سه روز بعد از عید غدیر با اجازه و هماهنگی قبلی به خانه‌ای پا می‌گذاری تا اگر خدا خواست امر خیری رخ بنماید. پس از حال و احوال، از هر دری سخن می‌گویی تا اینکه پدر خانه میزبان از من (پدر خانواده میهمان) می‌پرسد که متولد چه سالی هستید و پس از شنیدن 1340 بلافاصله به مزاح از یکی دیگر از خانواده میهمان می‌پرسد که 30 بزرگتر است یا 40 و پاسخ می‌گیرد که در این مورد 30 بزرگتر است.

گفتگوهای دیگر برای آشنایی صورت می‌گیرد.  و در این بین میهمانان میوه و چای و شیرینی می‌خورند. هر دو خانواده از اقوام و نزدیکان خود می‌گویند و پدر خانواده میزبان در پاسخ به پدر میهمان که می‌گوید «بهتر و بایسته است تا همدیگر را بیشتر بشناسیم و مخصوصاً شما باید بیشتر از ما بدانید» با صراحتی همراه با صداقت که در واقع ترجمانی است از زلالی درون او، می‌گوید: من در اولین برخورد طرف مقابلم را می‌شناسم و نیازی به تحقیق‌های مرسوم نیست...

او در اولین برخورد با این جملات بزرگواری خود را به خانواده میهمان ثابت می‌کند. این جملات محبت‌آمیز، ذهن و ضمیر پدر میهمان را درگیر می‌کند که خدایا این نعمت حسن ظن و بزرگواری را چگونه باید پاسخ داد. در همین اثناء حرفی دیگر پیش می‌‌آید و...

آری کی باور می‌کند که گوینده این حرف‌ها، امروز در میان ما نباشد! این مرد زلال متاسفانه، ناباورانه چهارشنبه گذشته این دنیای بی‌وفا را گذاشت و بر عالمی دیگر پرواز کرد عالمی که بهشت خوبانی همچون اوست. و آخر سخن اینکه وقت تنگ است و زمانه سرد، وقت‌های خوبی کردن به یکدیگر را از دست ندهیم، از کجا معلوم که من و مایی هم فردا روز باشم و باشیم.

از خدای رحمان و رحیم می‌خواهیم که او را در آغوش دریای رحمت بی‌واسعه خود قرار دهد و به بازماندگان ایشان صبوری و تحمل این غم بزرگ و نابهنگام را عنایت فرماید. انشا‌ء‌الله