چه شد که پس از ماه‌ها دوباره می‌نویسم؟

سلام.
جمعه‌ای که گذشت به لطف ارسال دعوتنامه جناب حمید آقای کیانیان توسط علی آقای رزاقی‌بهار (جوان دیروز که سابقه آشنایی به سال 84 برمی‌گردد) به موسسه خیریه توانمندسازی کودکان باران رفتم و به پای نمایش کودکان باران نشستم. این جلسه همراه بود با حضور برخی از عزیزان منتخب شورای اسلامی شهر مشهد. سرکار خانم رمارم، جناب آقایان: دکتر ودیعی، امیر آقای شهلا، دکتر ریاضی و دیگر عزیرانی همچون عباس آقای میرزاده و جناب منشادیان.
نمایش خیر مقدم کودکان باران را با نمی در چشم به نظاره نشستم و نمایش دوم که به محدودیت‌های ترددی کم توانان جسمی  بازمی‌گشت را همدلانه دنبال کردم. در میانه این نمایش یاد صحبت‌های دو عزیزی از «انجمن شهر بدون مانع» افتادم.
پس از نمایش‌ها سرکار خانم صالح‌زاده از تاریخچه، فعالیت‌ها و رتبه‌های کسب شده گروه نمایشی باران گفت. و آنچه از همه مهم‌تر و مهم‌تر بود این فراز سخن ایشان که گفت اینجا نه شیوه ترحم و نه چشمی بر دستان دیگران دوخته می‌شود. اینجا همه روی پای خود و نان از عمل خویش خورند... کاش می‌بودید و خود می‌شنیدید.
در پایانِ دو نمایش منتخبان با اظهار تشکر و سپاس هر یک از منظر خود به بیان دیدگاهها و اندر ضرورت و وظیفه رسیدگی به این بخش از جامعه نکاتی را گفتند:
جناب دکتر ودیعی گفت موضوع اجرای نمایش را در همایش‌های دانشگاه پیگیر خواهم بود.
خانم رمارم سخنانی عرفانی و شاعرانه  مصداق آنچه از دل براید، لاجرم بر دل نشیند را خطاب به جمع گفت.
جناب شهلا با بیانی از سر شرمساری از وضعیت این عزیزان از  آماری قریب 160 هزار نفری جامعه معلولان مشهدی گفت. یکه خوردم. او البته آنچنان با صلابت سخن گفت که انگار مصصم بر انجام کاری است.
دکتر ریاضی که اصلاً فکرش را نمی‌کردم سخنانی را گفت که نه انگار او دکترای رشته‌ی (سخت‌افزاری همچون) عمران است انگار که او شعر و ادب و هنر خوانده، در ذهنم جز تحسین نمی‌آمد.
در حال خدا حافظی بودم که خانمی جلو آمد و حرف‌هایی را  و آدرس آشنایی داد. خانم خاوری همکار پاره وقت انتشارات جهاد دانشگاهی. او که خانمی به غایت متین و کاری و روشنفکر بود بواسطه ادامه تحصیل در رشته ارشد جامعه‌شناسی جوانان از جمع ما و مشهد کوچ کرده بود و اکنون پس از سالها در این جمع و وقتی پرسیدم اینجا چه میکنید گفت: من قبلاً در شهرداری کار می‌کردم اما از زمان حضور و مسئولیت  جناب وحید آقای جلیلی به کناری آمدم و اینجا با این دوستان کار می‌کنم. به هنگام خدا حافظی خانم خاوری گفت چرا دیگر در شدن چیزی نمی‌نویسید.
همه این نوشته بخاطر این بود. و شاید دوباره بنویسم.

تقدیمی از یک دوست‌/دار به جناب دکتر دانش آشتیانی

چقدر کارتان سخت است. چرا؟

پریشب (جمعه 95.11.15) همراه با خانواده‌ام به عیادت مادر بیماری تازه از زیر عمل بیرون آمده، رفته بودیم. یکی از میهمانان از آن طرف اتاق پیام تلگرامش را خواند: فردا مدارس تعطیل است. همه خانواده و میهمانان منتظر اخبار رسمی خراسان رضوی  20.45 بودند. خبر همان بود.

خانمم (عمه بچه‌های مدرسه تعطیل شده) اجازه خواست تا حامد و محمد به خانه ما بیایند... آنان آماده شدند ... 21.15 رسیدیم به خانه و هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای پیام جدید تلگرامیِ تلفن همراه خانمم به صدا در آمد. کاش نمی‌آمد. پیام باز شد ... ارسال سه فایل تکلیف درسی از سوی خانم معلمِ مدرسه امامی رئوف(ع).

آری بچه‌ها نباید بیکار باشند. بچه‌ها نباید حس خوش تعطیلی را ولو به انداره یک نیمروز تجربه کنند.

چقدر سخت است اداره وزارتی که انگار اصلاً برای برخی از معلمانش بهداشت روانی دانش‌آموز مفهوم و متصور نیست. شما لطفاً ذهن و ضمیر بچه‌هایی را به تصویر بکشید که لحظه اعلام تعطیلی، در حال مرور حس خوب تطیلی و برف‌بازی فردا هستند. اما ساعتی نگذشته پیامکی از یک معلم که لابد خودش را به غایت انسان متعهد می‌داند می‌رسد.

حالا این را بگذارید در کنار فلسفه و کارکرد مدرسه طبیعت. فاصله از زمین تا آسمان است. چطور توجیه کنیم بچه‌هایمان را؟ چه سخت است بی‌توجهی به بهداشت روانی بچه‌های این سرزمین. چقدر کارتان سخت است.....

مشهد را چه شده است؟

لابد داستان بیلبورد سارا جان ، محمد جان ازدواجتان را تبریک میگم را شنیدید و خوانده اید.  
واقعاً انسان در تأمل مشهد و مسایل ابتکاریش وا می‌ماند.
اگه خوب یادتون باشه ماجرایی به نام انصار شروعش از مشهد بود! ماجرای پدیده، پدیده‌ای مشهدی بود و هست! بیشترین و مسئله‌دارترین موسسات مالی اعتباری در مشهدند! هوالمطلوب اختراع بخشی از اصولگرایان مشهدی است!  تبریک سارا جان و محمد جان داره از مشهد آغاز میشه.
و این شهر، شهری است که قرار بوده و هست پایتخت معنوی ایران باشه. و قرار سال دیگه پایتخت فرهنگی جهان اسلام بشه!
به گمانم مسایل این شهر  سخت به آسیب‌شناسی اجتماعی و فرهنگی نیاز داره. نیاز داره تا روانشناسان اجتماعی پا به میدان تحلیل گذارند. و فلسفه‌دانان از چرایی این پدیده‌های منحصر بفرد مشهد سخن گویند. فرهیختگان، مسئولان دلسوز به راستی چه باید کرد؟

بهانه انتخاب رئیس پارلمان

1. گویند پدیده‌هایی که با آن مواجه می‌شویم معلول است بنابراین اگر می‌خواهی زود به هم نریزی بهتر است با نگاه تعلیلی به ماجرا نظر کنی. نگاهی علت‌یابانه.
2. استاد ملکیان در سخنرانی‌ای فرمودند: همه کارهایی که از انسان سر می‌زند حاصل یک فرآیند پیچیده و پنهان درونی است. که اتفاقاً همیشه و همه جوانب آن کشف شدنی نیست. جناب استاد می‌فرمایند همه اموری که در دو ساحت بیرونی یعنی در ساحت گفتار و در ساحت کردار از ما سر می‌زند از ساحت درونی انسان (که خود به سه 1. ساحت باورها، 2. ساحت احساسات و عواطف و هیجانات و 3. ساحت خواسته‌ها و اراده) سرچشمه می‌گیرد.
3. حالا بیائیم و عملکرد امروز نمایندگان را تحلیل کنیم. اگر بخواهیم در تحلیل خود رابطه علی و معلولی برقرار کنیم باید بتوانیم به ساحت‌های درونی نمایندگان محترم (بویژه آن دسته از نمایندگانی که گویا بر خلاف انتظار عمل کردند) نقبی بزنیم. حالا چقدر قدرت و امکان تحلیل باورها (باور به درست دانستن پایبندی به قول و قرارها یا باور به اینکه هدف می‌تواند وسیله را توجیه ‌کند) تحلیل احساسات (لذت‌بخش دانستن صداقت یا لذت‌بخش دانستن بودن و ماندن در قدرت) و تحلیل قصد و اراده نمایندگان را داریم؟ تحلیل و تأمل آن با شما عزیزان.
4. به سهم خود کاری را که امروز صبح انجام شد خوب می‌فهمم. نه اینکه درست بدانم اما به همان اندازه که نادرست می‌دانم برایم عجیب و غریب نبود زیرا که ما نه انسانهای برگزیده و نخبه‌ که به قول ارسطو عموماً انسانهای متوسطیم که هم کارهای خوب انجام می‌دهیم و هم در مواقعی کارهای ناپسند.

زندگی سعادتمندانه

با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (7)

روایت رواقیون رومی از زندگی سعادتمندانه

گفته شد که رواقیون رومی با ظرافت آموزه‌های رواقیون یونانی را از تک مولفه‌ی فضیلت به دو مولفه‌ی فضیلت - آرامش تغییر دادند. مشهورترین رواقیون رومی سنکا، موسونیوس روفوس، اپیکتتوس و مارکوس آورلیوس بودند. هر چند برخی را عقیده بر آن است که این 4 تن مکمل هم بودند اما در این میان، سنکا از همه بهتر می‌نوشت، در حالیکه موسونیوس برای عملگرایی‌اش مشهور بود و اپیکتتوس توان تحلیلش برجسته بود و مارکوس از طریق بازتاب تاملات خود به صورت خاطرات روزانه ما را از اندیشه‌های یک رواقی معتقد با خبر می‌کرد.

سنکا رواقی‌ای بود که هیچ‌گاه مطلب فلسفی ننوشت اما سه دلیل او را بعنوان یک رواقی معروف مطرح کرد(مثل شهرتی که جناب احمدی در تربت و استان پیدا کرده است) او نخست نمایشنامه نویس موفق بود و در کنار آن فعالیت تقتصادی درخوری داشت و سه اینکه ورودش به دنیای سیاست او را یگانه ساخت. سناتور بود، معلم خصوصی امپراطور نرون و البته مشاور اصلی او بشمار می‌آمد. هر چند همکاری‌اش با دربار سلطنتی برایش دردسرساز شد تا جایی که او را نهایتاً به کام مرگ برد.

سنکا رساله‌ای «در باب زندگی سعادتمندانه» را برای برادرش ««گالیو» نوشت همان کسی که در باب هیجدهم عهد جدید در آیات 12 تا 16 به دلیل المتناعش از محاکمه و شکنجه پولس رسول در کورِنت از او یاد شده است. سنکا در این رساله توضیح می‌دهد که بهترین راه رسیدن به آرامش استفاده از قوای عقلانی است. ما باید بتوانیم با استفاده از قوای عقلانی هر آنچه را که باعث «هیجان یا ترسمان» می‌شود از خودمان دور کنیم. که اگر چنین کنیم آرامشی مدام و آزادی ماندگاری در انتظارمان خواهد بود و لذتی بی‌انتها، پایدار و تغییرناپذیر را حس خواهیم کرد.

سنکا معتقد است آنکه براساس اصول رواقی زندگی می‌کند چه بخواهد و چه نخواهد از لذت و شادی همیشگی برخاسته از اعماق وجو.دش بهرمند می‌شود، چرا که او شادمانی را در منابع درونی خویش می‌یابد و در جستجوی هیچ لذتی بالاتر از لذت‌های درونی‌اش نیست. در قیاس با این لذت‌ها، لذت‌های تن ناچیز، بی‌ترزش و گذراست.

در ظاهر زندگی سنکا یک تناقض مطرح بود و به همین خاطر رقیبانش اتهام می‌زدند که او چطور می‌تواند با وجود این ثروت عظیم از ایده خویشتنداری و کفّ نفس رواقی طرفداری کند. نویسنده کتاب این تردید را اینگونه پاسخ می‌دهد: خوب است بخاطر داشته باشیم که مکتب رواقی برخلاف مکتب کلبی پیروتنش را به زندگی زاهدانه دعوت نمی‌کند. برعکس، به عقیده رواقیون بهره‌ بردن از چیزهای خوبی که زندگی سر راه انسان قرار می‌دهد، تا زمانی که حواسمان به چگونگی بهره‌بردن از آنها باشد، هیچ ایرادی ندارد. مهم این است که آمادگی داشته باشیم که اگر شرایطمان تغییر کرد همه‌ی این چیزهای خوب را بدون کوچکترین افسوس رها کنیم.  ... #فلسفه‌ای برای زندگی/ ویلیام اروین/ ترجمه محمود مقدسی/ نشر گمان

انسان برای چه کاری ساخته شده است؟

با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (6)

انسان برای چه کاری ساخته شده است؟

رواقیون معتقدند برای پاسخ به این سوال فقط کافی است خودمان را بکاویم. در این واکاوی است که می‌فهمیم مثل سایر حیوانات «غرایز» داریم مثلا احساس گرسنگی می‌کنیم و گرسنگی راهی است که طبیعت برای تحریک  ما به غذاخوردن از آن استفاده می‌کند یا از نظر جنسی برانگیخته می‌شویم و این شیوه‌ای است که طبیعت برای وا داشتن ما به تولید نسل بکار می‌برد. اما با بقیه حیوانات یک تفاوت مهم داریم ما انسانها می‌توانیم «بیندیشیم». به عقیده زنون از وجود چنین وجه تمایزی می‌توان نتیجه گرفت که ما انسانها خلق شده‌ایم تا موجوداتی اندیشمند و معقول باشیم. دیگر اینکه چون طبیعت تصمیم گرفته ما انسان‌ها موجوداتی «اجتماعی» باشیم، پس وظایفی در قبال همنوعان داریم. احترام به والدین، خوش رفتاری با دوستان، به فکر منافع هم‌میهنان بودن و ...

