هدیه‌ای به یک  دانشجو/ علل اخلاقی نزیستن انسانها از منظر دیوید ثورو

سلام. از تیرماه تا بهمن ماه اینجا دیگه سر نزدم و پستی نگذاشتم. اما چرا امروز؟ 

1. ماه پیش یکی از دانشجویان (آقای اعظمی) گفت اتفاقی وبلاگ «شدن» رو دیدم و با خواندنش یه آرامشی بهم دست داده. کاش ادامه بدید. دوست داشتم اما اقدامی نکردم.  

2. امروز متنی از استاد ملکیان برایم رسیده بود. خواندم. بهترین پاسخ به تقاضای آن دانشجو  را در انعکاس این متن یافتم: 

پشت کردن به اخلاق، محصول غفلت ازسه واقعیت است:

1. اکتفا نکردن به حداقل ضروریات

او تعبیری دارد شبیه مارکس در مورد کالا: کالا تجسد و تبدیل یافته‌ی عمر و روح است. قیمت هر کالا (و نیز خدمات رفاهیِ بیشتر از معمول) مقدار عمر و روحی است که می‌دهی تا آن را بدست آوری. ضرورت‌گراییِ (یا اسنشیالیزم) ثورویی به ما می‌گوید عمر و روح‌ات را تا حداقل ممکن برای تامین جسم و کالای ضروری بفروش، چون مجبوری و گزیری از آن نیست. اما باقی را برای استعلای خود (رسیدگی به فریاد کودک درون از نگاه یونگ و رایگان بخشی) برای خودت باقی بگذار؛ تا هرگز و نیز در دوران ناتوانیِ پیری و احتضار، حسرت از ناکرده ها و پشیمانی از جبران نکردن اشتباهات نداشته باشی. چون حسرت و پشیمانی برای کسی که همه‌ی روح و عمرش را برای کسب کالای ناضروری داده، حسی است قطعی (مخصوصا با توجه به 40 سال پژوهش الیزابت کوبلر راس بر روی محتضرین).

2. عاریتی و بی اصالت شدنِ زندگی‌مان، به دلیل تجاوز از ضروریات حداقلی

علت اصلیِ رفتن به سراغ نا ضروریات (تجملات و بَرج‌ها)، پشت کردن به خود و روکردن به دیگران است [پارسایانِ روی در مخلوق، پشت بر قبله می کنند نماز! (سعدی)] . "بود" ها را رها می کنیم و به سراغ "نمود" می رویم. بالیدن سرشت مان را فراموش می‌کنیم و به شخصیت‌مان یا همان برداشت دیگران از "من" رو می‌کنیم. مارکس، نیچه، فروید، فوکو و ... در پاسخ به انگیزه‌ی ریشه‌ایِ رفتار آدمی، نظرات متفاوتی داشتند. پاسخ ثورو به این پرسش مهم این است: زیباکردن تصویر خود در ذهن دیگران. او می‌گوید برای این کار باید به خود پشت کنیم،  برای تامین هزینه‌ی تجملات به هر رذالت احتمالی تن دهیم و از آن بالاتر رسیدگی به خود را کاملا فراموش کنیم و نحوه‌ی زندگی و نمود خود را همرنگ خواسته و "مد" تحمیلیِ دیگران  و با "چشم وهم چشمی" تنظیم کنیم. کسب درآمد و زندگی برای خوشامد دیگران، طبعاً چیزی نیست جز زندگیِ عاریتی و بی اصالت.

3. بی صداقتی و ناهمخوانی با خود، پیامد پی‌گیریِ ناضروریات است

غفلت سوم از رویاهایی است که از کودکی با تو بوده‌اند و همیشه آرزویِ پنهان و آشکارت بوده‌اند. وقتی دنبال پول بیشتر، برای کسب و حفظ تجملات و نمایش نمود و شخصیت و وجاهت باشی، مجبوری به رویاهایت پشت کنی. رویاها ممکن است عوض شوند، اما نکته‌ی مهم، هم عنان بودن و وفاق داشتن انسان با آرمان‌های هر لحظه‌ی زندگی‌مان است. اگر زندگی فاقد این وفاق باشد یعنی با خودمان صداقت نداریم؛ درون و بیرون‌مان همخوانی ندارند. معلمی را دوست داریم، اما به خاطرماشین مدل بالاتر، شغلی کاملاً بی‌ربط با معلمی را دنبال می‌کنیم و در آن غرق می‌شویم. یادمان می‌رود که پیامد کسب کالای بیش از ضرورت و حتی ابزارهای بیشتر، بی‌صداقتی و ناهمخوانی با خودمان است. ساحات سرشت‌مان (باورها، احساسات، عواطف و ادراکات)مان با گفتارها و کردارهای‌مان نمی‌خواند.   

اگر این سه غفلت را نکنیم، طبعا اخلاقی زیستن و پیکرتراشیِ معنوی‌مان قطعی می‌شود؛ و به انسانی تبدیل می‌شویم که زندگی‌اش اصیل است، با خود صداقت دارد، به رویاها و سرشت‌اش پشت نکرده و نه دچار حسرت و پشیمانیِ دمِ مرگ و نه دچار اضطرابِ دل نگرانی، دغدغه‌ی افسردگی و قبض تنفر از خود، ملال و هرگونه احساس و هیجان منفی می‌شود و دنیا را دم به دم و هر روز،  نو به نو کشف می‌کند و به معنای واقعی "زندگی" و "زندگیِ با معنی" می‌کند.

🌂درسگفتار فلسفه اخلاق ، موسسه پرسش  @porseshiha

عقل به مرخصی می‌رود

سلام چندی پیش کتابی را برای همسرم هدیه خریدم. عنوانش «انسان، فلسفه عرفان» بود، نوشته دکتر سرگلزایی استاد رشته روانشناسی دانشگاه فردوسی. حشمت خانم دو روز بعد گفت چه کتاب خوب و روانی است در باب نیاز معنوی انسان.
دو هفته قبل که به تهران میرفتم کتاب را با خود بردم و 30 صفحه‌اش را خواندم. نوشته:👇

دکارت فرانسوی میگه همانگونه که چشم ما بدون هیچ آموزشی توانایی دیدن دارد، عقلِ سالم هم بدون هیچ آموزشی میتونه حقیقت رو ببینه. اما چرا بعضی وقتها نمیشه؟و چرا درک حقیقت در بین انسانها تا این حد متفاوت است؟

نویسنده به نقل از دکارت جواب میده که هوی و هوس و خود‌بینی(فقط نفع خود را دیدن) باعث آلودگی عقل میشه. او میگه هوی و هوس همان احساسات است. مثل احساسات مادرانه که احساساتش اجازه نمیده که عیبهای بچه‌اش را ببیند.

دکتر سرگلزایی سپس مینویسه احساسات ما، نتیجه مکانیزمهای غریزی ماست. غرایزی که دو وظیفه مهم 1. صیانت از نفس و 2. صیانت از نسل(تولید نسل) دارد. او میگه وقتی احساسات ما وارد عمل میشه همه عملکردهای ذهنی دیگه کور میشه. مثل اینکه وقتی مورد تعرض قرار گیریم و یا وقتی که نیازهای جنسی‌مان به فوران بیفته و یا وقتی که فرزندمان مورد تهدید قرار گیرند، به صورت اتوماتیک بصیرت عقلانی ما کور میشه. زیرا حیات عقلانی ما بر پایه زندگی جسمانی‌مان قرار دارند. در این مواقع عقل به صورت موقتی به مرخصی میرود و بعد از آن که البته باز می‌گردد.

