کسی که همه‌ی روح و عمرش را برای کسب کالای ناضروری داده، حسی است قطعی (مخصوصا با توجه به 40 سال پژوهش الیزابت کوبلر راس بر روی محتضرین).

2. عاریتی و بی اصالت شدنِ زندگی‌مان، به دلیل تجاوز از ضروریات حداقلی

علت اصلیِ رفتن به سراغ نا ضروریات (تجملات و بَرج‌ها)، پشت کردن به خود و روکردن به دیگران است [پارسایانِ روی در مخلوق، پشت بر قبله می کنند نماز! (سعدی)] . "بود" ها را رها می کنیم و به سراغ "نمود" می رویم. بالیدن سرشت مان را فراموش می‌کنیم و به شخصیت‌مان یا همان برداشت دیگران از "من" رو می‌کنیم. مارکس، نیچه، فروید، فوکو و ... در پاسخ به انگیزه‌ی ریشه‌ایِ رفتار آدمی، نظرات متفاوتی داشتند. پاسخ ثورو به این پرسش مهم این است: زیباکردن تصویر خود در ذهن دیگران. او می‌گوید برای این کار باید به خود پشت کنیم،  برای تامین هزینه‌ی تجملات به هر رذالت احتمالی تن دهیم و از آن بالاتر رسیدگی به خود را کاملا فراموش کنیم و نحوه‌ی زندگی و نمود خود را همرنگ خواسته و "مد" تحمیلیِ دیگران  و با "چشم وهم چشمی" تنظیم کنیم. کسب درآمد و زندگی برای خوشامد دیگران، طبعاً چیزی نیست جز زندگیِ عاریتی و بی اصالت.

3. بی صداقتی و ناهمخوانی با خود، پیامد پی‌گیریِ ناضروریات است

غفلت سوم از رویاهایی است که از کودکی با تو بوده‌اند و همیشه آرزویِ پنهان و آشکارت بوده‌اند. وقتی دنبال پول بیشتر، برای کسب و حفظ تجملات و نمایش نمود و شخصیت و وجاهت باشی، مجبوری به رویاهایت پشت کنی. رویاها ممکن است عوض شوند، اما نکته‌ی مهم، هم عنان بودن و وفاق داشتن انسان با آرمان‌های هر لحظه‌ی زندگی‌مان است. اگر زندگی فاقد این وفاق باشد یعنی با خودمان صداقت نداریم؛ درون و بیرون‌مان همخوانی ندارند. معلمی را دوست داریم، اما به خاطرماشین مدل بالاتر، شغلی کاملاً بی‌ربط با معلمی را دنبال می‌کنیم و در آن غرق می‌شویم. یادمان می‌رود که پیامد کسب کالای بیش از ضرورت و حتی ابزارهای بیشتر، بی‌صداقتی و ناهمخوانی با خودمان است. ساحات سرشت‌مان (باورها، احساسات، عواطف و ادراکات)مان با گفتارها و کردارهای‌مان نمی‌خواند.   

اگر این سه غفلت را نکنیم، طبعا اخلاقی زیستن و پیکرتراشیِ معنوی‌مان قطعی می‌شود؛ و به انسانی تبدیل می‌شویم که زندگی‌اش اصیل است، با خود صداقت دارد، به رویاها و سرشت‌اش پشت نکرده و نه دچار حسرت و پشیمانیِ دمِ مرگ و نه دچار اضطرابِ دل نگرانی، دغدغه‌ی افسردگی و قبض تنفر از خود، ملال و هرگونه احساس و هیجان منفی می‌شود و دنیا را دم به دم و هر روز،  نو به نو کشف می‌کند و به معنای واقعی "زندگی" و "زندگیِ با معنی" می‌کند.

🌂درسگفتار فلسفه اخلاق ، موسسه پرسش  @porseshiha

بهانه انتخاب رئیس پارلمان

1. گویند پدیده‌هایی که با آن مواجه می‌شویم معلول است بنابراین اگر می‌خواهی زود به هم نریزی بهتر است با نگاه تعلیلی به ماجرا نظر کنی. نگاهی علت‌یابانه.
2. استاد ملکیان در سخنرانی‌ای فرمودند: همه کارهایی که از انسان سر می‌زند حاصل یک فرآیند پیچیده و پنهان درونی است. که اتفاقاً همیشه و همه جوانب آن کشف شدنی نیست. جناب استاد می‌فرمایند همه اموری که در دو ساحت بیرونی یعنی در ساحت گفتار و در ساحت کردار از ما سر می‌زند از ساحت درونی انسان (که خود به سه 1. ساحت باورها، 2. ساحت احساسات و عواطف و هیجانات و 3. ساحت خواسته‌ها و اراده) سرچشمه می‌گیرد.
3. حالا بیائیم و عملکرد امروز نمایندگان را تحلیل کنیم. اگر بخواهیم در تحلیل خود رابطه علی و معلولی برقرار کنیم باید بتوانیم به ساحت‌های درونی نمایندگان محترم (بویژه آن دسته از نمایندگانی که گویا بر خلاف انتظار عمل کردند) نقبی بزنیم. حالا چقدر قدرت و امکان تحلیل باورها (باور به درست دانستن پایبندی به قول و قرارها یا باور به اینکه هدف می‌تواند وسیله را توجیه ‌کند) تحلیل احساسات (لذت‌بخش دانستن صداقت یا لذت‌بخش دانستن بودن و ماندن در قدرت) و تحلیل قصد و اراده نمایندگان را داریم؟ تحلیل و تأمل آن با شما عزیزان.
4. به سهم خود کاری را که امروز صبح انجام شد خوب می‌فهمم. نه اینکه درست بدانم اما به همان اندازه که نادرست می‌دانم برایم عجیب و غریب نبود زیرا که ما نه انسانهای برگزیده و نخبه‌ که به قول ارسطو عموماً انسانهای متوسطیم که هم کارهای خوب انجام می‌دهیم و هم در مواقعی کارهای ناپسند.

آتیه مبهم

 

با تشکر از سرکار خانم یاوری که بخش اول مطلب زیر را وامدار ایشانم  

 در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری یك مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یك مركز شبانه روزی تأسیس كردند. در این مركز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدیند و زندگی می‌كردند. مدّت یك سال همه چیز به صورت عادی جریان داشت و آزمایش‌های مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام گرفت. در طول این یك سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعده‌ها، ۸۰۰گرم غذا می‌خورد. پس از یك سال به تدریج و آگاهانه شایعه كردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانه‌روزی، ممكن است غذا به لحاظ كمی و كیفی جیره‌بندی شود. شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰گرم به ۱۲۰۰گرم افزایش یافت. هنگامی كه عملاً جیره‌بندی را آغاز كردند، مصرف غذا از 1200 گرم به 1500 گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵كیلوگرم غذا می‌خوردند. دلیل افزایش مصرف این بود كه نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.

هنگامی كه مركز شبانه‌روزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یكدیگر تعارف می‌كردند و نسبت به یكدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند. امّا هنگامی كه شایعۀ كمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یكدیگر كمتر شد. در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب و.. به مرور زمان كمرنگ گشت.  

آتیۀ مبهم افراد از نظر مالی، شغلی و ... آستانۀ اخلاقی را كاهش می‌دهد. به طور مثال، در جامعه‌ای كه همۀ افراد با هر تخصصی می‌توانند شغلی داشته باشند، كارشكنی، حسادت، تهمت، سخن‌چینی، چاپلوسی و.. كمتر است. به طور كلی در جامعه‌ای كه نیازهای اساسی انسان‌ها در آن تأمین می‌شود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌كنند.[1]

استاد در جایی دیگر[2]  در پاسخ به این پرسش که جامعه معنوی چگونه شکل می‌گیرد؟ می‌فرمایند: یک شرط جامعه معنوی این است که جامعه‌ای باشد که اگر کسی در آن جامعه به کار شرافتمندانه‌ای اشتغال داشت، از لحاظ معیشتی بتواند زندگی آبرومندانه‌ای داشته باشد. تا بتواند عمر و نیروی خود را صرف معنویات (اعمّ  از ذکر و ورد، هنر، ادبیات، عرفان، تنهایی، محاسبه نفس، با خود سخن گفتن، تحلیل روانی خود و ...) کند. جامعه‌ای که در آن، با 8 ساعت کار شرافتمندانه بتوان معیشت را به نحو آبرومندی اداره کرد، جامعه‌ای معنوی است. اما اگر چنین نشود دو راه باقی است یا بجای 8 ساعت 16 ساعت کار کنی که معلوم است تبعات جسمی و روحی خودش را دارد یا در همان 8 ساعت کار شرافتمندانه نکنیم و به انواع فریبکاریها، گرانفروشی‌ها، کم‌فروشیها، اختلاسها و ... دست بزنیم.


[1]. گزیده‌ای از سخنرانی «اخلاق و آسیب‌های اجتماعی» بهمن ماه ۱۳۸۷، مصطفی ملكیان

[2] . مقاله بحران اخلاق و معنویت، کتاب مشتاقی و مهجوری، ص 267

اخلاق- جامعه‌گریزی و جامعه‌گرایی

از لحاظ اخلاقی ما تا چه حد حق داریم خود را از جامعه کنار بکشیم؟  

پیامبر اسلام(ص) می‌فرمایند:
«من سمع رجلاً ینادی یاللمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم»  این سمع حدش کجاست؟ اجابت هم به چه است؟ تا کجا مجازیم گلیم خود را بیرون بکشیم؟ چقدر انسانهای فقیر و جاهل و مظلوم هستند که ما می‌شناسیم؟ تا چه حد نسبت به آنها مسئولیم؟

در رفتار با دیگران چه مطلبی را باید در نظر گرفت؟

آیا کافی است که با دیگران جوری رفتار کنیم که درد و رنجی به آنها وارد نشود؟ (یا نه باید که از درد و رنج مردمان بکاهیم یا بالاتر یعنی نه اینکه درد و رنجی به دیگران وارد نسازیم و نه اینکه در کاهش آلام دیگران بکوشیم) بلکه باید مصلحت و مفسده دیگران را در نظر بگیریم؟  

مطلب فوق بریده ای از سخنان استاد ملکیان است.