اگر بخواهیم یک رواقی تمام عیار باشیم باید خود را به مقام انسان فرزانه خدایی یا «حکیم » نزدیک کنیم حکیم رواقی عاری از غرو و تکبر است، چون حرف خوب و بد دیگران برایش یکی است او هیچ گاه غم زده نمی‌شود.

رواقیون رومی، یک تغییرات ظریفی در برنامه اخلاقی رواقی بوجود آورده آنان علاوه بر کسب «فضیلت» که هدف اول رواقیون بود کسب «آرامش» را هدف دومی قرار دادند. اما قطعاً منظورشان از آرامش گیجی و منگی نبود چون طرفداری از چنین چیزی به معنای نفی یکی از اجزای ضروری زندگی فضیلت‌مندانه یعنی «عقلانیت» می‌بود. آرامش رواقی حالتی روانی بود که مشخصه آن رهایی از احساسات منفی از قبیل اندوه، خشم و اضطراب و بهره‌مندی از عواطف مثبتی چون شادی بود.

از نظر رواقیون رومی، کسب آرامش و فضیلت به هم مرتبطند. آنان معتقد بودند کسب فضیلت به آرامش می‌انجامد و هم کسب آرامش را یاریگر در رسیدن به فضیلت می‌دانستند. کسی که آرام نیست واحساساتی منفی چون اندوه و خشم درونش را آشفته می‌کند به سختی می‌تواند به فرمان عقلش عمل کند. در وجود چنین کسی عواطف بر عقل چیره می‌شوند و او کم کم توان تشخیص خوبی‌های حقیقی را از دست می‌دهد و از جستجوی خوبی‌ها باز می‌ماند و در نهایت در کسب فضیلت ناکام می‌شود.

رواقیون رومی کمتر از یونانیان به توان عقل در انگیزه بخشیدن به انسان‌ها اعتماد داشتند. رواقیون یونانی (براساس یک آموزه سقراطی - افلاطونی) عقیده داشتند برای اینکه انسان به دنبال کسب فضیلت بروند کافی است بدانند که چه چیزی خوب است و می‌گفتند هر مرد عاقلی اگر بداند چه چیزی خوب است ضرورتاً به دنبال آن خواهد رفت و در نتیجه انسان فضیلتمند می‌شود. بالعکس رواقیون رومی تشخیص داده بودند که مردم عادی روم ذاتاً آرامش را چیز ارزشمندی می‌دانند پس بهتر است مردم را به آرامشی که در پس کسب فضیلت بود، دعوت کنند.

نویسنده کتاب می‌نویسد واقعیت نیز همین است که آرامش حتی برای افراد مدرن جذاب‌تر و گیراتر است. مثلا فرض کنیم به کسی گفته شود راهکاری از دوران باستان برای فضیلتمند شدن سراغ داریم و مایلیم آن را با تو در میان گذاریم احتمالا با بی‌حوصلگی سری تکان می‌دهد، حالا به همین فرد اگر گفته شود راهکاری از دوران باستان برای رسیدن به آرامش سراغ داریم و می‌خواهم با تو در میان گذرام به احتمال زیاد جذب حرف‌ها شده و چه بسا چشمانش برق زند.... ادامه دارد .....

وای بر ما

من متعلق به نسلی هستم که مرادهای دینی‌اش عالمان و روحانیونی از جمله میرزا جواد آقای تهرانی، میرزا علی آقای فلسفی، میرزا مهدی آقای نوغانی، میرزا حسنعلی مروارید، آیت‌الله زنجانی، حجت‌الاسلام دهشت، و ... بوده و اکنون آیت‌الله سیدان، فرزندان برومند مرحوم آیت‌الله مروارید و ... هستند.

همین چند روز پیش با رفیق شفیقم آقا رضا ... به دیدار حضرت آیت‌الله سیدان رفتم و چه حظ و بهره‌ای از یکساعت با ایشان که نبردیم.

این بزرگان، این چهره‌ها تابناک، این سلیم‌النفس‌ها، این مجسمه‌های اخلاق کجا؟ و این کجا؟

حجت‌الاسلام آقاتهرانی گفت: اگر بنا به امربه‌معروف فیزیکی بود خاتمی و هاشمی را تکه‌پاره می‌کردیم.

رواقیون نخستین چگونه افکاری داشتند؟  

  با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (5)

همانطور که عرض شد کتاب نسخه‌ی مکتب رواقیون را برای ما انسانهای 2016ای مناسب میداند. رواقیون که هم عصر کلبیون بودند(فرقه‌ای با فلسفه‌ای خاص در زندگی در یونان و روم باستان). آنان زندگی خوب را در ریاضت‌کشی افراطی دنبال میکردند بنابراین خود را محروم می‌کردند از هر چی مظاهر زندگی خوب و  طبیعی بشمار می‌رفت.در خیابانها زندگی میکردند، روی زمین می‌خوابیدند و تنها دارایی‌شان لباسی بود که بر تن داشتند. گویند بدلیل زندگی‌ «سگ‌واره» به آنها کلبیون می‌گفتند. اینان می‌گویند: آدمهای بد از هوای نفس خویش چنان فرمان می‌برند که خدمتکاری از اربابش. و این یعنی که اختیاری بر امیالشان ندارند.

اما رواقیون و مشهورترین چهره رواقی «زنون» که خود ابتدا پیرو کلبیون بودند کم کم از آنها فاصله گرفته و تفاوت خود را به علاقمندی همزمان به فلسفه عملی و فلسفه نظری در زندگی اعلام کردند. این نگاه خیلی زود مورد استقبال شهروندان قرار گرفت. رواقیون به دنبال نحوه‌ی زیستنی بودند که هر چند ساده و بی‌برگ و بار است اما راحتی انسانها را هم در نظر می‌گیرد. استدلال رواقیون برای کنار گذاشتن اندیشه‌ی ریاضت‌کشی این بود که اگر آنها هم مثل کلبیون از «چیزهای خوب» اجتناب کنند عملاً نشان می‌دهند که این چیزها خوبند. رواقیون  از هر «چیز خوبی» که زندگی سر راهشان قرار می‌داد بهره می‌بردند اما همیشه هم آماده بودند که در صورت لزوم دست از این چیزها بشویند.

فلسفه زنون عناصر اخلاقی، فیزیکی و منطقی داشت. آنان اول منطق می‌خواندند بعد فیزیک و دست آخر اخلاق. توجه رواقیون به منطق از این عقیده ناشی می‌شد که عقلانیت وجه ممیزه‌ی انسان از سایر حیوانات است و هر چه نباشد، منطق علم بررسی شیوه‌های درست استدلال است.

فیزیک رواقی ضمن پرداختن و تبیین پدیده‌های طبیعی و جهان پیرامونی به قلمرو دیگری که امروز آن را الهیات می‌نامیم می‌پرداختند مثل: وجود و سرشت خدایان، اینکه چرا خدایان جهان و ساکنان آن را خلق کرده‌اند، نقش خدایان در نتایج اتفقات و امور عالم چیست؟ و اینکه نحوه‌ی درست رابطه انسان با خدایان چگونه است؟

اخلاق سومین و مهمترین جزء فلسفه رواقی بود البته نه به معنای اخلاق امروزی که علم بررسی خوب و بد اخلاقی را متکفل است. اخلاق رواقی اخلاق سعادت‌گرایانه نامیده می‌شد و از دو لغت یونانی «eu» به معنای «خوب» و «daimon» به معنای «روح» تشکیل شده است. دغدغه‌ی محوری این اخلاق بایدها یا نحوه‌ی بودنی است که برای انسانها زندگی خوب و شکوفا  را به ارمغان می‌آورد. رواقیون در پاسخ به سوال کسی که بخواهد یک زندگی خوب داشته باشد می‌گویند باید فضیلمند باشی. و اما فضیلت را چه می‌دانستند؟ فضیلت در مکتب رواقی بستگی به این دارد که اعمالش منطبق وظیفه‌ای که نوع انسان برایش خلق شده است باشد. دقیقاً همانطور که یک چکش خوب و بدردخور چکشی است که از عهده انجام کاری که برای آن درست شده برمی‌آید. در این صورت فضیلتمندانه زیستن یعنی زیستن به همان نحوی که برایش ساخته شده‌ایم. اکنون سوال این است که انسان از دیدگاه رواقی برای چه کاری ساخته شده است؟ سوال کلیدی که بماند برای قسمت بعد ... انشاالله......

«دارما» یا غایت حیات – هفتمین قانون معنوی موفقیت

قانون دارما می گوید برای به انجام رساندن هدفی، در قالب جسمانی متجلی شده‌ایم. بر طبق این قانون صاحب استعدادی بی‌همتاییم و به شیوه‌ای بی‌همتا آن را بیان و عیان می‌کنیم. کاری هست که بهتر از هر کس دیگر در این جهان می‌توانیم آن را به انجام برسانیم. 

بیان استعدادهایمان برای برآوردن نیازها، ثروت بیکران و فراوانی نامحدود می‌آفریند اگر می‌توانستید از همان اوان کودکی این اندیشه را به فرزندانمان بیاموزیم تاثیرش را در زندگی آنها می‌دیدید. اگر بگوییم خودشان آن دلیل را دریابند آنوقت بی همتایی، بروز و ظهور خواهد کرد.

من خود او چهارسالگی به فرزندانم گفتم: «هرگز از شما نمی‌خواهم که نگران معاش خود باشید. اگر وقتی بزرگ شدید، نتوانید از عهده مخارج زندگی‌تان برآیید خودم شما را تامین خواهم کرد. همچنین نمی‌خواهم که توجهتان به موفقیت در تحصیل معطوف کنید. نمی‌خواهم در مدرسه بهترین نمره‌ها را بگیرید و به بهترین دانشکده‌ها بروید. آنچه واقعاً از شما می‌خواهم این است که مدام از خود بپرسید چگونه می‌توانید به بشریت خدمت کنید و از خود بپرسید که چه استعدادهای یکتایی دارید زیرا استعداد بی‌همتایی دارید که هیچ کس دیگر ندارد.

ثمره این نوع مواجهه، این شد که به بهترین مدرسه‌ها رفتند و بهترین نمره‌ها را گرفتند و حتی در دانشکده نیز بی‌نظیر بودند و از نظر مالی نیز خودکفا هستند، چون توجه آنها به این معطوف است که به  اینجا آمده‌اند تا چه چیز را پیشکش کنند. پس این است که قانون «دارما».

قانون دارما را می‌توان در سه جز زیر خلاصه کرد:

1. ضمیر راستین خویش را کشف کردن

2. نمایان ساختن استعدادهای یکتایی خود و باور به اینکه کاری هست و شیوه یکتایی که شما بهتر از هر کس دیگر در کل این سیاره، قادر به انجام دادن آن هستید.

3. خدمت به بشریت و سوال همه روزه از خودمان که چگونه می‌توانیم به دیگران کمک کنیم.

سپس فهرستی از پاسخ‌ها تهیه کنیم و از خودبپرسیم که اگر هیچ نگرانی درباره پول نداشتم و اگر همه وقت و پول جهان از آنِ من بود، چه می‌کردم؟ اگر به همان کاری می‌پرداختید که هم اکنون می‌کنید، به دارمای خود سرگرمید.

فلسفه به چه درد می‌خورد?

با هم کتاب بخوانیم (1)

فلسفه‌ای برای زندگی(2)

نویسنده در ادامه مقدمه‌ی کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» معتقد است بسیاری از فلاسفه یونان و روم باستان هدف اصلی فلسفه را یافتن فلسفه‌ای برای زندگی می‌دانستند و می‌گفتند اگر فلسفه به درد زندگی نخورد پس به چه کار می‌آید؟ مثلاً  اپیکور عقیده داشت فیلسوفی که رنجی از انسانی نمی‌زداید، هر چه می‌گوید مهمل است. دارویی که درمان نکند به هیچ دردی نمی‌خورد و به باور فیلسوف رواقی، سِنکا: آنکه نزد فیلسوفی تعلیم می‌بیند، باید با کمک و همراهی او هر روز کار خوبِ تازه‌ای انجام دهد، او هر روز که به خانه برمی‌گردد باید از روز قبل عمیق‌تر شده باشد یا لااقل در مسیر پخته‌تر شدن و کسب حکمت بیشتر قدمی برداشته باشد.

نویسنده فلسفه رواقیون باستان را علیرغم کهن بودنش، اما با ارزش می‌داند بویژه برای هر انسانی مدرنی که طالب یک زندگی معنادار و رضایت‌بخش است. او در این کتاب نشان داده است که بایستی همچون فیلسوفان رواقی زندگی آکنده از احساسات منفی همچون خشم، اضطراب، ترس، اندوه و حسادت را از خود دور کرده و درون خود را از شادمانی لبریز کنیم. باید اهداف زندگی‌مان را مورد بازبینی قرار دهیم، و درک کنیم که بسیاری از چیزهایی که در طلبشان هستیم بویژه شهرت و ثروت، ارزش دنبال کردن ندارند.