انسان برای چه کاری ساخته شده است؟

با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (6)

انسان برای چه کاری ساخته شده است؟

رواقیون معتقدند برای پاسخ به این سوال فقط کافی است خودمان را بکاویم. در این واکاوی است که می‌فهمیم مثل سایر حیوانات «غرایز» داریم مثلا احساس گرسنگی می‌کنیم و گرسنگی راهی است که طبیعت برای تحریک  ما به غذاخوردن از آن استفاده می‌کند یا از نظر جنسی برانگیخته می‌شویم و این شیوه‌ای است که طبیعت برای وا داشتن ما به تولید نسل بکار می‌برد. اما با بقیه حیوانات یک تفاوت مهم داریم ما انسانها می‌توانیم «بیندیشیم». به عقیده زنون از وجود چنین وجه تمایزی می‌توان نتیجه گرفت که ما انسانها خلق شده‌ایم تا موجوداتی اندیشمند و معقول باشیم. دیگر اینکه چون طبیعت تصمیم گرفته ما انسان‌ها موجوداتی «اجتماعی» باشیم، پس وظایفی در قبال همنوعان داریم. احترام به والدین، خوش رفتاری با دوستان، به فکر منافع هم‌میهنان بودن و ...

اگر بخواهیم یک رواقی تمام عیار باشیم باید خود را به مقام انسان فرزانه خدایی یا «حکیم » نزدیک کنیم حکیم رواقی عاری از غرو و تکبر است، چون حرف خوب و بد دیگران برایش یکی است او هیچ گاه غم زده نمی‌شود.

رواقیون رومی، یک تغییرات ظریفی در برنامه اخلاقی رواقی بوجود آورده آنان علاوه بر کسب «فضیلت» که هدف اول رواقیون بود کسب «آرامش» را هدف دومی قرار دادند. اما قطعاً منظورشان از آرامش گیجی و منگی نبود چون طرفداری از چنین چیزی به معنای نفی یکی از اجزای ضروری زندگی فضیلت‌مندانه یعنی «عقلانیت» می‌بود. آرامش رواقی حالتی روانی بود که مشخصه آن رهایی از احساسات منفی از قبیل اندوه، خشم و اضطراب و بهره‌مندی از عواطف مثبتی چون شادی بود.

از نظر رواقیون رومی، کسب آرامش و فضیلت به هم مرتبطند. آنان معتقد بودند کسب فضیلت به آرامش می‌انجامد و هم کسب آرامش را یاریگر در رسیدن به فضیلت می‌دانستند. کسی که آرام نیست واحساساتی منفی چون اندوه و خشم درونش را آشفته می‌کند به سختی می‌تواند به فرمان عقلش عمل کند. در وجود چنین کسی عواطف بر عقل چیره می‌شوند و او کم کم توان تشخیص خوبی‌های حقیقی را از دست می‌دهد و از جستجوی خوبی‌ها باز می‌ماند و در نهایت در کسب فضیلت ناکام می‌شود.

رواقیون رومی کمتر از یونانیان به توان عقل در انگیزه بخشیدن به انسان‌ها اعتماد داشتند. رواقیون یونانی (براساس یک آموزه سقراطی - افلاطونی) عقیده داشتند برای اینکه انسان به دنبال کسب فضیلت بروند کافی است بدانند که چه چیزی خوب است و می‌گفتند هر مرد عاقلی اگر بداند چه چیزی خوب است ضرورتاً به دنبال آن خواهد رفت و در نتیجه انسان فضیلتمند می‌شود. بالعکس رواقیون رومی تشخیص داده بودند که مردم عادی روم ذاتاً آرامش را چیز ارزشمندی می‌دانند پس بهتر است مردم را به آرامشی که در پس کسب فضیلت بود، دعوت کنند.

نویسنده کتاب می‌نویسد واقعیت نیز همین است که آرامش حتی برای افراد مدرن جذاب‌تر و گیراتر است. مثلا فرض کنیم به کسی گفته شود راهکاری از دوران باستان برای فضیلتمند شدن سراغ داریم و مایلیم آن را با تو در میان گذاریم احتمالا با بی‌حوصلگی سری تکان می‌دهد، حالا به همین فرد اگر گفته شود راهکاری از دوران باستان برای رسیدن به آرامش سراغ داریم و می‌خواهم با تو در میان گذرام به احتمال زیاد جذب حرف‌ها شده و چه بسا چشمانش برق زند.... ادامه دارد .....

رواقیون نخستین چگونه افکاری داشتند؟  

  با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (5)

همانطور که عرض شد کتاب نسخه‌ی مکتب رواقیون را برای ما انسانهای 2016ای مناسب میداند. رواقیون که هم عصر کلبیون بودند(فرقه‌ای با فلسفه‌ای خاص در زندگی در یونان و روم باستان). آنان زندگی خوب را در ریاضت‌کشی افراطی دنبال میکردند بنابراین خود را محروم می‌کردند از هر چی مظاهر زندگی خوب و  طبیعی بشمار می‌رفت.در خیابانها زندگی میکردند، روی زمین می‌خوابیدند و تنها دارایی‌شان لباسی بود که بر تن داشتند. گویند بدلیل زندگی‌ «سگ‌واره» به آنها کلبیون می‌گفتند. اینان می‌گویند: آدمهای بد از هوای نفس خویش چنان فرمان می‌برند که خدمتکاری از اربابش. و این یعنی که اختیاری بر امیالشان ندارند.

اما رواقیون و مشهورترین چهره رواقی «زنون» که خود ابتدا پیرو کلبیون بودند کم کم از آنها فاصله گرفته و تفاوت خود را به علاقمندی همزمان به فلسفه عملی و فلسفه نظری در زندگی اعلام کردند. این نگاه خیلی زود مورد استقبال شهروندان قرار گرفت. رواقیون به دنبال نحوه‌ی زیستنی بودند که هر چند ساده و بی‌برگ و بار است اما راحتی انسانها را هم در نظر می‌گیرد. استدلال رواقیون برای کنار گذاشتن اندیشه‌ی ریاضت‌کشی این بود که اگر آنها هم مثل کلبیون از «چیزهای خوب» اجتناب کنند عملاً نشان می‌دهند که این چیزها خوبند. رواقیون  از هر «چیز خوبی» که زندگی سر راهشان قرار می‌داد بهره می‌بردند اما همیشه هم آماده بودند که در صورت لزوم دست از این چیزها بشویند.

فلسفه زنون عناصر اخلاقی، فیزیکی و منطقی داشت. آنان اول منطق می‌خواندند بعد فیزیک و دست آخر اخلاق. توجه رواقیون به منطق از این عقیده ناشی می‌شد که عقلانیت وجه ممیزه‌ی انسان از سایر حیوانات است و هر چه نباشد، منطق علم بررسی شیوه‌های درست استدلال است.

فیزیک رواقی ضمن پرداختن و تبیین پدیده‌های طبیعی و جهان پیرامونی به قلمرو دیگری که امروز آن را الهیات می‌نامیم می‌پرداختند مثل: وجود و سرشت خدایان، اینکه چرا خدایان جهان و ساکنان آن را خلق کرده‌اند، نقش خدایان در نتایج اتفقات و امور عالم چیست؟ و اینکه نحوه‌ی درست رابطه انسان با خدایان چگونه است؟

اخلاق سومین و مهمترین جزء فلسفه رواقی بود البته نه به معنای اخلاق امروزی که علم بررسی خوب و بد اخلاقی را متکفل است. اخلاق رواقی اخلاق سعادت‌گرایانه نامیده می‌شد و از دو لغت یونانی «eu» به معنای «خوب» و «daimon» به معنای «روح» تشکیل شده است. دغدغه‌ی محوری این اخلاق بایدها یا نحوه‌ی بودنی است که برای انسانها زندگی خوب و شکوفا  را به ارمغان می‌آورد. رواقیون در پاسخ به سوال کسی که بخواهد یک زندگی خوب داشته باشد می‌گویند باید فضیلمند باشی. و اما فضیلت را چه می‌دانستند؟ فضیلت در مکتب رواقی بستگی به این دارد که اعمالش منطبق وظیفه‌ای که نوع انسان برایش خلق شده است باشد. دقیقاً همانطور که یک چکش خوب و بدردخور چکشی است که از عهده انجام کاری که برای آن درست شده برمی‌آید. در این صورت فضیلتمندانه زیستن یعنی زیستن به همان نحوی که برایش ساخته شده‌ایم. اکنون سوال این است که انسان از دیدگاه رواقی برای چه کاری ساخته شده است؟ سوال کلیدی که بماند برای قسمت بعد ... انشاالله......