جهان هستی اخلاقی یا غیراخلاقی

چهارشنبه قبل رفتم خدمت دکتر  ... مجله روی میزش را به من داد البته نپرسیدم  امانت است یا هدیه. 
گفتگویی با استاد ملکیان با عنوان روح ناآرام یک روشنفکر عنوان مطلبی بود که در قالب گفتگویی رودررو در آن انعکاس یافته بود. خواندم و قصد دارم که  برخی از مطالب آنرا در چند پست تقدیم شما کنم.
اولین مطلب: در پاسخ به پرسشی در باب مراد استاد ملکیان از معنویت در پروژه عقلانیت و معنویت، استاد میفرماید: فرق معنویتی که من مدافع آنم با دیدگاه مادی این است که در دیدگاه مادی هر رویدادی، علی الاصول، با توسل به قوانین علوم تجربی طبیعی، یعنی فیزیک و شیمی و زیست شناسی، تبیین پذیر است. یعنی قوانین حاکم بر هستی منحصر در قوانین فیزیک و شیمی و زیست شناسی، و حال آن که من بر این انحصار هیچ دلیلی نمی بینم. بر این اساس، در دیدگاه مادی، جهان دارای نظام اخلاقی نیست، یعنی خوبی و بدی گم شدنی است. نه خوبی سرانجام و بالمآل، پاداش مییابد  و نه بدی، سرانجام و بالمآل، کیفر می بیند. زیرا فیزیک و شیمی و زیست شناسی میان سخن راست و سخن دروغ، و میان صداقت و ریا و تزویر و فریبکاری فری نمی بینند. به تعبیر دیگر هستی نسبت به خوبی و بدی و درستی و نادرستی کور و کر است و در نتیجه به هر دو واکنش یکسانی نشان میدهد. در حالی که من نظام هستی را اخلاقی میدانم و معتقدم که نه سر سوزنی خوبی گم شدنی است و نه سر سوزنی بدی گم شدنی است. 

«حسین بن علی(ع)؛ قدیس و قهرمان اخلاقی»/پستی برای کاظم آقا/ها

شفقنا اخیراً به نقل ار سایت معنویت و عقلانیت سخنرانی استاد مصطفی ملکیان را با عنوان «تلقی اخلاقی و معنوی از عاشورا» را بازتاب داده( که من خلاصه آنرا تقدیم می‌کنم) و آورده است: ملكیان در ابتدا به دو مشكل كه سخن گفتن از واقعه كربلا و بُعد اخلاقی اصلاح‌گری امام حسین را سخت می‌كند اشاره كرد و گفت: نخست آنكه بیشتر آنچه ما درباره واقعه كربلا شنیده‌ایم چیزهایی است كه اتفاق نیفتاده و كسی كه بخواهد در این باب سخن بگوید باید اهتمام اولش نفی این شنیده‌ها باشد. دوم آنكه در طول تاریخ تشیع و بخصوص در چهارصد سال اخیر آنقدر سوءاستفاده از نام حسین بن علی صورت گرفته كه همیشه گوینده‌ای كه بخواهد در این باره سخن بگوید موانع عاطفی زیادی بین خود و مخاطبان خود می‌بیند، و این موانع عاطفی پس از انقلاب نیز بیشتر شده است.

وی درباره‌ بعد اخلاقی- معنوی عاشورا گفت: به لحاظ اخلاقی حسین‌بن علی را می‌توانیم كسی بدانیم كه قدیس و قهرمان است. مراد از قدیس و قرمان معنایی است كه فیلسوفان اخلاق به كار برده‌اند. به لحاظ اخلاقی وقتی فردی قدیس به‌شمار می‌آید كه محبت نتواند مانع راه وی شود، و وقتی قهرمان شمرده می‌شود كه مخافت(ترس) نتواند مانع راه وی‌گردد. استاد این معنای را معنای اول قدیس و قهرمان می‌داند. اما قدیس و قهرمان در معنای دوم  آن است كه نه‌تنها بخاطر محبت از وظیفه اخلاقی خود نمی‌گذرد، بلكه اندك‌اندك شعله محبت‌ها را در خود خاموش می‌كند و مانع تداوم فعالیت آن حس درونی می‌شود، با یك كنترل و عزم درونی كاری می‌كند كه این حس را آرام آرام از بین ببرد تا مانع اخلاقی زیستن او نشود. همینطور قهرمان اخلاقی كم‌كم با ورزه‌ها و ریاضت‌های درونی، ترس را در درون خود از بین می‌برد. وی سپس به معنای سوم قهرمان و قدیس اخلاقی اشاره كرد: در معنای سوم قدیس اخلاقی كسی است كه افزون و اضافه بر  وظیفه اخلاقی‌اش عمل می‌كند و محبت‌ها نمی‌توانند او را به جایی برسانند كه فقط به وظیفه‌اش عمل كند. به عنوان مثال اگر در میدان جنگ گروهی ببینند كه نارنجكی در حال انفجار است و همه در خطر هستند و كسی به رغم خطری كه نارنجك دارد خود را روی آن پرت كند تا سایرین از خطر مصون بمانند، این فرد فوق وظیفه انجام داده است. این كار به این دلیل فوق وظیفه است كه ما دیگران را به دلیل اینكه این كار را انجام ندادند و خود را روی نارنجك پرت نكردند توبیخ نمی‌كنیم. معنایی که از معنای اول و دوم آن ارزشمندتر است. یعنی فوق وظیفه انجام دادن اصلاً قابل مقایسه با انجام وظیفه نیست. ملكیان افزود: علی‌رغم اینكه بسیاری از آنچه درباره واقعه كربلا نقل كرده‌اند رخ نداده است، اما بر اساس همان مقدار هم كه از درستی آن اطمینان داریم، می‌شود گفت حسین‌بن علی هم قدیس و هم قهرمان اخلاقی است.

استاد ملكیان در پایان گفت: كسانی كه بخواهند چنین وضعی داشته باشند، نه با عقلانیت، كه با معنویت به اینجا می‌رسند. این امر دو بُعد دارد: اول اینكه آدم باور كند نظام جهان نظامی اخلاقی است؛ یعنی هستی چنان است كه در این نظام هر عملی از من صادر شود بسته به اینكه درست یا نادرست باشد، هستی این درست یا نادرست بودن را درك می‌كند و نسبت به آن واكنش نشان می‌دهد. دوم اینكه باور داشته باشیم همه ما با اینكه به نظر جدا از هم می‌آییم، یك موجودیم و بنابراین هر نیكی و بدی كه بكنیم، در حق خودمان كرده‌ایم.

رنج دیگران داشتن

چندی قبل مطلب زیر را خواندم. و امروز، همان مطلب را از دوستی (که درود بر او باد) دریافتم. و بیدرنگ تصمیم گرفتم تا آنرا تقدیم شما کنم.
داستان، انعکاس بخشی از مصاحبه استاد ملکیان است با مجله اندیشه پویا.

مصطفی ملکیان در جواب خبرنگار که از او پرسیده چرا در ایران مانده‌اید؟ می‌گوید دلیل اولش غم غربت است و بعد:
"یک علت دوم این است که من بیش از هر کسی به عیب و نقص‌های خودم پی می‌برم و بیش از هر کسی می‌دانم چه شخصیت کوچکی دارم. اما در عین حال می دانم در نظر کسانی مثل برخی دانشجویان و مردم، شخصی هستم اگر نه بزرگ اما نه به آن کوچکی که در ذهن خودم هستم. حالا آن اشخاص وقتی می‌فهمند من در ایرانم یک قوت قلب و امیدواری دارند. اگر یک وقتی باخبر شوند که ملکیان هم رفته احساس می‌کنند که گویی پشتشان خالی شده، احساس می‌کنند کسانی آنها را به عرصه عمومی کشاندند، کسانی چشم آنها را باز کردند و وقتی که چشم‌شان باز شده و کنش و واکنش‌هایی کردند حالا که دارند عواقب آن چشم باز شدن را می‌بینند، آنهایی که چشم‌شان را باز کردند نیستند.
باور کنید در این چند سال اخیر بیش از ۱۰۰ مورد، روبه‌روی دانشگاه تهران که در کتابفروشی می‌گشتم یکی به من برخورده و گفته مگر شما ایرانید؟ مدتی قبل یک آقایی که کرد بودند از من پرسید شما ملکیانید؟ گفتم بله! گفت من و خیلی از دوستانم در کردستان فکر می‌کردیم شما رفته‌اید. بعد موبایلش را به رهگذری داد گفت عکسی از من و آقای ملکیان بگیر تا من بروم به عنوان سند به دوستانم نشان بدهم. این مساله کم‌اهمیتی نیست. من برای کاستن عوامل Objective  درد و رنج هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. اما برای کاستن عوامل Subjective درد و رنج دیگران می‌توانم کاری کنم. می‌توانم در کنار مردم باشم تا قدرت تحمل مشکل‌شان بالا برود و رنج آنها را از پای درنیاورد.
علت سومی که وجود دارد این است که من در هر کشور غربی که بروم اساتید، متفکران و عالمان و محققانی بسیار قوی‌تر از من وجود دارند. بنابراین من اگر آنجا نباشم ضربه‌ای نمی‌خورند. باشم هم خلا چندانی پر نمی‌شود. اما وقتی در کشور خودم که به انداره کشورهای دیگر، عالم و متفکر وجود ندارد باشم کار به من رجوع می‌شود. دانشجویی که رساله دکترا یا فوق‌لیسانس را می‌گذارند، مترجمی که ترجمه می‌کند، محقق و پژوهشگری که دارد تحقیق می‌کند، به من رجوع می‌کنند و من هم می‌توانم گرهی از کار باز کنم."

دوست داشتن دیگران

متن زیر خلاصه‌ای است از یک سخنرانی از استاد ملکیان که در باب نیک‌خواهی و شفقت‌ورزی انجام پذیرفته است. شاید این بهترین هدیه‌ای است که می‌توانستم در این ماه خدا تقدیم خوانندگان وبلاگم کنم.

در این سخنرانی استاد ملکیان 5 شرط شفقت‌ورزی را تبیین کرده‌اند. ایشان در یک مقدمه کوتاه گفته‌اند: اگر فرض را بر این بگیریم که نیک خواهی به معنای دوست داشتن انسانهای دیگر است، حالا میشود گفت برای اینکه این نیک‌خواهی مراحلش پشت سر گذاشته شود، لااقل پنج تا مقدمه را باید پشت سر بگذارم.

 

شرط اول این است که من باید خودم را دوست داشته باشم. اصلا منطق ندارد، هنگامیکه کسی خودش را دوست ندارد ولی دیگران را دوست بدارد. اینکه از سلامت روان برخوردار باشیم برای اینکه خودم را دوست بدارم، کار دیگری هم باید بکنم و آن اینکه از اخلاقی زیستن هم برخوردار باشم. اگر دروغ گو باشم، اگر متکبر باشم، اگر بی صداقت و اهل تزویر و ریا و فریب کار باشم، اگر اهل انصاف نباشم، دیگر خودم را دوست نخواهم داشت. آدم وقتی که این کارها را بکند و این ویژگیها را داشته باشد، از خودش کمابیش بیزار می شود و از خودش نفرت پیدا می کند. کسانی خودشان را دوست دارند که اولا از سلامت روانی برخوردارند و ثانیا کما بیش از کمال اخلاقی هم برخوردارند. آن وقت، وقتی خودشان را دوست بدارند، آهسته آهسته می توانند دیگرانی را که غیر خودشان هستند را هم دوست بدارند.