در عوض توجهمان را معطوف اموری که ارزش و فضیلتند مانند نیل به آرامش کنیم. آرامش نه با خوردن قرص‌های آرام‌بخش. که با دنبال کردن حالتی که مشخصه‌اش، فقدان احساسات منفی و ایجاد احساسات مثبت و مشخصاً احساس لذت است. توجه به اموری که آرامش را به ارمغان می‌آورند مثل اینکه حواسمان باشد که بین «چیزهای قابل کنترل» و «چیزهایی که از دایره‌ی کنترل ما خارج هستند،» تمایز قایل شویم، تا از این پس نگران چیزهایی که از این دایره خارجند نباشیم و توجهمان را معطوف چیزهایی کنیم که در ید قدرت ما هستند....

داشتن هدف و راهبرد در زندگی مهم است؟

با هم کتاب میخوانیم(1)
فلسفه‌ای برای زندگی (1)
داشتن هدف و راهبرد در زندگی مهم است؟
فلسفه‌ای برای زندگی، نسخه رواقیون (که مربوط به بیش از ۲۰۰۰ سال قبل) است را برای زندگی در دنیای امروز توصیه می‌کند. مقدمه‌اش این‌گونه شروع میشود. از زندگی چه می‌خواهید؟ و در پاسخ می‌آورد که ممکن است بگویید همسری مهربان, کاری خوب و خانه‌ای زیبا، اما اینها صرفا چیزهایی است که شما «در زندگی» می‌خواهید در حالی که سوال چیز دیگری است: در میان چیزهایی که در جستجویشان هستید، کدام یک برای شما از همه ارزشمندتر است؟ .... داشتن هدفی اصلی در زندگی، نخستین جزء یک فلسفه زندگی است.
اما اصلا چرا داشتن فلسفه‌ای برای زندگی مهم است؟
چون بدون داشتن «فلسفه‌ی زندگی» ممکن است بد زندگی کنیم یعنی ممکن است بجای آنکه زندگیمان را صرف «جستجوی چیزی واقعا ارزشمند» کرده باشیم خودمان را سرگرم چیزهای بی ارزش کرده‌ایم که زندگی پیش پایمان قرار داده است. نویسنده در ادامه می‌گوید مساله به این نیز ختم نمی‌شود زیرا فرض کنید نتوانسته‌اید هدف اصلی زندگی‌تان را مشخص کنید باز این خطر هست که زندگی و عمرتان را هدر بدهید. بخصوص اگر راهکار عملی مناسبی برای دستیابی به این هدف نداشته باشید بعید است بتوانید به آن برسید. بنابراین، دومین جز فلسفه‌ی زندگی، داشتن راهکاری برای رسیدن به هدف اصلی زندگی است.
خلاصه: داشتن فلسفه‌ی زندگی(هدف غایی زندگی) + داشتن راهبردی برای نیل به هدف

خدا به خیر کُنه

چند وقتی است که ناخواسته افتادم به مطالعه کتب نیمه ضاله!!

هفته پیش تهران بودم و عادت کتاب خواندنِ در قطار، مرا به کتابفروشی‌های روبروی دانشگاه تهران کشاند. پشت ویترینی را نظاره می‌کردم که کتاب هوش عاطفی به چشمم خورد. به داخل کتابفروشی رفتم، تورقی نمودم، اما آنرا با کتاب هوش هیجانی که قبلا خوانده بودم همداستان دیدم. به سراغ دیگر کتابها رفتم. عنوان کتاب «چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند[1]» نظرم را جلب کرد. و باز به رسم معهود چند صفحه‌ای را پیش از خرید خواندم: ... نقطه ضعف و پاشنۀ آشیل روان بشر که اغلب نیمۀ تاریک خوانده می‌شود، سرچشمه هر کار خودویرانگرانه‌ای‌ست. نیمۀ تاریک که زاده خجالت و ترس و انکار است، نیت‌های خوب ما را به گمراهی کشانده  و ما را به کارهای تصور نشدنی و باورنکردنی در جهت خود ویرانگری و تباهی می‌کشاند. خجالت و انکار بنابر یک دلیل ساده، نیمۀ تاریک ما را تقویت می‌کنند. ... و چون کاستی‌های خود را به رسمیت نمی‌شناسیم، هنگام رویارویی با وسوسه‌هایی که در برابر آنها نمی‌دانیم چه باید بکنیم، درخواست کمک نمی‌کنیم.....


[1] .  این کتاب نوشته دبی فورد است کسی که به گزارش سایت «پرسمان دانشجو» خودش چندین و چند سال درگیر کارهایی بوده است که در این کتاب نامش را خودویرانگری گذاشته است. به گزارش این سایت او انواع و اقسام کارهای نبایسته را شخصاً تجربه کرده است.  

و جالب این که حتی خود دبی فورد در مقدمه کتاب می‌نویسد: من پس از دست و پنجه نرم کردن با تاریکی‌ها و گرایش‌های خودویرانگرانه، به درک کمال مطلق و بیهودگی مطلقِ تجربه بشری رسیده‌ام....

روضه با ادب و معرفت

دیروز پس از سالها فراغ از حضور در مجالس متین عزاداری امام حسین بن علی (ع) با دیدنِ اتفاقیِ پستی از صدرای عزیز در اینستاگرامش به اتفاق صالح و سبحان راهی کوچه سرشور شدم. 

آدرس روضه منزل جناب جواد آقا مروارید بود. و من که هنوز در حال و هوای و ذهنم در دور و بر منزل آیت الله مروارید رحمت الله علیه  بزرگ را مرور میکردم. در زمان حرکت به سمت آدرس مزبور به پسرانم گفتم که من میدانم حدود آنجا کجاست .جایی بین کوچه سرشور و احتمالاً کوچه خامنه ای. به اول سرشور که رسیدم  مرد 40 / 50 ساله ای را دیدم که زوار امام رضا را دعوت به رستوران میکرد. با خود گفتم به این مرد میخورد که نشانی دقیق منزل آقای مروارید را یاد داشته باشد اما در کمال ناباوری جوابم را منفی داد. کمی جلوتر باز یک مسن دیگری پرسیدم او گفت خیلی برید بالاتر. من  تازه فهمیدم که اشتباه کردم. رفتم به دنیای خاطراتم  به زمانی که در دهه 60 به دیدن (با دوستان مجمعی ام ) علماء میرفتیم.  من همین اوائل سرشور را تداعی میکردم. اما به یکباره گفت برید 300 متر بالاتر. 

رفتیم و رفتیم و باز پرسان پرسان تا اینکه رسیدیم به جایی که میخواستیم. پس از 5 دقیقه زیارت عاشورا شروع شد. خواننده زیارت بدون مکث و اضافه گویی و اضافه خوانی عیناً دعا را خواند. حتی عبارت «یا ابا عبدالله» را که معمولاً همه زیارت خوان ها سه بار تکرار می کنند یکبار ادا میکرد. و در این میان پیر مردی حدود 70 ساله چایی می آورد. چایی در  استکان نعلبکی  که آن در سینی کوچکی قرار داشت و سه تکه قند هم در هر سینی. او یک تنه حدود 100 نفر را چای می داد. هر وقت چایی می آورد دل تو دلم نبود . فکر میکردم که الانه که پاش بند بشه و با 3 / 4 تا چای که در دستش بود اتفاقی بیفته. هم خوشحال که یک پیرمرد اینقدر در کارش توانا و عاشق (مثل مرحوم مشهدی صادق خودمان در جهاد دانشگاهی)  و هم نگران که اتفاقی نیفته!! 

القصه نوبت به سخنران رسید او (جناب موسوی نژاد جوان) نیز با مقدمه ای در باب معنای زهد و دنیا خواهی رفت به سراغ زشتی ها و زیبایی های کربلا. داشت خیلی آرام و متین در این مقوله سخن می راند  اما جو  جلسه اینقدر معنوی بود  که همه مستمعین بدون نوحه سرایی های معمول باران اشکشان سرازیر بود. معمولاً ما مردها زود و بلند گریه نمیکنیم اما صدای گریه مردانه ای در این زیر زمین محقر اما  دوست داشتنی بلند بود و حتی صدای حق حق گریه برخی.  

آری پس از سالها که از روضه های میرزا مهدی آقای نوغانی فاصله گرفته بودم و فقط گهگاهی توفیق شرکت در مجالس با ادب و معرفت را پیدا میکردم. شب عاشورای امسال این توفیق برایم تکرار شد. از خدای صدرا شاکرم که این توفیق را نصیب من و فرزندانم کرد.  

قانون توانایی مطلق- نخستین قانون معنوی موفقیت

این قانون مبتنی است بر «آگاهی مطلق» که جوهر معنوی ماست زیرا که آگاهی مطلق می تواند توانایی مطلق را به ارمغان آورد این قانون می گوید هرچه ضمیر خودمان و هر چه طبیعت راستین خودمان را بیشتر بشناسیم و تجربه کنیم، تواناتر می شویم. تجربه ضمیر یعنی رجوع به روح و جان خود، نه رجوع به موضوعات.

اوضاع، شرایط، موقعیت‌ها، افراد و اشیاء همه موضوعاتی بیرون از ضمیر است. در رجوع به موضوعات، همواره جویای تایید دیگرانیم. قدرت مبتنی بر رجوع به موضوعات، قدرت کاذب است. صاحب عنوان شدن، رئیس جمهور و ثروتمند شدن و... همه تا زمانی دوام می‌یابد که این موضوعات وجود دارند، در حالی قدرت مبتنی بر ضمیر پایدار است زیرا مبتنی بر وقوف و آگاهی به درون خود است.

نویسنده، در این قانون و شیوه دستیابی به آن 3 کار را توصیه می‌کند: 1. تمرین روزانه سکوت 2. مراقبه 3. عدم داوری

در تمرین سکوت باید متناوباً از تماشای تلویزیون و گوش دادن به رادیو، خواندن کتاب و ... خودداری کرد. هر چند این کار در روزهای اول سخت و حتی ممکن است موجب آشفتگی ما شود اما تمرین و تکرار آن ما را به تجربه قانون توانایی مطلق می‌رساند.

پس از سکوت، روزی 2 نیم ساعت صبح و شب مراقبه، ما را با ارزیابی اعمالمان تواناتر می‌کند.

و تمرین عدم داوری کار را در نیل به توانایی مطلق تمام می‌کند به این نحو که وقتی خود را از داوری که همراه است با ارزیابی مدام امور، طبقه‌بندی، برچسب زدن و تجزیه و تحلیل، فارغ کنید از تلاطم درونتان که به دلیل داوری مدام بوجود آمده است خلاص می‌شوید.

نویسنده در این مرحله توصیه می‌کند به محض آغاز این کار می‌توانید جزء دیگری را نیز به آن بیفزاید و آن چیزی نیست الا ارتباط گرفتن روزانه با طبیعت، گوش سپردن به نوای آب، بوییدن عطر گل و تماشای غروب آفتاب و...

آتیه مبهم

 

با تشکر از سرکار خانم یاوری که بخش اول مطلب زیر را وامدار ایشانم  

 در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری یك مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یك مركز شبانه روزی تأسیس كردند. در این مركز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدیند و زندگی می‌كردند. مدّت یك سال همه چیز به صورت عادی جریان داشت و آزمایش‌های مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام گرفت. در طول این یك سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعده‌ها، ۸۰۰گرم غذا می‌خورد. پس از یك سال به تدریج و آگاهانه شایعه كردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانه‌روزی، ممكن است غذا به لحاظ كمی و كیفی جیره‌بندی شود. شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰گرم به ۱۲۰۰گرم افزایش یافت. هنگامی كه عملاً جیره‌بندی را آغاز كردند، مصرف غذا از 1200 گرم به 1500 گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵كیلوگرم غذا می‌خوردند. دلیل افزایش مصرف این بود كه نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.

هنگامی كه مركز شبانه‌روزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یكدیگر تعارف می‌كردند و نسبت به یكدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند. امّا هنگامی كه شایعۀ كمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یكدیگر كمتر شد. در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب و.. به مرور زمان كمرنگ گشت.  

آتیۀ مبهم افراد از نظر مالی، شغلی و ... آستانۀ اخلاقی را كاهش می‌دهد. به طور مثال، در جامعه‌ای كه همۀ افراد با هر تخصصی می‌توانند شغلی داشته باشند، كارشكنی، حسادت، تهمت، سخن‌چینی، چاپلوسی و.. كمتر است. به طور كلی در جامعه‌ای كه نیازهای اساسی انسان‌ها در آن تأمین می‌شود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌كنند.[1]

استاد در جایی دیگر[2]  در پاسخ به این پرسش که جامعه معنوی چگونه شکل می‌گیرد؟ می‌فرمایند: یک شرط جامعه معنوی این است که جامعه‌ای باشد که اگر کسی در آن جامعه به کار شرافتمندانه‌ای اشتغال داشت، از لحاظ معیشتی بتواند زندگی آبرومندانه‌ای داشته باشد. تا بتواند عمر و نیروی خود را صرف معنویات (اعمّ  از ذکر و ورد، هنر، ادبیات، عرفان، تنهایی، محاسبه نفس، با خود سخن گفتن، تحلیل روانی خود و ...) کند. جامعه‌ای که در آن، با 8 ساعت کار شرافتمندانه بتوان معیشت را به نحو آبرومندی اداره کرد، جامعه‌ای معنوی است. اما اگر چنین نشود دو راه باقی است یا بجای 8 ساعت 16 ساعت کار کنی که معلوم است تبعات جسمی و روحی خودش را دارد یا در همان 8 ساعت کار شرافتمندانه نکنیم و به انواع فریبکاریها، گرانفروشی‌ها، کم‌فروشیها، اختلاسها و ... دست بزنیم.


