تایتانیک / قلعه حیوانات /
مطلب زیر را همکار محترمی برایم فرستاده، البته منظورش را کاملاً متوجه نمیشم، نمیدانم از جهان میگه یا از جهاد، از دنیا میگه یا از ایران. یا اصلاً میخواسته نمونهای از یک متن خوب را بنمایاند. هرچی منظور بوده کار ندارم از نظر خودِ من، این متن، حداقل دو پدیده رسانهای (سینما و کتاب) را، به بهترین وجه، به آستانه نظر خواننده میرساند. من تشکر میکنم و شما آنرا با عنوان خودش در زیر بخوانید.
این کشتی دارد غرق میشود
نمیدانم فیلم سینمایی«تایتانیک» را به خاطر دارید یا نه. در صحنهای از این فیلم در حالی که کشتی عظیم تایتانیک در اثر برخورد با کوه یخ (ice berg) دچار صدمه ی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشه ی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند! آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا می کردند و دقت می کردند که کیفیت کارشان تحت تاثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به این سو و آن سو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!
***
نمی دانم کتاب«قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید یا نه. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگو است. حیوانات دست به دستِ هم می شوند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون می کنند و خود مدیریت مزرعه را به دست می گیرند. اولین کار آن ها پس از پیروزی تنظیم مرامنامهای است که طبق آن همه ی حیوانات با هم برابرند و هیچ کس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند اما چیزی نمی گذرد که خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرام آرام متن را تغییر می دهد و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژه ای وضع می کند در این میان، اسبی در این مزرعه زندگی میکند به نام«باکستر» که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همهی حیوانات است. حیوانات از او میخواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما«باکستر» سخت مشغول کار است و به اطرافش توجهای ندارد. شعار او این است:«من کار می کنم!» و احساس میکند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد! گرچه«باکستر» میتوانست از اتفاق وحشتناکی که در«قلعه ی حیوانات» رخ میداد جلوگیری کند چنان سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از«تغییرات» باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!
***
اولویتبندی(Priority setting) از مهمترین مهارتهای زندگی ست. شما هر چقدر زیبا ویولن بنوازید، در یک قایق در حال غرق شدن، ویولن نواختن در اولویت قرار ندارد. شما هرچقدر کشاورز قابلی باشید، در یک مزرعهی در حال سوختن، سم پاشی و آفتزدایی در اولویت قرار ندارند. شما هر چقدر آرایشگر قابلی باشید. اصلاح کردن سر و صورت فردی که دچار حمله ی قلبی شده است و باید بلافاصله به بیمارستان انتقال یابد را عاقلانه نمیدانید.
«کارل مارکس» ، فیلسوف آلمانی، یکی از افسونهای جامعهی سرمایهداری را«تخصصی شدن» میداند. هرکس چنان سرش به کار و تخصص خود گرم است که فراموش میکند کل این جامعه به کدام سو حرکت می کند! باهوش ترین و سختکوش ترین آدمها گرفتار الگوی «باکستر» می شوند و مسایل کلان اجتماعی را ازیاد میبرند!