یه قصه

سلام. پس از غیبتی کوتاه مجدد آمدم. هر چند حال و هوای خوبی برای نوشتن ندارم و نمی دانم از چه بنویسم. مگر فقط یک روایت را برایتان بگویم.
قصه بصیرت عاشورایی: بسیج مرکز علمی کاربردی در تاریخ ۸ دیماه جاری در بنری اعلام کرده بود بصیرت عاشورایی با سخنرانی استاد دلبریان. راستش دو حس متناقض داشتم. از طرفی چند وقتی بود که در ذهنم می‌گذشت تا در یکی از برنامه‌های بسیج مرکز شرکت کنم چرا که بچه‌های بسیج مرکز را جوانانی مومن، بکر و پاک و پاکیزه یافتم. و از طرفی برنامه عنوانی داشت که می ترسیدم که حرفهایی در آن زده شود و یا مثل برخی از سخنرانی‌های مشابه با بی‌ادبی‌ها و بی‌تربیتی‌هایی روبرو شوم. پارادوکس رفتن و نرفتن. بالاخره رفتم. و چه رفتنی و چه استادی و چه دلبری. در یک جمع خودمانی بسیجی استاد دلبریان شروع به صحبت کرد. با لحن اصیل خراسانی(کاشمری). از بصیرت گفت. و چه جالب می‌گفت. او گفت بصیرت این است که به همدیگه محبت کنیم. بصیرت اینه که به حرف رهبر کنیم و از اسراف در مصرف آب و موبایل خودداری کنیم. در لابلای حرفهاش از خاطرات قشنگ جبهه‌ها می‌گفت و به عدم فاصله میان فرمانده و سرباز اشاره می‌کرد. و در اواخر صحبت‌هایش از مسایل ۸۸ اینجور گفت که کاش همه به رهبری گوش می‌دادند و از ایشان فاصله نمی‌گرفتند. او رفتار دو نامزد معترض به نتیجه انتخابات را به تصادف دو ماشین تشبیه کرد که موجب ترافیک شدید شد و می‌گفت کاش لااقل بخاطر مردمی که در این ترافیک گیر کرده بودند. کنار می‌کشیدند و منتظر می ماندند تا بعد پلیس بیاد و به موضوع رسیدگی کنه.

سفرنامه نویسی 5

سفرنامه نویسی(۵)

هفته های گذشته به دلیل مناسبتهای مذهبی کمی گرفتار شدم و نتوانستم مطلب جدیدی بنویسم و این هفته با تاخیر بخشی دیگر از سفرنامه را خدمتتان تقدیم می کنم

جمعه اول ذی الحجه (یکم دی ماه 1385)

از امروز اگر خدا بخواهد تصمیم داریم در ساعت معینی صبح زود، پس از صرف صبحانه و عصر بعد از تمام شدن نماز مغرب، به مسجد الحرام مشرف شویم و تا ساعت 11 شب در مسجد الحرام بمانیم. انتخاب این ساعتها برای مشرف شدن به حرم به این دلیل بود که در موقع اقامه نماز تقریبا ورودمان به مسجد الحرام همراه با خاله جان غیر ممکن بود.

 هر روز حدود دو و نیم تا سه ساعت و گاهی بیشتر در هر نوبت در مسجد الحرام می­ماندیم و نماز و قرآن می­خوانیم و در محضر خالق بی­همتا شکر این نعمت عظمی را بجای آورده  و برای دوستان دعا می­کردیم.

هنگام خواندن نماز و قرائت قرآن در کنار خانه خدا، چیزی که مرا آزار می­داد شنیدن صدای زنگ گوشی تلفن همراه بعضی از زائران بود که حقیقتاً به طرزی ناهنجار در آن فضای روحانی و معنوی، خلوت آدم را به هم می­زد. یکبار حتی هنگام طواف برگرد کعبه هم زنگ موبایل یکی از هموطنان به صدا در آمد، که آدم را واقعاً متاثر و متأسف می­کرد. تلفن همراه هم عاملی شده است برای بر هم زدن خلوت انسان با معبود خویش و سببی، برای پاره شدن ریسمان اتصال او با خدا. بعضی وقت­ها از ته دل خوشحال می­شدم که ما گوشی همراه با خود نیاورده ایم و از شر آن در این سرزمین اتصال به معبود بی­همتا در امانیم.

سفرنامه نویسی 4

 

چهارشنبه 28 ذیقعده (29 آذرماه)

صبح زود به همراه مهدی راهی مسجد­ الحرام شدیم، بدون دغدغه و در آرامش به نماز و تلاوت قرآن پرداختیم. اینجا هرکس با زبان خود با پروردگارش راز و نیاز می­کند، به هر سو که می­نگری انسانی در حال صحبت با خالق خویش است، اینجا عظمت خدا بیشتر نمایان می­شود.

 گویا اینجا بندگان خدا همه بطور یکسان نزد خالق بی­همتا محبوبیت دارند، همه در محضر خدایند و در حال راز و نیاز با معبود خویش.

اینجا گویی فاصله­ای بین انسان و خدا نیست هر چند که هر جا باشی این فاصله وجود ندارد، اما احساس تـو در ایـن مـکان مـلموس­تر است. اینجا بـی­واسـطه­تر با خـدا سخن می­گویی.

روشندل جوانی را دیدم که تمام دعای جوشن کبیر را که با خط بریل نوشته شده بود با تمام سوز و گداز مـی­خواند. او دعـا را با صدای بلند و بـا گریه زیاد می­خواند. او جایی را نمی­دید بنابراین توجهی به اطراف خود نداشت و ذوب شده بود در خدا.... او آنچنان دعا را می­خواند که توجه هر عابری را به سوی خود جلب می­کرد.

اینجا اشک به آدم مَجال نمی­دهد خطوط قرآن را ببیند و بخواند. نیاز نیست که بگویی چه می­خواهی؛ خداوند خود می­داند در قلبت چه می­گذرد؟ اینجا باران اشک است که با خدا سخن می­گوید.

روز پنج شنبه هم، در دو نوبت و در ساعت­های مختلف برای زیارت به مسجد الحرام رفتیم، شاید که ساعتی را بیابیم که خلوت­تر باشد و رفت و آمدمان راحت تر صورت پذیرد.