من یک کنکوری هستم، خوب درس میخوانم تا پزشک شوم. در هنگام تصمیم به پزشک شدن، افکاری در ذهنم به پرواز در می آید. پزشک میشوم تا پولدار شوم، پزشک میشوم تا رنجی از رنجهای مردم کم کنم، پزشک میشوم تا به منزلت اجتماعی برسم و....
همه ما به هنگام تصمیم به انتخاب راهی، خواسته و ناخواسته، هجوم افکار متعدد و متنوعی در ذهنمان را تجربه کرده ایم. اما به دو علت مهم، یکی ساختار پارتیشن بندی نشده ذهنمان و دوم بخاطر بی حوصلگی در تامل ورزی، نمیتوانیم یا نمیخواهیم این افکار گاها متضاد را دسته بندی و اولویت بندی کنیم، به همین علت در پاسخ به سوال "چرا پزشک میشوی؟" میتوانیم به هر کسی یک جواب دهیم. در صورتی که جواب اصلی یا همان انگیزه اولی یکی بیش نیست.
آری، بجز از خدا، هر کس که نداند انگیزه اصلی پزشک شدن من چیست، حداقل خودم که میدانم. و این دانستن کار عنصری است در درون انسان بنام " وجدان ".
وجدان آدمی عنصر قدرتمندی است برای خط کشی میان این انگیزه های رنگارنگی که در ذهن بی مرز ما وجود دارد. بشرط اینکه کاری نکنیم تا صدایش را نشنویم.