نقش دین و تمایز آن با نقش فلسفه در سبک زندگی

با هم کتاب میخوانیم(1)

فلسفه‌ای برای زندگی (4)

آیا دین از چه باید کرد در زندگی بحث نمی‌کند و اگر آری چه تفاوتی با فلسفه دارد؟ به سراغ دین رفتن چه تفاوتی با به سراغ فلسفه رفتن دارد؟ اگر از یک کشیش بخواهیم بگوید که آدم خوب و بد کیست و برای خوب بودن و بد بودن چه باید کرد؟ لابد پاسخ این است: دزدی نکن، دروغ نگو، سقط جنین نادرست است و یا ممکن است بگوید: به انسان‌های دیگر خدمت کن، عبادت کن و مقداری از اموالت را در راه خدا مصرف کن. این حرف‌ها یعنی که راه کمال اخلاقی و راه بهشت را نشان دادن. اما اینکه چه چیزی در زندگی ارزش دنبال کردن دارد را به عهده خود افراد می‌گذارد.

از منظر دین اگر فرد دینداری برای خرید خانه‌ای بزرگ و ماشینی گران‌قیمت شب و روز کار کند تا آنجا که حکمی از احکام دین را زیر پا نگذاشته هیچ ایرادی به کارش نیست و یا برعکس کلبه‌ای محقر را برای خانه‌ای بزرگ ترجیح دهد یا دوچرخه‌ای را به ماشین گران‌قیمت، هیچ خطایی مرتکب نشده است.

ادیان اگر هم به این موضوع بپردازند که چه چیزهایی در زندگی ارزش دنبال کردن دارند یا ندارند و توصیه‌هایی هم در این باره مطرح کنند، معمولاً این توصیه‌ها را چنان محتاطانه مطرح می‌کنند که مومنان آنها را در حکم سلسله‌ای از پیشنهادات و امور مستحب تلقی می‌کنند و نه «دستوراتی» درباره چگونه زیستن. و به همین دلیل هم معمولاً این توصیه‌ها را نادیده می‌گیرند...

آری خیلی خیلی کمند مذاهب و فرقه‌هایی که پیروانش را ملزم به پذیرش فلسفه‌ی خاصی در زندگی. مومنان تا زمانی که به کسی آسیب نرساندند و یا با کرده‌هایشان خشم خدا را بر نینگیزاند، آزادند هر طور که می‌خواهند زندگی کنند..... (بر عکس زندگی فیلسوفانه که زندگیِ با دلیل است)

فلسفه به زندگی می‌پردازد.

با هم کتاب بخوانیم (1)

فلسفه‌ای برای زندگی(3)

تفکر فلسفی در قرن ششم پیش از میلاد جهش بزرگی را از سر گذراند. در این روزگار افراد زیر مشغول فلسفه‌ورزی بودند:

آناکسیماندروس (547-641ق.م)، طالس (546-636ق.م) و هراکلیتوس (479-551ق.م) در یونان

فیثاغورس (500-570ق.م) در ایتالیا

بودا (483-563ق.م) در هند

کنفوسیوس (479-551ق.م) در چین

و این سیر در ادامه به سقراط (399-469ق.م) رسید.

سقراط زندگی فوق‌العاده داشت. و مرگش نیز خاص بود. او که یکی از اتهاماتش منحرف کردن جوانان آتن بود با رای شورای قاضیان به نوشیدن جام شوکران محکوم شد. او که می‌توانست با گریختن از زندان و یا طلب تلویحی بخشش خود را از مرگ رهایی دهد اما اصول فلسفی‌اش اجازه چنین کاری را به او نمی‌داد. آب باریکه فلسفه، پس از مرگ سقراط به رودی خروشان بدل شد. افلاطون فقط یکی از شاگردانش بود.

اما چگونه این چنین شد؟ ... بزرگترین دلیل آن این بود که سقراط برخلاف اسلافش، کانون توجهش را از سمتِ سرشت جهان و طبیعت، به وضعیت و احوال انسان و کند و کاو روح آدمی معطوف کرد. او نخستین کسی بود که فلسفه را از آسمان به زمین کشید، به شهرهای آدمیان و به درون خانه‌هایشان برد و فلسفه را به پرسش از زندگی، اخلاقیات و امور خیر و شر واداشت. در این دوران در یونان و روم میزان موفقیت حکومت‌ها و حاکمان، بسته به قدرت مجاب کردن مردمانشان بود. بنابراین در یونان باستان اصل شد انسان و کاربرد فلسفه و اخلاق در زندگی او. ... ادامه دارد ... 

فلسفه به چه درد می‌خورد?

با هم کتاب بخوانیم (1)

فلسفه‌ای برای زندگی(2)

نویسنده در ادامه مقدمه‌ی کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» معتقد است بسیاری از فلاسفه یونان و روم باستان هدف اصلی فلسفه را یافتن فلسفه‌ای برای زندگی می‌دانستند و می‌گفتند اگر فلسفه به درد زندگی نخورد پس به چه کار می‌آید؟ مثلاً  اپیکور عقیده داشت فیلسوفی که رنجی از انسانی نمی‌زداید، هر چه می‌گوید مهمل است. دارویی که درمان نکند به هیچ دردی نمی‌خورد و به باور فیلسوف رواقی، سِنکا: آنکه نزد فیلسوفی تعلیم می‌بیند، باید با کمک و همراهی او هر روز کار خوبِ تازه‌ای انجام دهد، او هر روز که به خانه برمی‌گردد باید از روز قبل عمیق‌تر شده باشد یا لااقل در مسیر پخته‌تر شدن و کسب حکمت بیشتر قدمی برداشته باشد.

نویسنده فلسفه رواقیون باستان را علیرغم کهن بودنش، اما با ارزش می‌داند بویژه برای هر انسانی مدرنی که طالب یک زندگی معنادار و رضایت‌بخش است. او در این کتاب نشان داده است که بایستی همچون فیلسوفان رواقی زندگی آکنده از احساسات منفی همچون خشم، اضطراب، ترس، اندوه و حسادت را از خود دور کرده و درون خود را از شادمانی لبریز کنیم. باید اهداف زندگی‌مان را مورد بازبینی قرار دهیم، و درک کنیم که بسیاری از چیزهایی که در طلبشان هستیم بویژه شهرت و ثروت، ارزش دنبال کردن ندارند.

در عوض توجهمان را معطوف اموری که ارزش و فضیلتند مانند نیل به آرامش کنیم. آرامش نه با خوردن قرص‌های آرام‌بخش. که با دنبال کردن حالتی که مشخصه‌اش، فقدان احساسات منفی و ایجاد احساسات مثبت و مشخصاً احساس لذت است. توجه به اموری که آرامش را به ارمغان می‌آورند مثل اینکه حواسمان باشد که بین «چیزهای قابل کنترل» و «چیزهایی که از دایره‌ی کنترل ما خارج هستند،» تمایز قایل شویم، تا از این پس نگران چیزهایی که از این دایره خارجند نباشیم و توجهمان را معطوف چیزهایی کنیم که در ید قدرت ما هستند....

فلسفه‌ای برای زندگی

سلام. لابد دوستان میدونن که بلاگفا چندی است که دچار اشکال شده و خوشبختانه هم اکنون درست شده است. انشاالله که مشکلات غیرمترقبه به سراغش نیاد. در عین حال وظیفه خود میداند که از همه بلاگفاییها تشکر کنیم  زیرا که همین صفحه ارتباط را از ما نگرفتنند. القصه مطلب مانده از 2 ماه قبل را بی مقدمه تقدیم میکنم.

کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» گویا یکی از مجموعه کتاب‌هایی است که به فلسفه نه بعنوان کتابی برای بالای تاقچه گذاشتن و قمپز در کردن بلکه کتابی است برای یاد دادن زندگی هنرمندانه یا به تعبیر سرپرست مجموعه، کتابی است از فیلسوفان هنر زندگی.

سرپرست مجموعه معتقد است فیلسوفان دو دسته کلی‌اند: فیلسوفان هنر زندگی و فیلسوفان نظری سیستماتیک. او می‌گوید ما در زمینه زندگی فیلسوفانه نیازهای معطل مانده‌ای داریم که معلوم نیست به این زودی‌ها و با این مجموعه‌ها پاسخ یابند اما بهر حال کتب‌های این شکلی گامی کوچکی است در این راه.

کتاب فلسفه‌ای برای زندگی نوشته ویلیام ایروین که توسط جناب محمود مقدسی (جوانی عزیز که بعدها درباره‌ او و کتابش یک پست دیگر خواهم گذاشت) ترجمه شده است. این کتاب فلسفی مثل خیلی از کتاب‌هایی که برای به زیستن در تلاشند، نه فقط با صدای عقل، بلکه با شور زندگی، با ما درباره مسائلمان سخن می‌گویند. مثل این مسئله که هدف اصلی زندگی‌مان چیست؟ یا مثل اینکه معنای زندگی، خوشبختی، نوعدوستی، فضیلت، مبانی ارزش‌ها، شخصیت، همزیستی مسالمت‌آمیز، ترس، درد، بیماری، ملال و ... چیست؟ این کتاب و کتاب‌هایی از این دست قصد دارد تا با نور تاباندن بر زوایای تاریک و پیچیدگی‌های مسایل زندگی و دعوت از ما برای تفکر بیشتر و یافتن راه حل‌های مخصوص به خودمان، یعنی فکر کردن به «هنر زندگی» با مدد گرفتن از تجربه دیگران راهی نو بگشاید تا شاید با درست اندیشیدن، هدف غایی زندگی را فهمیدن و  در مسیر آن گام برداشتن  را تجربه کنیم. 

مشهورترین مکاتب اخلاقی

مطالب زیر خلاصه شده سخنرانی استاد ملکیان در باب سه مکتب نتیجه‌گرا، وظیفه‌گرا و فضیلت‌گراست. که باز هم به لطف برادر احسان سامان یافت و من لب کلام استاد را بازگو می‌کنم.

استاد، تمام مایه نزاع این سه مکتب را در این می‌دانند که دو مکتب اولی با جهان آفاقی سروکار دارند اما مکتب آخری توجهش به جهان انفسی معطوف است.

استاد در مقام تبیین می‌فرمایند: در مکتب نتیجه‌گرا همه چیز به پیامدهای عمل برمی‌گردد، یعنی اگر پیامدهای یک عمل خوب باشد آن عمل درست و اخلاقی است و اگر بد باشد آن عمل نادرست است در صورتیکه درستی یا نادرستی کارها در وظیفه‌گرایی به خود عمل و ویژگی عمل بازگردانده می‌شود بنابراین نتیجه اعمال هیچ دخالتی در حسن وقبح ندارد. استاد اما درستی و نادرستی امور در فضیلت‌گرایی را نه به درستی و نادرستی خود عمل و نه به نتایج آنها می‌داند بلکه همه چیز را به کننده کارها برمی‌گرداند یعنی این نیت و منش آدمیان است که تعیین کننده درستی و نادرستی اعمال تلقی می‌شود.

استاد در تعبیری دیگر می‌فرمایند: نتیجه‌گرایی به پس از فعل نظر می‌کند و وظیفه‌گرایی به پیش از فعل و فضیلت‌گرایی البته به پیش از فعل اما از آن جهت که ببیند در ذهن و ضمیر فاعل فعل چه‌گذشته است.

استاد سپس بحث پیرامون فضیلت‌گرایی را چنین می‌گشایند: فضیلت‌گرایی با قرائت‌های مختلفی روبرو بوده است.
قرائت اول دیدگاه فیلسوفانی همچون افلاطون است که به دیدگاه معرفتی مشهور است. توضیح اینکه اینا معتقدند اگر ویژگی‌هایی در درون انسان پدید آید یک چشم سومی (چشم بصیرت، چشم دل) در آدمی باز می‌شود که به او توانایی این را می‌دهد که خوب و بد را تشخیص دهد، و بر خلاف وظیفه‌گرایی به قاعده‌ها اعتنا نمی‌کند بلکه به آنارشی قواعد معتقد است. نیز معتقدند با ریاضت‌ها و ورزهایی می‌توان به این درجه رسید.
قرائت دوم که دیدگاهی ارادی نام دارد، به چشم دل کاری ندارد بلکه می‌گوید همه چیز به انگیزه‌ها، انگیزش‌ها، اهداف، نیات و خواسته‌ها بستگی پیدا می‌کند و بر عکس قرائت اول که با درک خاصی تشخیص خوب و بد را می‌دهی. در این قرائت دوم خوب و بد به 5 عامل انگیزه، انگیزش و ... برمی‌گردد، یعنی انگیزه آدمی از انجام یک کار خوبی یا بدی آنرا تعیین می‌کند. البته در هر دو قرائت فضیلت‌گرایی فاعل فعل تعیین کننده است نه ویژگی فعل و نه نتیجه فعل. 
قرائت سومی نیز از فضیلت‌گرایی وجود دارد که از جمع هر دو دیگاه معرفتی و ارادی شکل می‌گیرد یعنی قرائتی که معتقدند هم واجد یکسری ویژگی‌ها گردیدن، برای باز شدن چشم دل آدمیان، مهم است و هم انگیزه، انگیزش، نیت، هدف و خواسته آدمی دخیل است.  

البته ناگفته نماند که بنده خود، قرائتهایی خاص از این مکاتب را ترجیح میدهم که در آینده تقدیم خواهم کرد انشاء الله. 

میان اخلاق و حقوق چه پیوندی است؟

بحثی که در زیر می‌خوانید از مباحث استاد ملکیان است که به همت برادر احسان در جمع کوچولوی جامعه اخلاقی مطرح گردید.و من آنرا تقدیم می‌کنم به همه خوبان

یک نگاه استقرایی به ما می‌گوید که در زندگی اجتماعی 4 چیز بایدها و نبایدهای ما را تعیین می‌کند  1. حقوق 2. اخلاق 3.دین و مذهب 4. عرف و عادات

اما اینکه خاستگاه کدامیک از این 4 چیز قوی‌تر و موثرتر است ، جامعه به جامعه و زمان به زمان فرق می‌کند. یعنی ممکن است در جامعه‌ای و در زمانی دین و مذهب خاستگاه بیشتری داشته باشد  اما در جایی دیگر اخلاق و همینطور حقوق یا عرف و عادات.

همچنین این امر، یعنی تبعیت از یکی از این 4 منبع تعیین بایدها و نبایدها، هم در افراد و هم در زیر گروهها متفاوتند. مثلاً در لایه جوانان پیروی از عرف و عادات کمتر دیده می‌شود تا در لایه‌های دیگر.

