تقدیمی از یک دوست‌/دار به جناب دکتر دانش آشتیانی

چقدر کارتان سخت است. چرا؟

پریشب (جمعه 95.11.15) همراه با خانواده‌ام به عیادت مادر بیماری تازه از زیر عمل بیرون آمده، رفته بودیم. یکی از میهمانان از آن طرف اتاق پیام تلگرامش را خواند: فردا مدارس تعطیل است. همه خانواده و میهمانان منتظر اخبار رسمی خراسان رضوی  20.45 بودند. خبر همان بود.

خانمم (عمه بچه‌های مدرسه تعطیل شده) اجازه خواست تا حامد و محمد به خانه ما بیایند... آنان آماده شدند ... 21.15 رسیدیم به خانه و هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای پیام جدید تلگرامیِ تلفن همراه خانمم به صدا در آمد. کاش نمی‌آمد. پیام باز شد ... ارسال سه فایل تکلیف درسی از سوی خانم معلمِ مدرسه امامی رئوف(ع).

آری بچه‌ها نباید بیکار باشند. بچه‌ها نباید حس خوش تعطیلی را ولو به انداره یک نیمروز تجربه کنند.

چقدر سخت است اداره وزارتی که انگار اصلاً برای برخی از معلمانش بهداشت روانی دانش‌آموز مفهوم و متصور نیست. شما لطفاً ذهن و ضمیر بچه‌هایی را به تصویر بکشید که لحظه اعلام تعطیلی، در حال مرور حس خوب تطیلی و برف‌بازی فردا هستند. اما ساعتی نگذشته پیامکی از یک معلم که لابد خودش را به غایت انسان متعهد می‌داند می‌رسد.

حالا این را بگذارید در کنار فلسفه و کارکرد مدرسه طبیعت. فاصله از زمین تا آسمان است. چطور توجیه کنیم بچه‌هایمان را؟ چه سخت است بی‌توجهی به بهداشت روانی بچه‌های این سرزمین. چقدر کارتان سخت است.....

نسیان

جمعه 8 بهمن با دعوت دوستان خوبم در پژوهشکده ثامن به دیدن فیلم مستند نسیان نشستم و همان شب متنی را درباره فیلم نوشتم. کانال تلگرامی گفتمان شهر او را این چنین بازتاب داد. 

مستند نسیان و دغدغه انسان

🔸مهدی شریفی
معاون فرهنگی اسبق جهاد دانشگاهی مشهد

وقتی جهت دغدغه‌مان را از سوی مردم به جهات دیگری برمی‌گردانیم، چنین می‌شود که نباید بشود. به یاد کلام استاد ملکیان افتادم که فرمود: من فقط دغدغه‌ انسانِ گوشت و پوست و استخوان دار را دارم.
امروز به تماشای فیلمی مستند نشستم. فیلمی که با زحمات فرهیختگان نیک‌اندیش پژوهشکده ثامن مهیا شده بود. جالب این بود که همه در این فیلم یک حرف می‌زدند: این کار غلط است. این کار را نکنید. بازاری و اداری، باسواد و بی‌سواد، عالِم و روحانی، کارشناس و متخصص، همه و همه و همه.
با خود فکر می‌کنم چه شده، چه‌طور می‌شود که همه یک حرف می‌زنند؟ آری، این به طبیعت ما انسان‌ها برمی‌گردد. به طبیعت دوگانه ما. طبیعت خیر و شر. طبیعت زمینی و آسمانی، طبیعت انسانی و شیطانی.
برخورد انسانی را همه متوجه می‌شوند. نیازی هم به سواد و علم و تخصص ندارد. برخورد غیرانسانی را هم. اینکه همه آدم‌های فیلم: ساکنان دربه‌در شده اطراف حرم امام رئوف، تا کارشناسان و متخصصان معماری و شهرسازی پژوهشکده، تا صاحب‌نظران و اندیشمندان ایرانی، تا ایرانی ساکن فرانسه و... همه یک حرف می‌زنند. چرا؟ چون همه انسانند. چون همه دارای طبیعت انسانی‌اند. طبیعت انسانی انسان است که کار انسانی را خوب می‌فهمد و کار غیرانسانی را هم.
دیدیم مردی را که چون افق نگاهش به گنبد طلایی کور شده بود چه اشک‌ها که نمی‌ریخت. دیدیم آن روحانیِ با عشق به نظام و رهبری که مسئولان را از صدام بدتر می‌دانست و از نفرین مادرش می‌گفت. دیدیم که آنکه یادآوری می‌کرد تخریب خانه و ملجاء مؤمنین را. دیدیم آنکه استدلال اخلاقی‌ای درستی را بیان ‌کرد که اگر خلبان رها کننده بمب هیروشیمای ژاپن می‌دید انسان‌های گوشت و پوست و استخوان‌دار را، چه بسا همدلی‌اش گل می‌کرد و منصرف می‌شد. و در تعجب می‌مانیم وقتی که می‌بینیم که مسئولان هم امکان دیدن این رنج‌ها را دارند و همه می‌بینند و اما کاری دگر می‌کنند.
وظیفه خود می‌دانم که از همه عزیزان و سروران پژوهشکده ثامن تشکر کنم  دست مریزاد. حقا که رسالتتان را به احسن وجه انجام دادید. شما به هدف رسیدید تلنگرتان را زدید. به توصیه‌ی استاد ملکیان هدف را همچنان فراموش نکنید اما نتیجه را به دست فراموشی بسپارید.🔻
#مستند_نسیان
@gofteman_shahr

چهارمین قانون معنوی موفقیت- قانون کمترین تلاش

در این قانون با وام گرفتن از طبیعت، ما را به کمترین تلاش فرامی‌خواند و می‌گوید: باید که مثل طبیعت فطری خودمان باشیم. مثل طبیعت فطری ماهی که بدون کوشش برای شنا کردن، فقط شنا می‌کند، مثل گلها که بدون تلاش برای شکفتن فقط می‌شکفند و مثل پرنده که نمی‌کوشد پرواز کند و فقط پرواز می‌کند. و این کمترین تلاش برای انسان زمانی روی می‌دهد که انگیزه اعمال عشق باشد.

قانون کمترین تلاش سه جزء دارد:

اول پذیرش است. پذیرش مردم، اوضاع و شرایط و موقعیت‌ها و رویدادها به همان صورتی که پیش می‌آیند نه آنگونه که آرزو می‌کردید.

دومین جزء این قانون، مسئولیت‌پذیری است. و این یعنی ملامت نکردن هیچ‌کس و هیچ‌چیز، بلکه توجه به این مهم که همه مشکلات بذر مجالی است برای متحول کردن آن وضعیت، به چیزی بهتر.

و بالاخره جز سوم جزء عدم تدافع است. عدم تدافع هم یعنی دست کشیدن از نقطه نظراتمان. یعنی وقت خود را هدر ندادن برای دفاع از دیدگاه‌های خود. یعنی بی‌خودی مقاومت نکردن و اصرار نورزیدن بر نظرات خویش. یعنی به مشاجره نکشاندن خود. یعنی وقت نگذاشتن برای ترغیب یا مجاب کردن پذیرش دیدگاهایمان به دیگری.[1]


[1] . سومین جزء این قانون را نمی‌فهمم، خدا کند توصیه به سیب زمینی بی‌رگ بودن نباشد، به معنای دست کشیدن از حرف‌های درستمان نباشد، به معنای تسلیم شدن در برابر دیدگاه‌های بی‌مبنای دیگران نباشد، به نظر این حقیر فقط بایسته است که در برابر دیدگاه‌های افراد معقولتر مقاومت نکنیم و آنها را بپذیریم. آری اصرار ورزیدن به حرف‌ها و نظرات حتی درستمان و به زور قبولاندن به دیگرانی که دارای دیدگاهی متفاوت از مایند صحیح نیست.

رمضانیه

 در واپسین روزهای ماه مبارک رمضان ترجمه و تفسیر چند آیه را تقدیم  دوستان و علاقه مندان وبلاگم میکنم. 

آیه 62 سوره بقره: «هر مسلمان و یهود و نصارا و ستاره‌پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند البته از خدا پاداش نیک یابد و هیچگاه(در دنیا و عقبی) بیمناک و اندوهگین نخواهد بود.»

سخن در این آیه این است که رستگاری در پرتوی سه گوهر است: الهی قمشه‌ای در تفسیر این آیه سه گوهر رستگاری برای پیروان همه ادیان را، در گوهر ‌»ایمان به خدا» و دوم‌ «ایمان به جاودانگی روح و نشئه آخرت و روز پاداش و جزا» و نهایتاً گوهر سوم را در «انجام کار نیکو و خیر و خوبی» می‌داند. او در تفسیر خود از «کار نیک» گفته‌ است: روشن است که کار خوب و صالح در این آیه به سنت‌ها و آیین‌های مذهبی هیچ دین خاص مربوط نمی‌شود «زیرا اگر واجبات ظاهری هر دینی را جزو عمل صالح تلقی کنیم، چون ادیانِ مختلف در این واجبات متفاوتند، هیچ یک نمی‌توانند کار صالح به جای آورند از این رو عمل صالح همان کاری است که مورد ستایش همه انسان‌هاست و همه از یکدیگر انتظار دارند که آن کارها را بجای آورند و مهمترین این کارها صداقت و راستی و عدالت و وفای به عهد و خدمت به خلق و عدل و احسان و انصاف و خلق‌خوش و سخاوت است.»

در تفسیر نمونه آمده است که این آیه (و آیه 69 سوره مائده و آیه 17 سوره حج با تفاوتی اندک که دارای مضمون مشترک است،) می‌رساند که گروه یهود و نصارا به خود می‌بالیدند که دینشان از دین دیگران بهتر است. نیز احساس می‌شود در این تفاخر جمعی از مسلمانان شریک بوده‌اند و هر کدام دین خویش را برتر می‌دانستند. آیه مورد بحث به این حقیقت ناظر است که ایمان ظاهری از مسلمانان و همچنان از یهود و نصارا و مانند آنها بی‌ارزش است. تنها «ایمان واقعی و خالص به خداوند» و «(ایمان به) روز واپسین» که با «عمل و کار نیک» توأم باشد ارزشمند است، و تنها در این صورت است که پاداش آن را خواهند دید.

