افتادگی

اندره کنت اسپانول در کتاب رساله ای کوچک در باب فضیلتهای بزرگ مینویسد: از هیچ فضیلتی نباید به خود بالید و مغرور بود و این چیزی است که افتادگی یاد میدهد. افتادگی فضیلت ها را پنهان میکند، بی جلب توجه. این پنهان کاری نشانه یک روشن بینی بی نقص و یک الزام بی ضعف است. افتادگی خوار شمردن خویش نیست، بلکه در مورد خود دچار توهم نشدن است.
کانت میگوید: "کسی که خود را تبدیل به کرم خاکی میکند، پس از آن حق ندارد شکایت کند که چرا روی آن لگد میکنند" ولی "کسی که خود را تبدیل به تندیسی میکند، آیا حق دارد شکایت کند چرا نسبت به خودنمایی او بد گمان اند؟"  

سفر به قونیه

سلام. در مطلب قبلی از مولانا گفتم، این بار نیز از این مرد بزرگ یاد می کنم. و این سوال را در ذهنم مرور میکنم، که چرا ما و جامعه ما آنگونه که باید شناختی نسبت به مولوی و اشعار او نداریم.
در جایی خواندم که مردم قونیه و شهر های اطراف آن ، هنگام رفتن به سفر معنوی حج بر سر آرامگاه این مرد بزرگ رفته و از او می خواهند که واسطه آنها با خالق شده و با حج مقبول باز گردند و نیز حاجت های بسیاری را از او طلب نموده و حاجت روا شده اند.
ما او را ایرانی میدانیم، اما کمتر به او توجه کرده ایم، اطلاع واثقی ندارم که چقدر از سفر های خارجی ما ایرانیان را سفر به قونیه و زیارت مزار او تشکیل میدهد؟ و چه میزان از تورهای سیاحتی-زیارتی ما، به مقصد قونیه است؟ بدون اینکه آمار داشته باشم، گمان میکنم ما به وقت توانایی مالی، سفر به دبی، مالزی و ... را اولویت میدهیم. چرا؟ شاید یکی از علتهای آن، عدم معرفی درست و کارساز از سوی رسانه های ما باشد.
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق

صف اتوبوس، لیمو شیرین و پرتغال،لهستان،وزیر نیرو

۱۵ روزی که برای امتحانات تهران بودم، ظهرها برای نهار و نماز به دفتر مرکزی میرفتم. روز چهارم تو صف اتوبوس، یک بنده خدایی بدون اینکه جلوی دهانشو بگیره یه عطسه زد ، تلاش کردم رویم را از او برگردانم با این حال فردای آن روز احساس کردم گلویم خارش میکند، از ترس اینکه تو این اوضاع و احوال مریض نشوم (و از ترس خانمم که هر روز تلفنی به من میگفت میوه بخور) سریع به میوه فروشی رفتم و عرض کردم ۲ تا پرتغال میخواهم و ۴ تا لیمو شیرین. میوه فروش گفت چشم، دیدم ۲ تا پلاستیک بزرگ برداشت، سریع گفتم ببخشید ۲ دونه و ۴ دونه، آخه بنده خدا فکر کرده بود گفتم ۲ کیلو و ۴ کیلو.
بگذریم که هر دو تا پرتغال از درون خراب شده بود و غیر قابل مصرف اما به یاد لهستان افتادم. آنجا که بودیم وقتی میرفتیم خرید، میدیدیم که آقاهه و خانمه اومدند و پلاستیک از صاحب فروشگاه گرفته و یک پیاز و ۴ تا گوجه فرنگی را جدا میکنن یا یک چهارم هندونه سلفون کشیده را و...
در همین روز ها هشدارهای جناب وزیر نیرو را در تیتر روزنامه ها میخواندم: از اول تیر ماه قطعی چند ساعت برق در تهران قطعی است. با خودم گفتم که حق با جناب وزیر است چرا که مصرف انرژی تو کشور ما (مثل همین خرید میوه) خیلی بی رویه است. و باعث و بانی کمبود انرژی اول خود ما هستیم. اما یک سوال هم از جناب وزیر: اگر مردم ما خالصانه اعتراف کنند که یک سر مشکل ما هستیم، آیا جنابعالی حاضرید که سهم نوع مدیریت خود و سهم رویه هایی که احیانا باعث تحریم مملکت شده را بپذیرید؟       

برای وبلاگ همسرم

سلام ، من حسینی هستم. در پاسخ به پیشنهاد همسرم هر از چند گاهی به قدر توان نوشته هایی را تقدیم میکنم.