[1]. گزیده‌ای از سخنرانی «اخلاق و آسیب‌های اجتماعی» بهمن ماه ۱۳۸۷، مصطفی ملكیان

[2] . مقاله بحران اخلاق و معنویت، کتاب مشتاقی و مهجوری، ص 267

فلسفه‌ای برای زندگی

سلام. لابد دوستان میدونن که بلاگفا چندی است که دچار اشکال شده و خوشبختانه هم اکنون درست شده است. انشاالله که مشکلات غیرمترقبه به سراغش نیاد. در عین حال وظیفه خود میداند که از همه بلاگفاییها تشکر کنیم  زیرا که همین صفحه ارتباط را از ما نگرفتنند. القصه مطلب مانده از 2 ماه قبل را بی مقدمه تقدیم میکنم.

کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» گویا یکی از مجموعه کتاب‌هایی است که به فلسفه نه بعنوان کتابی برای بالای تاقچه گذاشتن و قمپز در کردن بلکه کتابی است برای یاد دادن زندگی هنرمندانه یا به تعبیر سرپرست مجموعه، کتابی است از فیلسوفان هنر زندگی.

سرپرست مجموعه معتقد است فیلسوفان دو دسته کلی‌اند: فیلسوفان هنر زندگی و فیلسوفان نظری سیستماتیک. او می‌گوید ما در زمینه زندگی فیلسوفانه نیازهای معطل مانده‌ای داریم که معلوم نیست به این زودی‌ها و با این مجموعه‌ها پاسخ یابند اما بهر حال کتب‌های این شکلی گامی کوچکی است در این راه.

کتاب فلسفه‌ای برای زندگی نوشته ویلیام ایروین که توسط جناب محمود مقدسی (جوانی عزیز که بعدها درباره‌ او و کتابش یک پست دیگر خواهم گذاشت) ترجمه شده است. این کتاب فلسفی مثل خیلی از کتاب‌هایی که برای به زیستن در تلاشند، نه فقط با صدای عقل، بلکه با شور زندگی، با ما درباره مسائلمان سخن می‌گویند. مثل این مسئله که هدف اصلی زندگی‌مان چیست؟ یا مثل اینکه معنای زندگی، خوشبختی، نوعدوستی، فضیلت، مبانی ارزش‌ها، شخصیت، همزیستی مسالمت‌آمیز، ترس، درد، بیماری، ملال و ... چیست؟ این کتاب و کتاب‌هایی از این دست قصد دارد تا با نور تاباندن بر زوایای تاریک و پیچیدگی‌های مسایل زندگی و دعوت از ما برای تفکر بیشتر و یافتن راه حل‌های مخصوص به خودمان، یعنی فکر کردن به «هنر زندگی» با مدد گرفتن از تجربه دیگران راهی نو بگشاید تا شاید با درست اندیشیدن، هدف غایی زندگی را فهمیدن و  در مسیر آن گام برداشتن  را تجربه کنیم. 

کدام الگو را تجربه کردید / می‌پسندید؟

گویند ارتباطات ما با دیگران بر اساس الگوی ارتباطی‌ای که انتخاب می‌کنیم سامان می‌پذیرد.
گویند الگوی ارتباطی، سبک و مدلی است که در کنش‌ها و واکنش‌های خود با دیگران بدان عمل می‌کنیم.
گویند چهار سبک مدیریتی یا الگوی رفتاری وجود دارد که در هر یک، نوع ارتباطات آن با دیگری متفاوت است. شما کدام را تجربه کرده‌اید؟ شما کدام را می‌پسندید؟

1. الگوی رفتاری قاطعیت: که در آن برقراری ارتباط صادقانه، صریح(مستقیم و روشن)، توأم با احترام متقابل و اصیل و خودمختاری متقابل(برد-برد)است.

2. الگوی رفتاری پرخاشگری: که در آن برقراری ارتباط صادقانه، نیمه صریح(مستقیم و مبهم)، بدون احترام متقابل و کنترل فرد مقابل(برد-باخت) است.

3. الگوی رفتاری سلطه‌گری: که در آن برقراری ارتباط غیرصادقانه، غیرصریح(غیرمستقیم و مبهم)، توأم با احترام ظاهری و کنترل فرد مقابل(برد-باخت) است.

4. الگوی رفتاری سلطه‌پذیری: که در آن برقراری ارتباط غیرصادقانه، غیرصریح(غیرمستقیم و مبهم)، توأم با احترام(گاهی ظاهری و گاهی اصیل) به فرد مقابل و خودمختاری فرد مقابل(باخت-برد) است.

حاتمی کیا و فیلم چ

به لطف یک دوست فیلم چ را دیدم. سخن درباره چ بسیار زیاد است اما مایلم فقط از منظری خاص بدان بنگرم.

حاتمی کیا بدنبال چیست؟ آیا او میخواهد مخاطب را با ساختاری خاص در فیلم سازی خود در ایران آشنا کند؟ آیا او میخواهد از معضلی از معضلات اول انقلاب بگوید؟ آیا او میخواهد اقتدار امام خمینی را یادآور شود؟ آیا حاتمی کیا بدنبال این است که بگوید که همه اقوام ایرانی در کنار هم مدافع انقلاب بودند؟ آیا او میخواهد به نسل جدید و جوان بگوید که این سرزمین با چه حوادثی روبرو بوده و با چه خون دلهایی به ثمر نشسته است؟
بیایید جور دیگر به حاتمی کیا و چ نگاه کنیم. لطفاْ از منظری که من نگاه میکنم نگاه کنید: حاتمی کیا پیشینه و آبروی فیلم سازی خود را با ساخت چ به پای یک شخصیت و یک مفهوم متعالی میگذارد. او برای نمایش ایثارگریهای نسل اول و شخصیت متعالی شهید چمران و ... براستی ایثارگری میکند. وقتی که از هنر دوست جوان صندلی بغلی ات میشنوی که از دوستش میپرسد؟ چمران کی بوده؟

دو غصه

در پست قبلی برایتان  یک قصه را تعریف کردم و امروز از دو غصه براتون مینویسم. یکی داخلی و یکی خارجی

۱. شده تا به حال، دوستی را،  عزیزی را، در فشار و  تنگنای ناجوانمردانه ببینید اما کاری از دستتان برنیاد. این روزها غصه  می خورم از اینکه کاری از دستم برنمی آد.

۲. این روزها به عنوان مسلمان غصه می خورم که در روی صحنه این مسلمانان اند که همدیگر را می کشند. مسلمان به دست مسلمان کشته می شود آن هم با توجیه به ظاهر دینی.  غافل از اینکه این جمود است که کار بدستشان داده . این فریب خوردن از فریب کاران است که کار به دستشان داده. این عمله گی دنیا خواهان است که کار به دست مسلمانان داده. مسلمانانی که غافلند از پشت صحنه.

یه قصه

سلام. پس از غیبتی کوتاه مجدد آمدم. هر چند حال و هوای خوبی برای نوشتن ندارم و نمی دانم از چه بنویسم. مگر فقط یک روایت را برایتان بگویم.
قصه بصیرت عاشورایی: بسیج مرکز علمی کاربردی در تاریخ ۸ دیماه جاری در بنری اعلام کرده بود بصیرت عاشورایی با سخنرانی استاد دلبریان. راستش دو حس متناقض داشتم. از طرفی چند وقتی بود که در ذهنم می‌گذشت تا در یکی از برنامه‌های بسیج مرکز شرکت کنم چرا که بچه‌های بسیج مرکز را جوانانی مومن، بکر و پاک و پاکیزه یافتم. و از طرفی برنامه عنوانی داشت که می ترسیدم که حرفهایی در آن زده شود و یا مثل برخی از سخنرانی‌های مشابه با بی‌ادبی‌ها و بی‌تربیتی‌هایی روبرو شوم. پارادوکس رفتن و نرفتن. بالاخره رفتم. و چه رفتنی و چه استادی و چه دلبری. در یک جمع خودمانی بسیجی استاد دلبریان شروع به صحبت کرد. با لحن اصیل خراسانی(کاشمری). از بصیرت گفت. و چه جالب می‌گفت. او گفت بصیرت این است که به همدیگه محبت کنیم. بصیرت اینه که به حرف رهبر کنیم و از اسراف در مصرف آب و موبایل خودداری کنیم. در لابلای حرفهاش از خاطرات قشنگ جبهه‌ها می‌گفت و به عدم فاصله میان فرمانده و سرباز اشاره می‌کرد. و در اواخر صحبت‌هایش از مسایل ۸۸ اینجور گفت که کاش همه به رهبری گوش می‌دادند و از ایشان فاصله نمی‌گرفتند. او رفتار دو نامزد معترض به نتیجه انتخابات را به تصادف دو ماشین تشبیه کرد که موجب ترافیک شدید شد و می‌گفت کاش لااقل بخاطر مردمی که در این ترافیک گیر کرده بودند. کنار می‌کشیدند و منتظر می ماندند تا بعد پلیس بیاد و به موضوع رسیدگی کنه.

سفرنامه نویسی

چندی ایست که دست به قلم نبرده ام امشب با مرور وبلاگ همسرم قصد کردم تا برای شما سلسله مطالبی از سفر نامه حجم را که سالها قبل نوشته ام تقدمتان کنم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید 

مقدمه

هر کدام از ما آدمها در زندگی آرزوهایی داریم، این آرزوها گاه آنقدر بزرگ و رویایی است که دست نیافتنی به نظر می­رسد و گاهی هم آرزوهایی است که برای رسیدن به آن با کمی تلاش موفق خواهیم شد.

من در طول زندگی­ام به لطف خدای مهربان به بسیاری از آرزوهایم دست یافته­ام. سفر معنوی و روحانی حج یکی از آرزوهای دیرینه­ام بود، که در سال 1385 محقق شد.

در طول سفر هر شب قبل از خواب، مشاهدات روزانه­ام را به رشته تحریر در می­آوردم، تا در آینده با خواندن آن تجدید خاطره­ای از این سفر به یادماندنی داشته باشم.

در یکی از روزهای تابستان سال 1387 استاد ارجمند جناب آقای قنوات میهمان ما بودند، ضمن گفت­وگوهای گوناگون دامنۀ صحبت به خاطرات حج کشیده شد. من یادداشت­هایم را به ایشان نشان دادم.

استاد پس از مطالعه چند پاراگراف از نوشته­هایم، مرا تشویق کردند یادداشت­هایم را تایپ کنم، و من از فردای آن روز شروع به تایپ این دست نوشته­ها کردم. اینک این دل نوشته­ها را به شما خواننده عزیز، تقدیم می­کنم.

امیدوارم، با مطالعه آن شما نیز از این سفر روحانی حظّ و بهره­ای ببرید. انشاءالله

سخن نخست

«اِنّ اوّلَ بیتٍ وُضع للناس للّذی ببکّه مبارکاً و هُدیً للعالمین.»(سوره آل عمران/ ۹۶)

نخستین خانه­ای که برای مردم ساخته شد، خانه­ای است که در مکه قرار دارد، خانه­ای است مبارک و هدایتی است برای جهانیان.

امام­ رضـا (علیه السلام) فلسـفه حـج را اینگونه می­فرمایند:

«فلسفه حج آن است که انسان میهمان خدا باشد و به سوی خدا حرکت کند و درخواست خوبی بیشتر از خدا بکند و از تمام گناهانی که انجام می­داده است خارج شود.»

یا الهی

عاصی­ام، بر در مولای کریم  آمده­ام

            گر عظیـم است گُـنه، پیش عظیـم آمده­ام

تن بی­تاب من و طاقت آتش؟ هیهات

            سخت­ دهشت­زده از خوف جحیم آمده­ام

ای امان همه  دلهای هراسان،  منِ زار

            به پناه تو زِ  هَر  وحشـت و بیـم  آمده­ام

ای شفا بخش دل غمزده، درمانم  کن

             کـه  به درگـاه تو  با  قلب سقیم  آمده­ام

دست من­گیر و عنایت­کن و آزادم کن

            کـه زبون در کف  شیـطان رجیـم آمده­ام

دل پرخون «شفق» می­تپد از فرط امید

       کـه  به درگـاه  خـداوند  رحیـم  آمده­ام

فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

27 آذرماه 1385 مطابق با 26 ذیقعده 1427 قمری ساعت 9:45 دقیقه بامداد ..........