 اما نکته دوم: اینکه بفهمم دیگران هم مثل خود من هستند. از چه لحاظ مثل من هستند. از لحاظ همه تنگناهای وجودی مثل من هستند. از لحاظ همه ناداریها، ناتوانیها و نادانیها مثل من هستند.ما فقط وقتی می توانیم دیگران را دوست بداریم، که فکر نکنیم دیگران تافته جدا بافته‌ای هستند از من یا من تافته جدا بافته ای هستم از دیگران. فهم این معنا که همه چیزهایی که دیگران را در تنگنا می گذارد، همان چیزهایی است که من را در تنگنا می گذارد. همه چیزهایی که دیگران را درد و رنج می دهد، همان چیزهایی است که به من درد و رنج می دهد. همه چیزهایی که به دیگران لذت می دهد، همان چیزهایی است که به من لذت می دهد. در واقع فهم اینکه ما همه سر و ته یک قماشیم، همه از یک نسیج، از یک بافت، از یک پارچه درست شده ایم، تار و پود مرا با همان درست کرده اند که تار و پود شما را درست کرده اند. اگر این را بفهمیم شفقتمان به حال انسانها بیشتر می شود.

نکته سوم: نیز این است که ما به میزان اینکه قدرت تخیلمان را افزایش می دهیم، می توانیم دیگران را دوست بداریم. چرا؟ چون قدرت تخیل است که می تواند فاصله ام را با شما کم کند. من الان در یک جایی هستم که احساس امنیت می کنم. فقط قدرت تخیل است که می تواند من را به جایی ببرد که افرادی در آنجا هستند که احساس امنیت نمی کنند. من الان وضع مالی خوبی دارم. فقط قدرت تخیل است که می تواند مرا در پوست کسانی ببرد که وضع مالیشان خوب نیست.

چرا وقتی ما می خواهیم جلب نظر مردم را بکنیم، برای کمک به یک موسسه خیریه، فیلم نشان می دهیم. چون خود فرد نمی تواند خودش را جای فقیر بگذارد. آنوقت زندگی فقیر را روی پرده سینما نشان می دهیم تا اگر خودش و قدرت تخیلش نمی‌تواند اینکار را بکند، لااقل جلوی چشمش زندگی یک فقیر را ببیند. کاش این قدرت تخیل آنقدر افزایش پیدا می‌کرد که دیگر نیازی نبود که ما فیلم ببینیم تا از طریق فیلم بفهمیم که فقیر و مستمند چه می کشد. زن بی پناه چه می کشد. کسی که در خیابان می خوابد چه می کشد. ولی بهرحال تا زمانیکه این قدرت تخیل به اندازه کافی و وافی وسعت پیدا نکرده چاره ای نیست جز اینکه ما از هنر فیلم استفاده کنیم.

 نکته چهارم: ما تا دنیای خودمان را نشناسیم، نمی توانیم شفقت داشته باشیم.هر چه آدم از واقعیات دنیایی که در آن زندگی می کند، بی خبرتر باشد، حتی زمانیکه قصد شفقت دارد، نمی تواند شفقت بورزد. چون نمی داند نیاز چیست؟ و چقدر است و چقدر شدت دارد. اینکه چه نیازهایی انسانها دارند و چقدر نیاز دارند و این نیاز چقدر شدید یا خفیف است. چقدر مبرم است. چقدر فوری و فوتی و اورژانسی است یا غیر فوری است، این فقط به شناخت جهان مربوط است. کسانیکه دنیا را نمی شناسند، نمی فهمند که جوانها چه نیازهایی دارند.

نکته پنجم: خیلی اوقات هست که من شفقت می ورزم، اما راه شفقت ورزی را نمی دانم. برای این که شفقت بورزیم، باید روان آدمیان دریافت کننده شفقت را بسنجیم و بشناسیم و بدانیم که وقتی به کسی کمک می کنیم، مطمئن باشیم به طرزی این کمک کردن صورت بگیرد که هیچ ضربه ای به شخص دریافت کننده کمک نزند. اگر شما بگونه ای به من کمک کنید که در این کمک عزت نفس من خدشه دار شود، سیلی بخورد. در این صورت یک کمکی به من کرده اید ولی مرا از خودم گرفته اید. دیگر من پیش خودم آبرو ندارم. هر وقت به خودم نگاه می کنم، می بینم من کسی هستم که به خاطر یک کمک مالی، در واقع آبرویم از بین رفته است. حیثیت اجتماعی و آن شانی که داشتم از بین رفته است.برای این که ما با کمک کردن به دیگران به آنان ضربه نزنیم، باید روانشناسان قابلی باشیم. نه روانشناس آکادمیک. بلکه روان را از طریق تجارب محسوس و ملموس با آدمیان باید بشناسیم. بفهمیم که با پیر چگونه باید رفتار کرد با جوان چگونه. با زن چگونه رفتار باید کرد با مرد چگونه. با خویشاوند چگونه رفتار باید کرد با بیگانه چگونه. با کسی که عزتی داشته و الان ذلیل شده چگونه باید رفتار کرد و با کسی که ذلیل بوده و الان عزیز شده چگونه. اینها یک روان شناسی کاملا عملی می طلبد و ما اگر نداشته باشیم، نمی توانیم شفقت بورزیم. 

مشهورترین مکاتب اخلاقی

مطالب زیر خلاصه شده سخنرانی استاد ملکیان در باب سه مکتب نتیجه‌گرا، وظیفه‌گرا و فضیلت‌گراست. که باز هم به لطف برادر احسان سامان یافت و من لب کلام استاد را بازگو می‌کنم.

استاد، تمام مایه نزاع این سه مکتب را در این می‌دانند که دو مکتب اولی با جهان آفاقی سروکار دارند اما مکتب آخری توجهش به جهان انفسی معطوف است.

استاد در مقام تبیین می‌فرمایند: در مکتب نتیجه‌گرا همه چیز به پیامدهای عمل برمی‌گردد، یعنی اگر پیامدهای یک عمل خوب باشد آن عمل درست و اخلاقی است و اگر بد باشد آن عمل نادرست است در صورتیکه درستی یا نادرستی کارها در وظیفه‌گرایی به خود عمل و ویژگی عمل بازگردانده می‌شود بنابراین نتیجه اعمال هیچ دخالتی در حسن وقبح ندارد. استاد اما درستی و نادرستی امور در فضیلت‌گرایی را نه به درستی و نادرستی خود عمل و نه به نتایج آنها می‌داند بلکه همه چیز را به کننده کارها برمی‌گرداند یعنی این نیت و منش آدمیان است که تعیین کننده درستی و نادرستی اعمال تلقی می‌شود.

استاد در تعبیری دیگر می‌فرمایند: نتیجه‌گرایی به پس از فعل نظر می‌کند و وظیفه‌گرایی به پیش از فعل و فضیلت‌گرایی البته به پیش از فعل اما از آن جهت که ببیند در ذهن و ضمیر فاعل فعل چه‌گذشته است.

استاد سپس بحث پیرامون فضیلت‌گرایی را چنین می‌گشایند: فضیلت‌گرایی با قرائت‌های مختلفی روبرو بوده است.
قرائت اول دیدگاه فیلسوفانی همچون افلاطون است که به دیدگاه معرفتی مشهور است. توضیح اینکه اینا معتقدند اگر ویژگی‌هایی در درون انسان پدید آید یک چشم سومی (چشم بصیرت، چشم دل) در آدمی باز می‌شود که به او توانایی این را می‌دهد که خوب و بد را تشخیص دهد، و بر خلاف وظیفه‌گرایی به قاعده‌ها اعتنا نمی‌کند بلکه به آنارشی قواعد معتقد است. نیز معتقدند با ریاضت‌ها و ورزهایی می‌توان به این درجه رسید.
قرائت دوم که دیدگاهی ارادی نام دارد، به چشم دل کاری ندارد بلکه می‌گوید همه چیز به انگیزه‌ها، انگیزش‌ها، اهداف، نیات و خواسته‌ها بستگی پیدا می‌کند و بر عکس قرائت اول که با درک خاصی تشخیص خوب و بد را می‌دهی. در این قرائت دوم خوب و بد به 5 عامل انگیزه، انگیزش و ... برمی‌گردد، یعنی انگیزه آدمی از انجام یک کار خوبی یا بدی آنرا تعیین می‌کند. البته در هر دو قرائت فضیلت‌گرایی فاعل فعل تعیین کننده است نه ویژگی فعل و نه نتیجه فعل. 
قرائت سومی نیز از فضیلت‌گرایی وجود دارد که از جمع هر دو دیگاه معرفتی و ارادی شکل می‌گیرد یعنی قرائتی که معتقدند هم واجد یکسری ویژگی‌ها گردیدن، برای باز شدن چشم دل آدمیان، مهم است و هم انگیزه، انگیزش، نیت، هدف و خواسته آدمی دخیل است.  

البته ناگفته نماند که بنده خود، قرائتهایی خاص از این مکاتب را ترجیح میدهم که در آینده تقدیم خواهم کرد انشاء الله. 

میان اخلاق و حقوق چه پیوندی است؟

بحثی که در زیر می‌خوانید از مباحث استاد ملکیان است که به همت برادر احسان در جمع کوچولوی جامعه اخلاقی مطرح گردید.و من آنرا تقدیم می‌کنم به همه خوبان

یک نگاه استقرایی به ما می‌گوید که در زندگی اجتماعی 4 چیز بایدها و نبایدهای ما را تعیین می‌کند  1. حقوق 2. اخلاق 3.دین و مذهب 4. عرف و عادات

اما اینکه خاستگاه کدامیک از این 4 چیز قوی‌تر و موثرتر است ، جامعه به جامعه و زمان به زمان فرق می‌کند. یعنی ممکن است در جامعه‌ای و در زمانی دین و مذهب خاستگاه بیشتری داشته باشد  اما در جایی دیگر اخلاق و همینطور حقوق یا عرف و عادات.

همچنین این امر، یعنی تبعیت از یکی از این 4 منبع تعیین بایدها و نبایدها، هم در افراد و هم در زیر گروهها متفاوتند. مثلاً در لایه جوانان پیروی از عرف و عادات کمتر دیده می‌شود تا در لایه‌های دیگر.

