درست هشت سال پیش، در چنین روزی، در حالی که دستانش گرمش در دستانم  بود کم کم به سردی گرایید و ساعت 10 شب که نبضش را چک کردم احساس کردم دیگر نمی‌زند. من بودم و مادرم. مادرم در حالی که یکی دو ساعت بود که بالای سرش قرآن می‌خواند. گفت به اورژانس زنگ بزن. و پارچه باریکی را به من داد و گفت انگشت بزرگ دو پا را به هم جفت کن و با این پارچه ببند. کمی بعد اورژانس آمد و به من و مادرم درگذشت همسرش و پدرم را تسلیت گفت. روحش شاد باد.