والنتاین

چند سالی است که در میان جوانان این مرز و بوم عشق به «روز عشق» زیاد و زیادتر می‌شود. فراگیری این موضوع در حدی شده است که صدای آن نیز در خانه‌های سنتی شنیده می‌شود.
کسانی که با نویسنده این سطور آشنایند تصدیق می‌کنند که فردی دگم و سنتی نیستم و به همچون کسی مثل من نمی‌آید که چیزهای خوب را بد بخوانم.
فارغ از صحت و سقم اینکه می‌گویند زنده کننده این روز یک کارخانه شکلات‌فروشی بوده که به سبب عدم فروش شکلات‌هایش این طرح را درانداخته تا شکلات‌های مانده‌اش به فروش برسد، تعیین روز عشق در ذات خود اشکالی ندارد. به شرطی که جوانان عزیزی چشم و گوش بسته که مقهور این نوع مناسبت‎‌ها شدند جواب چند پرسش زیر را بدهند:

1. ای عزیزان، تا حالا فکر کرده‌اید که در سنت‌های درست ما چه عامل و عواملی بوده است که به نظر می‎رسد نسل‌های گذشته ما،  پدران و مادرانمان، بدون ورود به این روزهایی که من نامش را روزهایی برای بازی و سرگرمی می‌گذارم، محبت و عشقشان در زندگی مشترکشان هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد؟

2. ای عزیزان، ای کسانی که والنتاین را پاس میدارید. لطفاً بگویید که این آمارهای طلاق، این جداشدن‌های در طول دوره عقد چیست؟ امری که نه به نسل‌های گذشته که طبیعتاً مربوط به نسل‌های فعلی است. پس چطور این نسلی که به بدرقه روز عشق می‌رود زودتر از نسل‌های گذشته به تنفر می‌رسد؟ چطور توجیه می‌فرمایید؟

3. ای عزیزان، معنای این جمله دکتر علی شریعتی در کتاب نیایش چیست؟ خدایا به من عشق را بیاموز چرا که عشق از زندگی برتر است و خدایا دوست داشتن را به من بیاموز زیرا که دوست داشتن از عشق برتر است؟ چرا دوست داشتن را به عشق برتری داده است؟

داستان واقعی یک عشق را برایتان بازگو می‌کنم: داستان مرد و زنی که این روزها حدود شصت سالگی خود را می‌گذارنند. این زوج چند سالی بچه دار نمی‌شوند، سالها می‌گذرد تا به سال 17 ازدواجشان می‌رسند. خانم محترم این خانه به اصرار به همسرش از نیت یک خواستگاری برای او توسط خودش خبر می‌دهد. جناب آقا ابتدا موضوع را به شوخی می‌گیرد اما پس از چند ماه اصرار خانم، در می‌ماند که چه کند. این آقا که خداوند حفظش کند و از خوش‌نامان این شهر در عرصه فرهنگی است، روزی به من گفت: چون مستأصل شده بودم، تصمیم گرفتم که به حرم بروم و موضوع را با امام رئوف در میان گذارم. چنین کردم، اشک‌ریزان به امام می‌گفتم که من چطور دل بکنم از این زن خوب؟ من چطور می‌توانم دوست‌ داشتن‌هایم را تقسیم کنم؟ و ... از حرم برگشتم و بدون اینکه به خانمم چیزی بگویم از او خواستم که فعلاً این موضوع را مسکوت گذارد. آری، شد چیزی که شاید باورش آسان نباشد. سال بعد خداوند دختری به ما داد و اکنون همین یک فرزند میوه زندگی ما شده است.

ضمناً به دوستداران رمان، خواندن رمان «بار دیگر تو» که داستان وفاداری یک همسر را بازگو میکند از نویسنده‌ای همشهری بنام تکتم مغفرتی را توصیه می کنم.این کتاب را که قیمتش از یک ساندویچ هم ارزانتر است میتوانید از انتشارات امام واقع در چهارراه دکترا خریداری فرمایید.

خوشحالی و بدحالی

1. وقتی طرح و برنامه‌هایِ سازمانیِ جوانی را که مسئولیتش، کار با دانشجویان است را سراسر از پختگی و واقع‌بینی می‌یابی، خوشحال و امیدوار می‌شوی.