اما امروز قصد ورود به نسبت اخلاق و حقوق است

سوال این است که با وجود اخلاق آیا به حقوق نیازی هست؟ یا برعکس چون حقوق برای بایدها و نبایدها تعیین تکلیف کرده است دیگر نیازی به اخلاق نداریم؟ به تعبیر دیگر آیا می‌توان و بایسته است که اخلاق را به حقوق فروبکاهیم یعنی چون مردم اخلاق را رعایت نمی‌کنند قانون وضع کنیم؟ یا اینکه اخلاق اهمیت و اصالت دارد و در خلاء قانون و حقوق  کارایی و اثر خود را نشان می‌دهد. برخی را باور بر این است که با وجود اخلاق ما به قانون نیازی نداریم. البته دیدگاه سومی هم هست که معتقد است نه اخلاق فروکاستنی به حقوق است و نه حقوق فروکاستنی به اخلاق است. هیچکدام از دیگری بی‌نیاز نیست. این دو مقوله‌های جدا از همند و با دو کارکرد جدای از هم

خیلی از کارها مانند حسدورزی خلاف اخلاق است اما خلاف قانون نیست و برخی از کارها مثل عصیان مدنی (مشابه حرکتی که گاندی آنرا وظیفه اخلاقی خود می‌دانست یعنی زیر بار قانون نرفتن بدون توسل به خشونت) خلاف قانون است اما خلاف اخلاق نیست. و البته عمل سومی هم متصور است که هم خلاف اخلاق است و هم خلاف قانون. منتهی با درجاتی متفاوت در میزان قبح حقوقی یا اخلاقی آنُ مثل تقلب در امتحان. که هم خلاف قانون است و هم خلاق اخلاق است.

با این مثال می‌توان درجه اخلاقی بودن جامعه را سنجید  جامعه‌ای که قبح اخلاقی تقلب در امتحان در آن مطرح نیست با جامعه‌ای که برعکس قبح حقوقی آن مهم نیست بلکه قبح اخلاقی آن مطرح است  خیلی با هم فاصله دارند.  اولی جامعه است به دور از اخلاق و دومی جامعه‌ای پایبند به اخلاق. به همین خاطر است که وقتی قانون و حقوق در جایی ساکت است ما به اخلاق وانهاده می‌شویم  و این یعنی اینکه قلمرو اخلاق قلمرو الزام نیست.

قلمرو الزام مربوط به حقوق است. مالیات الزام قانونی است اما کمک به فقیر هیچ الزامی ندارد بلکه اختیاری است. فقه نیز عرصه حقوق و الزام است نه اخلاق، از همین روست که اخلاق فقه را و فقه اخلاق را از میدان به در می‌کند.

اخلاق پزشکی اگر با الزام همراه باشد می‌شود حقوق پزشکی. در اخلاق پزشکی بایستی جنبه اختیار در میان باشد اخلاق به پزشک می‌گوید که شما می‌توانی برای بیمارت چند کار بکنی که اگر هم هیچکدامش را انجام ندهی تحت تعقیب حقوقی و قضایی قرار نمی‌گیری. فقط به میزانی که مختارانه به بیمار خود کمک می‌کنی فضیلت‌مندی.

استاد ملکیان در پایان این بحث می‌فرمایند ما باید حقوق را در قید اخلاق ببریم نه اخلاق را در بند حقوق.

حقوق آمده تا مناسبات اجتماعی ما را سامان دهد اما اخلاق برای استکمال ما آمده است فوندانسیون هر یک متفاوت است. اگر اخلاقیات را وارد حقوق کنیم به شهروندان ظلم کرده‌ایم زیرا شهروندی که نمی‌خواهد اخلاقی عمل کند اما به زور او را وادار به اخلاق کنیم در واقع کاری غیر اخلاقی کردیم. به تعبیر دیگر و در واقع اگر کسی به اخلاقی که به حقوق تبدیل شده عمل نکند باید جریمه شود و کسی که از ترس جریمه بخواهد اخلاقی عمل کند دیگر آدم اخلاقی نیست.

جامعه اخلاقی کوچولو به دنیای سیاست نزدیک میشود

این روزها در دوره دوم حیات جمع کوچولوی جامعه اخلاقی به همت آقا احسان مطالبی در باب اخلاق کاربردی از استاد ملکیان را مرور می‌کنیم. نکات زیر پاسخ به این پرسش است که چرا در دنیای سیاست فساد بیشتر است؟

1.        سنخ روانی کسانی که وارد عالم سیاست می‌شوند، باعث بی‌اخلاقی‌هاست، چون {نوعاً} برون‌گرا هستند و کنشگر

2.        اما اینکه چرا آدم‌های برون‌گرا و کنشگر کمتر اخلاقی‌ترند چند دلیل دارد:

3.        اول اینکه درصد همدلی آنها کمتر است و دوم از پایین بودن قدرت تخیلشان است {این جور آدمها نمی‌توانند خودشان را به جای دیگران بگذارند} و سومین دلیل هم این است که کمتر مسایل را حمل به احسن می‌کنند {یعنی نوعاً تلقی مثبتی از کار انسان‌ها ندارند}

4.        در عالم سیاست پدیده‌های مخصوصی مانند سازش، خلاصی یافتن و انعزال اخلاقی وجود دارد که خود این پدیده‌ها تبعاتی دارند:

5.        پدیده سازش یعنی چشم‌پوشی از یک سلسله آرمان‌ها، خواسته‌ها و منافع برای بدست آوردن یک سری از آرمان‌های دیگر که به نظر کنشگر سیاسی مهمترند. و پدیده خود را از شر پرونده‌ای خلاص کردن وقتی رخ می‌نماید که کسی خطایی مرتکب شده یا خطایی به ارث برده و می‌خواهد از شرش خلاص شود. و نهایتاً پدیده انعزال اخلاقی نیز زمانی به سراغ آدمی می‌آید که فکر می‌کند اخلاقی زیستن من وقتی به نتیجه می‌رسد که دیگران هم بیش و کم اخلاقی عمل کنند.{ این پدیده شباهتی به یک قاعده دیگر فلسفی به نام «پارادوکس من به شرط او» دارد، یعنی آدم: اخلاقی شدن خودش را موکول به اخلاقی شدن دیگری می‌کند}   

شاخصه‌های اخلاقی بودن

پیش از اینکه پست امروز را تقدیم کنم، باید به عرض برسانم چندی است که برای مزمزه کردن راه‌اندازی مجدد جلسات جامعه اخلاقی 5 نفر از اعضاء قبلی دور و بر هم جمع میشن و مباحثی را در این باب به گفتگو میگذارند. فکر می‌کنم در آینده‌ای نه چندان دور، جمع با پیوستن از ما بهترون (علماء و فضلای جوان) پررونق‌تر شود. انشاءالله.

اما مبحث اصلی که (توسط یکی از همین 5 نفر که خدای بر علم و دانش و کارش رونقی بیش دهد و) به جمع هدیه شد مربوط است به بخشِ کوتاهی از سخنرانی استاد ملکیان در باب شاخصه‌های اخلاقی بودن.

استاد ابتدا از منظر جامعه‌شناختی موضوع را مطرح می‌کنند و می‌فرمایند اگر در کشور غریبه‌ای وارد شویم از کجا باید بفهمیم که اینها اخلاقی‌اند یا نه؟ و سپس چند شاخص را عنوان می‌کنند که وجودش حکایت از اخلاقی بودن آن جامعه و شهروندان آن جامعه خواهد کرد و فقدانش موجب خواهد شد که ما رای به غیر اخلاقی بودن آن دهیم. شاخصه‌ها اینهایند: 1. نظم 2. انضباط 3. سخت‌گیری در امور مالی 4. امنیت اجتماعی.

استاد سپس به شاخص‌ها و المان‌های روانشناختی اخلاقی بودن و اخلاقی شدن می‌پردازد، ایشان دو نشانه را اساس داوری اخلاقی بودن آدم‌ها ذکر می‌کنند: 1. اعتماد و 2. امنیت خاطر.

اما اعتماد چیست؟ امری است که از پیش‌بینی‌پذیری نشأت می‌گیرد، یعنی کاری که بدانیم در ازاء‌اش عمل خاصی در آینده برای ما انجام می‌گیرد. یعنی اگر من چیزی را نزد کسی به امانت گذاشتم مطمئن هستم که در آینده امانت‌گیرنده آن را به من باز پس خواهد داد. با این حساب اگر شما نمی‌توانید چیزی را نزد برادر خود، همکار خود و ... به امانت بگذارید سطح اخلاقی بودن آدمهای آن جامعه پایین است.

و امنیت خاطر یعنی: X نسبت به Y امنیت خاطر دارد اگر و اگر وقتی که بداند آگاهی‌های Y از X برای X خطر‌خیز نباشد. به تعبیر دیگر امنیت خاطر وقتی وجود دارد که ما از گفتن راز دلی به دیگری احساس منفی نداشته باشیم، یعنی ما هیچ‌گاه نگران سوء استفاده شخص مقابل نباشیم.

استاد در ادامه می‌فرمایند: البته در جامعه‌ای می‌توان امنیت اجتماعی داشت اما امنیت خاطر نداشت (مثل اینکه شهروندان جامعه‌ای نسبت به بیرون رفتن در ساعات پایانی شب احساس امنیت اجتماعی ‌کنند اما درباره گفتن رازی از زندگی خود به کسی، امنیت خاطر نداشته باشند.) عکس آن نیز صادق است یعنی مردم نسبت به هم اطمینان قلبی دارند و حاضرند راز دل خود را به هم ‌گویند اما احساس امنیت اجتماعی نمی‌کنند. ...  ادامه دارد

مرگ و زندگي در هم تنيده‌اند

يكی می‌رود و يكي می‌آيد و اين انگار داستان دل‌انگيز و غم‌انگيز هر روزه زندگي است. در عرض ۲ روز ۵ خبر تولد و مرگ.

در ذهنت می‌گذرد تا فردا:

«سالروز تولد دوستت علي (۱۱ خرداد) را تبريک بگويی و آرزوی بهترين‌ها برايش كنی و از خدا بخواهی كه او را در راه مستقيمی كه قرار گرفته پابرجايش دارد و زندگی شيرينش شيرين‌تر و شيرين‌تر شود و غم‌های موجود را با قوت ايمانش از سر بگذراند.»

كه همان روز مي‌شنوي كه عزت‌الله سحابي درگذشت. همان كسی كه نمی‌دانم چرا بلافاصله تجسم يک انسان اخلاقي به ذهنم خطور می‌كند. من كه از نزديک او را نمی‌شناختم اما درباره او از مرحوم صفويه شنيده بودم كه مي‌گفت: «من بعد از بازرگان اگر كسي را قبول داشته باشم عزت‌الله سحابي است، او از نظر من سالم‌ترين (سليم النفس‌ترين) اعضای نهضت آزادی بود و هست.» و علاوه بر آن شايد ناخودآگاه تصوير پدرش يدالله موجبات اين تجسم را فراهم ساخته.