سال ۱۳۸۳ دوستان دانشجویمان یک دوره کتاب نفیس مثنوی معنوی را به ما هدیه دادند. از آن سال تا کنون این کتب ارزنده را در قفسه ای قرار داده بودم. چندی قبل به پیشنهاد جمع کوچکی از خانمهای علاقه مند به مطالعه، شروع به خواندن کتاب اول این مجموعه نمودیم.
جمع کوچک ما هفته ای یک بار دور هم می نشینیم و اشعار مولانا را می خوانیم. خواندن این اشعار دریچه ای تازه و نگاهی نو به این مرد بزرگ را برایم گشوده است.این اشعار که در قالب داستان های کوتاه سروده شده است بسیار پند آموز است. مولوی مطالب اخلاقی را در قالب شعر چنان زیبا سروده است که انسان را به تحیر وا میدارد.
اطمینان دارم که هر کس شروع به خواندن اشعار مولانا کند هرگز آن را رها نخواهد کرد. فرصت را غنیمت شمرده به سهم خود از اهدا کنندگان تشکر مینمایم.

نظر خواهی

سلام دوستان
چندین ماه است که موجب دردسر شما هستم، بدون اینکه بدونم شما چی فکر میکنین و چه نظری دارین. معمولا وبلاگ نویسها هر از چند وقت از دوستان و مخاطبانشون میخواهن که درباره بهترین پست اعلام نظر کنن. یا میپرسن که آیا ادامه بدیم یا چه تغییری را پیشنهاد میدین و از این جور چیزها.
من تا کنون این طور کارها را نکردم به چند دلیل یکی اینکه با خودم میگفتم همین قدر که مزاحم میشم و مطالعه و مراجعه دوستان را دارم کافیه ، زحمت اضافه دادن خوب نيست. دليل ديگرم اين بود که فکر ميکردم اين کارا  " لوس گيري " محسوب ميشه، و از من با اين سن و سال قبيحه. و ...

يکماهي هست که به خانمم که دست به قلم شده و دست نوشته هاي سفر حج اش را باز نويسي ميکنه گفتم که بيا و سه شنبه ها را تو مطلب بنويس چون هم قلمت از من بهتره، هم متفاوت فکر ميکني و اين ميتونه به وبلاگ تنوع ببخشه. ضمن اينکه يکه تمرين جمعي دو نفره هم کليد ميخوره. و چه بسا جالب بشه.
و البته تو ذهنم اين مطلب را مرور ميکنم که اگه کار دو نفره خوب از کار در آمد بعد به پسرانمان هم پيشنهاد ميديم که در صورت تمايل وبلاگ را به وبلاگ خانوادگي تبديلش کنيم. 

حالا لطفا با نظرات خوبتان راهنمایی فرمایید. متشکرم. 

درسهای مولوی

صالح جان، علی جان، داوود جان، سرکار خانم محبی، استاد قنوات و آهای مهدی و ای همه آنانی که درسهایی را خواندیم. گیرم که کتابهایی را مرور کرده باشیم و به فرض که چیزهایی را آموخته باشیم. اما تا کجا و تا کی کافی می نماید؟
 مولوی چه با ظرافت از ادامه راه و بایسته ها میگوید:

موسیا آداب دانان دیگرند              سوخته جان و روانان دیگرند 

پست های اجتماعی

استاد عزیز، جناب آقای قنوات به مناسبت پست «نیاز کوچکترها» مرحمت فرموده برودند و کامنتی را گذاشته بودندرو راهنمایی کرده بودند که بهتر است در پایان پست هایی که تاحدی جنبه شخصی دارد آن را با مسئله ای اجتماعی درآمیزم.

به جناب آقای قنوات عرض می کنم که حتما به حد وسعم (که بیش از این نیست) به راهنمایی شما عمل خواهم کرد.

هر چند فکر می کنم همان پست هم، که مرادش به حساب آوردن کوچکترها بود بی ارتباط به م سئله اجتماعی و واقعیت های زندگی ما مربوط نبوده است اما بدون ارتباط دهی مستقیم. چرا که شان خوانندگان را بالاتر از این می دانم که بخواهم مستقماً نکته ای را برایشان بیان کنم. آری جامعه ما نه اینکه کوچکترها را به حساب نمی آورد که با بزرگترها چه رفتارها که نمی کند. در آن پست، همان کلمات ساده و شوخی وار، به ما می آموزد که نباید واقعیت های اجتماع کوچکمان را (خانواده) نادیده بگیریم. نیز بجز این نکته به نکته ای دیگر در حوزه اخلاق نظر داشته است چرا که اگر قرار است به این موارد "نیاز کوچکترها" یمان بی توجهی کنیم شاید بتوان از آن به «خودمحوری» تعبیر کرد.

