هم از خدا بیامرز، پدرم، و هم از خدا رحمت کرده، مادرم، شنیده‌ام، مادرم 11 سال بیش نداشت که خانواده‌‌ی پدرم که در همسایگی ایشان می‌نشستند، (آنان خانواده‌ای بودند که از تربت حیدریه به مشهد آمده و ساکن شده بودند) از ایشان خواستگاری کردند. اول جواب رد می‌شنوند، خانواده مادرم می‌گویند او هنوز بچه است. اما خانواده پدرم، می‌خواهند که اجازه بدهید اینها به نام هم باشند ما دو سه سالی دیگر خدمت می‌رسیم. نقل شده است که موضوع که جدی‌تر در میان خانواده مادرم مطرح می‌شود شور و مشورت‌های بزرگ‌ترها به این جا ختم می‌شود که چون پسر این خانواده جوانی پاک و مومن است، بد نیست که جواب مثبت دهیم. اینگونه می‌شود که خانواده پدرم گامی دیگر پیش می‌گذارند و پیشنهاد یک مراسم ساده را می‌دهند تا اینها به قول قدیمی‌ها به نام هم شوند. که از قضا مورد قبول می‌افتد.

مادرم تعریف می‌کرد که آن زمان هنوز حالات و صفات کودکی و نوجوانی در من وجود داشت، ایشان می‌گفت وقتی مرا روی صندلی عقد گذاشتند، پاهایم به زمین نمی‌رسید و پس از اتمام مراسم من یکسره رفتم به سراغ دوست و همبازی‌ام و شروع کردم به بازی.

خلاصه به تعبیر امروزی‌ها  2، 3 سالی در عقد ماندند در حقیقت خانواده پدرم صبر کردند تا او بزرگتر شود. القصه نهایتاٌ این دو به هم رسیدند. یکی بی‌آلایش و صمیمی (پدرم) و یکی صریح و با صلابت (مادرم).  در ایام ازدواج پدرم  حدود 27 سال سن داشته و مادرم 14 سال.