و كسی تو را يادآورت می‌شود كه ۱۲ خرداد سالروز تولد ملكيان است و باز در ذهنت مي‌گذرانی كه فردا چيزی براي تولد اين يگانه فرزانه‌ی عرصه انديشه‌ورزی و از اخلاقی‌ترين كسي كه در اين حوزه مي‌شناسي چيزی بگويی و نكته‌ای بنويسی، همان كسي كه همچون منی كه ۵ دهه از عمرم گذشته است كسي را به پای استدلال‌ورزی او نديده‌ام. او كه اگر فروتنی‌اش را كنار بگذارد، می‌تواند بگويد و بنويسد تا آيندگان بفهمند كه در زمانه ما، نيمه دوم  قرن ۱۴ شمسي، كسي در ايران طلوع كرد كه می‌توان و بايست او را فيلسوف اين عصر خواند.

و در حالی که فکرت در هوای نوشتن متنی برای استاد ملکیان پرسه می‌زند كه یکباره می‌‌شنوی هاله سحابي به شهادت رسيد. و باز می‌شنوی که او ایست قلبی کرده است. با خود کلنجار می‌روی که اگر حتی ایست قلبی کرده باشد آیا هیچ مسئولیتی برهیچ‌کس نیست و اگر شهادت درست باشد براستی چه کسی پاسخگوی این چنین رفتن‌هاست؟ با این مسایل به خواب میروی

و هنوز سر از خواب ۱۲ خرداد برنداشتي كه پيامكي از همكارت دريافت می‌كني: سلام. با كمال تأسف پسرم علي به ديار باقي شتافت. ... رفيعی‌ن‍‍ژاد. ديگر خوابت نمي‌برت به سراغ قرآن می‌روی و آياتي را تلاوت می‌كنی اما طمانينه‌ات فقط چند لحظه بيشتر دوام نمي‌‌یابد. همه خوابند؛ همسرت، بچه‌هايت. در اتاق قدم می‌زنی كه چيست اين امتحان‌ها؟ براي پدري كه من می‌شناسمش و خوب هم می‌شناسم. آخر ورود من و جناب رفيعی‌نژاد به جهاد دانشگاهی مشهد تقريباً همزمان بود. من مسئول واحد فرهنگی دانشكده كشاورزی بودم و جناب ايشان مسئول واحد فرهنگی مهندسی. روزهايی را با هم مي‌گذرانديم و من هميشه احساس كمبودی را در برابر او می‌كردم، اما اعتراف می‌كنم كه من نمی‌فهميدم كه او در چه چيزی از من سر است. راستش را بخواهيد پس از دريافت پيامکِ فوق، تازه انگار علامت و نشانه‌ای از آن چيزی كه از من سر داشت را دريافتم و زمانی كه براي ادای وظيفه و عرض تسليت جلوی درب مسجد با او روبرو شدم، آن سرآمدی‌اش را دقيق و واضح‌تر ديدم. او مردی و پدری است از جنس آرامش. از او نشنيدم و از كسي در اين ۲۸ سال نيز نشنيدم كه بگويد او از كسی بد گفته باشد او را مرد هميشه آرام جهاد می‌نامم. او را ترجمان حقيقي فرد بابصيرت می‌دانمش. می‌گويند مردان با بصيرت يک چشم از دو چشم همگان بيشتر دارند و آن چشم بصيرت است كه حقيقت هر چيزی را خوب می‌بينند و او چنين است. و به همين خاطر است كه راستش غبطه‌اش را می‌خورم كه چطور به اين درجه و مقام رسيده است. خدايا عليِ عزيزِ جناب رفيعي‌نژاد را بيامرز و طمأنينه را به همه‌ی بازماندگان او عطا فرما.

امروز از ملکیان خواندم و شنیدم

«کوشش در جهت زیستن بدون ایمان به چیزی، امر هول‌انگیزی است.» *

اخلاقی بودن و اخلاقی زیستن سه علامت دارد: **
1. روحیه انضباط یا کفّ نفس بدین معنا که آدمی به خود اجازه انجام هرکاری که قادر به آن است، را ندهد.
2. روحیه دلبستگی و وابستگی به هم‌نوع یا دیگرخواهی و این می‌تواند برای هرکسی متفاوت باشد، یعنی هرچه دلبستگی و وابستگی‌اش به دیگری بیشتر، اخلاقی‌تر.
3. روحیه خودفرمان‌فرمایی یا همان حق تعیین سرنوشت؛ آدمی در این مرحله فوق قانون عمل می‌کند و اگر حتی قانونی برای عمل بهزیستن تدوین نشده، خود تدوین‌گر آن خواهد شد.

* کتاب مهر ماندگار، صفحه 48
** بخشی از فایلی که ارمغان یک دوست بود.

فلسفه اخلاق شامل چه مباحثی میشود؟

مباحث فلسفه اخلاق را در سه دسته زیر خلاصه کرده اند هر چند باور برخی این است که مطالب فلسفه اخلاق دو بخش بیشتر نیست.

1. اخلاق توصیفی: حوزه­ای از مطالعات اخلاقی است که فقط به بیان و توصیف اخلاق در نهادها، فرهنگ‌ها، ادیان، مسالک و مکتب‌های مختلف فلسفی می­پردازد. مثل اخلاق بودایی، اخلاقی کانتی، اخلاق اسلامی، اخلاق اسپینوزایی، اخلاق ژاپنی. در واقع در این گونه موارد، نظام اخلاقی‌ای را که یک تمدن، فرهنگ، دین، مذهب، قوم، ملت و جامعه دارند، توصیف می‌کنیم.
۲. اخلاق تحلیلی(فرا اخلاق): در این بخش درباره‌ی معنا و چیستی خوب و بد بحث می‌شود، این‌که خوب ذاتی چیست؟ خوب ابزاری کدام است؟ ما در این حوزه از مباحث اخلاقی، برای احکام اخلاقی دلیل می‌آوریم. باید برای این‌که می‌گوییم ادای امانت خوب است، دلیل اقامه کنیم و نهایتاً در خصوص وجودشناسی اخلاق بحث می‌کنیم، مثلاً می‌گوییم آیا واقعیت‌های اخلاقی در عالم وجود دارند، یا ما آن واقعیت را پدید می‌آوریم؟ یعنی سؤال می‌کنیم آیا واقعیت‌های اخلاقی وجود دارند و ما فقط آن‌ها را کشف می‌کنیم، یا اصلاً واقعیت اخلاقی‌ای وجود ندارد و ما خود چیزهایی را به وجود می‌آوریم و یا از راه قرارداد آن‌ها را جعل می‌کنیم.
۳. اخلاق هنجاری: این حوزه از مطالعات اخلاقی به ارایه‌ی یک نظام اخلاقی می‌پردازد و می‌گوید، خوبی این است، بدی این است، درست این است، نادرست این است و فضیلت این است، رذیلت این است. اخلاق هنجاری که به آن اخلاق دستوری یا اخلاق توصیه‌ای نیز می‌گویند، [1] در واقع در جستجوی ارائه یک نظام اخلاقی است آن هم به صورت ارائه اصول بسیار کلی. مثل اینکه بگوییم کار خوب و درست این است که نتایج مثبت آن ار نتایج منفی آن بیشتر باشد. یا بگوییم خوب و درست آن است که خدا فرمان دهد و بدی آن چیزی است که خداوند آن را نهی کرده باشد. اخلاق هنجاری خود دو مرتبه دارد که انشاء الله در پستی جداگانه به شرحش خواهیم پرداخت. 

برخی معتقدند وقتی ما درباره‌ی اخلاق فقط سخن عقلی بگوییم، وارد فلسفه اخلاق شده‌ایم. بنابراین دو بخش اخلاق تحلیلی و اخلاق هنجاری را فلسفه اخلاق تلقی می‌کنند، بویژه بخش اخلاق تحلیلی که استدلالی‌ترین بخش فلسفه‌ی اخلاق است. اما برخی معتقدند: در یک صورت می‌توان اخلاق توصیفی را هم جزء فلسفه اخلاق دانست به شرطی که از دل نظام‌های اخلاقی‌ای که توصیفشان می‌کنیم، نظریه‌ی واحدی درباره‌ی طبیعت اخلاقی انسان استخراج کنیم. مثلا بگوییم حال که در همه نظام‌های اخلاقی‌ای که در طول تاریخ وجود داشته‌اند، می‌بینیم «ادای امانت» یا «وفای به عهد» نیکو شمرده شده است، یکی از مولفه‌های طبیعت انسان را استخراج می‌کنیم و می‌گوییم، یکی از مولفه‌های طبیعت اخلاقی انسان این است که به لحاظ اخلاقی وفای به عهد و ادای امانت را نیک می‌داند.[2] 



[1]. ملکیان، مصطفی، مشتاقی و مهجوری،گفت وگو‌هایی در باب فرهنگ و سیاست، تهران، موسسه پژوهشی نگاه معاصر، 1386، ص 244-242

[2]. همان، ص 243

دوستی

روزنامه شرق در شماره 959 / دوشنبه 20 اردی‌بهشت 89 مطلبی را از استاد ملكیان با عنوان كاهش مشكلات اجتماعی با فهم معانی دوستی به چاپ رساند. اما از آنجا كه بنده نتوانستم جمع بندی درستی از آن بدست آورم فقط به طرح سه نوع از دوستی‌ها اشاره می‌كنم:

استاد می‌فرمایند دوستی پدیده‌ای است كه هم در درون انسان‌ها می‌گذرد و هم مفهومی است كه مصداق آن در ارتباط بین انسانها وقوع پیدا می‌كند. اما دوستی‌ها چند نوعند:

یك نوع از آن دوستی‌هایی است كه حول محور شراكت و اشتراك منافع دور می‌زند. مثل اشتراك منافعی كه در مطلوب‌های اجتماعی وجود دارند. مطلوب‌های اجتماعی خود به دو دسته‌اند گاهی این مطلوب‌ها برای همه بوجود می‌آیند مثل نظم و امنیت، رفاه و عدالت و آزادی و گاهی مطلوب‌هایی هستند كه آنها را مطلوبهای اجتماعی فردی می‌نامیم مانند ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی یا شهرت و محبوبیت. این دسته از مطلوبهای اجتماعی را معمولا افراد، بیشتر برای خودشان می‌خواهند.

ما انسانها برای رسیدن به یكی از این مطلوبهای اجتماعی، چه فردی و چه جمعی نیاز به اجتماع داریم، چرا كه ما در اینجا با دیگری مشترك المنافع می‌شویم.

نوع دیگر دوستی كه به موانست تعبیر شده است. اگر در كسی همدلی و همدردی با هم جمع شود ما به كسی كه این دو حس را دارد می‌گوییم دوست. استاد ملكیان می‌افزایند همدلی یعنی وقتی كه بتوانم خودم را در پوست دیگری فرو ببرم و از همان دریچه‌ی باورهای او به جهان نگاه كنم و احساسات، عواطف و خواسته‌های خود را مانند او شكل دهم. اما همدردی این است كه از آنچه دیگری از آن درد و رنج می‌برد، من هم درد و رنج ببرم. آن وقت من به میزانی كه با دیگری همدلی و همدردی دارم، دوست او هستم.

