سفرنامه نویسی 3
پس از طی مسافتی (حدود 3 ساعت) به محل اقامتمان در خیابان ستین شهر مقدس مکه رسیدیم......
چای و صبحانه روی میز چیده شده بود. اتاق ما شش نفره بود بنابراین من و خاله جان بودیم و چهار نفر دیگر از هم اتاقیهایمان که دو نفر شان خانمهای مسنی بودند و دو نفر میان سال که برای اولین بار با آنها آشنا شدیم، همه با هم چای صرف کردیم و به استراحت پرداختیم. قرار بود ساعت 7 صبح برای انجام اعمال عمرۀ تمتع به مسجد الحرام برویم.
حس غریبی داشتم، به محوطۀ بیرونی مسجدالحرام رسیدیم، پس از استماع سخنان روحانی کاروان، از باب السلام وارد شدیم، پس از دیدن کعبه همه به سجده افتادیم و پروردگار مهربان را به خاطر چنین موهبتی شکر کردیم. با دیدن کعبه اشک شوق بر گونههای همه زائران، مخصوصاً آنانی که برای اولین بار این صـحنۀ با شـکوه را میدیدند جاری گشت. اینجا نیاز به روضه خواندن نیست، اشک، پهنای صورت همه آدمها، اعم از زن و مرد، پیر و جوان، سیاه و سفید، فقیر و غنی، را پوشانده است. اینجا نیاز به سخنرانی و مرثیه سرایی نیست، جای مرثیه سرودن هم نیست، اینجا همه در سکوت میگریند؛ این گریه نه از سَر ترس که از سَر نیاز، که از سَر شوق است و احساس حقارت و کوچکی نسبت به عظمت خالق هستی. اینجا در عین شلوغی خلوتگاه آدمیان است، هر کس که در مقابل کـعبه ایستاده است خود و خـدایش را تنها احساس میکند، و آرام و بی صدا با خالق خویش راز و نیاز مینماید.
طواف عمره را در ازدحام جمعیت، و پشت سر روحانی کاروان که با صدای بلند دعاهای طواف را همراه با معانی آن میخواند انجام دادم. هنگامی که از مقابل حجرالاسود لبیک گویان عبور میکردم. ازدحام جمعیت مانع از آن میشد که حجرالاسود را ببینم، چه رسد به اینکه آن را لمس کنم. بنابراین با رسیدن به محل حجرالاسود تنها با گفتنِ ذکر اللهاکبر و یادآوری عظمت خداوند از آن عبور میکردم.[4] پس از طواف کعبه پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز طواف خواندم و به سوی صفا و مروه برای سعی به راه افتادم.
پس از انجام سعی بین صفا و مروه به محل تجمع کاروان در صحن خارجی مسجدالحرام رفتم و همگی در سایه دیوار سیمانی بسیار بلندی که چسبیده به کوه ابوقُبیس کشیده بودند نشستیم، کم کم به هنگام اذان ظهر نزدیک میشدیم و هوا کمی گرم شده بود.
پس از شنیدن صدای دلنشین اذان از منارههای مسجدالحرام، نماز ظهر را با جماعت اقامه کردیم و بعد از نماز، نماز میت برگزار شد.[5] بعد از اتمام نماز جماعت، من نماز ظهر و عصرم را به صورت فرادی خواندم.
طبق قرار قبلی منتظر بودیم که با اعلام مدیر کاروان به هتل برگردیم، اما ایشان گفتند که تا ساعت دو بعدازظهر اتوبوس نمیآید، زیرا هنگام اقامه نماز در مسجدالحرام رفت و آمد اتوبوسها در خیابانهای اطراف متوقف میشود. انتظار کشیدن در این موقع ظهر، که هوا گرم شده بود و همهجا را آفتاب گرفته بود؛ با آن خستگی بیـش از حد و بیخوابی شب گذشته بسیار سخت و طاقت فرسا بود. به هر حال پس از ساعتی انتظار به محل ایستگاه اتوبوسها رفتیم و سوار بر اتوبوس به سمت محل اقامتمان حرکت کردیم.