آیه 111 سوره بقره: «و یهود گفتند هرگز بهشت نرود جز طایفه یهود، و نصارا گفتند جز طایفه نصارا، (کسی به بهشت نرود) بگو ای پیغمبر که این شما را بس آرزویی است بگو بر این دعوی برهان آورید اگر راست می‌گویید»

آیه 112 سوره بقره: «آری، هر کس یک دل و یک جهت روی در خدا کند و به نیکی و احسان پردازد بی‌گمان پاداش او نزد پروردگارش محفوظ خواهد بود و هرگز چنین مردمی را هیچ خوف و حزن و اندوهی نخواهد بود.»

در تفسیر دو آیه فوق تفسیر نمونه آورده است: قرآن در این آیات انگشت روی یکی از ادعاهای نابجای یهود و مسیحیان می‌گذارد که مدعی‌اند: تنها آنها هستند که به بهشت داخل می‌شوند و اصلاً بهشت مخصوص آنها آفریده شده است. قرآن هر دو ادعا را رد کرده و از مدعیان دلیل خواهی می‌کند و دست آخر به یک قانون کلی اشاره می‌کند که: بهشت و دوزخ بر اساس معینی استوار شده، بهشت برای «خداپرستان» و «نیکوکاران» است و دوزخ برای بدسیرتان و گنهکاران، هرکس، از هر طائفه و نژاد می‌خواهد باشد. قرآن می‌گوید: بهشت و زندگی در آن مشروط به دو شرط می‌باشد: مرحله اول «تسلیم محض در برابر حق» و در مرحله دوم «عمل نیک». و به قول الهی قمشه‌ای برای رفتن به بهشت باید سنخیت با بهشت پیدا کرد.

آیه 85 سوره آل عمران: «پس هر آن کس غیر از اسلام دینی طلب کند هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در قیامت از زیانکاران خواهد بود.» در تفسیر این آیه الهی قمشه‌ای می‌گوید: در اینجا خداوند دین مقبول و مرضی خود را در سراسر هستی با کلمه اسلام به جهانیان اعلام می‌کند. مقصود از اسلام در این مقام همان تسلیم شدن به فرمان خداست. که هم از طریق انبیا (پیامبر درون) و هم از طریق فطرت (پیامبر درون) به همه آدمیان ابلاغ شده است.

الهی قمشه‌ای ادامه می‌دهد: بدین نگاه همه ادیان دین اسلام خواهند بود و پیروانشان را می‌توان مسلمان خواند. مسیحی مسلمان کسی است که به ارکان دیانت خود که هماهنگ با فطرت اوست تسلیم شده است و همچنین یهودی مسلمان و زرتشتی مسلمان خواهیم داشت.

دوستان می دانند / دوستان بدانند

سلام سال نو مبارک.

۱. دوستان جوانم لابد یادشان است که چند سال پیش از این، مبتنی بر یک نگاه و اعتقاد به یک آسیب اجتماعی، ایجاد یک هسته مطالعاتی پیرامون دو مفهوم «مدارا و مدنیت» را طرح کردم. پیشنهاد دادم تا جوانانی بیایند و آستین همت بالا زنند و با ایجاد یک هسته و گفتگو و مطالعه و ترویج و تمرین، نیمچه متخصصینی و نیم الگویی شوند در حوزه «مدارا و مدنیت». اما نشد و نمی دانم چرا؟

۲. در ششمین روز سالجاری کتابی را در انتشارات امام یافتم به نام «درفضیلت مدنیت». در مقدمه آن آمده است:در عرصه سیاست و اجتماع همواره منافع و مصالح گوناگون، متفاوت، و گاه متضادی وجود دارد که، چه بسا، در تعارض و ستیز با هم قرار می گیرند. و ممکن نیست که تمایز و انفکاک، اختلاف و تضاد و بنابراین تعارض و ستیز وجود نداشته باشد و مسئله مدنیت، در اساس، عبارت است از جستجوی پاسخی مسالمت جویانه و روادارانه برای این ویژگی اجتناب ناپذیر حوزه سیاست و اجتماع....

۳. نویسنده کتاب البته پیش از این می گوید که نباید مفهوم مدارا و مدنیت را به رفتار و گفتار توام با احترام و نزاکت با دیگران خلاصه کرد و نباید این مفهوم را صرفاْ، مفهومی اخلاقی دانست و آنرا با کردارهای اخلاقی سنجید.

۴. البته جای طرح این نکته، خالی از لطف نیست که بگوییم: اگر حتی از مطالعه و تمرین پیرامون مفهوم مدارا و مدنیت اگر همین حداقل ها هم حاصل آید برای برخی از ما مردمان که در پله اول گیر کرده ایم، کم نتیجه ای، نیست. اینطور نیست؟      

مشکل چیست؟!

اگر از شما سوال شود که اصلی‌ترین مشکل مملکت چیست چه خواهید گفت و از چه نام خواهید برد؟ حالا اگر از بزرگترین معضل در سازمان یا شرکت و موسسه‌ای که مشغول کارید سوال شود چه می‌گویید؟ پاسخ به این پرسش را در حیطه خانوادگی چگونه جواب خواهید داد؟

شاید در سطح ملی از بد اخلاقی‌های موجود سخن گویید و در سطح سازمان زیرآب‌زنی را بزرگترین معضل نام نهید. و پاسخ این پرسش را در عرصه خانه و خانواده در چشم‌وهم‌چشمی و تبعات آن جستجو کنید.

بدون اینکه بخواهم این پاسخ‌های مفروض را رد یا قبول کنم، مایلم موضوع را از منظری دیگر طرح نمایم. به نظر این حقیر مشکل و معضل اصلی در همه این عرصه‌ها، چه حیطه خانوادگی، چه سازمانی و چه در سطح ملی چیز دیگری است. خانم و آقایی را در نظر بگیرید، خدا نکند که در موضوعی اختلاف داشته باشند. تصور کنید خانه‌ها و خانواده‌های ما را. چه می‌کنند؟ فکر می‌کنید این زوج محترم چند دقیقه می‌توانند راجع به مسئله اختلافی خود با هم گفتگو کنند. به نظر شما چند درصد اختلافات خانوادگی از طریق گفتگو حل و فصل می‌شود؟

چند سال پیش خانم و آقایی برای حل مشکلات فی‌مابین به خانه ما آمدند و .... من از این خانم و آقای محترم پرسیدم که آیا اساساً در میان شما گفتگو رواج دارد؟ و باز پرسیدم معمولاً گفتگوهای شما در باب موضوعاتِ اختلافی چند دقیقه به طول می‌کشد؟ شده که در باب موضوع اختلافی 60 دقیقه صحبت کنید؟ هر دو متعجبانه به من نظر کردند. و من بلافاصله گفتم شده که 30 دقیقه بحث استدلالی کنید. فکر می‌کنید این زوج چه گفتند. هر دو با اتفاق نظری جالب گفتند نه، حداکثر 10 دقیقه. و من گفتم چه خوب که حداقل در این موضوع متفق‌القولید.

فکر کنم منظورم را از این پست کاملاً دریافتید. آری به نظر راقم این سطور آنچه مشکل و معضل این جامعه است عدم گفتگو است. مشکل این است که کمتر همدلانه با طرف خود برخورد می‌کنیم. گفتگو همدلی و استدلال می‌خواهد. اگر رییس خود را در جای مرئوس گذارد و بالعکس، همدلی آسان‌تر می‌شود. اگر دولتمردان بجای حرف خود را زدن و از دیگری تبعیت خواستن، گفتگو را جایگزین کنند و حرف برتر را به استدلال برتر بدهند. و جمع‌بندی عاقلانه و منطقی را جایگزین یکسونگری کنند، شاید بسیاری از مشکلات موجود رخت بربندد. شاید.

والنتاین

چند سالی است که در میان جوانان این مرز و بوم عشق به «روز عشق» زیاد و زیادتر می‌شود. فراگیری این موضوع در حدی شده است که صدای آن نیز در خانه‌های سنتی شنیده می‌شود.
کسانی که با نویسنده این سطور آشنایند تصدیق می‌کنند که فردی دگم و سنتی نیستم و به همچون کسی مثل من نمی‌آید که چیزهای خوب را بد بخوانم.
فارغ از صحت و سقم اینکه می‌گویند زنده کننده این روز یک کارخانه شکلات‌فروشی بوده که به سبب عدم فروش شکلات‌هایش این طرح را درانداخته تا شکلات‌های مانده‌اش به فروش برسد، تعیین روز عشق در ذات خود اشکالی ندارد. به شرطی که جوانان عزیزی چشم و گوش بسته که مقهور این نوع مناسبت‎‌ها شدند جواب چند پرسش زیر را بدهند:

1. ای عزیزان، تا حالا فکر کرده‌اید که در سنت‌های درست ما چه عامل و عواملی بوده است که به نظر می‎رسد نسل‌های گذشته ما،  پدران و مادرانمان، بدون ورود به این روزهایی که من نامش را روزهایی برای بازی و سرگرمی می‌گذارم، محبت و عشقشان در زندگی مشترکشان هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد؟

2. ای عزیزان، ای کسانی که والنتاین را پاس میدارید. لطفاً بگویید که این آمارهای طلاق، این جداشدن‌های در طول دوره عقد چیست؟ امری که نه به نسل‌های گذشته که طبیعتاً مربوط به نسل‌های فعلی است. پس چطور این نسلی که به بدرقه روز عشق می‌رود زودتر از نسل‌های گذشته به تنفر می‌رسد؟ چطور توجیه می‌فرمایید؟

3. ای عزیزان، معنای این جمله دکتر علی شریعتی در کتاب نیایش چیست؟ خدایا به من عشق را بیاموز چرا که عشق از زندگی برتر است و خدایا دوست داشتن را به من بیاموز زیرا که دوست داشتن از عشق برتر است؟ چرا دوست داشتن را به عشق برتری داده است؟

داستان واقعی یک عشق را برایتان بازگو می‌کنم: داستان مرد و زنی که این روزها حدود شصت سالگی خود را می‌گذارنند. این زوج چند سالی بچه دار نمی‌شوند، سالها می‌گذرد تا به سال 17 ازدواجشان می‌رسند. خانم محترم این خانه به اصرار به همسرش از نیت یک خواستگاری برای او توسط خودش خبر می‌دهد. جناب آقا ابتدا موضوع را به شوخی می‌گیرد اما پس از چند ماه اصرار خانم، در می‌ماند که چه کند. این آقا که خداوند حفظش کند و از خوش‌نامان این شهر در عرصه فرهنگی است، روزی به من گفت: چون مستأصل شده بودم، تصمیم گرفتم که به حرم بروم و موضوع را با امام رئوف در میان گذارم. چنین کردم، اشک‌ریزان به امام می‌گفتم که من چطور دل بکنم از این زن خوب؟ من چطور می‌توانم دوست‌ داشتن‌هایم را تقسیم کنم؟ و ... از حرم برگشتم و بدون اینکه به خانمم چیزی بگویم از او خواستم که فعلاً این موضوع را مسکوت گذارد. آری، شد چیزی که شاید باورش آسان نباشد. سال بعد خداوند دختری به ما داد و اکنون همین یک فرزند میوه زندگی ما شده است.

