داشتم از خوبي‌هاي مادر مي‌نوشتم كه ناگهان در نوزدهمين روز درگذشت مادرم، برادرم جليل آقا در 56 سالگي دار فاني را وداع گفت. اولين تماس كه گرفته شد حكايت از بيهوشي ايشان مي‌نمود، تا خود را به بيمارستان رسانديم خبر چيز ديگر شد، چرا كه بر اساس اظهارت پزشك اورژانس در واقع او ايست قلبي كرده بود. و ديگر هيچ. حضور در آن لحظات سخت اما اكنون تصور ماجرا براي خواننده سخت نيست خواننده مي‌تواند به تصوير بكشد كه در آن صحنه يكي به شدت مي‌گريد و يكي شوكه در كوشه‌اي كز كرده است و يكي به سر و صورت مي‌زند. خودِ من در گذر 47 سال اين اولين تجربه‌ام بود كه در عرض 20 روز پر كشيدن دو عزيز از يك خانواده را شاهد بودم. اما چه بايد گفت و چه بايد كرد. سعي مي‌كردم كه بر خود مسلط شوم و وظيفه دلداري ديگران را، تك پسرش را، دخترانش را، به عهده بگيرم، خواهرانم را، اما با اين وجود خودم هم كم مي‌آوردم و طاقتم تمام مي‍شد و ناگاه مي‌زدم زير گريه. در هر حال امور بايد معين و مرتب مي‌شد. انتقال جنازه به سردخانه، مراجعه به پزشكي قانوني، تجمع در خانه مرحوم، جمع شدن بزرگ‌ترهاي دو خانواده، مشورت براي تشريفات تغسيل و تكفين و تدفين، و انتظار بازگشت داماد ايشان به مشهد كه اتفاقاً براي شركت در مراسم ترحيم خواهر زاده‌اش كه در كرمان بود، و نيز بازگشت دو تن از برادران خانمِ برادرم كه در سفر بودند. و خبر كردن اقوام درجه اول، گرفتن مسجد و ......

آري اين بود كه نوشتن تعطيل گشت نيز در اين بين وقت سفر خانوادگي‌ام به مكه و مدينه سر رسيد. اكنون ده روزي است كه از چهلم مادرم و برادرم گذشته است. اين را نوشتم تا هم به خوانندگان عزيز وبلاگم دليل تاخير را گفته باشم و هم شايد همين نوشته شروع دوباره من شود.