اما امروز قصد ورود به نسبت اخلاق و حقوق است

سوال این است که با وجود اخلاق آیا به حقوق نیازی هست؟ یا برعکس چون حقوق برای بایدها و نبایدها تعیین تکلیف کرده است دیگر نیازی به اخلاق نداریم؟ به تعبیر دیگر آیا می‌توان و بایسته است که اخلاق را به حقوق فروبکاهیم یعنی چون مردم اخلاق را رعایت نمی‌کنند قانون وضع کنیم؟ یا اینکه اخلاق اهمیت و اصالت دارد و در خلاء قانون و حقوق  کارایی و اثر خود را نشان می‌دهد. برخی را باور بر این است که با وجود اخلاق ما به قانون نیازی نداریم. البته دیدگاه سومی هم هست که معتقد است نه اخلاق فروکاستنی به حقوق است و نه حقوق فروکاستنی به اخلاق است. هیچکدام از دیگری بی‌نیاز نیست. این دو مقوله‌های جدا از همند و با دو کارکرد جدای از هم

خیلی از کارها مانند حسدورزی خلاف اخلاق است اما خلاف قانون نیست و برخی از کارها مثل عصیان مدنی (مشابه حرکتی که گاندی آنرا وظیفه اخلاقی خود می‌دانست یعنی زیر بار قانون نرفتن بدون توسل به خشونت) خلاف قانون است اما خلاف اخلاق نیست. و البته عمل سومی هم متصور است که هم خلاف اخلاق است و هم خلاف قانون. منتهی با درجاتی متفاوت در میزان قبح حقوقی یا اخلاقی آنُ مثل تقلب در امتحان. که هم خلاف قانون است و هم خلاق اخلاق است.

با این مثال می‌توان درجه اخلاقی بودن جامعه را سنجید  جامعه‌ای که قبح اخلاقی تقلب در امتحان در آن مطرح نیست با جامعه‌ای که برعکس قبح حقوقی آن مهم نیست بلکه قبح اخلاقی آن مطرح است  خیلی با هم فاصله دارند.  اولی جامعه است به دور از اخلاق و دومی جامعه‌ای پایبند به اخلاق. به همین خاطر است که وقتی قانون و حقوق در جایی ساکت است ما به اخلاق وانهاده می‌شویم  و این یعنی اینکه قلمرو اخلاق قلمرو الزام نیست.

قلمرو الزام مربوط به حقوق است. مالیات الزام قانونی است اما کمک به فقیر هیچ الزامی ندارد بلکه اختیاری است. فقه نیز عرصه حقوق و الزام است نه اخلاق، از همین روست که اخلاق فقه را و فقه اخلاق را از میدان به در می‌کند.

اخلاق پزشکی اگر با الزام همراه باشد می‌شود حقوق پزشکی. در اخلاق پزشکی بایستی جنبه اختیار در میان باشد اخلاق به پزشک می‌گوید که شما می‌توانی برای بیمارت چند کار بکنی که اگر هم هیچکدامش را انجام ندهی تحت تعقیب حقوقی و قضایی قرار نمی‌گیری. فقط به میزانی که مختارانه به بیمار خود کمک می‌کنی فضیلت‌مندی.

استاد ملکیان در پایان این بحث می‌فرمایند ما باید حقوق را در قید اخلاق ببریم نه اخلاق را در بند حقوق.

حقوق آمده تا مناسبات اجتماعی ما را سامان دهد اما اخلاق برای استکمال ما آمده است فوندانسیون هر یک متفاوت است. اگر اخلاقیات را وارد حقوق کنیم به شهروندان ظلم کرده‌ایم زیرا شهروندی که نمی‌خواهد اخلاقی عمل کند اما به زور او را وادار به اخلاق کنیم در واقع کاری غیر اخلاقی کردیم. به تعبیر دیگر و در واقع اگر کسی به اخلاقی که به حقوق تبدیل شده عمل نکند باید جریمه شود و کسی که از ترس جریمه بخواهد اخلاقی عمل کند دیگر آدم اخلاقی نیست.

بهانه‌ای برای یک مطلب فلسفه اخلاقی

امروز بهانه‌ای پیدا کردم تا یک مطلب فلسفه اخلاقی را مطرح کنم.

در سایت آفتاب خواندم که علی‌اکبر جوانفکر گفت وگویی با روزنامه شرق انجام داده است. و در بخشی از این گفت وگو اینطور گفته است: که  برای آقای احمدی نژاد منافع کشور و مصالح انقلاب اولویت اول دارد و بدیهی است که رییس‌جمهور کشوری مانند ایران نباید قابل پیش‌بینی باشد. اگر دشمنان بتوانند رفتار و مواضع او را پیش‌بینی کنند، دچار خسران خواهیم شد زیرا آنها پیشاپیش خواهند توانست واکنش‌های خود را متناسب با رفتار و مواضع پیش‌بینی‌شده رییس‌جمهور ایران هماهنگ کنند.
در عین حال آقای احمدی‌نژاد در اموری که به مردم مربوط می‌شود بسیار ساده، صمیمی و صادق است. او رییس‌جمهوری است که از موضع خاکساری و دست‌بوسی مردم با آنها تعامل می‌کند و این رفتار برآمده از رهنمودهای اسلام عزیز است.

بدون داوری نسبت به بحث مطرح شده فوق، مطلبی را در باب پیش‌بینی‌پذیری به عنوان  شرط اخلاقی زیستن تقدیم دوستان می‌کنم.

ببینید اگر آدمها، افراد و سازمانها را پیش‌بینی‌پذیر ندانند چه اتفاقی می‌افتد. معمولاً اعتماد به عنوان یک اصل اخلاقی خود میوه پیش‌بینی‌پذیری است. یعنی وقتی ما کسی را پیش‌بینی‌پذیر بدانیم به او اعتماد می‌کنیم.  به عنوان مثال چرا مردم حاضرند پول‌های خود را بجای جاسازی در بالش زیر سرشان در بانک بگذارند چون بانک را پیش‌بینی‌پذیر می‌دانند و الا هیچ کس حاضر نبود پولهای خود را به بانک بگذارد. این اعتماد به بانک حاصل پیش‌بینی‌پذیری است. و البته پیش‌بینی‌پذیری خود میوه داشتن مسئولیت اخلاقی است. پس اخلاق حکم می‌کند تا ما آدم‌ها پیش‌بینی‌پذیر باشیم و پیش‌بینی‌پذیری ثمره‌اش اعتماد است.

حال ببینیم که اگر اعتماد نباشد چه می‌شود. اگر اعتماد میان مردمان نباشد هیچ سنگی روی سنگ بند نمی‌آورد. هیچ اصلی در جهان پایدار نخواهد بود. و بالاتر از آن به قول استاد ملکیان اگر اعتماد  نیود ما چگونه به حرف‌ها و توصیه‌های پیامبر یا پیامبران ایمان می‌آوریم. بر این اساس ایمان ما به پیامبر و فرمایشات ایشان به این خاطر است که به ایشان اعتماد کرده‌ایم. که اگر اعتماد نداشتیم اصلاً حرف شنوی خود به خود منتفی است.

نوشته‌ای برای فیلم اصغر فرهادی و برای خانواده برادر خانمم

نه همه ایرانیان، که جهان هم اصغر فرهادی را برای فیلم خوبش می‌شناسند.

در دید و بازدیدهای نوروزی با اعضای محترم خانواده برادر خانمم هم‌کلام شده و در میان بحث‌ها حرفی از «جدایی نادر از سیمین» شد و دریافتم که تا حدی به دریافت اسکار اصغر فرهادی نگرش منفی یا لااقل تردیدآمیز دارند.  قرار بر این شد که خانم محترم آن خانواده که اتفاقاً  به زبان انگلیسی هم تسلط خوبی دارند، با جستجوی نقدهای خارجی، منظر آنان را  به این فیلم  برای ما بازگو کنند.
مطلب زیر را به بهانه این گفتگوی میان خانوادگی، به ایشان تقدیم می‌دارم.
ابتدا سخن کوتاه کارگردان فیلم را در مراسم دریافت اسکار تقدیم می‌کنم و سپس سه نقد که اولی آن مربوط به آقای حیدر شادی، دانشجوی دکترای فلسفه دین در آلمان، و دو نقد دیگر که قبلاً در همین وبلاگ انعکاس یافته بود، یکی مربوط به آقای علی مهجور و دیگری نوشته‌ی خودم بوده است، را تقدیم می‌نمایم.

