16 دی 1383

درست هشت سال پیش، در چنین روزی، در حالی که دستانش گرمش در دستانم  بود کم کم به سردی گرایید و ساعت 10 شب که نبضش را چک کردم احساس کردم دیگر نمی‌زند. من بودم و مادرم. مادرم در حالی که یکی دو ساعت بود که بالای سرش قرآن می‌خواند. گفت به اورژانس زنگ بزن. و پارچه باریکی را به من داد و گفت انگشت بزرگ دو پا را به هم جفت کن و با این پارچه ببند. کمی بعد اورژانس آمد و به من و مادرم درگذشت همسرش و پدرم را تسلیت گفت. روحش شاد باد.

قدر نعمت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

داستان این مثل حکمت‌آموز، داستان این روزهای ماست.مصیبتی که ایران و ایرانیان گرفتار آن شده است. مصیبت فراگیر شدن بی‌اخلاقی‌ها، بی‌منطقی‌ها و بی‌تدبیری‌ها در همه عرصه‌های فردی و اجتماعی‌مان. فقط یک نمونه آن: در دوره‌ای که قرار بود سوء‌استفاده‌کنندگان بیت‌المال معرفی شوند و دستشان کوتاه گردد، بزرگترین سوء‌استفاده از بیت‌المال از اول تاسیس ایران تا کنون در همین دوره صورت می‌گیرد.
وجه خرافات‌گرایانه درونم می‌پرسد چه گناهی مرتکب شدیم که به چنین مصیبتی گرفتار شدیم؟ نکند قدر نعمتی را ندانستیم، نکند ظلمی بزرگ مرتکب شدیم. نکند آه سیدی دامنگیرمان شده. نکند افراط کردیم. زیاده‌خواهی کردیم، ظلم کردیم به آنکه منش فضیلت‌مندانه داشت، آنکه روشی بزرگوارانه داشت. آری اصلاح‌طلبان افراطی از سویی و افراطیون اصول‌گرا از سوی دیگر دو لبه قیچی شدند تا خواسته و ناخواسته، دانسته و نادانسته او را و دل او را بشکنند و راهش را سد کنند. و آن روزها انگار که میانه‌روها یا نبودند یا کم بودند و یا کم اثر شده بودند.
چه کسی و چه کسانی باید دست به دست هم دهند تا اثر این افراطی‌ها کم شود، خنثی شود، چه زمانی باید علیه بی‌منطقی‌ها، خودخواهی‌ها و بدترین بدی‌ها که همان افراط است(و البته تفریط) متحد شویم. اخلاقی شدن، منطقی بودن و تدبیر داشتن که اصلاح‌طلب و اصول‌گرا نمی‌شناسد. اهل گفتگو شدن، به هر بهانه‌ای از گفتگو روی گرداندن، تکه تکه شدن، گروه گروه شدن، نه عقلانی است، نه در جهان امروز پذیرفتنی است.

امروز باید معتدل‌ها، اهل مدارا، بسیج شوند.

امروز روزگاری است که هسته‌های اعتدالیون تشکیل شود، گروه‌هایی بنام اهل مدارا و مدنیت شکل گیرد. تا که جمعیت‌های کثیر شوند برای دفاع و ترویج اعتدال، نه افراط نه تفریط،

امروز روزی است که همه از صدر تا ذیل باید کمک کنند تا همدلی و همراهی اهل میانه‌روی، معنادار گردد. انشا‌ء‌الله   

امیر ما هم حسن فعلی داشت و هم حسن فاعلی

برای مرتضی(امیر) عطاریان نوشتن واقعاً سخت است. او شخصیتی سهل و ممتنع داشت. با موضوعات و مسایل خیلی ساده برخورد میکرد اما همه جانبه. همانگونه که مرشدان بشری می‌کنند. مرشدان نه فیلسوفانی هستند که غامض صحبت ‌کنند بل کسانی هستند که می‌توانند مسایل پیچیده را به ساده‌ترین وجه بیان کنند. یا در مورد کاری و تصمیمی همه جوانب آنرا ببینند.
آری مرتضی عطاریان ما این چنین بود. مثلاً برای برگزاری یک اردو، جمعی از خوش‌فکران و پرتوانان نظر می‌دادند و در آستانه تصویب طرح، اقا مرتضی ما در جمله‌ای کوتاه و به صورت سوالی می‌گفت: ببخشید این دانشجویانی که به اردو می‌آیند کجا بیرون روند؟! آنگاه همه به هم نگاه می‌کردند و تمام بحث‌ها هوا می‌رفت چرا که فکر همه چیز شده بود الا بیرون روی آنان.
نکته دیگر اینکه آنانی که مرتضی را می‌شناسند گواهی می‌دهند که هرکاری، چه کاری که به او واگذار می‌شد، چه کاری که خود او انتخاب یا پیشنهاد می‌کرد را به نحو احسن اجرا می‌نمود و برای مسئولان چه بهتر از این، که از واگذاری کاری به کسی (به قول مشهدی‌ها) خیالشان تخت باشد. او خیال همه را در کاری که به عهده‌اش بود راحت می‌کرد.

سوم اینکه مرتضی عطاریان از معدود آدم‌هایی است که همه حوزه‌های جهاد را درنوردیده و هر وقت هر جا بوده آثار مثبت حضورش را در آنجا به یادگار گذاشته است. خوب است تا دوستان بسیار قدیمی از عملکرد او در بخش طرحها و تحقیقات(معاونت پژوهشی فعلی) بگویند. دوستان اداری مالی و همه بچه‌های جهاد می‌توانند از دوره حضور او در اداری مالی جهاد(معاونت پشتیبانی فعلی) بنویسند. و دست آخر دوستان فرهنگی بنویسند و بگویند از منش و روش ایشان در دوره‌ای که در این حوزه حضور یافت.

و نکته آخر اینکه علمای اخلاق ارزشمندی هر امری را بر دو پایه استوار می‌دانند یکی حسن فعلی یعنی خوب بودن کار و یکی حسن فاعلی یعنی نیت و انگیزه خوب داشتن از انجام کار. و او چنین بود. سراغ ندارم که در ذهن و ضمیرش بدی کسی را خواسته باشد ولو اینکه طرف مقابلش نادوست و نارفیق باشد. سراغ ندارم که کاری را در جهاد و در حوزه مسئولیتش سمبل کرده باشد. سراغ ندارم که در این سی سال حتی یکبار مطالبه چیزی را برای خودش کرده باشد ولو در حد 1 ساعت اضافه کار. و البته سراغ دارم حرص خوردنش را از کارهایی که نبایست می‌شد. سراغ دارم غصه خوردنش را از برخی بی‌مبالاتی‌هایی که در روزگار کنونی حتی به چشم نمی‌آید. سراغ دارم که چه غم‌هایی که نخورد بخاطر دیگران. و سراغ دارم شادی و سرورش را از سربلندی‌ها و پیروزی‌های جهاد. سراغ دارم خوشحالی از ته دلش را برای افتخار آفرینی بچه‌های جهاد. و این آخر می‌دیدم مهمان‌نوازی‌اش را از مهمانانی که چند صباحی به جهاد مشرف شده‌اند. ختم کلام اینکه او سنگ صبور جهاد و بچه‌های جهاد بود. خدا حفظش کند و زندگی توام با سلامتی بهش بده تا در کنار خانواده‌اش و با خانوده‌اش روزگار هر چه بهتر از دیروز را بگذراند.