 

آقای دکتر ط، آقای دکتر ش، آقای دکتر ب

جناب آقای دکتر ط، میگویند اگر مردم جامعه ای به لکنت زبان افتند بدانید که آن جامعه اسلامی نیست!
جناب آقای دکتر ش، می پرسم اگر جمعیتی هویتشان در حال استحاله شدن باشد، در حال مسخ شدن باشد، چه باید گفت؟ و چه باید کرد؟
جناب آقای دکتر ب، به کجا چنین شتابان!؟

پیامی از یک روضه

از جایی برایتان مینویسم که نمی‌دانم چرا از روز اولی که با این خانه آشنا شدم یک حس متفاوتی داشتم. زیرزمینی که همیشه برایم با معنویت همراه بوده است. بگذرم از اینکه نمی‌دانم چرا به بزرگ این خانه ارادت داشته و دارم. شاید بخاطر خلوصی است  که در ایشان یافتم و شخصیتی  که ناخودآگاه احترام آدمی را برمی‌انگیزاند.
صبح روز عاشورا به مجلسی روضه‌ای پا گذاشتم که قدمتش بیش از یک قرن است. حاج علی آقای یگانه یکی از فرزندان مرحوم حاج محمد حسن یگانه است که روضه‌اش در ادامه مجلسی است که عمویش 115 سال پیش در خانه پدری‌اش راه انداخته بود. روضه‌ای که آیت‌الله سیستانی در دوره کودکی‌اش همراه با پدرش یکی از شرکت کنندگان آن بوده است. در یکی از سفرهای حاج علی آقا به نجف و دیدار  با ایشان اولین سوال از آن روضه است. که آیا هنوز ادامه دارد؟ ....  بگذرم

منبری روز عاشورا سیدی نورانی و موقر 70 ساله ای بود، با صدایی دلنشین. ایشان برادر حاج آقای موسوی‌نژاد است  صاحب مدرسه موسوی‌نژاد که اکثر طلبه‌های خوب مشهد از کریدور آنجا عبور کردند.
وی از چند فضیلت سخن به میان آورد. از زهد و ورع، از یقین و رضا. سخنران قصد داشت تا بمناسبت روز عاشورا بحث را به رضای خدا بکشاند.
منبری محترم گفت زهد کنارگیری از دنیا نیست بلکه به معنی این است که، داشتن و نداشتن مال و منال دنیا و رسیدن و نرسیدن به پست و مقام دنیوی برایت یکسان باشد. نه از داشتنش به ذوق افتی و نه از نداشتنش جزع و فزع کنی.
حجت‌الاسلام موسوی‌نژاد در ادامه درباره ورع گفت: ورع آن است که بتوانی بدون کناره‌گیری از دنیا و با ورود حتی به مجلس گناه خود را نگه‌داری. وی گفت ورعی که با کناره‌گیری باشد ورع ضعیفان است و سپس از یقین و مراتب آن علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین گفت و در آخر از رضا و مقام رضا گفت و گفت مقام رضا بمثابه آن است که خوردن یک قاشق عسل یا یک قاشق داروی تلخ برایت یکسان باشد. کسی به مقام رضا رسیده که هر یک از آنها را که لازم آید با رضایت‌مندی انجام دهد....

مشکل چیست؟!

اگر از شما سوال شود که اصلی‌ترین مشکل مملکت چیست چه خواهید گفت و از چه نام خواهید برد؟ حالا اگر از بزرگترین معضل در سازمان یا شرکت و موسسه‌ای که مشغول کارید سوال شود چه می‌گویید؟ پاسخ به این پرسش را در حیطه خانوادگی چگونه جواب خواهید داد؟

شاید در سطح ملی از بد اخلاقی‌های موجود سخن گویید و در سطح سازمان زیرآب‌زنی را بزرگترین معضل نام نهید. و پاسخ این پرسش را در عرصه خانه و خانواده در چشم‌وهم‌چشمی و تبعات آن جستجو کنید.

بدون اینکه بخواهم این پاسخ‌های مفروض را رد یا قبول کنم، مایلم موضوع را از منظری دیگر طرح نمایم. به نظر این حقیر مشکل و معضل اصلی در همه این عرصه‌ها، چه حیطه خانوادگی، چه سازمانی و چه در سطح ملی چیز دیگری است. خانم و آقایی را در نظر بگیرید، خدا نکند که در موضوعی اختلاف داشته باشند. تصور کنید خانه‌ها و خانواده‌های ما را. چه می‌کنند؟ فکر می‌کنید این زوج محترم چند دقیقه می‌توانند راجع به مسئله اختلافی خود با هم گفتگو کنند. به نظر شما چند درصد اختلافات خانوادگی از طریق گفتگو حل و فصل می‌شود؟

چند سال پیش خانم و آقایی برای حل مشکلات فی‌مابین به خانه ما آمدند و .... من از این خانم و آقای محترم پرسیدم که آیا اساساً در میان شما گفتگو رواج دارد؟ و باز پرسیدم معمولاً گفتگوهای شما در باب موضوعاتِ اختلافی چند دقیقه به طول می‌کشد؟ شده که در باب موضوع اختلافی 60 دقیقه صحبت کنید؟ هر دو متعجبانه به من نظر کردند. و من بلافاصله گفتم شده که 30 دقیقه بحث استدلالی کنید. فکر می‌کنید این زوج چه گفتند. هر دو با اتفاق نظری جالب گفتند نه، حداکثر 10 دقیقه. و من گفتم چه خوب که حداقل در این موضوع متفق‌القولید.

فکر کنم منظورم را از این پست کاملاً دریافتید. آری به نظر راقم این سطور آنچه مشکل و معضل این جامعه است عدم گفتگو است. مشکل این است که کمتر همدلانه با طرف خود برخورد می‌کنیم. گفتگو همدلی و استدلال می‌خواهد. اگر رییس خود را در جای مرئوس گذارد و بالعکس، همدلی آسان‌تر می‌شود. اگر دولتمردان بجای حرف خود را زدن و از دیگری تبعیت خواستن، گفتگو را جایگزین کنند و حرف برتر را به استدلال برتر بدهند. و جمع‌بندی عاقلانه و منطقی را جایگزین یکسونگری کنند، شاید بسیاری از مشکلات موجود رخت بربندد. شاید.

جهاد، جایی که همیشه به تکریم بلندش کرده‌‌اند

این روزها غمگنانه در راهروهای این نهاد انقلابی، همان که رهبری محترم انقلاب، آنرا همیشه به تکریم، والایش و بلندش خوانده‌اند، چیزهایی شنیده می‌شود. یقیناً تا کنون دوستان جهاد از جناب آقای خامنه‌ای (ببخشید که به حس مشهدی بودن خودمانی می‌نویسم) این تعابیر بلند را شنیده‌اند که جهاد در اساس یک نهاد معنوی، فرهنگی و اخلاقی است. و یا در جایی دیگر فرموده‌اند که این نهاد روزی نهالی بود که امروز به درختی تنومند بدل شده است.

عرضم این است و لابد تصدیق می‌کنید که مخاطب این تعابیر بلند، نه آجرها و ساختمانها، و نه امکانات و تجهیزات جهاد است بلکه طبیعی‌ترین تفسیر و همدلانه‌ترین نگاه به این جملات یعنی آدم‌های جهاد و بالاتر از آن فرهنگ جهاد اساساً معنوی و اخلاقی است.

دوستان عزیز، و ای آنانی که سن‌تان به اندازه‌ای است که نویسنده این سطور را وامی‌دارد عاشقانه بگوید ای فرزندان عزیز، اگر فرمایش این است که جهاد روزی نهالی بیش نبود و امروز به درختی تنومند تبدیل شده است، پس لابد که این نهال و نهالستان را آبیارانی بوده باشد. ای عزیزان، این کمترین، نه باغبان، که همیشه در طول ۲۹/۵ سال گذشته، کارگری بوده است حداکثر به حکم یک آبیار. با این کمترین همراه شوید و پاسدار این نگاه خوب، مثبت و مفید باشیم. قدر بدانیم این سرمایه را.

مواظب باشیم که خدای ناکرده کاری نکنیم و اجازه ندهیم که کاری بشود که خدشه به این نهاد وارد آید. غم‌ها و خون دل‌هایی خورده شده، ایمان‌ها و باورهایی خالص وجود داشته، سخت‌کوشی‌ها و مرارت‌‌هایی کشیده شده تا جهاد به اینجا رسیده.این جمع‌بندی کلی از جهاد، این درخت تنومند را باغبانانی چیره دست و همدل نیاز است. این نهاد معنوی را همراهانی طلب می‌کند، که البته امروز در جهاد خوشبختانه تعدادشان کم نیست و اینانند که دل این پیرمرد و کمترین جهاد را محکم می‌کند. و مطمئنم که این همدلی‌ها و همزبانی‌ها در گوشه گوشه جهاد همچون نهرهایی به‌هم پیوسته کمک خواهد کرد تا از این نهاد حراست کنیم. روز به روز به خوبی‌هایش، فضیلتی بیفزاییم و کم و کاستی‌هایش را رفع کنیم.       

خوشحالی و بدحالی

1. وقتی طرح و برنامه‌هایِ سازمانیِ جوانی را که مسئولیتش، کار با دانشجویان است را سراسر از پختگی و واقع‌بینی می‌یابی، خوشحال و امیدوار می‌شوی.

2. خوشحال میشی وقتی که نبایستگی‌ها جای خود را به بایستگی می‌دهد. سه سالی می‌شد که یکی از اقوام نزدیک، جشن‌هایی را برپا می‌کرد که برخی از حاضران به دلیل نبایستگی‌هایش، با اکراه می‌رفتند و با کوله‌باری از اشمئزاز برمی‌گشتند. اما امروز تاثیر برخی از نصیحت‌ها، انذارها و احکام را می‌بینی که مجلس نبایسته را به مجلسی وزین و دور از حاشیه تبدیل کرده است.

3. بدحالی بهت دست می‌دهد وقتی که رفتار و گفتار جناب رئیسی را که (اگر نگویم تهمت، حداقل) امر تحقیق نشده‌ای را چندین و چند وقت عَلَم می‌کند و بر رئیس قبل از خود تازیانه می‌زند و ....

4. و باز بد حال می‌شوی از جناب رئیس جمهوری که ابتدای آمدنش از رساندن مواهب زیرزمینی بر سرسفره‌های مردم می‌گوید اما در ماههای آخر رفتنش، با هجرت از زیرزمین به روی زمین، وعده تقسیم 2 هکتاری زمین‌ها را به مردم می‌دهد. آری غصه اینجاست که او مردم ایران را مشتی عوام‌الناس می‌شمارد و گرنه این چنین نمی‌گفت. کسی چه می‌داند لابد اگر جناب ایشان فردایی داشته باشند هجرتش را به فرازمین رسانده و از توزیع مواهب دیگر کرات آسمانی وعده‌مان خواهد داد!!  

گفتگو چه بدی داشت ...

بر نردبان تک‌گویی‌ها بالا می‌رویم و غمگنانه نشانه‌هایی از تجدیدنظر هم نیست. خود را حق مطلق می‌دانیم و طرف مقابل باطل مطلق. این رویه آنقدر رسوخ کرده که شاید بتوان گفت گویا به خصلت تک تک ما ایرانی‌ها بدل شده است.

میان دو همسر، خانم و آقا، بحث و جدلی درمی‌گیرد. هفت هشت دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که پدر و مادر و کل خاندان طرف نواخته می‌شوند.

چند دانشجو، راجع به مسئله‌ای اختلاف پیدا می‌کنند، اما احتمالاً به خاطر همین خصلت، بجای گفتگو و پیدا کردن راه حل مسئله، آنقدر پیش می‌روند تا که اگر هم بخواهند، دیگر راه بازگشتی نباشد.

این روزها در سطحی بالاتر شاهدیم که رئیس دو قوه نمی‌توانند راجع به موضوعی راه چاره‌ای بیابند و هریک در تریبون‌های در اختیار حرف خود را می‌زنند و طرف مقابل را نقد و نیش می‌زنند.

این داستان غمبار در سالهای اول انقلاب هم وجود داشت. عده‌ای معتقد به سازشکاری مرحوم بازرگان بودند، آنقدر پیش رفتند تا که کنارش زنند. کاش انقلابی‌ها کمی به حجت او گوش می‌دادند و کاش بازرگان‌ها کمی خواست و خواهش انقلابی‌ها را درک می‌کردند. کاش عقلایی و مردان توانایی بودند تا پا پیش می‌گذاشتند و هر دو نوع استدلال را فهم می‌کردند و راه برون‌رفتی می‌یافتند.

سه سال و نیم است که از فتنه و فتنه‌گر می‌گوییم. و پس از این مدت کم‌کم نغمه‌هایی ملایم‌تر ‌شنیده می‌شود، اما هنوز این صدا بلند نشده باز همان کسانی که خود را حق مطلق می‌دانند از تریبون‌هایی عمومی و متعلق به کل مردم ایران، مجدد که نه، برای صدمین بار طرفشان را می‌نوازند.

به عنوان یک ایرانی مسلمان ترسم از این است که باز هم نوبت به عقلا نرسد. و باز تکرار همان داستانهای تکراری. کاش کمی عقلانیت، کاش کمی انصاف، کاش کمی فاصله گرفتن از تک‌گویی‌ها، کاش رو بیاوریم به گفتگو. آخر گفتگو منصفانه چه بدی دارد که نردبان تک‌گویی را بالا می‌رویم؟

خانم و آقای عزیز، دانشجوی عزیز، روسای مملکت، ای جناب کسی که صحبت‌هایتان حکم دو رکعت نماز مردم را دارد، ترا به خدا کمی منصفانه‌تر.   

 

16 دی 1383

درست هشت سال پیش، در چنین روزی، در حالی که دستانش گرمش در دستانم  بود کم کم به سردی گرایید و ساعت 10 شب که نبضش را چک کردم احساس کردم دیگر نمی‌زند. من بودم و مادرم. مادرم در حالی که یکی دو ساعت بود که بالای سرش قرآن می‌خواند. گفت به اورژانس زنگ بزن. و پارچه باریکی را به من داد و گفت انگشت بزرگ دو پا را به هم جفت کن و با این پارچه ببند. کمی بعد اورژانس آمد و به من و مادرم درگذشت همسرش و پدرم را تسلیت گفت. روحش شاد باد.