اما معنای سوم دوستی را استاد، نیكخواهی برشمرده‌اند، به این معنا كه ما انسانها گاهی قدرت این را نداریم كه خودمان را در پوست اشخاص دیگر ببریم اما در عین حال نیكخواه آنها هستیم و اگرچه تصویری از وضعیت آنها نداریم اما امیدواریم آنها به خیر و صلاح برسند...

نيايش‌هاي روحاني، زندگي معنوي

نیایش زیر از استاد ملکیان است که همین چند روز پیش، یکی ار دوستان برایم فرستاد ضمن سپاس از ایشان، آن را پیش کش شما عزیزان می کنم.

  • خدايا، انديشه‌ام را در مسيري معنوي و روحاني قرار ده، تا روحم را با تو درآميزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ي زندگي‌ام دريابم.
  • خدايا، انديشه‌ام را چنان محكم‌ساز كه به حقيقت و عقلانيت متعهد باشم، و تنها بر پايه فهم و تشخيص خودم از زندگي، زندگي كنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و ديگران از من مي‌خواهند فراتر بروم.
  • خدايا، به من بينشي عطا كن كه هيچ وقت خود را با ديگران مقايسه نكنم، بر آنهايي كه از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها كه پايين ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت كنم و همواره در اين انديشه باشم كه از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.
  • خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم، و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي اي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد، مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم.
  • خدايا، توانايي ِ عشق به ديگري را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترين لحظات لذت زندگي ام، لحظاتي باشد كه بدون هيچ نوع چشمداشتي، خدمتي به همنوع ام مي كنم.
  • خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن، تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آنطور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم.
  • خدايا، فهم مرا از زندگي آنچان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم، و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست، قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد، تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت.
  • خدايا، اين توانايي را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگي ام، در لحظه حال و براي آنچه هم اكنون مي گذرد زندگي كنم، و زيبايي ها و شادي هايي كه هم اكنون از آن برخوردار هستم را با انديشيدن بيش از حد به گذشته اي كه ديگر پايان يافته است، و دغدغه بيش از حد براي آينده اي كه هنوز نيامده است، ناديده نگيرم.
  • خدايا مگذار كه در بند گذشته باقي بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ي كشف حقيقت را در درونم شعله ور ساز كه هيچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام و آبرو ، حيثيت و شخصيت اجتماعي ام بدان وابسته است، از حقيقت هايي كه هم اكنون بدان ها دسترسي مي يابم، و ممكن است همه آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام به چالش بكشد و بي اعتبار سازد‏، محروم نمانم.
  • خدايا، مرا به انضباطي دروني متعهد كن، تا بفهمم و بدانم كه هر كاري كه دوست دارم و از آن لذت مي برم را مجاز نيستم كه انجام دهم.
  • خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثناء قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت بدست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي.
  • و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.

عقیده پرستی، بت پرستی دگر است

هفته گذشته سرویس اندیشه خبر آنلاین  یادداشتی را در باب عقيده پرستي به قلم استاد ملکیان منشر كرد.
در اين يادداشت استاد ملكيان از قول اريك فروم مي‌نويسند: لُبّ و لُباب بت پرستی چیزی نیست جز مطلق دانستن امور مقید و مشروط. بر این اساس، هر گاه موجود و پدید‌ه‌ای را که، در واقع مقید و مشروط و ناقص است مطلق و کامل تلقی کنیم و بالطبع و بالتبع تسلیم‌اش شویم بت‌پرست شده‌ایم.
آنچه مرز بت‌پرستی را از نابت‌پرستی جدا می‌کند این است که چیزی که مطلق و کاملش می‌دانیم واقعا مطلق و کامل هست یا نه، نه اینکه چیزی که می‌پرستیم چه هست یا چه نیست. امروزه، دیگر، تندیس تراشیده‌ای را نمی‌پرستیم اما ممکن است پول یا قدرت یا موفقیت یا شهرت یا محبوبیت یا حیثیت اجتماعی یا لذت یا علم یا افکار عمومی یا گروهی سیاسی یا انسانی خاص یا رژیمی حکومتی یا ... را بپرستیم.

اما، به نظر استاد ملكيان، شاخص‌ترین مصداق بت‌پرستی، که شاید بتوان آن را علةالعلل سایر مصادیق بت‌پرستی نیز تلقی کرد، عقیده‌پرستی است. در عقیده‌پرستی، آدمی نخست شخص خود را به مقام اطلاق و کمال، یعنی به جایگاه خدایی، فرا می‌برد(=خودپرستی)؛ سپس، به گفته اریش فروم (در کتاب دل آدمی)، به خود شیفتگی بدخیم malignant narcissism دچار می‌شود، یعنی خود را با آنچه دارد تعریف می‌کند، نه با آنچه انجام می‌دهد؛ و سرانجام، عقاید خود را جزو داشته‌ها و دارایی‌های خود به حساب می‌آورد.

بر ای اینکه خود را از جهت ابتلاء یا عدم ابتلاء به بیماری عقیده‌پرستی بیازماییم راهی نیست جز اینکه ببینیم که چه عقیده‌ای را، و تا چه حدّ، حاضریم در معرض نقد دیگران درآوریم و صدق و کذب و حقّانیّت و بطلان و اعتبار و عدم اعتبار آن را به ترازوی تفکر نقدی critical thinking بسنجیم.

به محض اینکه احساس کنیم که خوش نداریم یکی از عقایدمان در بوته تفکر نقدی واقع شود و / یا به ادلّه و براهین صاحبان عقاید مخالف آن گوش سپاریم، یعنی به محض اینکه احساس کنیم که خوش داریم خود را نسبت به عقاید و اقوال دیگران کَر کنیم، باید پی ببریم که در سنگلاخ عقیده‌پرستی گام نهاده‌ایم و از خداپرستی دور افتاده‌ایم، فارغ از اینکه آن عقیده‌ای که درباره‌اش تصمیم خود را گرفته‌ایم(«تصمیم»، در اصل عربی‌اش، به معنای «کرکردن» است) چه عقیده‌ای باشد.

وقت آن است که هر یک از ما به خود بباوراند که :
الف) من مطلق، کامل، و مقدس، یعنی خدا، نیستم؛
ب) من با داشته‌هایم تعریف نمی‌شوم، بلکه با کرده‌هایم تعریف می‌شوم؛ و
ج) عقاید من از آن سنخ داشته‌هایی نیستند که باید به هر قیمتی، و با هر هزینه‌ای برای خودم و دیگران، نگه شان دارم، بلکه تا زمانی، و تا حدّی، ارزش نگه‌داشتن دارند که نسبت به نقائص‌شان رجحان استدلالی و معرفتی‌ای داشته باشند.

نه می توان از ملکیان گذشت نه از موسوی

میدانم بازدیدکنندگان این وبلاگ مطالب زیر را خوانده‌اند. اما روا نمیدانم که از ملکیان بگذرم. استاد در دوره انتخابات دلایلی را برای رای دادن به موسوی فرمودند از جمله اینکه: علت العلل همه مشکلات اجتماعی ما،نابسامانی اخلاقی نهاد سیاست است، انچه در جامعه ما بیداد می کند بی اخلاقی است و به سبب جایگاه قدرتمند و نافذ نهاد سیاست، این مشکل در سایر نهادهای اجتماعی دیگر شتاب یافته است. در این نهاد، به جای صداقت تزویر و فریبکاری، به جای مدارا و بردباری خشونت و تندی، به جای عقلانیت و استدلال گرایی غوغاسالاری و هیاهوگری، به جای واقع بینی توهم زدگی، به جای مسئولیت پذیری و اعتراف به خطای خود عقل کل جلوه دادن و مشکلات را ناشی از کارشکنی دشمنان قلمداد کردن، به جای سعه صدر تنگ نظری، به جای اعتدال افراط و تفریط، به جای دور اندیشی نزدیک بینی، به جای حرمت نهادن به آگاهان و نیک خواهان بی ادبی و هتاکی به آنان، به جای وفای به عهد عهدشکنی، به جای بخشایشگری کین ورزی و کینه توزی، به جای خوش رویی ترش رویی، به جای انصاف تبعیض، به جای نقد پذیری خودشیفتگی و معصوم نمایی نشسته است.
بر اساس هیچ معیار و میزان اخلاقی و از منظر هیچ نظام اخلاقی، چه دینی و چه غیر دینی، اوضاع و احوالی که در نهاد سیاست ما برقرار است پذیرفتنی و قابل تصویب و تایید نیست و خطر خیزترین پیامد این بی اخلاقی سیاسی بی اعتمادی ملت به دولت است. بر این مبنا، آنچه، امروزه بیش از هر چیز دیگر و بیش از هر زمان دیگر، بدان نیازمندیم اخلاقی سازی عالم سیاست است و این کاری است که از انسانی اخلاقی همچون موسوی ساخته است.... 

خوبی، چون مغناطیس است

آریس مرداک/ کتاب سیطره ی خیر/ برگردان شیرین طالقانی/ ویرایش و مقدمه مصطفی ملکیان

استاد ملکیان در مقدمه کتاب فوق الاشاره در معرفی کتاب می نویسند: مرداک به تبع سیمون وی معتقد است که دشمن بزرگ استکمال اخلاقی... توهم شخصی است یعنی نسیجی از تار و پود آرزوها و رویاهایی خود بزرگساز و تسلی بخش که آدمی را از دیدن آنچه در بیرون او وجود دارد مانع می شود بویژه از دیدن وجود انسانهای دیگر و مطالباتشان.
خوبی علاج کننده این توهم شخصی است بدین صورت که آدمی را به نیازهای دیگران و به عالم واقع ورای «خود» توجه می دهد. بدین اعتبار است که مرداک می گوید: «اخلاق، خوبی، نوعی واقع نگری است.» ... بینشمان را نسبت به واقعیتی جدا ازخودمان از کف داده ایم، و تصور درخودی از گناه نخستین (عجب) نداریم .
برای اینکه مانع عمده اخلاقی زیستن از میان برداشته شود باید مجذوب خوبی شد و خوبی یک نیروی مغناطیسی دارد که شخص انسانی را از "خود" خود بیرون می کشد و به عرصه دغدغه اخلاقی برای افراد گوشت و خون و پوست دار دیگر در می آورد. نشان خوبی در حیات اخلاقی آدمی همین از "خود" به درآوردن است که فقط به مدد آن نیروی جاذبه ی مغناطیس وار میسر تواند شد.