ضمناً به دوستداران رمان، خواندن رمان «بار دیگر تو» که داستان وفاداری یک همسر را بازگو میکند از نویسنده‌ای همشهری بنام تکتم مغفرتی را توصیه می کنم.این کتاب را که قیمتش از یک ساندویچ هم ارزانتر است میتوانید از انتشارات امام واقع در چهارراه دکترا خریداری فرمایید.

قدر نعمت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

داستان این مثل حکمت‌آموز، داستان این روزهای ماست.مصیبتی که ایران و ایرانیان گرفتار آن شده است. مصیبت فراگیر شدن بی‌اخلاقی‌ها، بی‌منطقی‌ها و بی‌تدبیری‌ها در همه عرصه‌های فردی و اجتماعی‌مان. فقط یک نمونه آن: در دوره‌ای که قرار بود سوء‌استفاده‌کنندگان بیت‌المال معرفی شوند و دستشان کوتاه گردد، بزرگترین سوء‌استفاده از بیت‌المال از اول تاسیس ایران تا کنون در همین دوره صورت می‌گیرد.
وجه خرافات‌گرایانه درونم می‌پرسد چه گناهی مرتکب شدیم که به چنین مصیبتی گرفتار شدیم؟ نکند قدر نعمتی را ندانستیم، نکند ظلمی بزرگ مرتکب شدیم. نکند آه سیدی دامنگیرمان شده. نکند افراط کردیم. زیاده‌خواهی کردیم، ظلم کردیم به آنکه منش فضیلت‌مندانه داشت، آنکه روشی بزرگوارانه داشت. آری اصلاح‌طلبان افراطی از سویی و افراطیون اصول‌گرا از سوی دیگر دو لبه قیچی شدند تا خواسته و ناخواسته، دانسته و نادانسته او را و دل او را بشکنند و راهش را سد کنند. و آن روزها انگار که میانه‌روها یا نبودند یا کم بودند و یا کم اثر شده بودند.
چه کسی و چه کسانی باید دست به دست هم دهند تا اثر این افراطی‌ها کم شود، خنثی شود، چه زمانی باید علیه بی‌منطقی‌ها، خودخواهی‌ها و بدترین بدی‌ها که همان افراط است(و البته تفریط) متحد شویم. اخلاقی شدن، منطقی بودن و تدبیر داشتن که اصلاح‌طلب و اصول‌گرا نمی‌شناسد. اهل گفتگو شدن، به هر بهانه‌ای از گفتگو روی گرداندن، تکه تکه شدن، گروه گروه شدن، نه عقلانی است، نه در جهان امروز پذیرفتنی است.

امروز باید معتدل‌ها، اهل مدارا، بسیج شوند.

امروز روزگاری است که هسته‌های اعتدالیون تشکیل شود، گروه‌هایی بنام اهل مدارا و مدنیت شکل گیرد. تا که جمعیت‌های کثیر شوند برای دفاع و ترویج اعتدال، نه افراط نه تفریط،

امروز روزی است که همه از صدر تا ذیل باید کمک کنند تا همدلی و همراهی اهل میانه‌روی، معنادار گردد. انشا‌ء‌الله   

آیا استدلال دکتر سروش پارادوکسیکال نیست؟

این روزها آرام آرام بحث از اصل و چگونگی ورود به بحث‌های انتخابات ریاست جمهوری به گوش می‌رسد. برخی از معیارها گفتگو می‌کنند و برخی در باب شایسته‌های کاندیداتوری نام به میان می‌آورند. اینجانب را صلاحیتی برای بحث از اصل و چگونگی ورود به این عرصه نیست اما به سهم خود و به اندازه دغدغه یک مسلمان ایرانی، برای من، معیار کاندیداها مهم است.

اگر در یاد و خاطر عزیزان باشد در پیش‌ازاین در باب معیار انتخاب گزینه‌های صالح یا اصلح یا بد در برابر بدتر، استدلالی توسط برخی از متفکران عرصه سیاست و اجتماع (بارزترین آنها، جناب دکتر سروش) با این مضمون مطرح شد، که بایسته است فردی از جنس دولتمردان و حکومت‌گران برای این عرصه انتخاب شود....

این استدلال را درست نمی‌دانم چرا که در غایت ‌القصوا، این نتیجه‌گیری طبیعی خواهد شد، که اگر دولتمردی شیوه غیرمنطقی را در حکومت‌داری پیش گرفت ما هم باید رویکردی بی‌منطق اتخاذ کنیم یا اگر حکومت‌گری بنای بر ناجوانمردی گذاشت در واقع مجوزی برای ناجوانمردی ما خواهد بود.... این نگاه را به نوعی پارادوکسیکال می‌دانم، «پارادوکس من به شرط او»، در پارادوکس من به شرط او، اصل این است که اول او (طرف مقابل) چنین کند بعد من چنین خواهم کرد.

 اکنون اگر بخواهیم این استدلال را مورد توجه قرار دهیم چه به سر این ملک و میهن خواهد آمد؟ آیا پایه رقابت را در کدام راه قرار دهیم؟ کدام درست است؟ رقابت در مسیر نجابت و خویشتن‌داری یا در مسیر نانجیبی و لجاجت؟ مسابقه در راه عقلانیت یا در راه غیرعقلانی؟ رقابت در تمسک بر روشهای ماکیاولیستی شایسته است یا چنگ انداختن بر روش‌های مبتنی بر معیار و اصول؟ در یک کلام مسابقه فرهیختگی و فرزانگی بهتر است یا نافرهیختگی و نافرزانگی؟         

ما گدایان خیل سلطانیم

ما گدایان خیل سلطانیم  / شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبُوَد / هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند / ره به جای دگر نمی‌دانیم

چون دلارام می‌زند شمشیر / سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار / زر فشانند و ما سر افشانیم

هر گلی نو که در جهان آید / ما به عشقش هزاردستانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست / در همه عمر از آن پشیمانیم

یافته‌های قرآنی 3

آیه ۷ به بعد (تا آیه ۲۰) همین سوره (بقره) در باب منافقان است. به گفته قرآن، آنانی که با دو رویی قصد فریب و گاهاً تمسخر دیگران را در سر دارند. جالب است که خداوند بلافاصله پس از ارزیابی فریبکارانه از نفاق منافقان، بیان میدارد که آنها در واقع خود را فریب می‌دهند. اما کو گوش و دل شنوا.  
می‌گویند منافقان از کفار بدترند یک دلیلش شاید این باشد که کافر از کسی و دینی مایه نمی‌گذارد اما دو رو از دین و آیین و شعائر مایه میذاره. تا که به نفعش برسه. به قول قدیمی‌ها منافق می‌خواد هم از تُبره بخوره و هم از آخور.

خداوند پس از این آیات بشارت‌هایی به پرهیزکاران میدهد و به آن‌ کافران نصیحت و دلالت می‌کند. اما کو یک جو پذیرش. و پس از آن داستان جانشینی انسان در روی زمین طرح می‌شود و از سرباز زدن شیطان می‌گوید و سپس از خطای آدم و حوا می‌گوید و بیرون راندن آنان از بهشت. و بعد از آن از توبه آنان و پذیرش توبه آنها سخن بمیان می‌آید. اما چه سود...

آیا این سوالات می‌تواند صحیح باشد: اگر جناب آدم و حوا لغزش نمی‌کردند ما آدمیان کجا بودیم؟ چه وضعیتی را طی می‌کردیم؟ و اصلاً اگر در بهشت متولد می‌شدیم و آنجا زندگی می‌کردیم آیا خوب و خوشبخت محسوب می‌شدیم؟ یا باید این‌گونه می‌شد تا بهشت را به بها دهند.   

یافته‌های قرآنی 2

در آیات 6 به بعد سوره بقره خداوند بحث کافران را پیش کشیده، یادآوری کرده که درباره کافران بیخودی تلاش نکنید چه اونها رو بیم بدید و چه بیم ندید فرقی نمی‌کنه، اونا از کفرشان برنمی‌گردند.

در حین خوندنِ این آیات، اون مثل مشهور به ذهنم تبادر کرد که خدا نکنه کسی خودشو به خواب بزنه، اگه خودتو هم بکُشی، نمی‌تونی او رو از خواب بیدار کنی درست بر عکس کسی که خوابِ واقعی است، با یکی دو بار صدا زدن از خواب بلند میشه.

میگن کفر به معنای پوشوندنِ چیزیه، در جایی، یا به تعبیر من قایم کردن چیزی است. فکر کنیم کسی یک دانه یا جنس گران قیمتی را زیر خاکی پنهان کنه، هر چی بگی فایده نداره چرا که با اراده خودش چیزی که پیدا بوده پنهان کرده و به همین دلیل عمراً که بشه از اون بخوای که او خودش پیدا کنه.

آیا این نتیجه درسته؟ 1. اینکه کافر اون آدم مغرضی است که خدا رو و دین خدا را یافته و شهود کرده اما اونو با اراده خودش قایم میکنه. 2. اگه کافر اینه پس به نظر می‌رسه کفار از نظر تعداد، نمی‌تونن در برابر مومنان، منافقان و اضافه میکنم مشرکان، زیاد باشند. 3. در نتیجه برخلاف تصور عرف کافران بسیار نیستند و بسیار هم اندکند.

