1. وقتی طرح و برنامه‌هایِ سازمانیِ جوانی را که مسئولیتش، کار با دانشجویان است را سراسر از پختگی و واقع‌بینی می‌یابی، خوشحال و امیدوار می‌شوی.

2. خوشحال میشی وقتی که نبایستگی‌ها جای خود را به بایستگی می‌دهد. سه سالی می‌شد که یکی از اقوام نزدیک، جشن‌هایی را برپا می‌کرد که برخی از حاضران به دلیل نبایستگی‌هایش، با اکراه می‌رفتند و با کوله‌باری از اشمئزاز برمی‌گشتند. اما امروز تاثیر برخی از نصیحت‌ها، انذارها و احکام را می‌بینی که مجلس نبایسته را به مجلسی وزین و دور از حاشیه تبدیل کرده است.

3. بدحالی بهت دست می‌دهد وقتی که رفتار و گفتار جناب رئیسی را که (اگر نگویم تهمت، حداقل) امر تحقیق نشده‌ای را چندین و چند وقت عَلَم می‌کند و بر رئیس قبل از خود تازیانه می‌زند و ....

4. و باز بد حال می‌شوی از جناب رئیس جمهوری که ابتدای آمدنش از رساندن مواهب زیرزمینی بر سرسفره‌های مردم می‌گوید اما در ماههای آخر رفتنش، با هجرت از زیرزمین به روی زمین، وعده تقسیم 2 هکتاری زمین‌ها را به مردم می‌دهد. آری غصه اینجاست که او مردم ایران را مشتی عوام‌الناس می‌شمارد و گرنه این چنین نمی‌گفت. کسی چه می‌داند لابد اگر جناب ایشان فردایی داشته باشند هجرتش را به فرازمین رسانده و از توزیع مواهب دیگر کرات آسمانی وعده‌مان خواهد داد!!