مرگ و زندگي در هم تنيدهاند
يكی میرود و يكي میآيد و اين انگار داستان دلانگيز و غمانگيز هر روزه زندگي است. در عرض ۲ روز ۵ خبر تولد و مرگ.
در ذهنت میگذرد تا فردا:
«سالروز تولد دوستت علي (۱۱ خرداد) را تبريک بگويی و آرزوی بهترينها برايش كنی و از خدا بخواهی كه او را در راه مستقيمی كه قرار گرفته پابرجايش دارد و زندگی شيرينش شيرينتر و شيرينتر شود و غمهای موجود را با قوت ايمانش از سر بگذراند.»
كه همان روز ميشنوي كه عزتالله سحابي درگذشت. همان كسی كه نمیدانم چرا بلافاصله تجسم يک انسان اخلاقي به ذهنم خطور میكند. من كه از نزديک او را نمیشناختم اما درباره او از مرحوم صفويه شنيده بودم كه ميگفت: «من بعد از بازرگان اگر كسي را قبول داشته باشم عزتالله سحابي است، او از نظر من سالمترين (سليم النفسترين) اعضای نهضت آزادی بود و هست.» و علاوه بر آن شايد ناخودآگاه تصوير پدرش يدالله موجبات اين تجسم را فراهم ساخته.
و كسی تو را يادآورت میشود كه ۱۲ خرداد سالروز تولد ملكيان است و باز در ذهنت ميگذرانی كه فردا چيزی براي تولد اين يگانه فرزانهی عرصه انديشهورزی و از اخلاقیترين كسي كه در اين حوزه ميشناسي چيزی بگويی و نكتهای بنويسی، همان كسي كه همچون منی كه ۵ دهه از عمرم گذشته است كسي را به پای استدلالورزی او نديدهام. او كه اگر فروتنیاش را كنار بگذارد، میتواند بگويد و بنويسد تا آيندگان بفهمند كه در زمانه ما، نيمه دوم قرن ۱۴ شمسي، كسي در ايران طلوع كرد كه میتوان و بايست او را فيلسوف اين عصر خواند.
و در حالی که فکرت در هوای نوشتن متنی برای استاد ملکیان پرسه میزند كه یکباره میشنوی هاله سحابي به شهادت رسيد. و باز میشنوی که او ایست قلبی کرده است. با خود کلنجار میروی که اگر حتی ایست قلبی کرده باشد آیا هیچ مسئولیتی برهیچکس نیست و اگر شهادت درست باشد براستی چه کسی پاسخگوی این چنین رفتنهاست؟ با این مسایل به خواب میروی
و هنوز سر از خواب ۱۲ خرداد برنداشتي كه پيامكي از همكارت دريافت میكني: سلام. با كمال تأسف پسرم علي به ديار باقي شتافت. ... رفيعینژاد. ديگر خوابت نميبرت به سراغ قرآن میروی و آياتي را تلاوت میكنی اما طمانينهات فقط چند لحظه بيشتر دوام نميیابد. همه خوابند؛ همسرت، بچههايت. در اتاق قدم میزنی كه چيست اين امتحانها؟ براي پدري كه من میشناسمش و خوب هم میشناسم. آخر ورود من و جناب رفيعینژاد به جهاد دانشگاهی مشهد تقريباً همزمان بود. من مسئول واحد فرهنگی دانشكده كشاورزی بودم و جناب ايشان مسئول واحد فرهنگی مهندسی. روزهايی را با هم ميگذرانديم و من هميشه احساس كمبودی را در برابر او میكردم، اما اعتراف میكنم كه من نمیفهميدم كه او در چه چيزی از من سر است. راستش را بخواهيد پس از دريافت پيامکِ فوق، تازه انگار علامت و نشانهای از آن چيزی كه از من سر داشت را دريافتم و زمانی كه براي ادای وظيفه و عرض تسليت جلوی درب مسجد با او روبرو شدم، آن سرآمدیاش را دقيق و واضحتر ديدم. او مردی و پدری است از جنس آرامش. از او نشنيدم و از كسي در اين ۲۸ سال نيز نشنيدم كه بگويد او از كسی بد گفته باشد او را مرد هميشه آرام جهاد مینامم. او را ترجمان حقيقي فرد بابصيرت میدانمش. میگويند مردان با بصيرت يک چشم از دو چشم همگان بيشتر دارند و آن چشم بصيرت است كه حقيقت هر چيزی را خوب میبينند و او چنين است. و به همين خاطر است كه راستش غبطهاش را میخورم كه چطور به اين درجه و مقام رسيده است. خدايا عليِ عزيزِ جناب رفيعينژاد را بيامرز و طمأنينه را به همهی بازماندگان او عطا فرما.