یافته‌های قرآنی

منم یکی مثل همه اونهایی که در این ماه قرآن می‌خونن، آیاتی از قرآن را، البته ترجمه‌ی قرآن را، نگاه می‌کنم و می‌خونم. در ده بیست آیه اول سوره بقره از ویژگی سه دسته از مردم، مومنان(پرهیزگاران) و کافران و منافقان، حرف بمیان میاره و درباره پرهیزگاران صفات و مشخصاتی را بیان داشته که اگر مایل بودید خودتون تشریف می‌برید و می‌خونین اما یکی از اون ویژگی‌ها اینه:(ای پیامبر) پرهیزگاران(مومنان) کسانی‌اند که به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو، یعنی بر پیامبران پیشین، نازل شده، ایمان می‌آورند.... اینان رستگارند.

آیا این نتیجه درسته؟ 1. ما باید به قرآن و انجیل و تورات و ... ایمان بیاوریم. 2. ما باید بدونیم در این کتب آسمانی چه فرامینی آمده است. 3. آیا این آیه اثبات می‌کند که پس فرامینِ مشترکی در ادیان اسلام و مسیح و یهود و...(ادیان ابراهیمی) وجود دارد؟ 4. اگر آری، جنس این فرامین مشترک در حوزه اعتقادات است یا در حوزه اعمال عبادی(آیینیات) یا در حوزه اخلاقیات؟

نگاهی به جدایی نادر از سیمین، از منظر فلسفه اخلاق

سالی بیش از یکی دو بار به سینما نمی‌روم. بی‌تعارف نه وقت دیدن فیلم‌های بی‌محتوا را دارم، نه انگیزه آن را. آخرین فیلم «جدایی نادر از سیمین» بود. این فیلم آن‌قدر جذاب و نفس‌گیر بود که انسان را لحظه به لحظه به تحسین وامی‌داشت. در حین تماشای فیلم با خود می‌گفتم چطور می‌شود که یک نویسنده و کارگردان این‌قدر مسلط به مسایل و مباحث جدید فلسفه اخلاق به فیلم‌سازی بپردازد. بر آن شدم تا متنی در تحلیل این فیلم از منظر فلسفه اخلاق بنویسم.
خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه خراسان آن را منتشر و چندی بعد، همین چهارشنبه قبل، روزنامه خراسان نیز به چاپ آن مبادرت ورزید.
البته نوشته دیگری را در همین باب خوانده بودم که شایسته می‌دانم آن را نیز تقدیم کنم.

این حس غریب

چند روزی است که sms های سالروز تولد مولای متقیان، امام علی علیه‌السلام را دریافت می‌دارم و ذکر اینکه این روز، روز پدر است، دوباره یک حس غریب، که پدر چه وظیفه‌ای دارد؟

همه از میمنت این تولد می‌گویند و خیلی از دسته‌جات و هیآت مذهبی درگیر و دار برپایی بزرگداشت مولود این روزند. توی خانه‌ها  جنب و جوشی است، خیلی‌ها طرح و نقشه می‌کشند تا غافلگیرانه کادویی جلوی پدر بگذارند. شاید هم همسرانی مایل باشند به همسرشان کادو دهند که در این صورت نام این روز را هم عوض می‌کنند و می‌گویند روز مرد مبارک. نیز کسانی هم که مثل من پدر از دست داده‌اند شاید بر سر مزار پدر روند و با او گفتگویی کنند و دعایی بخوانند.

اما این حس غریب از این مقوله‌ها نیست. آدمی در تامل یک نکته گیر می‌کند، آیا به وظیفه پدری‌ام عمل کرده‌ام؟ از لفظ وظیفه استفاده کرده‌ام، نه اینکه قایل باشم که پدر یک وظیفه دارد که پر واضح است که پدر وظایفی در قبال فرزندان دارد. اما  مراد من امریست که به نظرم مهمترین، ریشه‌ای‌ترین و کارسازترین وظیفه است.
آری این وظیفه، وظیفه نان حلال دادن به فرزندان است. چیزی که فکر می‌کنم مثل خیلی چیزهای دیگر که از مد می‌روند انگار دارد کم کم  از مد می‎رود. چرا نان حلال درآوردن و نان حلال دادن اینقدر اهمیت دارد؟ چرا نگوییم تربیت مهمتر است؟ چرا نگوییم که رشد عقلانی و معنوی فرزندان مهمتر است. و چرا ...
به گمانم تنها چیزی که غالباً فرزندان نمی‌توانند لااقل تا دوره جوانی درباره‌اش کاری کنند، همین تامین معاش و مایحتاج است. در صورتی که در تربیت فرزند و رشد عقلانی معنوی او بی تردید جز خانواده، عناصر دیگری از جمله گروه همسالان، محیط اجتماعی و... نقش دارند اما غالباً تامین خورد و خوراک به عهده والدین است و در ساختار ما بیشتر به عهده پدر است. اینگونه است که می‌توان گفت نوزاد شیرخوار، کودک، نوجوان و حتی جوان از درآمد پدر ارتزاق می‌کنند.
من خود گرفتار این دغدغه هستم و بی تعارف زمانهایی پیش آمده که احساس ناحلالی از دریافت حقوقم کرده‌ام. به همین خاطر است که بعضی وقتها به نحو واقعی یا ساختگی تحرکاتی از خود در محل کار نشان می‌دهم.
همین چند روز پیش رفتم سراغ بهترین دوستم و گفتم: از وقتی که در جهاد زمزمه تغییر رییس شده، ناخواسته همه، یک جورهایی از کارکردنِ درست حسابی، دلسرد شده‌اند، و من برای اینکه از بیکاری درآیم به هر کسی رو می‌اندازم که دوباره کار... از سر گرفته شود، و گفتم جالب آنکه همه در جواب می‌گویند بله، باید، حتماً، اما همچنان کار متوقف مانده است. از این دوست خواستم که بگه چه کار کنم، این دوست عزیز جوابی دندان‌شکن به من داد او گفت ما مامور به تلکیفیم نه مامور به نتیجه.
من که انگار جوابم را گرفتم از اتاقش بیرون آمدم، از شما چه پنهان فقط چند لحظه وجدانم آن جواب را تایید کرد، اما پس از آن باز همان دغدغه.
نیز در اتاق دیگه‌ای زمزمه‌ای خطرناک‌تر شنیدم  زمزمه‌ای که چند سال پیش آنرا در جایی دیگر آشکارا شنیده بودم که می‌گفت اگر رییس را از بیرون مجموعه بیاورند یک راهش این است که کارها را بخوابانیم. وای بر این نگاه‌ها. گیرم که این‌کارها را کردیم، و در مبارزه علیه این و آن برنده شدیم. پس تکلیف حلال بودن غذای بچه‌هایمان چه می‌شود. همان که اگر خدای نکرده عمداً به آن دچار شویم معلوم نیست که چه زندگی نکبت‌باری در انتظارمان باشد.
فرزند حقی به گردن پدر دارد و آن حق نان حلال خوردن است. خدایا به داد بچه‌ها برس و ما را آدمیت بیاموز تا جز به انسانیت کاری نکنیم. اقتضای انسانیت این است که به بچه‌هایمان نان حلال بدهیم.
خدایا اگر (که حتماً بوده است) ناحلالی به بچه‌هایم خورانده‌ام آنان هیچ گناهی ندارند، تقاسش را از من بگیر. خدایا من و آنان را، پاک گردان. خدایا شرایطی برای همه پدران فراهم فرما که همه رزقشان حلال شود. تا که فرزندانی بهتر، خانواده‌هایی بهتر و جامعه‌ای بهتر داشته باشیم. 

زندگی

گه گاهی به زندگی فکر می‌کنم نوشته زیر در میان گذاشتن فکرهایم در مقوله‌ی زندگی است.

1.      به گاه تامل به مفهوم زندگی، اول آنرا به دو بخش زنده+گی می‌کنم تا هیچ وقت یادم نرود که باید زنده بود تا بشود زندگی کرد. اما زنده بودن یعنی چه؟ زنده بودن را نیز جز این نمی‌دانم که هر لحظه نو باید نو شد، از جوری به جوری دیگر، به حرکت‌های سلولی مولکولی نگاه کنیم آنها همیشه در جنب و جوش‌اند. یک لحظه آرام و قرار ندارند. هر لحظه از حالتی به حالتی دیگر تغییر می‌کنند. فیلسوفان به آن می‌گویند صیرورت، یعنی شدن.

2.      ما، در شدن‌هایمان زندگی‌های متنوعی را تجربه می‌کنیم. یکی زندگی خانوادگی که در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر و فرزند و ... می‌گذرانیم و دیگری زندگی اجتماعی که در آمد و شد و خرید مایحتاج و ... رخ می‌دهد و سومی زندگی تحصیلی که انتخابش می‌کنیم و برخی تا دیپلم و فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا ادامه می‌دهند. و چهارمینش زندگی شغلی است که برای تامین معیشت در پی‌اش می‌رویم.

3.      نگاه که میکنی می‌بینی که گویا، در دو زندگی اول‌الذکر  نقش زیادی نداری. بر عکس دو زندگی آخر که خود تقریبا در انتخابش بیشترین تاثیر را داری. هر چند کیفیت آن دو زندگی اول را هم خود می‌توانی و باید رقم بزنی.

4.      برخی افراد همه انواع زندگی را تجربه کرده‌اند و برخی دیگر نه. برخی مواظب بوده‌اند که یکی را به پای دیگری ذبح نکنند. شما چی؟

5.      پس از اظهار نظر شما شاید ادامه یابد این بحث.    

کی می‌خواهیم منطقی شویم؟

برای پاسخ به پرسش فوق، بدون هیچ  مقدمه‌ای چند نکته زیر را مورد توجه قرار می‌دهیم.