 

میان دین و اخلاق کدام هدف است و کدام وسیله؟

سومين و آخرين بحثي که استاد ملکيان در باب دين و اخلاق ذکر کرده اند بحث هدف و وسيله دانستن اخلاق يا دين است. و سوال اين است اخلاق هدف است و دين وسيله، يا دين هدف است و اخلاق وسيله؟
استاد ميفرمايند: درباره هدف و وسيله بودن، نمي توان قاطعانه نظر داد. چرا که کساني که معتقدند دين وسيله است و اخلاق هدف، شايد به اين حديث نبوي نظر دارند که «انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»، اما چيزهايي در دين آمده که نشان مي دهد اخلاق هدف نيست مثل آيه « رب اشرح لي صدري و يسرلي امري واحلل عقده من لساني يفقهوا قولي و اجعل لي وزيرا من اهلي هارون اخي» و بعد ميگويد « لکي نسبحک کثيرا و نذکرک کثير» در اين جا به نظر مي آيد تمام اخلاقيات وسيله اند براي چيز ديگري به نام ياد و ذکر خدا.

استاد ملکيان در پايان اين مقاله (که از سه حيث ارتباط دين و اخلاق ، نياز دين و اخلاق و هدف و وسيله بودن دين و اخلاق بحث شده است) مي فرمايند: بنظر مي رسد نمي توان مقولات را کاملا فرمول بندي کرد، و به نظر من، ما عباديات دين را در خدمت اخلاقيات دين قرار مي دهيم و بعد اخلاقيات دين را در خدمت تجربه ديني. و به تعبير ديگر، يک تکه از دين براي اخلاق وسيله است و تکه ديگر براي اخلاق هدف است.

امید سالی خوبی پشت سر گذاشته باشید و سال خوبی پیش رو داشته باشید. 

آیا دین و اخلاق به هم نیازمندند.

استاد ملکیان در ادامه بحث دین و اخلاق به نیاز این دو پرداخته اند و این چنین نقل کرده اند: در این باب هم اقوال موجود به دو دسته نقسیم می شود، اول نیاز اخلاق به دین و دوم نیاز دین به اخلاق.

۱. نیازاخلاق به دین را در چهار قسم تبیین کرده اند: الف) اینکه در تعریف مفاهیم اخلاقی چاره ای جز رجوع و پیش فرض گرفتن  پاره ای از مفاهیم دینی نیست. ب) در اتصاف یک فعل به وصف اخلاقی نیاز به مفاهیم دینی داریم. ج) برای اینکه فهرستی از خوبی ها و بدی ها ارائه کنیم، به دین نیاز داریم، یعنی عقل بشر به تنهایی نمی تواند بفهمد چه کارهایی بد است و چه کارهایی خوب. د) اینکه اخلاق برای ضمانت اجرا، به دین نیاز دارد. یعنی اگر مردم بفهمند بهشت و جهنمی در کار نیست، دیگر کار اخلاقی انجام نمی دهند.
۲. اما نیاز دین به اخلاق چیست؟ استاد پاسخ را از زبان جان هیک، بیان کرده اند، می فرمایند، جان هیک گفته است: دین به اخلاق نیازمند است، چون اگر اخلاق وجود نداشته باشد، اصلاً دینی ثابت نمی شود. به دلیل اینکه تمام دین بر ایمان و گفته های شخص (پیامبر) توقف دارد. برای اینکه به شخصی اعتماد کنیم، چاره ای نیست جز اینکه او اخلاقی عمل کند، اگر شخصی اخلاقی عمل نکند ما به او اعتماد نمی کنیم و وقتی به کسی اعتماد نکنیم به گفته هایش هم ایمان نمی آوریم و وقتی به گفته هایش ایمان نیاوریم، دین شخصی شروع نمی شود. چون دین شخصی با  ایمان به قول یک شخص که ناشی از اعتماد به خود آن شخص است پدید می آید. و اگر شخصی اخلاقی زندگی نکند، اعتماد و ایمان به او حاصل نمی شود. بنابراین چاره ای جز این نیست که بنیانگذار دین و مذهب، خود به اخلاق قائل باشد اگر به اخلاق قائل نباشیم دین پدید نمی آید.

رابطه دین و اخلاق

استاد ملکیان در مقاله ای در شماره ۱۶ مجله آیین از  ۱. رابطه دین و اخلاق ۲. نیاز دین و اخلاق و ۳. از وسیله و هدف بودن دین و اخلاق سخن بمیان آورده اند. در این پست گزارش کوتاه رابطه دین و اخلاق تقدیم می نماید.

استاد نقل می فرمایند چند نظر میان دین و اخلاق متصور است:
اول اینکه میان دین و اخلاق رابطه ای نیست با این استدلال که این دو، اصولا یک چیزند. یعنی دین همان اخلاق است و اخلاق همان دین است. و آیین کنفوسیوس نماد این تفکر است، در این تفکر هر که دینی است، اخلاقی هم هست و هر که اخلاقی است، دینی هم هست. 
دوم اینکه میان دین و اخلاق رابطه ای نیست زیرا که دین و اخلاق دو پدیده اند که هر کدام به حوزه های مختلفی مربوط میشود. دین غیر از اخلاق است و اخلاق نیز غیر از دین است.
و سوم اینکه میان دین و اخلاق رابطه هست. که این نوع رابطه یا ستیزه جویانه است یا آشتی جویانه. و هر کدام خود به دسته های جزیی تر تقسیم میشود....  

اخلاق و سیاست

عنوان فوق مقاله اي است از استاد ملکيان که در نشريه شماره 15 آئين به چاپ رسيده است.
۱. استاد در مقدمه طولاني اين مقاله آورده اند: از بدو پيدايش، بشر نيازهايي داشته است که در گذر زمان براي رفع هر يک از آنها نهادهايي را بوجود آورده است يکي از اين نهادهاي اجتماعي ، نهاد سياست است.
۲.اين نهاد در طول تاريخ خصوصياتي پيدا کرده است. تا جايي که برخي را بر اين عقيده استوار کرده است که چون نهاد سياست، نهاد قدرت است، و قدرت فساد ميآورد، پس نهاد سياست فساد آور است، حتي برخي ميگويند اصلا موفقيت نهاد سياست در همين فساد است.
۳.معتقدان غير اخلاقي بودن سياست چهار دليل زير را بيان کرده اند: الف) در هيچ نهادي به اندازه نهاد سياست نزاع و تضاد منافع وجود ندارد. ب) چون فعاليت سياسي بيشترين تاثير را را در وضع يک جامعه دارد نبايد چيزي مثل اخلاق دست و پا گيرش شود. ج) افراد در نهاد سياست مجري خواسته هاي ديگرانند و چون نماينده ديگران هستند نبايد دغدغه اخلاقي داشته باشند. د) در نهاد سياست يک نوع بي طرفي وجود دارد که در ساير نهادها نيست.
۴. استاد ملکيان براي هر یک از دلايل بالا چند اشکال را مطرح فرموده اند برخي از آنها بقرار زيرند، مثلا در مورد دليل الف)آورده اند اينکه ادعا شود نهاد سياست پر نزاع ترين نهاد است براي همه جوامع صادق نيست، در جهان جوامعي وجود دارد که نهاد خانواده يا نهاد اقتصاد در آنها پر نزاع ترين نهادهاست. و براي ب) گفته اند اين که نهاد سياست موثرترين نهاد در جامعه است تبليغاتي است که سياسيون آن را القا ميکنند. و درباره دليل ج) استدلال کرده اند به بهانه نماينده ديگران بودن، نمي شود از اخلاق سر باز زد زيرا ميتوان ضوابط اخلاقي را قبل از پذيرش نمايندگي روشن کرد. و نهايت اينکه در باره مطلب د) فرموده اند اگر بخاطر بي طرفي عالم سياست مجاز به عدم رعايت اخلاق هستيم دقيقا به همان دليل ميتوان در ساحت شخصي هم اخلاق را کنار بگذاريم. به تعبير ديگر اگر چيزي در ساحت جمعي جايز نيست در ساحت فردي هم جايز نيست مانند قتل بي گناهان.
۵.استاد در بخش آخر مقاله  مطالب روان شناختي عالم سياست، سنخ رواني سياسيون و پديده هاي مختص عالم سياست را توضيح ميدهند و در پايان نتيجه گيري ميکنند که هر چند ميتوان پذيرفت که در نهاد سياست اخلاق رعايت "نميشود"، اما بر سر آنکه "نبايد" اخلاق در عالم سياست رعايت شود، اختلاف نظر است.

جامعه اخلاقی

استاد ملکیان در ادامه بحث انسان اخلاقی، جمله ی زیر را در باب "جامعه اخلاقی" فرمودند:
برای اینکه جامعه اخلاقی شود باید به دو مسیر توجه کنیم. اول اخلاقی شدن افراد و دوم اخلاقی شدن موسسات و سازمانها و نهادهای اجتماعی. و معتقدند برای اخلاقی شدن افراد جامعه باید از تعلیم و تربیت استفاده کرد و برای اخلاقی شدن نهادها باید از مدیریت بهره برد. و این دو (مدیریت و تعلیم و تربیت) دانشند.
در این باب نیز استاد در جایی دیگر گفته بودند: اگر بخواهیم اخلاقی بودن جامعه ای را بررسی کنیم لازم میآید رابطه اخلاق را با نهاد های اجتماع از جمله نهاد سیاست، نهاد دین، نهاد خانواده، نهاد حقوق و قضا، نهاد اقتصاد، نهاد تعلیم وتربیت و چه بسا نهاد های دیگر بررسی کنیم. آن هم بررسی دو سویه، به این معنا که مثلا در رابطه اخلاق و دین، از یک سو، اخلاق دینی را مورد توجه قرار میدهیم و از سوی دیگر دین اخلاقی را مورد تحقیق و تبیین قرار میدهیم. و نتیجه این بررسی ها به ما نشان میدهد که چه جامعه ای به چه درجه ای اخلاقی هست یا نیست.

