عشق يا زميني است يا غير زميني.
در چند پست قبل گفته آمد که عشق زميني (يا به برداشت من از تعبير شريعتي، عشق بهتر از زندگي) دو نوع دارد، ميتواند پاک و پايدار باشد و يا احساسي و زودگذر. عشق غير زميني نيز پاک و پايدار است. پس چه تفاوتي ميان عشق زميني نوع اول با عشق غير زميني است؟ شايد فقط يک فرق. به تعبير ديگر مرز نامرئي ميان اين دو  با يک اصل منکشف ميشود، اصل وصال. يعني که اگر در عشق وصال باشد زميني است و اگر وصال نيافتني بود، آن عشق غير زميني است. به همين خاطر آنرا "عشق والا" ميناميم.
عشق والا عشقي است که چيزي به پايش نميرسد و کمتر کسانند که به آن ميرسند، مگر لايقاني همچون مولوي. او که با بخت بالايش "عشق والايش" در طلوع شمس متجلي گشت.

و در آخر واگويي يک تجربه: از او شنيدم که ميگفت: سالها بود که به هر کس که به حج ميرفت، به هرکس که ميخواست در مقابل کار يا خدمتي که به او کرده ام، برايم کاري کند يا تشکر کند، ميخواستم تا دعا کند من به مرحله انسانيت برسم دعا کند تا آدم شوم. او ميگفت حدود ۸،۷ سال را با اين دغدغه ميگذارم تا اينکه روزي احساس کردم، پديده اي در من رخ نموده است. احساس ايجاد شوري در دل ميکردم، از فهمش عاجز بودم اما شايد و فقط شايد بتوان گفت: شور ايمان بود که وجودم را  فرا گرفته بود. او ادامه داد که پس از چندي تازه فهميدم که تلاشم در راه انسانيت در حال آغاز شدن است. ترجمه حرفهايش اين سه جمله بود: ميخواستم انسان با اخلاق شوم، اما عاشق شدم، و وقتي عاشق شدم، تازه شروع کردم به اخلاقي شدن. او در پايان گفت به سراغ عارفي رفتم که اين حالت شور چيست؟ عارف توضيح داد که اين عشق است و سپس ادامه داد عشق به سراغ دو کس ميرود، کسي که از گناه بزرگي چشم پوشي کند يا کسي که موجب شود رنج و غم بزرگي از دل پير مردي يا پير زني زدوده شود. و بعد عارف پرسيد: آيا يکي از اين دو را انجام داده اي؟ و او در پاسخ گفته بود آري دومي را.