1.      گویند منطق قانون صحیح فکر کردن است، یعنی قواعد و قوانین منطقی به منزله یک مقیاس و معیارِ سنجش است به تعبیر دیگر منطق را بسان ابزاری می‌دانند از نوع قاعده و قانون که مراعات کردن و بکار بردن آن، ذهن را از خطا مصون می‌دارد. (مطهری، کلیات علوم اسلامی، منطق و فلسفه، ص22)

2.      یکی از راه‌های مصونیت از خطا قیاس است و قیاس، نوعی تفکر و سیر ذهن از معلوم به مجهول برای تبدیل آن به معلوم است. یکی از معروف‌ترین مثال‌های قیاس مثل زیر است. آهن فلز است / هر فلزی در حرارت منبسط می‌شود  / پس آهن در حرارت منبسط می‌شود. (همان، ص80)

3.      یک تعریف دیگر، منطقی بودن را در این می‌داند که آدمی دو باور متناقض نداشته باشد به تعبیر دیگر عدم تناقض در باورهایمان یعنی منطقی بودن. مثال زیر تعریف فوق را روشن می‌کند، فرض کنیم کسی، از طرفی معتقد باشد که در جهان اصول اخلاقی جهان شمول نداریم، و همو از طرف دیگر معتقد باشد که بایستی به ارزش‌های یکدیگر احترام گذاریم. این مثال می‌گوید که این دو باور متناقضند. زیرا که به نظر می‌رسد شرط احترام به ارزشهای یکدیگر داشتن اصول مشترک است. (گنسلر، درآمدی جدید به فلسفه اخلاق، ص 164)

4.      مگر نه اینکه: امام خمینی انسان است  / و هر انسانی جایز‌الخطاست  / پس امام خمینی جایز‌الخطاست. و مگر این قاعده برای همه انسان‌های غیر معصوم مصداق ندارد؟ که اگر دارد پس چرا وقتی کس یا کسانی خطایی از ایشان را گوشزد می‌کنند و به دنبال توجه و توجیه آن برمی‌آیند، زمین را به آسمان می‌دوزیم و حنجره از خودمان و از قایل به این عقیده ، پاره می‌کنیم . مگر حرف منطقی زدن، زدن و بستن و کشتن دارد؟

5.      بر اساس قاعده دیگر چطور می‌شود از طرفی قایل به عدم عصمت افراد باشیم و از طرفی سوال و انتقاد و مطالبه پاسخگویی را، برابر با توهین به مقدسات قلمداد کنیم. مگر نه اینکه غیر معصوم، مقدس نیست.

6.      راقم این سطور (بی تعصب به درست دانستن یا ندانستن این مطلب از سوی خواننده محترم) بی‌توجهی امام خمینی در ضرورت کنترل جمعیت و فرمان به بچه‌دار شدنِ ایرانیان را یک خطا دانسته یا در بحث انتخابات گذشته، اعلام صحت انتخابات توسط مقام رهبری، پیش از بررسی‌های مصرح در قانون را نیز خطای ایشان می‌شمرد.

۷.      فقط یک نکته می‌ماند و آن اینکه هیچ کس مجاز نیست که تهمت و توهین و بی‌ادبی کند چه مردمی که مخالف و منتقدند چه حکومت‌گران. تهمت و توهین و بی‌ادبی شایسته انسان و انسانیت نیست. اگر با رئیس جمهور یا رهبری مخالفیم یا بر ایشان انتقاد داریم و یا اگر ایشان با بخشی از مردمشان مخالفند و از ایشان انتقاد دارند هیچ طرف نبایستی به تهمت و توهین و بی‌ادبی روی آورند.  

 

گاندی، خاتمی، اوباما

اوباما کیست؟ نمیدانم. او چه پیشینه ای داشته، اکنون چی فکر میکند و در آینده چه خواهد کرد را هم، نمیدانم. آیا او هابزی عمل خواهد کرد و برای (به بهانه) برقراری صلح، جنگ براه خواهد انداخت. نمیدانم. متن زیر چیز دیگری را میگوید. اما اینکه خود این متن را او نوشته یا از اندیشه های خودش سرچشمه گرفته، باز هم نمیدانم. فقط این را میدانم، انگار که روح گاندی است که دارد این پیام را ندا میدهد، انگار که اندیشه خاتمی است که دارد این طور منتشر میشود. لطفا متن زیر را بخوانید:  

به گزارش «شیعه نیوز »  وبلاگ کاخ سفید (وابسته به سایت رسمی آن) ، روز پنج شنبه 5 فوریه به سخنرانی  باراک حسین اوباما رییس جمهور جدید امریکا پرداخت.....
مراسم چاشت نیایش ملی (National Prayer Breakfast)هر ساله در واشنگتن آمریکا در اولین پنج شنبه ماه فوریه برگزار می شود. این رویداد از سال 1953 و از زمان رییس جمهور آیزنهاور که برای اولین بار در چنین مراسمی شرکت یافت اتفاق می افتد. بخش هایی از نیایش اوباما در این مراسم را در زیر می خوانیم:

" هیچ شکی وجود ندارد که در طبیعت ایمان بدین معناست که برخی عقاید ما هرگز یکی نخواهد بود. ما کتابهای متفاوتی را پیروی می کنیم.  احکام و دستورات متفاوتی را به هم چنین. توجیهاتمان و ادراکمان از اینکه هر یک از ما از کجا آمده ایم و به کجا می رویم با یکدیگر متفاوت است و حتی برخی از ما به هیچ ایمانی راسخ نیستیم. همه ما این اختلاف ها را می دانیم. اما در این میان یک قانون وجود دارد که همه ادیان الهی را به هم پیوند می زند. عیسی مسیح به ما می گوید که همسایه خود را همانطور که خود را می پسندید بپسندید. و آنچه که برای شما ناگوار و نفرت انگیز است بر همیار و شریک خود روا مدار. در اسلام حدیثی وجود دارد که می خوانیم که "هیچکدام از شما یک مومن حقیقی نیست تا آن روز که آنچه بر خود آرزو می داردبرای برادر خود نیز آرزو دارد." چنانکه این روایت در مکاتب بودا و هندو نیز به چشم می خورد. و این البته همان قانون طلایی است برای فراخوانی به عشق به همنوع، برای درک و فهم یکدیگر و برای رفتار بااحترام و بزرگواری با کسانی که لحظات کوتاهی را بر روی این زمین خاکی با یکدیگر به قسمت می گذاریم."

در این مسیر ، این ایمان وِِیژه ماست که ما را به سوی خوبی و نیکویی والاتری رهنمون می کند و به جای آنکه ما را از یکدیگر جدا سازد ، می تواند ما را به سوی تغذیه انسانهای گرسنه ، دلداری و تسکین انسانهای دردمند و مصیبت زده ، برای برقراری صلح در هر سرزمینی که نزاع در آن درگرفته است و برای دوباره ساختن هر آنچه که از هم فروپاشیده است و برای بلند کردن هر آنکه در لحظات سخت و دشوار زمین خورده است ، متحد سازد.

هدف ما این است که به سوی رهبران و دانش پژوهان در سراسر جهان دست دراز کنیم تا زمینه برقراری یک گفتگوی ثمر بخش را پیرامون ادیان و اعتقادات را فراهم آوریم. و البته در این راه من انتظار ندارم تا  افتراق ها و جدایی ها یک شبه از میان برداشته شود و باور ندارم که نظرات و تنشهایی که برای زمانهای درازی در میان بوده است به یکباره محو شوند اما اعتقاد دارم که اگر بتوانیم به راحتی در یک فضای باز و با صداقت با یکدیگر گفتگو کنیم، آنگاه خراش ها و بریدگی ها و زخم ها آغاز به مرمت و بهبود خواهند کرد و مشارکتی نوین در این میان ظهور خواهد نمود. در جهانی که هر روز کوچک و کوچکتر می شود ما می توانیم آغاز گر نابودی نیروی تعصبات خشک باشیم و فضایی را بسازیم که در آن صدای شفا بخش فهم و درک متقابل طنین انداز شود.

 این است امید من. این است دعای من.

عشق والا

عشق يا زميني است يا غير زميني.
در چند پست قبل گفته آمد که عشق زميني (يا به برداشت من از تعبير شريعتي، عشق بهتر از زندگي) دو نوع دارد، ميتواند پاک و پايدار باشد و يا احساسي و زودگذر. عشق غير زميني نيز پاک و پايدار است. پس چه تفاوتي ميان عشق زميني نوع اول با عشق غير زميني است؟ شايد فقط يک فرق. به تعبير ديگر مرز نامرئي ميان اين دو  با يک اصل منکشف ميشود، اصل وصال. يعني که اگر در عشق وصال باشد زميني است و اگر وصال نيافتني بود، آن عشق غير زميني است. به همين خاطر آنرا "عشق والا" ميناميم.
عشق والا عشقي است که چيزي به پايش نميرسد و کمتر کسانند که به آن ميرسند، مگر لايقاني همچون مولوي. او که با بخت بالايش "عشق والايش" در طلوع شمس متجلي گشت.

و در آخر واگويي يک تجربه: از او شنيدم که ميگفت: سالها بود که به هر کس که به حج ميرفت، به هرکس که ميخواست در مقابل کار يا خدمتي که به او کرده ام، برايم کاري کند يا تشکر کند، ميخواستم تا دعا کند من به مرحله انسانيت برسم دعا کند تا آدم شوم. او ميگفت حدود ۸،۷ سال را با اين دغدغه ميگذارم تا اينکه روزي احساس کردم، پديده اي در من رخ نموده است. احساس ايجاد شوري در دل ميکردم، از فهمش عاجز بودم اما شايد و فقط شايد بتوان گفت: شور ايمان بود که وجودم را  فرا گرفته بود. او ادامه داد که پس از چندي تازه فهميدم که تلاشم در راه انسانيت در حال آغاز شدن است. ترجمه حرفهايش اين سه جمله بود: ميخواستم انسان با اخلاق شوم، اما عاشق شدم، و وقتي عاشق شدم، تازه شروع کردم به اخلاقي شدن. او در پايان گفت به سراغ عارفي رفتم که اين حالت شور چيست؟ عارف توضيح داد که اين عشق است و سپس ادامه داد عشق به سراغ دو کس ميرود، کسي که از گناه بزرگي چشم پوشي کند يا کسي که موجب شود رنج و غم بزرگي از دل پير مردي يا پير زني زدوده شود. و بعد عارف پرسيد: آيا يکي از اين دو را انجام داده اي؟ و او در پاسخ گفته بود آري دومي را.