ساعت 2:30 دقیقه بعدازظهر به هتل رسیدیم و پس از صرف نهار من بلافاصله خوابیدم، نزدیک غروب به همراه همسرم قصد رفتن به مسجد الحرام و شرکت در نماز جماعت مغرب را داشتیم، که مدیر کاروان گفت: قرار است چند نفر باقیمانده از زائران که صبح قادر به انجام اعمال عمره نشده بودند، از جمله خاله جان من را، برای انجام اعمال به مسجد الحرام ببریم و تاکید کرد که شما هم باید همراه ایشان باشید. بنابراین رفتن به حرم را تا بعد از شام به تأخیر انداختیم.
ساعت حدود 9 شب به همراه تعداد دیگری از زائرین و روحانی کاروان راهی مسجد الحرام شدیم. پس از رسیدن به مسجد الحرام متوجه شدم که خودمان باید اقدام به تهیه ویلچر بکنیم. همچنین روحانی کاروان متذکر شد، چون طواف با ویلچر در طبقه بالای مسجد الحرام انجام میشود و در دور کعبه ممنوع است، باید یکنفر به نیابت از خاله جان همزمان در طبقه پایین و دور کعبه طواف را انجام دهد. یکی از خانمهای جوان کاروان(خانم آقای محمد سعید احدیان)،[6] داوطلب شد که نیابت ایشان را به عهده بگیرد و من و مهدی هم که به زحمت توانستیم ویلچر پیدا کنیم، برای طواف همراه خاله جان بوسیله آسانسور از انتهای کوه صفا به طبقه فوقانی مسجد الحرام رفتیم.
کعبه از آن بالا تماشایی بود، جمعیتی انبوه بدون هیچ فاصلهای در میانشان بر گرد کعبه در طواف هستند. گـویی مردم را کـسی یـا نیرویی به دور ایـن خـانه میچرخاند. هر کس در این مدار سعی میکند در فاصله نزدیکتری به مرکز طواف نماید.پس از دیدن خانه خدا از طبقه بالا حال عجیبی داشتم، راستش را بخواهید مبهوت شدهام. دلم میخواست تمام مدت بایستم و به کعبه خیره شوم. از طرفی در مدخل ورودی راهرویی که برای ویلچریها تعبیه شده بود ایستاده بودم، تا به توصیه روحانی کاروان، تعداد دورهای طواف خاله جان را بشمارم. نکند آن نوجوان حدود 13 یا 14 سالهای که ویلچر را میراند اشتباه کند. پس از اینکه ویلچر یک دور چرخید در فاصله رسیدن به دور دوم به نماز ایستادم و به نیابت تک تک اعضای خانواده دو رکعت نماز خواندم. اینجا نماز که میخوانی چشم در چشم کعبه می دوزی. سر از رکوع و سجود که بر می داری باز این کعبه است که در نگاهت هست.
نکته جالب در این طواف این بود که خاله جان در دور دوم طوافشان گفتند که 7 دور تمام شده و وقتی که ما گفتیم هنوز دور دوم است با تعجب گفتند که مطمئن هستید!خنـدیـدیم و اطمیـنان دادیم که دور دوم است و داریم میشماریم، گویا ایشان هر گوشه از خانه کعبه را یک دور حساب کرده بودند!
پس از طواف و نماز طواف برای سعی به صفا و مروه رفتیم این
بار من در کوه صفا و مهدی در مروه ایستاد تا مواظب خاله جان باشیم.
ساعت 2:30 دقیقه بامداد به هتل برگشتیم، روز و شب بسیار سختی را پشت سر گذاشته
بودیم، این سومین و چهارمین شبی بود که نخوابیده بودم.
4. در تمام مدتی که در مکه بودم حتی یکبار هم «استلام حجر» میسر نشد.
5. بعداً فهمیدم که اینان پس از اقامه نماز صبح و ظهر، امواتشان را به مسجدالحرام میآورند و امـام جماعت مسجدالحرام برایشـان نمـاز مـیت میخواند.
6. سردبیر روزنامه خراسان