نمی دانم شاید هم همه این حرفها توجیه باشد. در هر حال از  استادم سپاسگزارم.

امر واقع شدنی یا امر باور نکردنی

آقای مسلم رمضانی 5 شنبه عصر بر اثر سکته جان به جان آفرین تسلیم کرد، او همکاری خوب، خوش مشرب، بی ریا و ساده زیست برای ما جهادی ها بود.

همزمان با ورود و حضورم در جهاد او هم به عنوان مسئول واحد فرهنگی (سازمان دانشجویان) جهاددانشگاهی دفتر پزشکی با جهاد همکاری می کرد.

اوایل تاسیس واحدهای فرهنگی جهاد، مسئولان آن را، اعضای تمام وقت جهاد تشکیل می دادند. او در دانشکده پزشکی مسئول بود و من در دانشکده کشاورزی، خاطرات خوشی با آن مرحوم در جلسات مسئولان دفاتر دارم.

اما پس از اینکه مسئولان واحدهای فرهنگی از میان دانشجویان انتخاب شدند، او به انتشارات جهاد پیوست و آن طور که خاطرم هست حدود سالهای 78-79 به معاونت آموزشی منتقل شد. او صبورانه و با متانت کتابخانه آن معاونت را پایه گذاری و اداره می کرد. در چندسال اخیر از بیماری قلبی رنج می برد و نیز عمل جراحی قلب انجام داد. و براساس نقل 5 شنبه 30 خرداد در حال عزیمت به زادگاهش شهر کاشمر دچار سکته شده و ....

وقتی می شنویم و می بینیم که این چنین ساده، همکاری در میان سالی از میان ما می رود. گویا این را باید آویزه گوش قرار دهیم که آری رفتن یک امر واقع شدنی است آن هم به این آسانی.

من با او زندگی  شغلی مشترک داشته ام و خاطراتی جالب. او همیشه در آغاز گفتگو و احوالپرسی، جملاتش را با یک جمله معترضه شروع می کرد، خیلی وقتها به من می گفت: سلام آقا مهدی، شما که آن بالا هستید چه خبر(منظورش خبرهای درون جهاد بود) یا مثلا وقتی که تقاضای انتقال او را به معاونت آموزشی داده بودند، آمد و گفت: آقا مهدی، جان مادرت راستش را بگو شما می خواهید من از فرهنگی بروم یا واقعاً آموزش تقاضا دارد. و من هم برای اینکه به اندازه سرسوزنی شبهه برایش نماند عرض کردم، امتحانش این است که تو فقط بیایی به من بگویی، من مایلم در فرهنگی بمانم در این صورت شک نکن که تو و ما همراه هم ادامه خواهیم داد. و او آخرین کلمه اش این بود که قربانت.

دیروز که برای تشییع به بیمارستان ثامن الائمه (ع) رفته بودم بسیاری از همکاران جهاد را بخصوص انتشاراتی ها، علمی کاربردی ها و البته همسایه های آزادشهر را دیدم. خانواده مرحوم رمضانی خانمش، دخترها و دامادش و برخی از اقوامش رادیدم. برای تحویل جنازه رمضانی عزیز به سردخانه بیمارستان رفتیم.  جنازه را که برتابوت  نهادند چند قدمی به آهستگی طنین لااله الاالله را سردادیم و بعد فاتحه ای و قرار دادن آن در آمبولانس.

درهمین لحظات بود که خانمش به آرامی به یکی از همکاران گفت: نمی خواهید باز هم صبر کنیم شاید که سکته اش برگردد. این جمله یعنی اینکه من و تو اگر رفتنش را پذیرفتیم اما هنوز هستند کسانی که باور نکردند که او برای همیشه رفته است! این است که انسان تاب تحملش را از دست می دهد.

به روح با صفای اودرود می فرستم و برایش از خداوند طلب مغفرت دارم و برای بازماندگانش صبر طلب می کنم.

جمله آخر اینکه همه ما دیر یا زود خواهیم رفت و او که رفت حتما در بهشت ابدی جایگاهش خواهد بود زیرا که آنچه از دستش برمی آمد برای کارش و خانواده اش انجام داده است و این کافی است مگر اینکه فکر کنیم خداوند خیلی از ما توقع دارد. فکر نمی کنم این چنین باشد، کافی است به اندازه وضعمان تلاش کنیم و انجام وظیفه و به دیگران به اندازه توان مان خوبی کنیم و انشاء الله مورد لطف پرودگار قرار خواهیم گرفت.