انسان اخلاقی

استاد ملکيان مهر 86 در مشهد سخنراني اي نمودند با عنوان: "جامعه اخلاقي، انسان اخلاقي" که اخيرا، نشريه آئين آنرا در شماره 14-13 خود به چاپ رسانده است.لب فرمايش استاد اين بود:
1. هر فرد انساني قدرت يک سلسله کارهايي را داردُ که آن را دايره مقدورات فرد ميناميم و هر فرد انساني به خود اجازه و اذن انجام برخي کارها را به خود ميدهد که اين را دايره ماذونات ميگوئيم. بر اين اساس، انسان اخلاقي، انساني است که دايره کارهايي که اجازه انجام آنرا به خود ميدهد کوچکتر از دايره کارهايي باشد که قدرت انجامش را دارد. و هر چه انسان اخلاقي تر ميشود، دايره ماذوناتش تنگ تر و تنگ تر ميشود. به تعبير ديگر انسان اخلاقي، انساني است که زماني که قادر به انجام امري است به هر بهانه و دليلي و هر وقت و بي وقتي به خود اجازه هر کاري را ندهد.
2. هر انسان اخلاقي بايد بداند که قواعد اخلاقي خود را از کجا ميگيرد، از افکار عمومي، از خدا، از وجدان، از عقل، يا از... و البته چرايي آنرا هم بداند.
3. اخلاقي بودن انسان را از دو مسير ميتوان فهميد از رفتار بيروني و از رفتار دروني. مثلا پزشکي که با مريض خود همان رفتاري را ميکند که اگر فرزند يا همسر خودش بود انجام ميداد او يک انسان اخلاقي است، اما گاهي پزشک بجز رفتار بيروني، رفتار دروني اش هم که همان دوست داشتن و عشق ورزيدن به فرزند يا همسر خود است را ميتواند به مريض خود اعمال کند، در اين صورت اين پزشک علاوه بر عادل بودن، عاشق هم ميشود و اين يعني انسان والاي اخلاقي.
4. قسمت عمده اخلاق بيروني، رعايت قراردادهاست، اما در اخلاق دروني با کسي قراردادي نداريم و اصولا فضاي ديگري حاکم است. در اخلاق دروني، بايد درون انسان به گونه اي ساخته شود که خشم و کينه و نفرت از ديگري در او راه نيابد و بتواند نسبت به همه کس محبت بورزد.
5. در هر حال اخلاق بيروني و هم اخلاق دروني، هر دو، بايد نيازهاي عميق روان آدمي را پاسخ دهند که اگر اين دو چنين شدند، انسان اخلاقي ميشود و گر نه از اخلاق فاصله ميگيرد.

دلایل استاد ملکیان برای حضور آقای خاتمی به عرصه انتخابات

۱. در مقابل مضرات تداوم دولت آقای احمدی نژاد، استاد معتقدند ۴ شاخص غیر اخلاقی دولت فعلی، به آقای خاتمی وارد نیست چرا که خاتمی به آزادی معتقد است، بجای وجیه المله بودن ، خادم المله خواهد بود و به سه اصل اخلاق جهانی (صداقت، تواضع، احسان) پایبند است و بجای تعقیب منویات شخصی به ضابطه و قانون توجه میکند.
۲. استاد ملکیان، چون آقای خاتمی را دارای شخصیتی با وجدان اخلاقی قوی و زنده می یابند، استدلال میکنند: اگر آقای خاتمی نیاید و باعث شود که اتفاقات و روندهای نامطلوبی دولت بعدی دامنگیر ملت شود بعد ایشان خود را نخواهد بخشید و البته استاد این نگاه و تکلیف را هم برای ایرانیان و نخبگانی که میتوانند برای آمدن و پیروزی وی تلاش کنند صادق میدانند.
۳. استاد پاسخ پرسشی مقدر را هم میدهند که چرا نخبگان وظیفه اخلاقی دارند برای آمدن و پیروزی خاتمی تلاش کنند و قبل از پاسخ بصورت مقدمه بحث میفرمایند در زندگی اخلاقی، اکثر انسانها میان بد و خوب سرگردان نیستند بلکه میان بد و بدتر یا میان خوب و خوبتر مخیرند بنابراین به دلایل زیر خاتمی گزینه اصلح است:
الف) زیرا آقای خاتمی اصولی را در عالم سیاست معتقد است (با اینکه اصول سیاسی تلقی میشوند ولی) که بن مایه شان اخلاقی است. آقای خاتمی به اصول پنجگانه دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا و تکثرگرایی که باور و التزام به آن مقتضای اخلاقی زیستن است، اعتقاد دارد.
ب) آقای خاتمی، جهانی که در آن زندگی میکنیم را بهتر از رقبای خود میشناسد یعنی که او بیش از دیگران به نقاط قوت وضعف و به محدودیتها و فرصتهای جهان واقف است.
ج) سومین امتیاز آقای خاتمی، ویژگیهای پسندیده شخصیتی، منشی و اخلاقی روانی اوست. استاد ملکیان میفرمایند آقای خاتمی (مانند معلمی است که همه داشته هایش را به دانشجویان میدهد)، می آید تا آن چیزی را که دارد به مردم بدهد نه اینکه از طریق مردم به آلاف و الوف برسد.
آقای خاتمی حتی حاضر نبود و نیست که به قهرمان ملی و یا چهره مردمی جهان سومی ها تبدیل شود، و این خصلت خود خصلت اخلاقی است.  

مضرات اخلاقی تداوم دولت آقای دکتر احمدی نژاد از نگاه استاد ملکیان

استاد مصطفی ملکیان در سخنرانی اخیر خود 4 ضرر اخلاقی را برای تداوم ریاست جمهور شدن آقای دکتر احمدی نژ اد بر شمردند، که خلاصه آن اینهاست:
اولین ضرر اخلاقی، ضربه خوردن آزادی است و آنرا با این لطافت که اخلاقی زیستن فقط در آزادانه زیستن معنا دارد مرتبط نموده اند و استدلال آورده اند که اگر ما آزاد نباشیم اما کار خوب انجام دهیم، هیچ ارزشی بر آن متصور نیست و اگر هم در اجبار، کار بد انجام دهیم، باز به لحاظ اخلاقی مذمتی در کار نیست. پس اصل اختیار، در خوبی و بدی هر عملی، شرط اصلی است و معتقدند دولت ایشان به آزادی اعتقاد ندارد.
دومین ضرر اخلاقی رییس جمهور فعلی به وجیه المله بودن ایشان است به همین خاطر بجای توجه به مصالح یا مفاسد مردم به خوشایند و بد آیندهای مردم توجه میکند.این عدم توجه به مصالح یا مفاسد واقعی ملت خود کاری نا اخلاقی است.
سومین ضرر اخلاقی را در زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی جهانشمول مانند صداقت، تواضع و احسان میدانند و قبل از دلیل آوردن، به معنای واقعی این سه اصطلاح اشاره میکنند و میفرمایند: صداقت یعنی پنج ساحت وجودی انسان ( عقاید، احساسات و عواطف، خواسته ها، گفتار، کردار ) بر هم منطبق باشد. نه اینکه یعنی فقط راستگو باشیم. اما تواضع هم نه کمی بیشتر از ادب رعایت کردن است که معنای واقعی آن این است که انسان خودش را دیگری فرض کند و در پایان احسان یعنی که انسانها دیگران را خود فرض کنند. سپس استاد دلیل نا صداقتی این دولت را برخورد با مفاسد اقتصادی میدانند چرا که بجای بر خورد صادقانه با مفسدان اقتصادی بدنبال برخورد با مخالفان خود بوده اند، و درباره عدم تواضع میگویند این دولت بجای اینکه تواضع بخرج دهد و خوبی های خود را نادیده بگیرد و یا اینکه تبختر نکند، خوبی های دیگران را هم به نام خودش تمام میکند و در مورد احسان میفرمایند: آیا دولت مردان فعلی میدانند که برنامه هایشان و سبک کشورداریشان چه درد و رنجی را بر مردم تحمیل کرده است و چطور میشود که در مقابل آلام ملت بی تفاوتی در عمل نشان میدهند، در صورتی که احسان غیر از این را توصیه میکند.
چهارمین ضرر اخلاقی: بجای حاکم بودن قانون، اوامر و نواهی شخصی حاکم است در این حالت چنانچه کسی بخواهد در چنین سیستمی باقی بماند باید متملق باشد و چاپلوس و این به وضوح غیر اخلاقی است و روی دیگر این خصلت تفرعونی است که بوجود میآورد یعنی که در این سیستمها که سلیقه شخص حاکم میشود انسان باید نسبت به ما فوق خودش چاپلوس باشد و نسبت به مادون خود فرعون .     

رنسانس ملکیان

در کمتر از یک هفته دو سخنرانی از استاد مصطفی ملکیان در مطبوعات انعکاس یافت. هر دوی آنرا مطالعه کردم و قصد نمودم از این پس به ازائ هر سخنرانی یا اثر منتشره ایشان پستی را به آن اختصاص دهم. نه اینکه، چون حرفهای استاد مهم اند ـ که هستند ـ چون مستدل ترین اندیشمند معاصرش میدانم ـ که میدانم ـ چون باورمندترین روشنفکران است ـ که هست ـ و نه چون ... بلکه به این خاطر که احساس میکنم با ملکیانی دیگر ـ ملکیان نو شده ـ روبرو شده ام.

این پست خلاصه ای از سخنرانی وی درباره "عقلانیت اخلاقی زیستن"
استاد در پاسخ این پرسش که آیا عقلانی است که اخلاقی زندگی کنیم؟ میفرمایند: وقتی حرف از عقلانی بودن چیزی در میان میاید، یعنی که ما هزینه و فایده یک عمل را موردسنجش قرار میدهیم و درباره "سود اخلاقی زیستن" پنج دیدگاه رابیان داشتند.
۱. هزینه های اخلاقی زیستن همه دنیوی است اما تمامی سود آن ـ سود کامل ـ اخروی است پس می ارزد که انسان زیست اخلاقی داشته باشد.
۲. زندگی اخلاقی منجر به سودهای فردی در جامعه را باعث میشود مانند اینکه فرد از این طریق میخواهد به ثروت،یا قدرت، شهرت یا محبوبیت برسد.
۳. اخلاقی زیستن سودهای اجتماعی را مانند نظم و امنیت و رفاه و عدالت و آزادی را بدنبال میآورد.
۴. شخصی که مشی زیست اخلاقی را دنبال میکند در پی سود فردی در درون خود است مانند رسیدن به آرامش خاطر، نشاط درونی، امیدواری یا احساس معنا داری.
۵. اخلاقی زیستن به خاطر مطلوبیت ذاتی خود عقلانی است به تعبیر دیگر عقلانیت اخلاقی زیستن در خود اخلاقی زیستن است.
استاد ملکیان دلایل نقد ۴ دیدگاه اول را بیان داشته و در یک نگاه کلی آن دیدگاهها را بخاطر اینکه اخلاقی زیستن را ابزار و وسیله ای میداند برای یک مطلوب دیگر مانند سود اخروی یا ثروت و مکنت این جهانی، آرامش درونی یا یکسری مطلوبهای اجتماعی مورد نقد قرار داده و جذابیت و لذتبخش بودن اخلاقی زیستن را در نفس اخلاقی زیستن میدانند و میافزایند: هیچیک از آن نظریات ـ ۴ دیدگاه اول ـ شیفته خود خوبی اخلاقی نیستند بلکه در صدد رسیدن به مطلوب دیگری هستند، در صورتی که دیدگاه پنجم بر " عشق به خوبی " تاکید میکند هر چند در آن سودی نباشد.