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن چيست که شريعتي در نيايش خود ميگويد خدايا به آنکه دوستترش ميداري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است او نيز ميگويد زندگي يعني نان، آزادي، ايمان و دوست داشتن.شايد دوست داشتن به دليل غير مترقبه نبودنش به عشق برتري دارد.
اجازه دهيد مثالي بزنم، گاهي به گل و گياهي پارچ آبي نثار ميکنيم، درست است که او سيراب ميشود اما ممکن است بخاطر زيادي آب، پوسيدگي به سراغش بيايد يا بگمان اينکه از آب سيراب شده چند روز به آن رسيدگي نکنيم، باز هم موجبات پژمردگي آنرا باعث ميشويم. ولي اگر سيستمي را تصور کنيم که به اين گلدان قطره قطره اما بطور مداوم آب برساند، بي شک اين گل و گياه هميشه تر و تازه خواهد ماند.
کسي را در نظر بگيريم که در طول زندگي خوبي هاي ديگري را يکي يکي کشف ميکند، و کشف آرام، آرام صفات دروني وي، به باور او تبديل ميشود، تا جايي که باعث دوست داشتن و دوست داشتن بيشتر او ميشود، آري اين گونه است که اين دوست داشتن از عشق برتر ميشود، همانطور که در پست قبلي عرض کردم عشق غير مترقبه بگير و نگير دارد. اما ایمان به خوبی های رسوب شده دیگری اینطور نیست.
شما آقايي را در نظر بگيريد که در اوان زندگي اش به ايمان و ادب خانمش متوجه ميشود و در موقعيت ديگر، دلسوزي و فداکاري او را تجربه ميکند و باز در وقتي ديگر وفاداري و دور انديشي وي را به عينه ميبيند و...  آين گونه است که اين آقا در مي يابد که جوري همسرش را دوست ميدارد که نه اينکه دست کشيدن و دل بريدن از او برايش محال است که دوري او هم، برايش سخت و غير قابل تحمل ميشود. سرهنگي هفتاد ساله اي را ميشناسم که از شدت دوست داشتن، هميشه و بدون اينکه شرم حضور کسي، او را بگيرد به خانمش ميگويد نرگس جان.
من نيز خود تجربه اي دارم از 5 سال قبل، که در قدم زدن در خيابان دانشکده علوم تربيتي برايم رخ داد، زماني که با جناب ... آقا صحبت ميکرديم در خلال صحبتهايش صفت پاکي و يکرنگي را در او يافتم و پس از آن نيز صفات انساني  ديگرش را تجربه کردم تا جايي که روزي در همين تير ماه جاري بهش گفتم که اکنون میدانم که چرا، ترا دوست ميدارم

عشق از زندگی کردن بهتر است

دکتر علي شريعتي: خدايا به آن‌که دوستش مي‌داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است و به آن‌که دوست‌ترش ميداري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.
در اين پست چيزي مي‌نويسم تا عشق بهتر ار زندگي را توجيه کند و در پستي ديگر از دوست داشتني مي‌نويسم که از عشق برتر باشد و شايد در پستي ديگر بتوان از عشقي سخن به ميان آورد که از هر دو والاتر باشد.
آري عشق بهتر است از زندگي. زيرا اگر زندگي کردن اجبار است، اما عشق ورزيدن اجبار نيست. اگر مادر شدن يک خواهش طبيعي است، اما عشق مادر به فرزندش يک خواهش انساني است. اگر ازدواج کردن به ظاهر يک سنت اختياري است، اما ازدواج کردن بر اساس عاشق شدن در نگاه اول يک اختيار نيست. اصلاً در مقوله عشق اراده‌اي در کار نيست. اما چه کسي مي‌داند، کساني که در نگاه اول عاشق مي‌شوند، عاشق پاک و راستين‌اند يا عشق جسماني و زودگذر دارند.
از ميان عناصر عقل و وجدان و احساسات و قضاوت مردم، کداميک توان نشان دادن مرزهاي ميان اين دو را دارد؟
آري باز هم سهم اصلي را وجدان به عهده مي‌گيرد به خصوص در پيدايي مرزهاي به ظاهر ناپيداي عشق راستين و پايدار  از عشق جسماني یا زودگذر. وجدان به عاشقان راستين ندا مي‌دهد که تو پاکي. اما شايد تنها وجدان، به آناني که فقط به حکم احساساتشان عاشق مي‌شوند کافي نباشد اين جاست که عقل مي‌تواند دست به کار شود و ما را راهنما گردد، عقل مي‌تواند با عقلاني کردن احساسات، ما را در مسير عشق پايدار قرار دهد، که اگر حوصله نکنيم يعني که به عشق زودگذر تن داده‌ايم. به همین علت است که بسیاری از عاشقان در نگاه اول، کارشان به جدایی می انجامد.

انگیزه پزشک شدن

من یک کنکوری هستم، خوب درس میخوانم تا پزشک شوم. در هنگام تصمیم به پزشک شدن، افکاری در ذهنم به پرواز در می آید. پزشک میشوم تا پولدار شوم، پزشک میشوم تا رنجی از رنجهای مردم کم کنم، پزشک میشوم تا به منزلت اجتماعی برسم و....
همه ما به هنگام تصمیم به انتخاب راهی، خواسته و ناخواسته، هجوم افکار متعدد و متنوعی در ذهنمان را تجربه کرده ایم. اما به دو علت مهم، یکی ساختار پارتیشن بندی نشده ذهنمان و دوم بخاطر بی حوصلگی در تامل ورزی، نمیتوانیم یا نمیخواهیم این افکار گاها متضاد را دسته بندی و اولویت بندی کنیم، به همین علت در پاسخ به سوال "چرا پزشک میشوی؟" میتوانیم به هر کسی یک جواب دهیم. در صورتی که جواب اصلی یا همان انگیزه اولی یکی بیش نیست.
آری، بجز از خدا، هر کس که نداند انگیزه اصلی پزشک شدن من چیست، حداقل خودم که میدانم. و این دانستن کار عنصری است در درون انسان بنام " وجدان ".
وجدان آدمی عنصر قدرتمندی است برای خط کشی میان این انگیزه های رنگارنگی که در ذهن بی مرز ما وجود دارد. بشرط اینکه کاری نکنیم تا صدایش را نشنویم.   

مرزهای نامرئی

چندي است، نکته اي ذهن و روانم را قلقلک ميدهد. نميدانم تا کنون در انتخاب راهي يا در شناخت پديده اي ميان دو چيز گير کرده ايد؟ انسان در طول زندگي در موقعيت هايي قرار ميگيرد که نيازمند "انتخاب" است و گاهي خود را در وضعيت هايي مي يابد که احتياج به "شناخت" پيدا ميکند.
من به خاطر گوناگوني دلايل و رنگارنگي عوامل اين موقعيت هاي انتخاب و پيچيدگي شناخت اين وضعيت ها، نام  این شرایط را "مرزهاي نامرئي" ميگذارم.
اما آيا مرزهاي نامرئي قابل شناسايي اند؟کدام عناصر قدرت راز گشايي مرزهاي نامرئي را دارد؟ از ميان عناصر عقل و عاطفه و وجدان و مردم کداميک نقش بارزتري ايفا ميکند؟ اين راز گشايي از این مرزها عامل دروني دارد يا عامل بيروني؟
با اعتراف به بي بضاعتي ام، انشاالله در پست هاي بعدي چند موقعيت و وضعيت را مورد بررسي قرار ميدهم به اين اميد که منظورم را از مرزهاي نامرئي  روشن کنم.

درسهای مولوی

صالح جان، علی جان، داوود جان، سرکار خانم محبی، استاد قنوات و آهای مهدی و ای همه آنانی که درسهایی را خواندیم. گیرم که کتابهایی را مرور کرده باشیم و به فرض که چیزهایی را آموخته باشیم. اما تا کجا و تا کی کافی می نماید؟
 مولوی چه با ظرافت از ادامه راه و بایسته ها میگوید:

موسیا آداب دانان دیگرند              سوخته جان و روانان دیگرند 

هفته شرمندگی

اول: اینکه بدلیل اشتغالات راهبردی سه شنبه قبل فراموش کردم پست بذارم(شاید هم به علت پیری). دوم:درحال گوش دادن به بیانات استاد در کلاس اخلاق زیستی بودم که نفهمیدم چی شد که خانم دکتر مقدم پور گفتند ترم قبل این آقا (اشاره به من) مطلب جالبی را درباره مسایل امروزمان گفتند. من هم کمی خودمو جمع و جور کردم و در حالت شرمندگی گفتم نه بابا یه سری مطالب دم دستی بود. ولی خانم دکتر که گویا قصد کرده بود منو به حرف بیاره به دانشجویان گفت اگه موافقید ایشان درباره وبلاگ "شدن" چیزهایی را بگن. دانشجویان هم که کنجکاو شده بودن به من بفرما گفتند.( شاید باورتان نشه واقعا شرمنده شدم و به پای تخته رفتم و به هوش استادم در دل آفرین گفتم که نام وبلاگ چطور در ذهنش باقیمانده بود).
آری مطالبی را که اینک در دیدگاه دسته بندی کردم را عرض کردم که خلاصه آن، این است که هدف زندگی به آرامش رسیدن و به آرامش رساندن است. و اخلاقی شدن معنایی برای بودن.مطالب را که تمام کردم استاد دست زد و دانشجویان هم. و سوالات و چالشها. یکی گفت ولی یه چیزی کم داره اخلاقی شدن کافی نیست. عرض کردم درست است اخلاقی میشیم تا آدم بشیم تا به انسانیت برسیم. دوباره خانم دکتر شروع کرد به دست زدن.
نه به خاطر مطالب، که فکر میکنم چون بیش از اینکه در ایران باشه در خارج بوده انگار براش .... 
  

فرهنگ و سیاست و جسارت در سریالهای نوروزی

سه سریال نوروزی هر یک به جنبه ای از مسایل جامعه پرداختند.
"نشانی" که تلاش کرد تا صفا و صمیمیت، مهربانی و مهمان نوازی را گنج ایرانیان نشان دهد.
سریال بشدت سیاسی "مرد هزار چهره" پیامش را به وضوح به مخاطبانش ارسال کرد.