At this time, many Iranians all over the world are watching us and I imagine them to be very happy. They are happy not just because of an important award or a film or filmmaker, but because at the time when talk of war, intimidation and aggression is exchanged between politicians, the name of their country, Iran, is spoken here through her glorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under the heavy dust of politics. I proudly offer this award to the people of my country, a people who respect all cultures and civilizations and despise hostility and resentment.

سلام به مردم خوب سرزمینم (به زبان فارسی)
ایرانیان بسیارى در سراسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و گمان دارم خوشحال‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلم‌ساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است، نام کشورشان، ایران، از دریچه‌ى باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ى فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى و کینه‌توزی بیزارند.

پلورالیسم اخلاقی و اخلاق فازی، حیدر شادی

تعارض میان موقعیت‌های اخلاقی، علی مهجور

آيا نادر، دروغ‌گو و مستحق مجازات است؟، مهدی شریفی

شاخصه‌های اخلاقی بودن

پیش از اینکه پست امروز را تقدیم کنم، باید به عرض برسانم چندی است که برای مزمزه کردن راه‌اندازی مجدد جلسات جامعه اخلاقی 5 نفر از اعضاء قبلی دور و بر هم جمع میشن و مباحثی را در این باب به گفتگو میگذارند. فکر می‌کنم در آینده‌ای نه چندان دور، جمع با پیوستن از ما بهترون (علماء و فضلای جوان) پررونق‌تر شود. انشاءالله.

اما مبحث اصلی که (توسط یکی از همین 5 نفر که خدای بر علم و دانش و کارش رونقی بیش دهد و) به جمع هدیه شد مربوط است به بخشِ کوتاهی از سخنرانی استاد ملکیان در باب شاخصه‌های اخلاقی بودن.

استاد ابتدا از منظر جامعه‌شناختی موضوع را مطرح می‌کنند و می‌فرمایند اگر در کشور غریبه‌ای وارد شویم از کجا باید بفهمیم که اینها اخلاقی‌اند یا نه؟ و سپس چند شاخص را عنوان می‌کنند که وجودش حکایت از اخلاقی بودن آن جامعه و شهروندان آن جامعه خواهد کرد و فقدانش موجب خواهد شد که ما رای به غیر اخلاقی بودن آن دهیم. شاخصه‌ها اینهایند: 1. نظم 2. انضباط 3. سخت‌گیری در امور مالی 4. امنیت اجتماعی.

استاد سپس به شاخص‌ها و المان‌های روانشناختی اخلاقی بودن و اخلاقی شدن می‌پردازد، ایشان دو نشانه را اساس داوری اخلاقی بودن آدم‌ها ذکر می‌کنند: 1. اعتماد و 2. امنیت خاطر.

اما اعتماد چیست؟ امری است که از پیش‌بینی‌پذیری نشأت می‌گیرد، یعنی کاری که بدانیم در ازاء‌اش عمل خاصی در آینده برای ما انجام می‌گیرد. یعنی اگر من چیزی را نزد کسی به امانت گذاشتم مطمئن هستم که در آینده امانت‌گیرنده آن را به من باز پس خواهد داد. با این حساب اگر شما نمی‌توانید چیزی را نزد برادر خود، همکار خود و ... به امانت بگذارید سطح اخلاقی بودن آدمهای آن جامعه پایین است.

و امنیت خاطر یعنی: X نسبت به Y امنیت خاطر دارد اگر و اگر وقتی که بداند آگاهی‌های Y از X برای X خطر‌خیز نباشد. به تعبیر دیگر امنیت خاطر وقتی وجود دارد که ما از گفتن راز دلی به دیگری احساس منفی نداشته باشیم، یعنی ما هیچ‌گاه نگران سوء استفاده شخص مقابل نباشیم.

استاد در ادامه می‌فرمایند: البته در جامعه‌ای می‌توان امنیت اجتماعی داشت اما امنیت خاطر نداشت (مثل اینکه شهروندان جامعه‌ای نسبت به بیرون رفتن در ساعات پایانی شب احساس امنیت اجتماعی ‌کنند اما درباره گفتن رازی از زندگی خود به کسی، امنیت خاطر نداشته باشند.) عکس آن نیز صادق است یعنی مردم نسبت به هم اطمینان قلبی دارند و حاضرند راز دل خود را به هم ‌گویند اما احساس امنیت اجتماعی نمی‌کنند. ...  ادامه دارد

نگاهی به جدایی نادر از سیمین، از منظر فلسفه اخلاق

سالی بیش از یکی دو بار به سینما نمی‌روم. بی‌تعارف نه وقت دیدن فیلم‌های بی‌محتوا را دارم، نه انگیزه آن را. آخرین فیلم «جدایی نادر از سیمین» بود. این فیلم آن‌قدر جذاب و نفس‌گیر بود که انسان را لحظه به لحظه به تحسین وامی‌داشت. در حین تماشای فیلم با خود می‌گفتم چطور می‌شود که یک نویسنده و کارگردان این‌قدر مسلط به مسایل و مباحث جدید فلسفه اخلاق به فیلم‌سازی بپردازد. بر آن شدم تا متنی در تحلیل این فیلم از منظر فلسفه اخلاق بنویسم.
خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه خراسان آن را منتشر و چندی بعد، همین چهارشنبه قبل، روزنامه خراسان نیز به چاپ آن مبادرت ورزید.
البته نوشته دیگری را در همین باب خوانده بودم که شایسته می‌دانم آن را نیز تقدیم کنم.

یک شرط اخلاقی

در ادامه پست‌های فلسفه اخلاق این پست قصد دارد تا یک شرط اخلاقی به ظاهر ساده و بدیهی، اما به واقع خیلی مهم و حساس را با عنوان «پیش‌بینی‌پذیری» مطرح کند.

تا کنون راجع به «اعتماد» بسیار چیزها شنیده‌‌ایم. خیلی اوقات، خود، درباره اعتماد سخن می‌گوییم. معمولاً عنصری مثل اعتماد در مسایل سازمانی کاربرد وسیع دارد. اکثر مدیران به اهمیت این مسئله واقفند و دیگران را به توجه به عنصر اعتماد فرا می‌خوانند. آدمها عموماْ حرف‌های دلشان را به آنهایی می‌زنند که اعتماد بیشتری به آنها دارند. اما آیا میدانیم که اعتماد، خود، فرزندِ مفهوم «پیش‌بینی‌پذیری» است. اگر مفهوم اعتماد دارای بار مثبت و اخلاقی است و اگر گفته می‌شود اعتماد یک شرط اخلاقی است. خود، زاده، پیش‌بینی‌پذیری است.

مثلاً اگر من و شما به اعلامیه و اطلاعیه‌های بانکی اعتماد نکنیم هیچ‌گاه پولهایمان را به بانکها نخواهیم داد و حاضریم با همه خطرات ممکن، در بالش زیر سرمان قایم کنیم. در اینجا مفهوم پس پشت اعتماد، چیزی جز پیش‌بینی‌پذیری نبوده و نیست. یعنی چون سیستم بانکی را پیش‌بینی‌پذیر دانستیم به بانک مراجعه و سرمایه‌هایمان را در آنجا گذاشتیم.

به این مقوله از بابی دیگر هم می‌توان نظر کرد، پیشرفت هر سازمانی بستگی به میزان اعتمادی است که مخاطبان و حتی کارکنانش به آن دارند. اگر اعضاء یک شرکتی مدیرانشان را پیش‌بینی‌پذیر ندانند، به آنان اعتماد نکرده و در صدد کاری و جایی امن‌تر و مطمئن‌تر خواهند بود. اگر مشتریان شرکتی درباره پشتیبانی خدمات محصولاتی که خریداری می‌کنند پیش‌بینی قابل اعتمادی را نداشته باشند معمولاً در خرید آن محصول تامل می‌کنند و یا حتی از خرید آن منصرف می‌شوند. پس می‌توان نتیجه گرفت که پیش‌بینی‌پذیری با موفقیت نیز ارتباط دارد.

