یه قصه
سلام. پس از غیبتی کوتاه مجدد آمدم. هر چند حال و هوای خوبی برای نوشتن ندارم و نمی دانم از چه بنویسم. مگر فقط یک روایت را برایتان بگویم.
قصه بصیرت عاشورایی: بسیج مرکز علمی کاربردی در تاریخ ۸ دیماه جاری در بنری اعلام کرده بود بصیرت عاشورایی با سخنرانی استاد دلبریان. راستش دو حس متناقض داشتم. از طرفی چند وقتی بود که در ذهنم میگذشت تا در یکی از برنامههای بسیج مرکز شرکت کنم چرا که بچههای بسیج مرکز را جوانانی مومن، بکر و پاک و پاکیزه یافتم. و از طرفی برنامه عنوانی داشت که می ترسیدم که حرفهایی در آن زده شود و یا مثل برخی از سخنرانیهای مشابه با بیادبیها و بیتربیتیهایی روبرو شوم. پارادوکس رفتن و نرفتن. بالاخره رفتم. و چه رفتنی و چه استادی و چه دلبری.
در یک جمع خودمانی بسیجی استاد دلبریان شروع به صحبت کرد. با لحن اصیل خراسانی(کاشمری). از بصیرت گفت. و چه جالب میگفت. او گفت بصیرت این است که به همدیگه محبت کنیم. بصیرت اینه که به حرف رهبر کنیم و از اسراف در مصرف آب و موبایل خودداری کنیم. در لابلای حرفهاش از خاطرات قشنگ جبههها میگفت و به عدم فاصله میان فرمانده و سرباز اشاره میکرد. و در اواخر صحبتهایش از مسایل ۸۸ اینجور گفت که کاش همه به رهبری گوش میدادند و از ایشان فاصله نمیگرفتند. او رفتار دو نامزد معترض به نتیجه انتخابات را به تصادف دو ماشین تشبیه کرد که موجب ترافیک شدید شد و میگفت کاش لااقل بخاطر مردمی که در این ترافیک گیر کرده بودند. کنار میکشیدند و منتظر می ماندند تا بعد پلیس بیاد و به موضوع رسیدگی کنه.