اما سریال "پیامک از دیار باقی" مورد نظر این پست است ومربوط به موضوعات این وبلاگ، که طبیعتا بدلیل برخورداری از جنبه های متنوع، نقد و برسی کارشناسانه خود را میطلبد، که از عهده اینجانب خارج است.
اما آنجایی، از این سریال نیز، به این وبلاگ مربوط است که در ۳،۲ فراز آن ، وقتی فرزندان، همسر اول، جمعیت طلبکار و... می شنیدند که آقا منصور زن دوم اختیار کرده و تا می خواست کار به سرزنش و تقبیح بکشد، یک جمله کوتاه گفته میشد و همه را به سکوت وا میداشت. " خلاف شرع که نکرده".

آری تلویزیون خواسته یا ناخواسته جسورانه به وادی واقعیت های تقابل شرع و اخلاق پا گذاشته ،یعنی که شاید گرفتن زن دوم خلاف شرع نباشد اما گویا در خلاف اخلاق بودنش نمیتوان تردید کرد. 

مقصد و مقصودم از شدن

در ۵ پست بعد از افتتاحیه " آرامش " را معنایی یافتم برای زندگی، و در ۲۰ پست اخیر " اخلاق " را  بهانه ای قرار دادم برای ماندن. پر واضح است که به پیش رفتن این وبلاگ تلاشی خواهد بود در این ۲ زمینه. به این امید که این تلاش توشه ای شود به هنگام رفتنم. 

دوستان عزیز، چنانچه برای ادامه کار، نظری دارید، راهنمایی ام فرمائید.  

برتری آدم ها

۱. گفته آمد دين، زبان، رنگ و نژاد دایره های کوچکتری را نسبت به اخلاق تشکیل میدهند.   ۲. اگر بفرمائید برتری کمی ملاک جالبی نیست، عرض میکنم اخلاق بدلیل همین گستره اش تنها "متر"ی است که احکم الحاکمین بصورت برابر برای همه مخلوقاتش میتواند بکار برد.   ۳. حقیقت اخلاق -بجز امتیاز کمیتش- یک مقوله کیفی است تا جایی که پیامبر ما و بسیاری دیگر از پیامبران و رهبران رسالت خود را اخلاق دانسته اند.   ۴. او ـ خدا ـ رحمان و رحیم است که ظریفی به "مهر گسترده و مهربان" ترجمه کرده است، حال، آیا ممکن است آن مهر گسترده و مهربان بنده ای را که اصول انسانی را رعایت کرده، حتی بی هیچ عقیده و آئینی دینی، جزء رستگاران قرار ندهد؟ نباد این چنین.

نکته پایانی:این نکته بدیهی را اذعان میدارم که: دین هم پشتوانه ی بسیار خوبی است، هم ضمانت دهنده اطمینان بخش برای اخلاق مداری. لذا همه صاحبان ادیان اگر باور مند به عقایدشان، پایبند به احکام شان و رعایت کننده اخلاق باشند جزء رستگارانند بی شک.               

رستگاری بقیه مردمان

در این پست یک فرد سنی، مسیحی، کلیمی یا صاحب هر دین ابراهیمی را، و یک شخص هندو، بودایی یا صاحب هر دین غیر ابراهیمی را، حتی یک نفر که خدا به گوشش نخورده یا دغدغه اش نبوده رادر نظر بگیریم.(هر چند شخصا معتقدم همه آحاد بشر یک نوعی ارتباط با ماوراء دارند). اگر پیروان دو دسته اول علاوه بر اعتقادات و اعمال مخصوص دین خود، متخلق به اخلاق باشند و رهروان دسته آخر فقط اهل رعایت اصول اخلاقی باشند، رستگارند یا نا رستگار؟

برای رسیدن به پاسخ، سوال را این گونه طرح میکنم: آیا یک شیعی با اخلاق رستگار است یا یک شیعی بی اخلاق؟ آیا یک شیعی بی اخلاق رستگار است یا یک سنی با اخلاق؟ آیا یک مسیحی بی اخلاق رستگار است یا یک بودایی با اخلاق؟ یا .....

وقتیکه،پیش از ۹۹ درصد آدم ها بواسطه محیط تولدشان و پدر و مادرشان منتسب به یک دین شده اند   

فرقه ناجیه

لابد این جمله مشهور را شنیده اید "شیعیان تنها فرقه رستگارند ".

سوال این است اگر من به خدا، پیامبر، امامان، و آخرت باور داشته، واجبات دینی ام را مو به مو اجرا کنم ، اما احترام دیگران را نگه ندارم، برای محیط زیست و حیوانات حقی قایل نباشم و اصول اخلاقی را رعایت نکنم، یعنی ابایی از دروغگویی، تهمت زدن، غیبت کردن، عوام فریبی، پایمال کردن مال مردم،و... نداشته باشم، باز هم رستگار خواهم شد؟ شک ندارم که پاسخ منفی است، همچنان که تردید ندارم در رستگاری یک شیعه ی باورمند، پایبند، اهل احترام به دیگران و دیگر موجودات و اهل رعایت اصول اخلاقی.

اما بقیه مردمان چی؟ 

وظیفه فراموش شده

خیلی عذر خواهم، این هفدهمین پستی است که با "رنگ من " شروع شده و متاسفانه بیش از حد تصور طولانی شده. یکی فرموده، جان کندنی را باید کند ، من این کار را در پست بیستم این سلسله گفتار خواهم کرد، و به همین خاطر است که در ادامه وظایف در برابر "خود" و "همدیگر" و "خدا"، به وظیفه مان در برابر موجودات دیگر همچون درختان، دریاها، حیوانات، و.... اشاره میکنم و اینکه آنها نسبت به ما دارای حق هستند که ما اخلاقا باید آن حقوق را اداء کنیم.    

چه کسانی رستگارند؟

اگر قبول کنیم گستره اخلاق هفت میلیاردی است و اگر پذیرفتنی باشد که رنگ، نژاد، زبان و دین از دایره های کوچکتری تشکیل شده اند، پس رستگاری از آن کیست؟

آیا فقط من‌‌ مسلمان شیعی با اخلاق، رستگار میشوم؟ یا فقط تو، که مسیحی کاتولیک با اخلاقی؟ یا او که نژادی دیگر، رنگی دیگر، زبانی دیگر و دینی دیگر دارد و اخلاق را هم رعایت میکند؟   یا همه ما؟

تکلیف آن کسی که از پدر و مادری که دین معتبری یا درخوری ندارد چه میشود؟

راستی! حتی، کسی که احیانا دین ندارد، اما، اهل رعایت اصول اخلاقی است، چه؟ 

 

گستره اخلاقیات

برداشت افراد بشر بصورت وجدانی، از مفاهیم اخلاقی نوعا مشترک است. همه ادیان، چه ادیان ابراهیمی چه ادیان غیر ابراهیمی، معمولا معناهای متفاوتی را از فضیلتهای اخلاقی ارائه نمیکنند، الا اینکه بگوییم اخلاقیات دینی را، بخاطر صدورش، از جانب خدا و پیامبر یا رهبران ادیان است که دینی تلقی میکنیم.از این رو تفاوت اخلاقیات دینی با احکام دینی و عقاید دینی را در دایره شمول این سه مفهوم جستجو باید کرد، چه، احکام و عقاید هر دینی، اختصاص به پیروان همان دین دارد، اما عموما اخلاقیات در همه ادیان و حتی فارغ از ادیان معنای یکسانی دارد.

در نتیجه میتوان گفت: امروزه گستره فهم اخلاقیات هفت میلیاردی است.  

وظیفه ما نسبت به اخلاقیات دینی

آرام، آرام به مقصود این سلسله نوشته ها که از پست "رنگ من " شروع شد، نزدیک میشویم، اما قبل از هر چیز درباره وظیفه مان نسبت به اخلاقیات باید بگویم، وظیفه ما در عرصه اخلاق رعایت آن است. اما شرح این مقصود نیاز به ایضاح چند نکته دارد.

۱. وقتی میگوییم اخلاقیات دینی، مرادمان کدام ادیان است؟     ۲. اساسا منظور از اخلاقیات دینی چیست؟     ۳.آیا اخلاق بدون پسوند دینی وجود دارد، گستره مخاطبان آن چه کسانی هستند؟ ۴. تفاوت اخلاقیات دینی با احکام دینی و عقاید دینی در چیست؟                                                       

وظیفه ما نسبت به احکام دینی

گویا وظیفه پایبندی است.

اما پايبندي من به نماز و روزه و رفتن تو به كليسا براي نيايش و حضور او در معبد براي عبادت چگونه امتيازي است بر يكديگر : وقتي كه من بخاطر فرزندي يك خانواده شيعي به نماز و تو بخاطر فرزندي پدر و مادر مسيحي به نيايش و او بخاطر تولدش در هند هر روز به معبد ميرود و به عبادت ميپردازد. 

پس امتياز يا برتري در چيست؟ انشاءالله در پست هاي بعدي.  

هم ندایی پیامبران

آخرین پست این بحث را به دلیلی دیگر برای همندایی پیامبران و برابری آنان این طور سامان میدهم،اگر منبع الهام بخش پیامبران یکی ـ خدا ـ است (که هست)، پس چطور ممکن است حرف ها یشان چند گونه باشد؟ شما چه فکر می کنید؟  

برابری پیامبران از منظر برون دینی

صحنه ی زیبایی را تجسم کنیم، صحنه ای که در آن پیامبران ـ و به اعتقاد ما شیعیان ـ حتی امامان، همه  جمعند.

احتمال میدهید یکی بر دیگری فخر فروشی کند؟ یا با دست فشردن و روبوسی و در آغوش گرفتن یکدیگر یک ندایی همدیگر را تائید خواهند کرد؟

برابری پیامبران از منظر درون دینی

زیارت وارث از جمله زیاراتی است که معمولا شیعیان در هنگام تشرف به حرم امامان معصوم قرائت میکنند، شما که خوانده اید یکبار دیگر و آنهایی که نخوانده اند، ـ خصوصا فرازهای اول ـ آن را، از این منظر ملاحظه فرمایند.   

