متن زیر خلاصه‌ای است از یک سخنرانی از استاد ملکیان که در باب نیک‌خواهی و شفقت‌ورزی انجام پذیرفته است. شاید این بهترین هدیه‌ای است که می‌توانستم در این ماه خدا تقدیم خوانندگان وبلاگم کنم.

در این سخنرانی استاد ملکیان 5 شرط شفقت‌ورزی را تبیین کرده‌اند. ایشان در یک مقدمه کوتاه گفته‌اند: اگر فرض را بر این بگیریم که نیک خواهی به معنای دوست داشتن انسانهای دیگر است، حالا میشود گفت برای اینکه این نیک‌خواهی مراحلش پشت سر گذاشته شود، لااقل پنج تا مقدمه را باید پشت سر بگذارم.

 

شرط اول این است که من باید خودم را دوست داشته باشم. اصلا منطق ندارد، هنگامیکه کسی خودش را دوست ندارد ولی دیگران را دوست بدارد. اینکه از سلامت روان برخوردار باشیم برای اینکه خودم را دوست بدارم، کار دیگری هم باید بکنم و آن اینکه از اخلاقی زیستن هم برخوردار باشم. اگر دروغ گو باشم، اگر متکبر باشم، اگر بی صداقت و اهل تزویر و ریا و فریب کار باشم، اگر اهل انصاف نباشم، دیگر خودم را دوست نخواهم داشت. آدم وقتی که این کارها را بکند و این ویژگیها را داشته باشد، از خودش کمابیش بیزار می شود و از خودش نفرت پیدا می کند. کسانی خودشان را دوست دارند که اولا از سلامت روانی برخوردارند و ثانیا کما بیش از کمال اخلاقی هم برخوردارند. آن وقت، وقتی خودشان را دوست بدارند، آهسته آهسته می توانند دیگرانی را که غیر خودشان هستند را هم دوست بدارند.

 اما نکته دوم: اینکه بفهمم دیگران هم مثل خود من هستند. از چه لحاظ مثل من هستند. از لحاظ همه تنگناهای وجودی مثل من هستند. از لحاظ همه ناداریها، ناتوانیها و نادانیها مثل من هستند.ما فقط وقتی می توانیم دیگران را دوست بداریم، که فکر نکنیم دیگران تافته جدا بافته‌ای هستند از من یا من تافته جدا بافته ای هستم از دیگران. فهم این معنا که همه چیزهایی که دیگران را در تنگنا می گذارد، همان چیزهایی است که من را در تنگنا می گذارد. همه چیزهایی که دیگران را درد و رنج می دهد، همان چیزهایی است که به من درد و رنج می دهد. همه چیزهایی که به دیگران لذت می دهد، همان چیزهایی است که به من لذت می دهد. در واقع فهم اینکه ما همه سر و ته یک قماشیم، همه از یک نسیج، از یک بافت، از یک پارچه درست شده ایم، تار و پود مرا با همان درست کرده اند که تار و پود شما را درست کرده اند. اگر این را بفهمیم شفقتمان به حال انسانها بیشتر می شود.

نکته سوم: نیز این است که ما به میزان اینکه قدرت تخیلمان را افزایش می دهیم، می توانیم دیگران را دوست بداریم. چرا؟ چون قدرت تخیل است که می تواند فاصله ام را با شما کم کند. من الان در یک جایی هستم که احساس امنیت می کنم. فقط قدرت تخیل است که می تواند من را به جایی ببرد که افرادی در آنجا هستند که احساس امنیت نمی کنند. من الان وضع مالی خوبی دارم. فقط قدرت تخیل است که می تواند مرا در پوست کسانی ببرد که وضع مالیشان خوب نیست.

چرا وقتی ما می خواهیم جلب نظر مردم را بکنیم، برای کمک به یک موسسه خیریه، فیلم نشان می دهیم. چون خود فرد نمی تواند خودش را جای فقیر بگذارد. آنوقت زندگی فقیر را روی پرده سینما نشان می دهیم تا اگر خودش و قدرت تخیلش نمی‌تواند اینکار را بکند، لااقل جلوی چشمش زندگی یک فقیر را ببیند. کاش این قدرت تخیل آنقدر افزایش پیدا می‌کرد که دیگر نیازی نبود که ما فیلم ببینیم تا از طریق فیلم بفهمیم که فقیر و مستمند چه می کشد. زن بی پناه چه می کشد. کسی که در خیابان می خوابد چه می کشد. ولی بهرحال تا زمانیکه این قدرت تخیل به اندازه کافی و وافی وسعت پیدا نکرده چاره ای نیست جز اینکه ما از هنر فیلم استفاده کنیم.

 نکته چهارم: ما تا دنیای خودمان را نشناسیم، نمی توانیم شفقت داشته باشیم.هر چه آدم از واقعیات دنیایی که در آن زندگی می کند، بی خبرتر باشد، حتی زمانیکه قصد شفقت دارد، نمی تواند شفقت بورزد. چون نمی داند نیاز چیست؟ و چقدر است و چقدر شدت دارد. اینکه چه نیازهایی انسانها دارند و چقدر نیاز دارند و این نیاز چقدر شدید یا خفیف است. چقدر مبرم است. چقدر فوری و فوتی و اورژانسی است یا غیر فوری است، این فقط به شناخت جهان مربوط است. کسانیکه دنیا را نمی شناسند، نمی فهمند که جوانها چه نیازهایی دارند.

نکته پنجم: خیلی اوقات هست که من شفقت می ورزم، اما راه شفقت ورزی را نمی دانم. برای این که شفقت بورزیم، باید روان آدمیان دریافت کننده شفقت را بسنجیم و بشناسیم و بدانیم که وقتی به کسی کمک می کنیم، مطمئن باشیم به طرزی این کمک کردن صورت بگیرد که هیچ ضربه ای به شخص دریافت کننده کمک نزند. اگر شما بگونه ای به من کمک کنید که در این کمک عزت نفس من خدشه دار شود، سیلی بخورد. در این صورت یک کمکی به من کرده اید ولی مرا از خودم گرفته اید. دیگر من پیش خودم آبرو ندارم. هر وقت به خودم نگاه می کنم، می بینم من کسی هستم که به خاطر یک کمک مالی، در واقع آبرویم از بین رفته است. حیثیت اجتماعی و آن شانی که داشتم از بین رفته است.برای این که ما با کمک کردن به دیگران به آنان ضربه نزنیم، باید روانشناسان قابلی باشیم. نه روانشناس آکادمیک. بلکه روان را از طریق تجارب محسوس و ملموس با آدمیان باید بشناسیم. بفهمیم که با پیر چگونه باید رفتار کرد با جوان چگونه. با زن چگونه رفتار باید کرد با مرد چگونه. با خویشاوند چگونه رفتار باید کرد با بیگانه چگونه. با کسی که عزتی داشته و الان ذلیل شده چگونه باید رفتار کرد و با کسی که ذلیل بوده و الان عزیز شده چگونه. اینها یک روان شناسی کاملا عملی می طلبد و ما اگر نداشته باشیم، نمی توانیم شفقت بورزیم.