خاصیت دیگر مفهوم «پیش‌بینی‌پذیری»  این است که در همه عرصه‌ها قابل تسری است. از پایین‌ترین سطح ارتباط که میان دو فرد برقرار می‌شود تا بالاترین سطوح ارتباطی مانند رابطه مرد و حکومت.
چه بسا این نکته هم درست باشد که اعمال خداباورانه ما ربط وثیقی با پیش‌بینی‌پذیری دارد. ما چون به وعده‌های خداوندی اعتماد داریم به فرمانش گوش می‌سپاریم... که اگر این طور است میتوان گفت: آدمی، مسئولی، حکومتی و خداوندی اخلاقی است که پیش‌بینی‌پذیر باشد.  

 

اخلاق کاربردی

همانطور که در پست قبلی گفته شد اخلاق کاربردی بخشی از اخلاق هنجاری است، یعنی به هنجارهای اخلاقی موجود در حیطه خاصی توجه می‌کند‌ تا روشن کند چه چیز درست است و چه چیز نادرست. چه کاری بایسته است و چه کاری نابایسته. 

در کتاب مبانی فلسفه‌ی اخلاق اینطور آمده: «آن‌گاه که فیلسوفان به جای تعیین این که چه چیز در کلی‌ترین حالت درست یا نادرست است درصدد بر می‌آیند مشخص کنند که چه چیز در مواردی خاص درست یا نادرست است، مشتغل به اخلاق کاربردی هستند.»[1] 

نکته جالب این است که بدانیم حیطه اخلاق کاربردی می‌تواند به همه حوزه‌ها زندگی ما گسترش یابد مثلاً برای یک محقق مسایل اخلاقی پژوهش مطرح است. یا برای کسی که مدیریت ارشد سازمانی را به عهده دارد بایستی مسایل مبتلابه اخلاق سازمانی را بداند باید بداند که چه اموری مانع اخلاقی شدن یک سازمان را به همراه می‌آورد. یا یک پزشک باید بداند که در برابر خواسته به حق یا نابه حق بیمار چه واکنشی باید نشان دهد. به تعبیر دیگر پزشک در برابر بیمار چه وظایف اخلاقی دارد؟ مثالی به روزتر این است که آیا رئیس جمهور یک کشور می‌تواند ۴ هزار تومان یا ۴۰ هزار تومان به مردمش بدهد بی توجه به تاثیراتی که می‌تواند در روح و روان یک ملت(عزت نفس) بگذرد.

پس اخلاق کاربردی بخشی ار اخلاق هنجاری است که خود اخلاق هنجاری فصلی از فلسفه اخلاق است. 


[1] . هولمز، رابرت. ال، مبانی فلسفه‌ی اخلاق، ترجمه‌ی مسعود علیا، تهران، نشر ققنوس،  1385، ص 42

 

معیار اخلاقی ما مسلمانان - بحثی درباره اخلاق هنجاری

اخلاق هنجاری دارای دو مرتبه است:
الف) نظریه هنجاری، که در جستجوی اصول اخلاقی بسیار کلی است مانند این که «همیشه باید کاری را کرد که مجموع  خیر‌های همه افراد را به بیشترین حد خود می‌رساند».
ب) اخلاق هنجاری کاربردی: که به مطالعه مسایل اخلاقی خاصی می‌پردازد.(گنسلر، درآمدی جدید به فلسفه اخلاق، ص30)

در این پست مفهوم نظریه هنجاری را با چند مثال واضحتر می‌کنیم.
همانطور که آمد، در اخلاق هنجاری، ما اصل یا اصول کلی، یا به دیگر سخن، نظریه یا نظام اخلاقی خود را، آن هم به طور کلی، بازگو می‌کنیم. یعنی برای اینکه بدانیم چه هنجاری درست است و چه هنجاری نادرست، کدام عمل خوب است و کدام عمل بد، چه کاری بایسته و چه کاری ناشایست است، می‌آییم آنها را با معیارهای کلی‌ ارائه شده در هر فرهنگ و آیین و مکتب مورد سنجش قرار می‌دهیم.

مثلاً ما که مسلمانیم چه بسا اصول کلی هنجاری خود را این قرار دهیم که خوب و بد، باید و نباید، و درست و نادرست را با فرمان خدا می‌سنجیم. یعنی روا بودن یا ناروا بودن اعمال را بر اساس فرمان خداوند تعیین می‌کنیم. پس اگر خداوند فرمان به احترام به والدین داد احترام به والدین یک هنجار خوب برای منِ مسلمان تلقی می‌شود و اگر بر فرض برای احترام به والدین دستوری نداده باشد که هیچ.

یک مثال دیگر باز هم به ایضاح مطلب کمک می‌کند مثلاً فرض کنید که کسانی بگویند که ما خوبی‌ها و بدی‌ها را، بایدها و نبایدها را، درستی‌ها و نادرستی‌ها را بر معیار نظر اکثریت قرار می‌دهیم یعنی خوب آن است که اکثریت یک فرهنگ یا یک کشور بگویند و بدی‌ها را نیز بر همین اساس تعیین می‌کنیم.

در نتیجه نظریه هنجاری یعنی نظریه یا نظامی است که چارچوب کلی تفکر اخلاقی را به ما نشان می‌دهد. در دو مثال فوق اولی را مکتب اخلاقی فرمان الهی نام نهاده‌اند و دومی را نظریه نسبی‌نگری اخلاق گویند.

اما نکته آخر این است که درستی یا نادرستی این نظریه‌ها، خود، با چه معیاری سنجیده می‌شوند؟ چرا که در برابر هر مکتب یا نظام اخلاقی ممکن است سوالاتی مطرح شود و ایرادهایی برایشان ارائه شود؟  

فلسفه اخلاق شامل چه مباحثی میشود؟

مباحث فلسفه اخلاق را در سه دسته زیر خلاصه کرده اند هر چند باور برخی این است که مطالب فلسفه اخلاق دو بخش بیشتر نیست.

1. اخلاق توصیفی: حوزه­ای از مطالعات اخلاقی است که فقط به بیان و توصیف اخلاق در نهادها، فرهنگ‌ها، ادیان، مسالک و مکتب‌های مختلف فلسفی می­پردازد. مثل اخلاق بودایی، اخلاقی کانتی، اخلاق اسلامی، اخلاق اسپینوزایی، اخلاق ژاپنی. در واقع در این گونه موارد، نظام اخلاقی‌ای را که یک تمدن، فرهنگ، دین، مذهب، قوم، ملت و جامعه دارند، توصیف می‌کنیم.
۲. اخلاق تحلیلی(فرا اخلاق): در این بخش درباره‌ی معنا و چیستی خوب و بد بحث می‌شود، این‌که خوب ذاتی چیست؟ خوب ابزاری کدام است؟ ما در این حوزه از مباحث اخلاقی، برای احکام اخلاقی دلیل می‌آوریم. باید برای این‌که می‌گوییم ادای امانت خوب است، دلیل اقامه کنیم و نهایتاً در خصوص وجودشناسی اخلاق بحث می‌کنیم، مثلاً می‌گوییم آیا واقعیت‌های اخلاقی در عالم وجود دارند، یا ما آن واقعیت را پدید می‌آوریم؟ یعنی سؤال می‌کنیم آیا واقعیت‌های اخلاقی وجود دارند و ما فقط آن‌ها را کشف می‌کنیم، یا اصلاً واقعیت اخلاقی‌ای وجود ندارد و ما خود چیزهایی را به وجود می‌آوریم و یا از راه قرارداد آن‌ها را جعل می‌کنیم.
۳. اخلاق هنجاری: این حوزه از مطالعات اخلاقی به ارایه‌ی یک نظام اخلاقی می‌پردازد و می‌گوید، خوبی این است، بدی این است، درست این است، نادرست این است و فضیلت این است، رذیلت این است. اخلاق هنجاری که به آن اخلاق دستوری یا اخلاق توصیه‌ای نیز می‌گویند، [1] در واقع در جستجوی ارائه یک نظام اخلاقی است آن هم به صورت ارائه اصول بسیار کلی. مثل اینکه بگوییم کار خوب و درست این است که نتایج مثبت آن ار نتایج منفی آن بیشتر باشد. یا بگوییم خوب و درست آن است که خدا فرمان دهد و بدی آن چیزی است که خداوند آن را نهی کرده باشد. اخلاق هنجاری خود دو مرتبه دارد که انشاء الله در پستی جداگانه به شرحش خواهیم پرداخت. 

