استاد ملکيان مهر 86 در مشهد سخنراني اي نمودند با عنوان: "جامعه اخلاقي، انسان اخلاقي" که اخيرا، نشريه آئين آنرا در شماره 14-13 خود به چاپ رسانده است.لب فرمايش استاد اين بود:
1. هر فرد انساني قدرت يک سلسله کارهايي را داردُ که آن را دايره مقدورات فرد ميناميم و هر فرد انساني به خود اجازه و اذن انجام برخي کارها را به خود ميدهد که اين را دايره ماذونات ميگوئيم. بر اين اساس، انسان اخلاقي، انساني است که دايره کارهايي که اجازه انجام آنرا به خود ميدهد کوچکتر از دايره کارهايي باشد که قدرت انجامش را دارد. و هر چه انسان اخلاقي تر ميشود، دايره ماذوناتش تنگ تر و تنگ تر ميشود. به تعبير ديگر انسان اخلاقي، انساني است که زماني که قادر به انجام امري است به هر بهانه و دليلي و هر وقت و بي وقتي به خود اجازه هر کاري را ندهد.
2. هر انسان اخلاقي بايد بداند که قواعد اخلاقي خود را از کجا ميگيرد، از افکار عمومي، از خدا، از وجدان، از عقل، يا از... و البته چرايي آنرا هم بداند.
3. اخلاقي بودن انسان را از دو مسير ميتوان فهميد از رفتار بيروني و از رفتار دروني. مثلا پزشکي که با مريض خود همان رفتاري را ميکند که اگر فرزند يا همسر خودش بود انجام ميداد او يک انسان اخلاقي است، اما گاهي پزشک بجز رفتار بيروني، رفتار دروني اش هم که همان دوست داشتن و عشق ورزيدن به فرزند يا همسر خود است را ميتواند به مريض خود اعمال کند، در اين صورت اين پزشک علاوه بر عادل بودن، عاشق هم ميشود و اين يعني انسان والاي اخلاقي.
4. قسمت عمده اخلاق بيروني، رعايت قراردادهاست، اما در اخلاق دروني با کسي قراردادي نداريم و اصولا فضاي ديگري حاکم است. در اخلاق دروني، بايد درون انسان به گونه اي ساخته شود که خشم و کينه و نفرت از ديگري در او راه نيابد و بتواند نسبت به همه کس محبت بورزد.
5. در هر حال اخلاق بيروني و هم اخلاق دروني، هر دو، بايد نيازهاي عميق روان آدمي را پاسخ دهند که اگر اين دو چنين شدند، انسان اخلاقي ميشود و گر نه از اخلاق فاصله ميگيرد.