قدر نعمت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

داستان این مثل حکمت‌آموز، داستان این روزهای ماست.مصیبتی که ایران و ایرانیان گرفتار آن شده است. مصیبت فراگیر شدن بی‌اخلاقی‌ها، بی‌منطقی‌ها و بی‌تدبیری‌ها در همه عرصه‌های فردی و اجتماعی‌مان. فقط یک نمونه آن: در دوره‌ای که قرار بود سوء‌استفاده‌کنندگان بیت‌المال معرفی شوند و دستشان کوتاه گردد، بزرگترین سوء‌استفاده از بیت‌المال از اول تاسیس ایران تا کنون در همین دوره صورت می‌گیرد.
وجه خرافات‌گرایانه درونم می‌پرسد چه گناهی مرتکب شدیم که به چنین مصیبتی گرفتار شدیم؟ نکند قدر نعمتی را ندانستیم، نکند ظلمی بزرگ مرتکب شدیم. نکند آه سیدی دامنگیرمان شده. نکند افراط کردیم. زیاده‌خواهی کردیم، ظلم کردیم به آنکه منش فضیلت‌مندانه داشت، آنکه روشی بزرگوارانه داشت. آری اصلاح‌طلبان افراطی از سویی و افراطیون اصول‌گرا از سوی دیگر دو لبه قیچی شدند تا خواسته و ناخواسته، دانسته و نادانسته او را و دل او را بشکنند و راهش را سد کنند. و آن روزها انگار که میانه‌روها یا نبودند یا کم بودند و یا کم اثر شده بودند.
چه کسی و چه کسانی باید دست به دست هم دهند تا اثر این افراطی‌ها کم شود، خنثی شود، چه زمانی باید علیه بی‌منطقی‌ها، خودخواهی‌ها و بدترین بدی‌ها که همان افراط است(و البته تفریط) متحد شویم. اخلاقی شدن، منطقی بودن و تدبیر داشتن که اصلاح‌طلب و اصول‌گرا نمی‌شناسد. اهل گفتگو شدن، به هر بهانه‌ای از گفتگو روی گرداندن، تکه تکه شدن، گروه گروه شدن، نه عقلانی است، نه در جهان امروز پذیرفتنی است.

امروز باید معتدل‌ها، اهل مدارا، بسیج شوند.

امروز روزگاری است که هسته‌های اعتدالیون تشکیل شود، گروه‌هایی بنام اهل مدارا و مدنیت شکل گیرد. تا که جمعیت‌های کثیر شوند برای دفاع و ترویج اعتدال، نه افراط نه تفریط،

امروز روزی است که همه از صدر تا ذیل باید کمک کنند تا همدلی و همراهی اهل میانه‌روی، معنادار گردد. انشا‌ء‌الله   

امیر ما هم حسن فعلی داشت و هم حسن فاعلی

برای مرتضی(امیر) عطاریان نوشتن واقعاً سخت است. او شخصیتی سهل و ممتنع داشت. با موضوعات و مسایل خیلی ساده برخورد میکرد اما همه جانبه. همانگونه که مرشدان بشری می‌کنند. مرشدان نه فیلسوفانی هستند که غامض صحبت ‌کنند بل کسانی هستند که می‌توانند مسایل پیچیده را به ساده‌ترین وجه بیان کنند. یا در مورد کاری و تصمیمی همه جوانب آنرا ببینند.
آری مرتضی عطاریان ما این چنین بود. مثلاً برای برگزاری یک اردو، جمعی از خوش‌فکران و پرتوانان نظر می‌دادند و در آستانه تصویب طرح، اقا مرتضی ما در جمله‌ای کوتاه و به صورت سوالی می‌گفت: ببخشید این دانشجویانی که به اردو می‌آیند کجا بیرون روند؟! آنگاه همه به هم نگاه می‌کردند و تمام بحث‌ها هوا می‌رفت چرا که فکر همه چیز شده بود الا بیرون روی آنان.
نکته دیگر اینکه آنانی که مرتضی را می‌شناسند گواهی می‌دهند که هرکاری، چه کاری که به او واگذار می‌شد، چه کاری که خود او انتخاب یا پیشنهاد می‌کرد را به نحو احسن اجرا می‌نمود و برای مسئولان چه بهتر از این، که از واگذاری کاری به کسی (به قول مشهدی‌ها) خیالشان تخت باشد. او خیال همه را در کاری که به عهده‌اش بود راحت می‌کرد.

سوم اینکه مرتضی عطاریان از معدود آدم‌هایی است که همه حوزه‌های جهاد را درنوردیده و هر وقت هر جا بوده آثار مثبت حضورش را در آنجا به یادگار گذاشته است. خوب است تا دوستان بسیار قدیمی از عملکرد او در بخش طرحها و تحقیقات(معاونت پژوهشی فعلی) بگویند. دوستان اداری مالی و همه بچه‌های جهاد می‌توانند از دوره حضور او در اداری مالی جهاد(معاونت پشتیبانی فعلی) بنویسند. و دست آخر دوستان فرهنگی بنویسند و بگویند از منش و روش ایشان در دوره‌ای که در این حوزه حضور یافت.

و نکته آخر اینکه علمای اخلاق ارزشمندی هر امری را بر دو پایه استوار می‌دانند یکی حسن فعلی یعنی خوب بودن کار و یکی حسن فاعلی یعنی نیت و انگیزه خوب داشتن از انجام کار. و او چنین بود. سراغ ندارم که در ذهن و ضمیرش بدی کسی را خواسته باشد ولو اینکه طرف مقابلش نادوست و نارفیق باشد. سراغ ندارم که کاری را در جهاد و در حوزه مسئولیتش سمبل کرده باشد. سراغ ندارم که در این سی سال حتی یکبار مطالبه چیزی را برای خودش کرده باشد ولو در حد 1 ساعت اضافه کار. و البته سراغ دارم حرص خوردنش را از کارهایی که نبایست می‌شد. سراغ دارم غصه خوردنش را از برخی بی‌مبالاتی‌هایی که در روزگار کنونی حتی به چشم نمی‌آید. سراغ دارم که چه غم‌هایی که نخورد بخاطر دیگران. و سراغ دارم شادی و سرورش را از سربلندی‌ها و پیروزی‌های جهاد. سراغ دارم خوشحالی از ته دلش را برای افتخار آفرینی بچه‌های جهاد. و این آخر می‌دیدم مهمان‌نوازی‌اش را از مهمانانی که چند صباحی به جهاد مشرف شده‌اند. ختم کلام اینکه او سنگ صبور جهاد و بچه‌های جهاد بود. خدا حفظش کند و زندگی توام با سلامتی بهش بده تا در کنار خانواده‌اش و با خانوده‌اش روزگار هر چه بهتر از دیروز را بگذراند.    

دو ماجرای دوست داشتنی

1.       این روزها چند دوست خوب خود را که رفتنشان از جهاد از سال پیش آغاز گردیده است را در حال از دست دادنم. آقای پورسروقد یکی از آنهاست. او را خیلی دوست دارم. شاید بخاطر معصومیتی که در منشش می‌بینم. او را قریب سی سال است که می‌شناسم از وقتی که در آزمایشگاه مرکزی کار می‌کرد تا زمانی که به انتشارات جهاد آمد. که بعدها منتقل به حوزه ریاست جهاد رفت و پس از آن در حوزه پشتیبانی خدمت کرد. این اواخر جناب پورسروقد عصای دست همه بچه‌های جهاد شده بود. او در امور بیمه‌ای کار همه را راه می‌انداخت. هرکس، هر گره‌ای در هرکارش می‌افتاد با خوش‌رویی، به سرعت و با کمال احترام انجام می‌داد. و از همه مهمتر اینکه او همه این‌کارهای را به نحوی انجام می‌داد که انگار کار خودش است، مسئله خانواده خودش است. آری نحوه مواجهه او را همدلانه یافتم. همان صفتی که فقط کسانی دارایند که درک خوبی از احساس دیگران دارند و به قول استاد ملکیان می‌توانند خود را در پوست دیگری قرار دهند... او این چنین بود. خدا حفظش کند و با عزتش دارد.

2.       دوشنبه گذشته شب آخر روضه‌های سالانه منزل پدر خانم مرحومم بود. از وقتی که به این خانواده گره خورده‌ام کار سازمانی‌ام در روضه‌ها کار در آبدارخانه بود و الان چند سالی است که با کنار زدن رقبا (آقای ابراهیمی از دوستان برادر خانمم) پست آبدارخانه را از آن خود کرده‌ام. چند نفری هم زیر دست من کار می‌کنند. از حامد گرفته تا سبحان خودمان. یکی چای می‌برد و روزهایی که خیلی شلوغ می‌شود یکی استکان جمع می‌کند. تا وقتی که خانمها آبدارخانه را به تسخیر خود نگرفته بودند یکی دو نفر استکانها را می‌شستند و این روزها یکی رابط بخش آقایان و خانمها برای شستن استکانهاست. خلاصه این که بیش از نیم قرن از قدمت این روضه می‌گذرد و بیش از چهل سال آن، در محلی که این روزها برگزار می‌شود برگزار شده است. از مادر خانم محترمم پرسیدم که بگویید چه کسانی در اینجا منبر می‌رفتند. ایشان نام‌هایی را گفتند که این روزها دیگر در جمع ما نیستن و به رحمت خدا رفته‌اند. از حجج اسلام مرحومان: حاج عیاس حجتی که حتی سالهای اولیه غیر از روضه خوانی در همین خانه بخاطر دوری راه و نبود وسیله نقلیه(گویا ایشان اهل ابرده بوده است) بیتوته میکرده نام بردند، از جناب حاج آقای واله آن روحانی شیدا که برخی وقت‌ها برای خوردن میوه بعد از مجلس استخاره می‌کرد، از جناب حاج آقای شبیری که از دلنشینی صدایش در فراز آخر روضه‌اش یادم نمیرود، و از روحانیونی که هنوز نفس گرمشان را نظاره‌گریم حجج اسلام: جناب آقای گرایلی که در همسایگی ابن بیت هستند،فردی روشن ضمیر و خوش‌نفس و خالص، جناب محمد آقای مروارید از خاندان پاک و پاکیزه حضرت آیت‌الله مروارید که خود افتخار شاگردی‌ ایشان را داشته‌ام، او که دلنشین حرف می‌زد. جناب آقای سید احمد آقای  حسینی شیروانی  که حرف‌هایشان با سطح مخاطبان اینجا همخوانی نداشت، جناب آقای فضائلی که ساده و دلنشین آموزه‌هایی از قرآن را میگفت، ... و این روزها جناب آقای شیرقاضی از روحانیان فرهیخته‌ای که مثل عضوی از همین خانواده حضور پیدا می‌کنند و راهنمای مستمعین هستند. ایشان نه به اندازه آقای حسینی که تا حدی موضوعات را بالاتر از سطح مطرح می‌نمایند. اگر بخواهم از انسانهایی که به این روضه آمده اند و میآیند بنویسم حکایت مثنوی هفتاد من کاغذ میشود. آری این روضه‌ی با قدمت، به خاطر نیت پاک برپاکننده‌اش (مرحوم سید احمد مشهدی حسینی که روح و روانش شاد باد) و با محوریت مادر این خانه و همت فرزندانش و همکاری نواده‌گان، هنوز برپاست و انشاءالله سالها برپا باشد. باشد که همچنان نسل‌های فعلی و بعدی از آموزه‌های معنوی، اخلاقی و عقلانی آن بهره‌مند گردند.

وارونه شدن سطح تاثیرگذاری

تا سالهای نه چندان دور آنچه عرف و انتظار بود تاثیرگذاری دانشجویان و دانشگاهیان بر جامعه بود اما الان چه؟ گویا این جامعه است که بر دانشگاه تاثیر گذاشته.

دوستی با ناراحتی تمام از برپایی چادرها (خیمه‌های حسینی) در جهاد دانشگاهی سخن به میان آورد و گفت که یکی نیست که بگوید: باباجان، ای پسران خوب اگر هم قرار بر برپایی چادری در موضوع محرم و صفر و تاسوعا و عاشورا دارید حداقل در حوزه معرفت‌شناسی حماسه حسینی گام بردارید، نمایشگاه کتابی، برپایی جلسات معرفتی و ...  نه که مثل هیئتی‌ها به دادن چای و شیرکاکائو روی آورید. خدای نکرده اینجا جای قشر دانشجوست.

من هم در جواب گفتم که ای دوست عزیز این حرف درست و متین را باید گفت و با بحث‌های اقناعی تکلیفش را حداقل در جهاد دانشگاهی روشن ساخت، اما او که گویا خیلی مایوس بود گفت ای بابا کو گوش شنوا.

اکنون من نوشتم شاید گوشی بشنود و بحثی در افتد. انشا‌ء‌الله.   

لطفا دو یا حداکثر سه نفر را تعیین کنید

حداد عادل - ولایتی - محسن رضایی - علی لاریجانی

قالیباف - ناطق نوری - حسن روحانی - محمدعلی نجفی

عارف - محمد خاتمی - موسوی خویینی ها - عبدالله نوری

به نظر شما حاکمیت متمایل به کدامیک از این اسامی است؟

اصول گرایان سنتی چه کسی را می پسندند؟

طیف هایی جدیدی از اصول گرایان  که انگار اصول گرای اصلاح طلبند از کدامین ها استقبال می کنند؟

اصلاح طلبان با چه کسی وارد خواهند شد؟ 

سوال مهم تر اینکه کسی دیگر را با عنوانی دیگر پیشنهاد دارید؟

تاسف و تاسف

آنانی که صاحب این قلم را می شناسند گواهی می دهند که کمتر لب به شکایت می برد و از ناامیدی حرف می زند اما صد افسوس و تاسف.

تاسف از اینکه جوانی در محل کار، بهت بگوید که این روزها جهاد را چه شده است؟ حالا که جناب آقای احمدی نژاد دارد میرود تازه روش های او را دارند در جهاد عمل می کنند.

