سفرنامه نویسی 4
چهارشنبه 28 ذیقعده (29 آذرماه)
صبح زود به همراه مهدی راهی مسجد الحرام شدیم، بدون دغدغه و در آرامش به نماز و تلاوت قرآن پرداختیم. اینجا هرکس با زبان خود با پروردگارش راز و نیاز میکند، به هر سو که مینگری انسانی در حال صحبت با خالق خویش است، اینجا عظمت خدا بیشتر نمایان میشود.
گویا اینجا بندگان خدا همه بطور یکسان نزد خالق بیهمتا محبوبیت دارند، همه در محضر خدایند و در حال راز و نیاز با معبود خویش.
اینجا گویی فاصلهای بین انسان و خدا نیست هر چند که هر جا باشی این فاصله وجود ندارد، اما احساس تـو در ایـن مـکان مـلموستر است. اینجا بـیواسـطهتر با خـدا سخن میگویی.
روشندل جوانی را دیدم که تمام دعای جوشن کبیر را که با خط بریل نوشته شده بود با تمام سوز و گداز مـیخواند. او دعـا را با صدای بلند و بـا گریه زیاد میخواند. او جایی را نمیدید بنابراین توجهی به اطراف خود نداشت و ذوب شده بود در خدا.... او آنچنان دعا را میخواند که توجه هر عابری را به سوی خود جلب میکرد.
اینجا اشک به آدم مَجال نمیدهد خطوط قرآن را ببیند و بخواند. نیاز نیست که بگویی چه میخواهی؛ خداوند خود میداند در قلبت چه میگذرد؟ اینجا باران اشک است که با خدا سخن میگوید.
روز پنج شنبه هم، در دو نوبت و در ساعتهای مختلف برای زیارت به مسجد الحرام رفتیم، شاید که ساعتی را بیابیم که خلوتتر باشد و رفت و آمدمان راحت تر صورت پذیرد.