وظیفه ما نسبت به عقاید دینی و برابری یا برتری در آنها

خدا، پیامبر، و آخرت عقاید دینی را تشکیل میدهد. آنگاه شاید ما اولین وظیفه مان باور این ها است. اما یادآوری کنم، موضوع ما برابری انسان ها است، انسان هایی که پوست های رنگارنگ، زبان های مختلف،نژاد ها، ملیت ها و ادیان متفاوت دارند.

انسان ها با هر دینی ـ خصوصا ادیان ابراهیمی ـ به خدایی، پیامبری و آخرتی معتقدند، هر چند تلقی های یکسانی نداشته باشند، به همین خاطر است که نمیتوان به صرف عقیده مندی آدم ها به خدا، پیامبر و معاد یرای آن ها امتیاز قایل شد. چرا که اگر من مسلمان بخاطر اعتقاد به خدا، برتری جویی کنم، تو ی مسیحی خواهی گفت: من هم به خدا معتقدم و او دیگری هم..... نیز من نخواهم توانست به خاطر پذیرش حضرت محمد (ص)، بعنوان رسول خدا، برای خود امتیاز قایل شوم،چرا که تو خواهی گفت من هم پیامبری دارم بنام حضرت عیسی (ع) و آن دیگری هم..... همچنین است عقیده به آخرت.

خدا که یکی است، معاد که برای قائلان به آن یک مفهوم است، اما، آیا پیامبران که متفاوتند بر هم برتری دارند؟    

وظیفه ما آدم ها نسبت به خدا

سومین نوع وظیفه ما آدم ها، وظیفه نسبت به خداست. البته ممکن است برخی آدم ها (حتی در ایران)بجای خدا به یک امر یا عنصر ماورایی معتقد باشند، اما اجازه بدهید نام آن را هم خدا بگذارم. در هر حال بنظر میرسد وظیفه ما نسبت به خدا حکم میکند که نداها و صدا های دینی و آئینی او را بشناسیم.

ندا های دین چیست؟      اگر درست در خاطرم مانده باشد ۲۰ سال قبل در کتابی از علامه طباطبائی     خواندم و البته همین روز ها از استاد ملکیان شنیدم که مفاهیم (معارف) دینی ۳ دسته اند: عقاید دینی، احکام دینی و اخلاقیات دینی.

اینکه ما نسبت به این مفاهیم چه وظیفه ای داریم را، به امید خدا در پست های بعدی تقدیم میکنم.                                                       

وظیفه ما آدم ها نسبت به خود

دو نوع دیگر از وظیفه متصور است، یکی از آنها "وظیفه نسبت به خود" است که بنظر میرسد حتی مقدم بر وظیفه پست قبلی و وظیفه پست بعدی باشد.

آری وظیفه داریم که خودمان را بشناسیم و قدر خود را بدانیم. نه خود را کوچک شماریم، نه آنقدر پیش رویم (افراط کنیم) که به خود بزرگ بینی دچار شویم، بلکه میانه رو باشیم.

چرا که، اعتدال جاده ای است میان دو دره افراط و تفریط.    

   

وظیفه ما آدم ها نسبت به همدیگر

من یک ایرانی شیعه دوازده امامی هستم، تو یک ایرانی مسیحی، او یک ایرانی زرتشتی، یا هر دین و مذهب دیگر. یا، مثلا اگر من یک ایرانی مسلمان سنی مذهب باشم، تو یک لهستانی کاتولیک باشی و او یک معتقد به بودئیسم باشد، ما نسبت به همدیگر چه وظیفه ای داریم؟

شاید، شاید اولین و آخرین وظیفه ما این باشد که به کشور همدیگر، به دین همدیگر، به رنگ و به زبان همدیگر، به دیده احترام بنگریم.

آیا "احترام گذاشتن" کاری سخت یا ناممکن است، اگر نیست، چرا مضایقه کنیم. 

برابری - برتری

تا بدین جا عرض شد که، من بخاطر فرزندی یک سفید پوست، تو بخاطر خون و نژاد و ملیتت، او بخاطر فرزند یک مسیحی بودنش و نهایتا بخاطر زبانمان، نمیتوانیم نسبت به یکدیگر امتیاز قایل شویم. و اگر این فرض را بپذیریم، یعنی که ما برابری همدیگر را مورد تائید قرار داده ایم، حال پرسش این است ما انسان های برابر چه وظیفه متقابلی داریم؟ و اگر قایل به برتری یکی بر دیگری، خانواده ای بر خانواده ای دیگر، جمعیتی بر جمعیتی دیگر و جامعه ای بر جامعه ای دیگر هستیم، آن برتری چه خواهد بود؟

به یاری خدا در پست بعدی درباره وظیفه مان خواهم نوشت.

دین من، دین تو، دین او

اگر واقع بین باشیم گواهی میدهیم که اگر من فرزند پدر و ماذری بودم در لهستان دینم مسیحی بود،و اگر تو پدر و مادری کلیمی داشتی یهودی میشدی، واگر او پدر و مادری مسلمان داشت اسلامی میشد. و مذهب مان هم به همین ترتیب.

پس چگونه اینجائی بودنم و از پدر و مادری شیعی بودنم را امتیاز قائل شوم و خود را برتر بدانم از تو ، از او. 

زبان او

تفاوت های زبانی آنقدر واضح است که باید بی هیچ توضیحی از آن گذر کرد. او (یک اسپانیائی) اگر در ترکیه متولد میشد، زبانش ترکی بود.....  

یکی از دوستان فرمودند:میشود در این تفاوت ها به مصداق های ریزتر هم اشاره کرد. صد البته در مورد همین بحث از تفاوت لهجه ها میتوان گفت، اما آیا یک تولد یافته تهران مجازه به خاطر لهجه اش به یک تولد یافته آبادانی فخر بفروشد؟ یا در بحث پست قبلی خون یک اشراف زاده به خون یک تهی دست، یک کشیش به یک شهروند عادی و.... برتری دارد؟  

نژاد تو

واقعا چه شرافتی در خون،نژاد و ملیت من هست که در خون،نژاد و ملیت آن دیگری نیست، با کدام منطق باید پذیرفت نژاد آریائی برتر از نژاد سامی است، کدام توجیه عقلی ما را وا میدارد تا قبول کنیم ملیت ایرانی برتر است از ملیت لبنانی. اگر این طور بود، پس باید بگردیم بهترین نژاد و ملیت را پیدا کنیم بعد هم آرزوی آنجائی بودن را بکنیم.

آری آنکه در میان اعراب متولد میشود،ملیت عربی پیدا میکند و آن دیگری .... 

به همین خاطر است که میپرسم.  اینکه کجا متولد شدم پس بهترم یا بدترم منطقی است؟    

رنگ من

مگر دست ماست کجا متولد شویم، چه فرقی داردکجا متولد شویم،من پسر پدر و مادری هستم در مشهد،شما فرزند پدر و مادری در اهواز، و آن یکی فرزند یک عراقی، اوکراینی، سوئیسی، کامرونی، چینی،نیکاراگوئه ای، و ....

خوب وقتی من متولد چینم، میشوم زرد پوست، اگر در کامرون متولد میشدم ،میشدم سیاه پوست،و در منطقه ای دیگر میشدم سفید پوست و....

آیا فرزند منطقه سفید پوستان بودن افتخار آور است، که فرزند منطقه زرد پوستان شدن خجلت آور باشد، آیا سفیدی بر سیاهی، زردی بر سرخی امتیاز است؟ یا آن را میتوان یک موهبت تلقی کرد؟ یا ترجیح یکی بر دیگری نوعی خود پسندی است؟    

هدف غایی

گفته آمد برای هر وصولی، اهدافی ریز و درشت در نظر گرفته میشود، و معمولا مردمان به همه یا به برخی از آنها میرسند، اما گمان میکنم ما آدمیان آن هدف یا نتیجه نهایی "شدن"هایمان را گم میکنیم.یک فیلسوف را در نظر بگیریم، او مطالعه، تحقیق و تامل میکند، به چیستی ها میپردازد و برای آنها راه حل پیدا میکند، پاسخ همه چیستی ها را کشف میکند، آنها را ابراز میدارد،و مورد قبول هم عصرانش قرار میگیرد. اما ایا میتوان گفت او به هدف نهایی رسیده است؟

آنقدر که میفهمم آن هدف نهایی که همه باید دنبالش باشیم و آن چیزی که به آن بی یا کم توجهیم چیزی نیست جز " آرامش " .

اگر هر چه میخواهی بشوی، بشوی و به هر کجا که میخواهی برسی، برسی. آخر آنها، اما، اگر تو را و آدمها را به آرامش نرساند، چه سود؟  

پاره ای از اهداف

دانشجو شدن طی طریقی میخواهد، اشتباه است فرد فکر کند همین که دانشجو شد به هدف رسیده است. آری او دانشجو شدن را انتخاب کرده است برای هدفی دیگر، مثلا برای افزایش آگاهی یا کسب منزلت یا زمینه ای برای ادامه زندگی یا ....یکی دیگر میخواهد روشنفکر شود بدیهی است او همین که به مرحله ای از تحلیل گری و نظریه پردازی رسید به پایان کار نرسیده، او شاید کسب حقیقت را هدف قرار دهد یا دغدغه مردمان را دنبال کند یا... شما یک تاجر یا سیاستمدار و... را در نظر بگیرید.

همه مردمان پاره ای از اهداف بعضا متفاوت را برای "شدن"شان دنبال میکنند. اما به نظر میرسد هدف غایی "شدن" چیز دیگری باشد.  

در راه هدف

قطعا همه افراد هدفی از «شدن» خود دنبال می کنند، اما نکاتی مانند نیت، روش و مسیر، در رسیدن به هدف تاثیرگذارند. طبیعی است که داشتن نیت و انگیزه خوب منجر به خیر می شود و اتخاذ روش درست است که ما را به رسیدن به مقصد یاری می رساند. همچنین مراقبت در مسیر رفتن نیز تاثیری به سزا دارد.
اما هرف یا هرف های ما چه باشد، خود نکته ای است که در پست های بعد درباره اش خواهم نوشت.
به امید خدا