تاسف از اینکه پیرمردی که خیلی محترمش میدانستم، و او را امیدی برای اخلاقی زیستن در عالم سیاست می پنداشتم، در نشست ماهانه جامعه اسلامی مهندسین در کمال ناباوری، درباره نجیب‌ترین سیاستمدار روزگار ما یعنی خاتمی عزیز بگوید: ... در این میان آقایی هم مشاهده کرد هوا پس است و در یک روستا مخفیانه رای داد تا بگوید ...  

مسئولیت پذیری، عذرخواهی، تدبیر

این روزها از گوشه و کنار حرف ها و زمزمه هایی به گوش می رسد. شنیده ام جناب محمد اصفهانی از دولتمردان درباره ضررهای پارازیت های ماهواره ای وجدان خواهی کرده است و هشدارهایی داده است اما اینکه دولتمردان جوابی دارند و یا داده اند نمی دانم. نیز در جریان سفر مقام محترم رهبری به خراسان  شمالی خود شنیدم که ایشان از اینکه در اواسط دهه ۷۰ در خصوص کنترل جمعیت سکوت کرده اند از ملت و تاریخ حلالیت طلبیدند. اکنون اینجانب هم به عنوان یک ایرانی دغدغه مند این سوال را دارم که دولتمردان چگونه ضرر بنزین های تولید داخل را توجیه می کنند. اگر این نوع از تولید بر سلامت  جسم و ذهن و بهداشت روان ما و فرزندان این مرز و بوم اثر منفی دارد واقعاْ چه کسی پاسخگو است. جناب آقای رئیس جمهور چگونه در پیشگاه خدا پاسخ خواهند داد؟ و البته آیا ما خود در کنترل یا عدم کنترل آن هیچ مسئولیتی بر دوش نخواهیم داشت؟   

آیا استدلال دکتر سروش پارادوکسیکال نیست؟

این روزها آرام آرام بحث از اصل و چگونگی ورود به بحث‌های انتخابات ریاست جمهوری به گوش می‌رسد. برخی از معیارها گفتگو می‌کنند و برخی در باب شایسته‌های کاندیداتوری نام به میان می‌آورند. اینجانب را صلاحیتی برای بحث از اصل و چگونگی ورود به این عرصه نیست اما به سهم خود و به اندازه دغدغه یک مسلمان ایرانی، برای من، معیار کاندیداها مهم است.

اگر در یاد و خاطر عزیزان باشد در پیش‌ازاین در باب معیار انتخاب گزینه‌های صالح یا اصلح یا بد در برابر بدتر، استدلالی توسط برخی از متفکران عرصه سیاست و اجتماع (بارزترین آنها، جناب دکتر سروش) با این مضمون مطرح شد، که بایسته است فردی از جنس دولتمردان و حکومت‌گران برای این عرصه انتخاب شود....

این استدلال را درست نمی‌دانم چرا که در غایت ‌القصوا، این نتیجه‌گیری طبیعی خواهد شد، که اگر دولتمردی شیوه غیرمنطقی را در حکومت‌داری پیش گرفت ما هم باید رویکردی بی‌منطق اتخاذ کنیم یا اگر حکومت‌گری بنای بر ناجوانمردی گذاشت در واقع مجوزی برای ناجوانمردی ما خواهد بود.... این نگاه را به نوعی پارادوکسیکال می‌دانم، «پارادوکس من به شرط او»، در پارادوکس من به شرط او، اصل این است که اول او (طرف مقابل) چنین کند بعد من چنین خواهم کرد.

 اکنون اگر بخواهیم این استدلال را مورد توجه قرار دهیم چه به سر این ملک و میهن خواهد آمد؟ آیا پایه رقابت را در کدام راه قرار دهیم؟ کدام درست است؟ رقابت در مسیر نجابت و خویشتن‌داری یا در مسیر نانجیبی و لجاجت؟ مسابقه در راه عقلانیت یا در راه غیرعقلانی؟ رقابت در تمسک بر روشهای ماکیاولیستی شایسته است یا چنگ انداختن بر روش‌های مبتنی بر معیار و اصول؟ در یک کلام مسابقه فرهیختگی و فرزانگی بهتر است یا نافرهیختگی و نافرزانگی؟         

افتخار به این جهاد

پنج‌شنبه گذشته به مراسم اختتامیه ضیافت اندیشه دانشجویان علمی کاربردی جهادهای سراسر کشور رفتم. بگذرم از اینکه چرا دانشجویان را با تاخیر به سالن آوردند. اما مراسم طبق معمول با تلاوتی از آیات قرآن توسط همکار گرامیم جناب یوسفی آغاز و با اعلام برنامه‌های مراسم، توسط مجری و همکار خوش ذوقم جناب آقای هاشم‌ورزی یک به یک ادامه یافت. حقیقت اینکه از تک تک برنامه‌ها استفاده بردم و به تعبیر دیگر خوشم آمد. اما آن برنامه‌ای که مرا بر سر شوق آورد و البته سبب نوشتن این پست، چیزی نبود الا پخش یک کلیپ از آغاز کلید خوردن فعالیت‌های ستاد برگزاری تا آخرین لحظه برگزاری این ضیافت. و جالب آنکه کلیپ حاوی تصاویری بود از یک برنامه‌ای که حدود 4 ساعت پیش اجرا شده بود. شاهد این بودم که دانشجویان حاضر در سالن با دیدن هر صحنه از کلیپ به وجد آمده و دائم ابراز احساسات می‌کردند. و من هر لحظه که از کلیپ می‌گذشت از هنر و تلاش و عشق به کار و خدمت همکارانم لبریز از عشق و افتخار می‌شدم، تاجایی که طاق نیاوردم و خواستم تا دست یک دست‌‌اندرکار عزیز ستاد را ببوسم که متاسفانه نگذاشت اما توانستم پیشانی مروتی عزیز را ببوسم شاید که توانسته باشم قدردانی کنم.

خدا با ما صحبت می کند

سلام اگر می خواهید نداها و صداهای خدا را بشنوید گاه گاهی قرآن را بگشایید و در آن آیات تامل کنید. توصیه دوستانه من این است که اگر میخواهید تاملات شما رنگ و بوی منظمی بگیرد. شدیداْ توصیه میکنم که کتاب ۳۶۵ روز با صحبت در قرآن را، که کاری بسیار درخور و روزآمد از جناب محی الدین الهی قمشه ای است را تهیه و استفاده فرمایید.  

برای علی و لیلا

هفته گذشته در چنین روزی زوج عزیزی (عزیز به معنای کمیاب ونایاب) برای گذراندن فرصت تحصیلی خود به کشوری که به آرامش‌بخش‌ترین کشور جهان مشهور است رفتند.

حق هم همین است که این دو تن به آنجا روند. یکی گاندی جوان، دوست دارم به عنوان کسی که بیش از یک دهه او را میشناسم گواهی دهم که حتی یکبار هم از او خشونت سراغ ندارم نه خشونت در کردار نه در کلام. و آن یکی دیگر که او را مغناطیس خوبی‌ها می‌نامم. آری مغناطیس لیلا خانم، علی آقای ما را جذب خود کرد. او شایسته ترین بوده که توانسته گاندی ما را جذب خوبی‌های خود کند.  

سخنی شفقت ورزانه با اسماعیل فلاح

برادر گرامی جناب آقای اسماعیل فلاح بسیاری از وقتها گزارشات شما را از بدبختی های مردمان انگلستان، ظلم های دولتمردان، اقتصاد بحرانی، اعتراض های مردمی، بی فرهنگی در فوتبال و ...     ملاحظه میکنم.
جناب فلاح عزیز من شک ندارم که در همه جای دنیا و در جاهایی که شما گزارش تهیه می کنید نابسامانی هایی وجود دارد. اما آیا تمام وضعیت همین است. واقعاْ اگر شما بخواهی با همین عینک در ایران خودمان گزارش بر روی آنتن ببری چند روز کارمند صدا و سیما خواهی ماند؟
نمی دانم چه انگیزه ای شما را به این ورطه کشانده است. شاید اگر من هم جای تو بودم همین کار را می کردم. اما بی گمان می توانم بگویم که این کار صحیح نیست و می تواند ما را از انسانیت دور کند. راه رفتن بر روی خط اعتدال بس سخت است و بگمانم شما سخت در راه افراط و بزرگنمایی بدی های (اینجور که شما برای ما به نمایش می گذاری) و نکبت های انگلیس و انگلیسی ها گام بر میداری.
جناب فلاح به عنوان یک هموطن واقعاْ متعجب می شوم که چطور می شود که یک نفر، هموطنان خود را اینقدر ناآگاه فرض کند و این چنین برایشان گزارشات یک سویه بفرستد. کلام آخر نیز اینکه بر فرض که من و سایر هموطنان نجیب شما ناآگاه ترین مردم روی کره زمین هم بودیم آیا واقعاْ درست است که بجای آگاه کردن ما این چنین ما را به ناآگاهی بیشتر رهنمون سازی؟
بسی جوانمردی ای هموطن، کمی انصاف ای هموطن مسلمان. به زعم من ما باید با رعایت انصاف هم الگوی یک خبرنگار مسلمان باشیم و هم الگوی فردی با اخلاق و هم عضوی پایبند به اخلاق رسانه ای باشیم.
فلاح عزیز، شما را به خواندن و تآسی از روش کتاب «هاروارد مک دونالد» توصیه می کنم. 

هاروارد مک دونالد را پیشنهاد میکنم

به خوانندگان عزیز وبلاگم پیشنهاد می کنم به انتشارات امام واقع در چهارراه دکترای مشهد بروند و کتاب خوب "هاروارد - مک دونالد" را خریداری نمایند. تا دیر نشده به اولین سوال مقدر پاسخ دهم که چرا من این کتاب را معرفی و پیشنهاد می کنم و این کتاب چه ربطی به این وبلاگ دارد؟
نویسنده محترم ، این کتاب را توسط مادر ارجمندش در جلسه ای که همسرم در آن شرکت نموده به ما هدیه کرده بود. کمتر از یک هفته است این کتاب بدستمان رسیده، من در همان لحظه اول و در تورق اول یک فریم از کتاب را که مربوط به گفتگو با یک استاد دانشگاه که به روباهی پیر تشبیه شده بود را بلند بلند خواندم و آنقدر برایم جذاب بود که سپس مقدمه آنرا خواندم و ... ناگفته نماند که در روزهای بعد خانمم چند فریم دیگر آنرا که خوانده بود برایم مرور کرد.
این کتاب که بازتاب مشاهدات سید مجید حسینی از سفرش به آمریکاست با عکس‌هایی از محیط‌هایی که رفته و گفتگوهایی که کرده، همراه است؛ هر قطعه آنرا یک فریم نام گذاشته و به روایت ماجرایی که درگیرش بوده پرداخته است.
اما اینکه چه ربطی به این وبلاگ دارد را در این مطلب خلاصه میکنم که در آغاز راه، وبلاگ شدن نوشت که دغدغه‌اش جامعه اخلاقی است. و این کتاب را یک تجربه و یک الگوی اخلاقی خوب (بمثابه یک رسانه خوب) می‌داند زیرا که صداقت است که در نوشتار و گفتار این اثر و در جای جای آن موج میزند. 
نویسنده این سطور یک تعریف از صداقت دارد و آن این است که یک وجه از صداقت(یک تعریف از صداقت) این است که آنچه که منطبق بر واقع باشد صداقت است. مثلاً اگر از کسی که دیر به محل قرار رسیده بپرسند چرا دیر آمدی و او آنچه که واقع شده است را بگوید مثلاً اگر خواب مانده است بگوید خواب ماندم او راست گفته است و او  را میتوان فردی صادق نامید.
اکنون این کتاب را واجد یک صداقت در نگاه، گفتار و نوشتار می‌دانم. 

دیروز کسی آمد

آری دیروز یکی آمد،
وآنگاه گفتم:

خوش آمدی که خوش آمد مرا زآمدنت
هزار جان گرامی فدای هر قدمت

ما گدایان خیل سلطانیم

ما گدایان خیل سلطانیم  / شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبُوَد / هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند / ره به جای دگر نمی‌دانیم

چون دلارام می‌زند شمشیر / سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار / زر فشانند و ما سر افشانیم

هر گلی نو که در جهان آید / ما به عشقش هزاردستانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست / در همه عمر از آن پشیمانیم

یک متن قابل تامل در صفحه تقدیمی یک کتاب

متن زیر تقدیمی یک دوست است به من و تقدیمی من است به سایر دوستان و عزیزانم بویژه صالح و سبحان و ستاره های آسمانی .
اخیراً کتابی با عنوان "اقتدار گرائی ایرانی در عهد قاجار" با قلم استاد علوم سیاسی دکتر محمود سریع القلم به بازار نشر عرضه شده است.
صفحه "تقدیم" آن در نوع  خود کم نظیر است

تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد!

 برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد؛

 ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد،

از فرهنگ واکنش های سریع به خویشتن داری، ارتقاء فرهنگی پیدا خواهند کرد

از فرهنگ شفاهی و غیر دقیق به فرهنگ مسئولانه مکتوب، انتقال تمدنی پیدا خواهند نمود

از رفتارها و کارهای کوتاه مدت به گستره دراز مدت، رشد فکری پیدا خواهند کرد

تضعیف، تخریب و انتقام را از فرهنگ سیاسی خود حذف خواهند نمود

به رشد فکری و استقلال فکری از طریق مطالعه حداقل دو ساعت در روز روی خواهند آورد

برای ایرانیان دیگر از رانندگی گرفته تا کسب قدرت، حقوق قائل خواهند شد

از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال شده و درس خواهند آموخت

غرور بی جا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد

دروغ گوئی و وارونه جلوه دادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود

برای کسب قدرت،به اصل رقابت و فرصت برای دیگران اعتقاد خواهند داشت و پس از رسیدن به قدرت، فقط دوره محدودی، صرفاً برای تحقق کارهای بزرگ، در قدرت خواهند ماند.

