سلام بر دوستان و خوانندگان وبلاگم. سلام خوش بهاری. امید که به قول استاد ملکیان  زندگی «خوب» و «خوش» و «معنادار»ی داشته باشید. اجازه دهید تا همین اول سال 94 اول از آخرین وعده سال 93 یعنی «تعریف معنویت» برایتان بنویسم و سپس گریزی هم به دین بزنم. گویند معنویت و دین دو چیزند. ما می‌توانیم با دین به معنویت برسیم اما همه انسان‌های معنوی معلوم نیست که دیندارانه زندگی کنند.

v      آقای رستگار در کتاب «معنویت در سازمان» تعاریف مختلفی از معنویت را بازتاب داده است، از جمله اینکه 1. معنویت به مثابه انرژی، معنا، هدف و آگاهی در زندگی است 2. معنویت جستجوی چیزی در پیوند با انسان شدن است 3. معنویت تجربه‌ای متعالی، بامعنا و مبتنی بر عشق است. و در آخرِ این تعاریف، در تعریفی دقیق و جامع آورده است: 4. معنویت تلاشی است در جهت پرورش حساسیت نسبت به «خویشتن»، «دیگران»، «موجودات غیرانسانی» و «خدا» یا کندوکاوی در جهت آنچه برای انسان شدن مورد نیاز است و جستجوی برای رسیدن به انسانیت کامل است.  

v      یک تجربه دینی: سراسر سال 93 را در مسیرِ امرِ خیری برای بیش از 60 تن از همکاران و دوستان عزیز جهادگرم قرار گرفتم در فصل بهار همه چیز طبق روال پیش می‌رفت اما در اولین روزهای فصل تابستان ابهامی پدید آمد و موجب شد که کل تابستان را چهار پنج نفره به امور ناخواسته و بی‌نتیجه سر کنیم. دقیقاً اول پاییز 93 بود که با تغییر استراتژی راه دیگر و اساسی‌تر را پیشه نمودیم تا اینکه منجر شد به طرح خواسته دقیق و روشن خود به اداره مربوطه.

زمستان که شد فهمیدیم بررسی‌های بررسی کنندگان هنوز به نیمه راه خود رسیده است. با پیگیری‌های هفتگی و بعضاً روزانه و چند جانبه بالاخره یکی از ما را صدا زدند و صورت مسئله و راه حل را به ایشان گفتند و از آن پس منتظر بودیم و بودیم تا آخرین یکشنبه سال.

از دوشنبه 25 اسفند بایستی کار را در جایی دیگر پیگیری می‌کردیم. من و یکی دیگر رفتیم برای پیگیری، اما جناب پاسخ دهنده تشریف فرما نبودند. با رایزنی انجام شده آن یکی از طریق دوست آن جنابِ پاسخ دهنده، سه‌شنبه مجدد رفتیم به سراغ کسی که بایستی گره گشایی می‌کرد. ملاقات در فضایی دوستانه انجام شده و قرار بر مکتوب‌سازی تقاضا شد. سریع برگشتیم به جهاد متنی آماده (و البته مستقیم) به آن جنابِ بررسی کننده‌ی نهایی تنظیم و البته چهارشنبه 27/12/93 تقدیم ایشان کردیم. امروز من تنها رفتم. صبح که نامه را بردم ایشان نبودند و دفتر ایشان گفتند چون تا صبح در محل کار بودند امروز دیگر تشریف نمی‌آورند. من نامه را تحویل دفتر ایشان دادم و گفتم آخر وقت سر می‌زنم اگر نبودند باز فردا می‌آیم. همان روز بعد از نماز ظهر رفتم سراغ که گرفتم خوشبختانه ایشان آمده بودند. بدلیل کثرت مراجعه کنندگان ایشان (توصیف مشاهدات آن روز را شاید در آینده در یک پست برایتان بیاورم) مجبور بودم تا در سالن انتظار بمانم. تسبیح را به دست گرفتم و به نیت اینکه امروز جواب را بگیرم با حالتی توأم با خوف و رجاء تند و تند صلوات می‌فرستادم گهگاهی نیز صلوات فرستادن‌هایم را کُند می‌کردم و در ذهن و ضمیرم مرور می‌کردم که بهتر است که آرام‌تر اما با توجه بیشتر صلوات بفرستی. بیش از یک ساعت از انتظارم گذشته بود که رییس دفتر آنجناب که به سالن انتظار آمده بود چشمش به من افتاد و تازه یادش آمد که قرار بوده به جناب رییس آمدن مرا به ایشان خبر دهد، رفت و برگشت و اظهار لطفی مرا به اتاق جناب رییس فرا خواند. رفتم. جناب رییس مراجعین و برخی امور را که در دست داشت سر و سامان داد و نامه جهاد را خواند و نکاتی رد و بدل شد و پس از مکثی، خطاب به مدیر کلی نوشت که شایسته است ....

شاید در آینده نیز درباره معجزه صلوات برایتان خاطرات دیگری را تقدیم کنم. در هر حال هدیه سال 94 من به شما «اللهم صل علی محمد و آل محمد».