برخی معتقدند وقتی ما درباره‌ی اخلاق فقط سخن عقلی بگوییم، وارد فلسفه اخلاق شده‌ایم. بنابراین دو بخش اخلاق تحلیلی و اخلاق هنجاری را فلسفه اخلاق تلقی می‌کنند، بویژه بخش اخلاق تحلیلی که استدلالی‌ترین بخش فلسفه‌ی اخلاق است. اما برخی معتقدند: در یک صورت می‌توان اخلاق توصیفی را هم جزء فلسفه اخلاق دانست به شرطی که از دل نظام‌های اخلاقی‌ای که توصیفشان می‌کنیم، نظریه‌ی واحدی درباره‌ی طبیعت اخلاقی انسان استخراج کنیم. مثلا بگوییم حال که در همه نظام‌های اخلاقی‌ای که در طول تاریخ وجود داشته‌اند، می‌بینیم «ادای امانت» یا «وفای به عهد» نیکو شمرده شده است، یکی از مولفه‌های طبیعت انسان را استخراج می‌کنیم و می‌گوییم، یکی از مولفه‌های طبیعت اخلاقی انسان این است که به لحاظ اخلاقی وفای به عهد و ادای امانت را نیک می‌داند.[2] 



[1]. ملکیان، مصطفی، مشتاقی و مهجوری،گفت وگو‌هایی در باب فرهنگ و سیاست، تهران، موسسه پژوهشی نگاه معاصر، 1386، ص 244-242

[2]. همان، ص 243

فلسفه می ورزیم پس هستیم

مگر نمی خواهیم در دنیای کنونی، در عصر جهانی شدن، بمانیم؟ راهش چیست؟ این است تا به همه چیز توقف دهیم؟ یا راهش این است تا خود را از افکار و داشته های دیگران محروم کنیم؟ یا اینکه از دیگران یاد بگیریم و به دیگران یاد بدهیم؟ کدام بهتر است؟ در سنت عقلانی ما یاد گرفتن و یاد دادن بوده است. مثلاْ در بحث از اخلاق که بی‌تردید از دیر‌باز دغدغه‌ی همه‌ی اندیشمندانی بوده است که دلواپس انسانیت انسان بوده‌اند. روال بر آن بوده است.

فارابی و ابن سینا و خواجه نصیر و خیلی های دیگر چارچوب اخلاقی خود را از ارسطو  اقتباس کردند و افکار خود را بر جان کلام ارسطو در اخلاق نیکوماخوس سامان دادند. به قول مترجم کتاب جامع السعادات نراقی درست است که تکیه‌گاه اخلاق در اسلام، قرآن و حدیث است، لکن مقتضیات زندگی اجتماعی و برخورد با مذاهب گوناگون فلسفی و نظام‌های اخلاقی بحث و نظر درباره‌ی امور اخلاقی را ایجاب می‌کند و استناد به نص کافی نیست، بلکه تطبیق آن با موارد خاصی که پیش می‌آید لازم است و همین امر مستلزم به کار بردن نظر عقلی است.

آری باید فلسفه ورزید چرا که به قول گنسلر، فلسفه ورزی، یعنی استدلال ورزی، یعنی دلیل آوردن برای پرسش‌های بنیادین زندگی.

نوشتن در باب فلسفه اخلاق - قرار اول- مراد از فلسفه

بی رو دربایستی باید گفت آنگاه که حرف از فلسفه به میان می‌آید ما آدمهابه طرف مقابل‌مان جوری دیگر نگاه می‌کنیم، یا طوری  مواجهه می‌کنیم که طرف مقابل بفهمد که بایستی از بابی دیگر وارد شود، بابی که همه کس فهم باشد. انگار که حیطه فلسفه حیطه عموم نیست. البته این ماجرا فقط مربوط به ما ایرانیان نیست و در دیگر جاهای دنیا این نوع از مواجه‌ی سرد و خشک با فلسفه وجود دارد تا جایی که نویسندگانی دست بکار شده‌اند. و کتابهایی برای عموم مینویسند همچون کتابی که اخیراْ نشر مرکز با عنوان «نگاهی به فلسفه» و با زیر عنوان «سبک کردن بار سنگین فلسفه» نوشته دونالد پامر با ترجمه عباس مخبر منتشر کرده است.

آری باید و می‌توان مسئله را  آسان کرد و به قولی، فیلسوف کسی است که بتواند مشکل‌ترین مسایل را به راحت‌ترین و آسان‌ترین نحوه بیان کند، تا فهم آن برای همه آسان شود. مثلاً برخی در تعریف فلسفه گفته‌اند: «فلسفه شوق به فهمیدن است». (دکتر نقیب زاده) اما همین مضمون به گونه‌ای دیگر نیز گفته شده است: «فلسفه از کلمه فیلوسوفیا گرفته شده و مرکب است از دو کلمه «فیلو» و «سوفیا». کلمه «فیلو» به معنای دوستداری و کلمه «سوفیا» به معنای دانایی است. پس کلمه «فیلوسوفیا» به معنای دوستداری دانایی است». (شهید مطهری) 

هر چند در نگاه اول هر دو معنا در واقع یکی می‌نماید اما اولی نشانِ از تعریفی اصطلاحی را دارد و دومی تعریفی معطوف به لغت. با همه این احوال بیایید در این پست قرار گذاریم که «فهم فلسفی» یعنی «بیشتر فهمیدن» و برای فهمیدنهایمان «دلیل آوردن».

فلسفه اخلاق دیگه چیه؟!

برای گذراندن دروس ترم اول رشته تحصیلی‌ام، «فلسفه اخلاق»، به تهران رفته بودم. با جناب ... که مسئولیت یکی از معاونت‌های جهاد دانشگاهی را به عهده داشت مواجه شدم. حال و احوالی کردیم و سپس ایشان پرسیدند: چه خبر؟ چه می‌کنی؟
عرض کردم برای کلاس‌هایم آمده‌ام.
- مبارک باشد! چه می‌خوانی؟
- فلسفه اخلاق.
با حالتی میان تعجب و تمسخر فرمودند: فلسفه اخلاق دیگه چیه؟! (یعنی که این رشته‌ها به چه درد می‌خوره؟)
من ناخودآگاه نیمه‌شوکه شدم و عرض کردم آن‌قدرها هم که تصور میشه کم‌فایده و غیرضروری نیست!
ایشان فرمودند بسیار خوب؛ ان‌شاءالله موفق باشی.

ناگفته نماند که هم ایشان، دو سال بعد، درست یک روز مانده به دفاع پایان‌نامه‌ام همدلانه و مسئولانه، دو توصیه کاملاً کاربردی به من داشتند:
۱. خیلی مواظب باش که وقت دفاع را در مقدمه نگذرانی. (همان دردی که گویا اکثر دانشجویان دچارش می‌شوند.)
۲. محکم و قوی و از موضع یک فرد کاملاً آگاه به موضوع، مسائل را بیان کن.
این دو توصیه برای من بسیار بسیار مفید فایده افتاد.

اکنون با گذاشتن این پست قصد آن کردم که موضوعی با همین عنوان به موضوعات وبلاگ اضافه کنم و هر از گاهی بنویسم درباره چیستی و چرایی فلسفه اخلاق.