2. خوشحال میشی وقتی که نبایستگی‌ها جای خود را به بایستگی می‌دهد. سه سالی می‌شد که یکی از اقوام نزدیک، جشن‌هایی را برپا می‌کرد که برخی از حاضران به دلیل نبایستگی‌هایش، با اکراه می‌رفتند و با کوله‌باری از اشمئزاز برمی‌گشتند. اما امروز تاثیر برخی از نصیحت‌ها، انذارها و احکام را می‌بینی که مجلس نبایسته را به مجلسی وزین و دور از حاشیه تبدیل کرده است.

3. بدحالی بهت دست می‌دهد وقتی که رفتار و گفتار جناب رئیسی را که (اگر نگویم تهمت، حداقل) امر تحقیق نشده‌ای را چندین و چند وقت عَلَم می‌کند و بر رئیس قبل از خود تازیانه می‌زند و ....

4. و باز بد حال می‌شوی از جناب رئیس جمهوری که ابتدای آمدنش از رساندن مواهب زیرزمینی بر سرسفره‌های مردم می‌گوید اما در ماههای آخر رفتنش، با هجرت از زیرزمین به روی زمین، وعده تقسیم 2 هکتاری زمین‌ها را به مردم می‌دهد. آری غصه اینجاست که او مردم ایران را مشتی عوام‌الناس می‌شمارد و گرنه این چنین نمی‌گفت. کسی چه می‌داند لابد اگر جناب ایشان فردایی داشته باشند هجرتش را به فرازمین رسانده و از توزیع مواهب دیگر کرات آسمانی وعده‌مان خواهد داد!!  

گفتگو چه بدی داشت ...

بر نردبان تک‌گویی‌ها بالا می‌رویم و غمگنانه نشانه‌هایی از تجدیدنظر هم نیست. خود را حق مطلق می‌دانیم و طرف مقابل باطل مطلق. این رویه آنقدر رسوخ کرده که شاید بتوان گفت گویا به خصلت تک تک ما ایرانی‌ها بدل شده است.

میان دو همسر، خانم و آقا، بحث و جدلی درمی‌گیرد. هفت هشت دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که پدر و مادر و کل خاندان طرف نواخته می‌شوند.

چند دانشجو، راجع به مسئله‌ای اختلاف پیدا می‌کنند، اما احتمالاً به خاطر همین خصلت، بجای گفتگو و پیدا کردن راه حل مسئله، آنقدر پیش می‌روند تا که اگر هم بخواهند، دیگر راه بازگشتی نباشد.

این روزها در سطحی بالاتر شاهدیم که رئیس دو قوه نمی‌توانند راجع به موضوعی راه چاره‌ای بیابند و هریک در تریبون‌های در اختیار حرف خود را می‌زنند و طرف مقابل را نقد و نیش می‌زنند.

این داستان غمبار در سالهای اول انقلاب هم وجود داشت. عده‌ای معتقد به سازشکاری مرحوم بازرگان بودند، آنقدر پیش رفتند تا که کنارش زنند. کاش انقلابی‌ها کمی به حجت او گوش می‌دادند و کاش بازرگان‌ها کمی خواست و خواهش انقلابی‌ها را درک می‌کردند. کاش عقلایی و مردان توانایی بودند تا پا پیش می‌گذاشتند و هر دو نوع استدلال را فهم می‌کردند و راه برون‌رفتی می‌یافتند.

سه سال و نیم است که از فتنه و فتنه‌گر می‌گوییم. و پس از این مدت کم‌کم نغمه‌هایی ملایم‌تر ‌شنیده می‌شود، اما هنوز این صدا بلند نشده باز همان کسانی که خود را حق مطلق می‌دانند از تریبون‌هایی عمومی و متعلق به کل مردم ایران، مجدد که نه، برای صدمین بار طرفشان را می‌نوازند.

به عنوان یک ایرانی مسلمان ترسم از این است که باز هم نوبت به عقلا نرسد. و باز تکرار همان داستانهای تکراری. کاش کمی عقلانیت، کاش کمی انصاف، کاش کمی فاصله گرفتن از تک‌گویی‌ها، کاش رو بیاوریم به گفتگو. آخر گفتگو منصفانه چه بدی دارد که نردبان تک‌گویی را بالا می‌رویم؟

خانم و آقای عزیز، دانشجوی عزیز، روسای مملکت، ای جناب کسی که صحبت‌هایتان حکم دو رکعت نماز مردم را دارد، ترا به خدا کمی منصفانه‌تر.