این شعر مولانا را تقدیم می کنم به همسرم که این روزها از درد کتف و شانه رنج می برد و به همه آنانی که از دردهای جسمی رنجورند!

بیانِ الله گفتنِ نیازمند عین لبیک گفتن حق است

آن یکی الله می گفتی شبی/ تا که شیرین می شد از ذکرش لبی

گفت: شیطان آخر ای بسیار گو/ این همه الله را لبیک کو

می نیاید یک جواب از پیشِ تخت / چند الله می زنی با روی سخت؟

او شکسته دل شد و، بنهاد سَر / دید در خواب او خَضر را در خُضر

گفت: هین از ذکر چون وامانده یی؟ / چون پشیمانی از آن کش خوانده ای؟

گفت:لبیکم نمی آید جواب / ز آن همی ترسم که باشم رَدّ باب

گفت: آن الله ِ تو لبیک ماست / و آن نیاز و درد و سوزت پیکِ ماست

حیله ها و چاره جویی هایِ تو / جذبِ ما بود و، گشاد این پایِ تو

ترس و عشقِ تو، کمند لطفِ ماست / زیر هر یا ربِّ تو لبیّک هاست

جانِ جاهل زین دعا جُز دور نیست/ زآنکه یا ربّ گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قُفل است و بند / تا ننالد با خدا وقتِ گَزند

داد مر فرعون را صد مُلک و مال / تا بکرد او دعوی عِزّ و جلال

در همه عمرش ندید او دردِسر / تا ننالد سویِ حق آن بد گُهر

داد او را جمله مُلکِ این جهان / حق ندادش درد و رنج و اَندُهان

درد آمد بهتر از مُلک جهان / تا بخوانی مر خدا را در نهان

خواندنِ بی درد از افسردگی است / خواندنِ با درد از دل بُردگی است