شعری از نوه امام

تابناک: حجت الاسلام سید علی خمینی در اختتامیه پنجمین جشنواره ادبی یار و یادگار در سخنانی ضمن طرح سوالی از حاضرین در باره چگونگی ایجاد پیوند میان هنر و دین به قرائت قطعه شعری از سروده‌های خود در وصف امام خمینی(ره) پرداخت.

دیر آمدی و دیر نماندی شهاب وار/ آتش زدی به خرمن شب آفتاب وار

می‌دانم آخر آن نگه پر شراره ات/ آتش زند به دفتر عقلم شراب‌وار

در خاک دان نماند که از نسل قله بود/ مردی که پر کشید از اینجا عقاب وار

دریا ببین که آب حیات همیشه را / از التهاب خویش گرفتم سراب وار

در یادواره شهدا باز می‌وزد/ عطر حضور سبز خمینی گلاب وار

ادب مرد به از دولت اوست

داد همه از بی‌اخلاقی‌ها در آمده

برای ثبت در تاریخ سخنان آقای هاشمی رفسنجانی را در این باب می آورم:

رئیس مجمع تشخیص مصلحت از فضای اخلاقی در سپهر سیاست ایران به شدت انتقاد کرد. وی گفت: «کسانی هستند که به خاطر جلب چند رأی بیشتر، تهمت، دروغ و اهانت و تخریب انجام می‌دهند و متأسفانه هیچ مرجع شرعی و قانونی هم به این حجم از اهانت‌ها و تخریب‌ها توجه نمی‌کند.»

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام انتخابات مجلس را سرآمد سایر انتخابات خواند و با بیان اینکه اصلاح و پیشرفت جامعه از دل مجلس بیرون خواهد آمد، تأکید کرد: «محور اساسی نظام اسلامی عمل به قانون و احکام دینی و نیز رعایت اخلاق است، اما اگر فضای انتخابات به‌گونه‌ای باشد که تریبون‌داران قصد زمین زدن رقیب را داشته و یا مجریان و ناظران بخواهند با سلایق شخصی و جناحی و نیز سوءاستفاده از بیت‌المال رقیب را از میدان به در کنند، نباید انتظار داشته باشند مردمی که ناظر صحنه هستند به تأیید اقدامات آنان بپردازند.»

هاشمی رفسنجانی با اشاره به قانون انتخابات که براساس آن کاندیداها یا وابستگان حزبی و جناحی باید برای جلب آرای مردم، فقط به تشریح برنامه‌ها و دفاع از عملکرد خود و جناح خود بپردازند و در غیر این صورت تخلف کرده و صلاحیت نامزدی در انتخابات را ندارند، گفت: «متأسفانه اکنون در بحث‌ها و مناظره‌های انتخاباتی به‌ویژه توسط کسانی که ادعای ارزشمداری دارند، آنچه که رعایت نمی‌شود همین مورد است و اخلاق و ادب اسلامی به مسلخ می‌رود

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام هتک آبروی مؤمن را مانند شکستن گوشه‌ای از عرش خداوند خواند و با بیان اینکه خداوند متعال در قلوب شکسته مظلومان جای دارد و انتقام شکسته شدن قلب مؤمن را از ظالم می‌گیرد، تصریح کرد: «مردم به دنبال اسلام لفظی نیستند، بلکه خواستار اسلامی هستند که پیامبر اکرم(ص) براساس آن توانست در مدت 10 سال از جامعه قبیله‌ای و عرب جاهل مدینه‌النبی را بسازد.»

کور سویی از امید، همیشه،

جناب حسن آقا شما را دوست داریم و عرض می‌کنم که بدانید هنوز این حرفها خریدار دارد. گلی به جمال شما که در این فضای آلوده به برتری‌طلبی‌های بی‌ثمر همه و هر کسی به نام مقدسات خودساخته، حرفی دیگر می‌زنید و از بایسته‌ها  و شایسته‌های جهان شمول می‌گویید. سخنانتان را به خوانندگان وبلاگم هدیه می‌کنم.

«تابناک» نوشته بود: در مراسم ویژه تجدید بیعت وزیر و معاونان وزارت امور خارجه و همچنین، سفرا و رؤسای نمایندگی‌های جمهوری اسلامی با آرمان‌های امام خمینی، حجت‌الاسلام و المسلمین سیدحسن خمینی به تبیین مبسوط دیدگاه‌های خود درباره نسبت انقلاب اسلامی و بیداری معنوی در جهان معاصر پرداخت و اظهار داشت:
پیام تاریخی انقلاب امام، بیداری اخلاق اسلامی در جهان بی‌اخلاق کنونی است. امروز باید همه هشیار باشیم و در بزنگاه زندگانی انقلاب با ارایه اندیشه ضد افراطی اهل بیت، پیام انقلاب تاریخی امام را یاداور شویم.
سیدحسن خمینی تأکید کرد: اگر جهان اسلام، بخواهد این راه را ادامه دهد، باید در هر شرایطی از طالبانیسم مبرا باشد. باید دقت کنیم که روح بیداری اسلامی و روح دین، چیزی جز اخلاق نیست. همه دین به این است که انسان‌ها اخلاقی‌تر شوند. پیامبر می‌گوید؛ انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق. فلسفه وجودی بعثت و اساس تدین، اخلاق است.

یادگار امام اظهار داشت: شاکله بیداری، دین و شالوده آن اخلاق است. اخلاق همان چیزی است که دنیا به شدت از نبود آن، لطمه دیده و واقعیت این است که دنیا، از حیث اخلاق، فرو کاسته و همه جوامع کنونی از نظر اخلاقی، عقب‌گرد دارند. جهان تشنه معارف اهل بیت است، چرا که جهان به تمام معنا، نیازمند خوبی و درستی است و این از راه پیامبر و آل ایشان به دست می‌آید. سیدحسن خمینی در پایان گفت: ماهیت بیداری اسلامی، بیداری اخلاقی است. اگر این بیداری اخلاقی به ظاهرِ سلفی‌گری خود غلبه کند، باقی می‌ماند. اگر بتوانیم به دنیا ثابت کنیم که اخلاق‌مدار هستیم، دنیا حرف‌های ما را گوش می‌کند. چشم جهانی به آرمان ملت ایران است که عبارت است از معنویت همراه با پیشرفت.

زلالی درون

سه روز بعد از عید غدیر با اجازه و هماهنگی قبلی به خانه‌ای پا می‌گذاری تا اگر خدا خواست امر خیری رخ بنماید. پس از حال و احوال، از هر دری سخن می‌گویی تا اینکه پدر خانه میزبان از من (پدر خانواده میهمان) می‌پرسد که متولد چه سالی هستید و پس از شنیدن 1340 بلافاصله به مزاح از یکی دیگر از خانواده میهمان می‌پرسد که 30 بزرگتر است یا 40 و پاسخ می‌گیرد که در این مورد 30 بزرگتر است.

گفتگوهای دیگر برای آشنایی صورت می‌گیرد.  و در این بین میهمانان میوه و چای و شیرینی می‌خورند. هر دو خانواده از اقوام و نزدیکان خود می‌گویند و پدر خانواده میزبان در پاسخ به پدر میهمان که می‌گوید «بهتر و بایسته است تا همدیگر را بیشتر بشناسیم و مخصوصاً شما باید بیشتر از ما بدانید» با صراحتی همراه با صداقت که در واقع ترجمانی است از زلالی درون او، می‌گوید: من در اولین برخورد طرف مقابلم را می‌شناسم و نیازی به تحقیق‌های مرسوم نیست...

او در اولین برخورد با این جملات بزرگواری خود را به خانواده میهمان ثابت می‌کند. این جملات محبت‌آمیز، ذهن و ضمیر پدر میهمان را درگیر می‌کند که خدایا این نعمت حسن ظن و بزرگواری را چگونه باید پاسخ داد. در همین اثناء حرفی دیگر پیش می‌‌آید و...

آری کی باور می‌کند که گوینده این حرف‌ها، امروز در میان ما نباشد! این مرد زلال متاسفانه، ناباورانه چهارشنبه گذشته این دنیای بی‌وفا را گذاشت و بر عالمی دیگر پرواز کرد عالمی که بهشت خوبانی همچون اوست. و آخر سخن اینکه وقت تنگ است و زمانه سرد، وقت‌های خوبی کردن به یکدیگر را از دست ندهیم، از کجا معلوم که من و مایی هم فردا روز باشم و باشیم.

از خدای رحمان و رحیم می‌خواهیم که او را در آغوش دریای رحمت بی‌واسعه خود قرار دهد و به بازماندگان ایشان صبوری و تحمل این غم بزرگ و نابهنگام را عنایت فرماید. انشا‌ء‌الله          

اصلاح طلب و اصولگرا از اخلاق و انصاف میگویند   

دو حرف از دو مرد بزرگ که یکی به اصلاح طلبان نزدیک است و یکی به اصول گرایان. اما هر دو حرف های خوبی زدند یکی از معیار اخلاق گفته و یکی از انصاف.

سید حسن خمینی: رمز غیراخلاقی زیستن این است که انسان خودش را محور جهان ببیند. هر وقت انسان خودش را محور یافت، آغاز غیراخلاقی شدن است و رمز اخلاق این است که انسان بتواند خودش را جای دیگران بگذارد.
وی به هنرمندان گفت: هر چه شما بتوانید جامعه را به این نقطه ببرید که انسان‌ها از اینکه خودشان را محور دنیا ببینند، خارج شوند و بتوانند با دیگران همزاد پنداری کنند و جای آنان قرار بگیرند، آن وقت اخلاقی‌تر زندگی می‌کنند و درک درست و بهتری از فضای جامعه‌شان پیدا می‌کنند.

رسول جعفریان:در خبرها آمده بود که اصغر فرهادی کارگردان فیلم جدایی نادر از سیمین از ایران، همراه خانواده اش ایران را ترک و در فرانسه اقامت کرده است... خبر رفتن او البته با استقبال برخی از سایت ها روبرو شده و رفتن او را با چندین طعنه و حمله بدرقه کرده و استناد کرده که فرهادی با ارائه یک چهره سیاه و غیرواقعی از جامعه ایرانی، توانست نظر کشورها و جشنواره‌های غربی را به خود جلب کند و جوایز فراوانی را به دست آورد.
جعفریان می افزاید: " بنده مثل بسیاری از ایرانیان که به فراوانی از این فیلم استقبال کرده و آن را دیدند، به تماشای آن نشستم اما به هیچ روی تصویر سیاهی از ایران یا تصویری غیر واقعی در آن ندیدم. در این باره خیلی به ذهنم فشار آوردم، اما باز عقلم به جایی نرسید. البته احتمال می دهم که نتوانسته ام چنین سیاه نمایی را از آن درک کنم.
بنده البته به این فیلم ـ صرف نظر از ویژگی های شخصی کارگردان که چیزی از آن نمی دانم ـ آفرین می گویم. آفرین گفتن من به خاطر واقع گرایی و موضع انسانی است که در این فیلم وجود دارد، عشق پسری به پدر که این چنین شیفته اوست. زنی وفادار به شریعت و انسانیت و صداقت که وسوسه به دروغگویی می شود، اما تسلیم نمی شود. رفتار انسانی آن زن و خانواده اش با شوهرش و بسیاری نکات دیگر.
وی افزوده است: " اکنون می گویند فرهادی ایران را ترک کرده و در فرانسه اقامت کرده است. بنده از این که یک ایرانی یا یک مسلمان شرقی به اروپا برود از این بابت خوشحالم که بالاخره یک مسلمان به مسلمانان آن دیار اضافه شده است. همین که اسم مسلمان روی اوست کافی است. اما از این که کسی در اینجا نگران این نباشد که کارگردانی کارآزموده که در دامان سینمای پرافتخار پس از انقلاب تربیت شده و اندکی هم ممکن است شورشی باشد، از ایران برود، ناراحت هستم.
مگر ما بر این باوریم که همه رفتارهایمان در جمهوری اسلامی درست است؟ مگر ادعای عصمت داریم؟ تازه مگر دو سه آدمی که در یک فیلم نمایش داده می شوند نمونه ای از تمام مردم ایران هستند؟ ایا اتفاق بد در جامعه نمی افتد؟ آیا فساد اقتصادی وجود ندارد؟ آیا آدم بد در جامعه وجود ندارد؟‌ پس این همه زندانی برای چیست؟ صد البته انسان های پاک هم فراوان هستند. انسان های ایثارگر و پاک هم فراوان هستند.
بسیجیان غیرتمند و حافظ مرزهای ایران اسلامی هم بسیارند. در عالم فیلم سازی، یکی ممکن است فیلم خوبان را بسازد دیگری فیلم بدان را. خداوند هم در قرآن گاهی اخبار خوبان را می گوید گاهی اخبار بدها را. آیا داستان یوسف باید به این معنا باشد که قرآن تصویر بسیاری بدی از مردم کنعان می دهد؟ به هر حال وظیفه یک فیلم ساز این است که عیب و مشکل جامعه خود را بگوید، وظیفه دیگری آن است که حسن آن را بگوید.