آقای مسلم رمضانی 5 شنبه عصر بر اثر سکته جان به جان آفرین تسلیم کرد، او همکاری خوب، خوش مشرب، بی ریا و ساده زیست برای ما جهادی ها بود.
همزمان با ورود و حضورم در جهاد او هم به عنوان مسئول واحد فرهنگی (سازمان دانشجویان) جهاددانشگاهی دفتر پزشکی با جهاد همکاری می کرد.
اوایل تاسیس واحدهای فرهنگی جهاد، مسئولان آن را، اعضای تمام وقت جهاد تشکیل می دادند. او در دانشکده پزشکی مسئول بود و من در دانشکده کشاورزی، خاطرات خوشی با آن مرحوم در جلسات مسئولان دفاتر دارم.
اما پس از اینکه مسئولان واحدهای فرهنگی از میان دانشجویان انتخاب شدند، او به انتشارات جهاد پیوست و آن طور که خاطرم هست حدود سالهای 78-79 به معاونت آموزشی منتقل شد. او صبورانه و با متانت کتابخانه آن معاونت را پایه گذاری و اداره می کرد. در چندسال اخیر از بیماری قلبی رنج می برد و نیز عمل جراحی قلب انجام داد. و براساس نقل 5 شنبه 30 خرداد در حال عزیمت به زادگاهش شهر کاشمر دچار سکته شده و ....
وقتی می شنویم و می بینیم که این چنین ساده، همکاری در میان سالی از میان ما می رود. گویا این را باید آویزه گوش قرار دهیم که آری رفتن یک امر واقع شدنی است آن هم به این آسانی.
من با او زندگی شغلی مشترک داشته ام و خاطراتی جالب. او همیشه در آغاز گفتگو و احوالپرسی، جملاتش را با یک جمله معترضه شروع می کرد، خیلی وقتها به من می گفت: سلام آقا مهدی، شما که آن بالا هستید چه خبر(منظورش خبرهای درون جهاد بود) یا مثلا وقتی که تقاضای انتقال او را به معاونت آموزشی داده بودند، آمد و گفت: آقا مهدی، جان مادرت راستش را بگو شما می خواهید من از فرهنگی بروم یا واقعاً آموزش تقاضا دارد. و من هم برای اینکه به اندازه سرسوزنی شبهه برایش نماند عرض کردم، امتحانش این است که تو فقط بیایی به من بگویی، من مایلم در فرهنگی بمانم در این صورت شک نکن که تو و ما همراه هم ادامه خواهیم داد. و او آخرین کلمه اش این بود که قربانت.
دیروز که برای تشییع به بیمارستان ثامن الائمه (ع) رفته بودم بسیاری از همکاران جهاد را بخصوص انتشاراتی ها، علمی کاربردی ها و البته همسایه های آزادشهر را دیدم. خانواده مرحوم رمضانی خانمش، دخترها و دامادش و برخی از اقوامش رادیدم. برای تحویل جنازه رمضانی عزیز به سردخانه بیمارستان رفتیم. جنازه را که برتابوت نهادند چند قدمی به آهستگی طنین لااله الاالله را سردادیم و بعد فاتحه ای و قرار دادن آن در آمبولانس.
درهمین لحظات بود که خانمش به آرامی به یکی از همکاران گفت: نمی خواهید باز هم صبر کنیم شاید که سکته اش برگردد. این جمله یعنی اینکه من و تو اگر رفتنش را پذیرفتیم اما هنوز هستند کسانی که باور نکردند که او برای همیشه رفته است! این است که انسان تاب تحملش را از دست می دهد.
به روح با صفای اودرود می فرستم و برایش از خداوند طلب مغفرت دارم و برای بازماندگانش صبر طلب می کنم.
جمله آخر اینکه همه ما دیر یا زود خواهیم رفت و او که رفت حتما در بهشت ابدی جایگاهش خواهد بود زیرا که آنچه از دستش برمی آمد برای کارش و خانواده اش انجام داده است و این کافی است مگر اینکه فکر کنیم خداوند خیلی از ما توقع دارد. فکر نمی کنم این چنین باشد، کافی است به اندازه وضعمان تلاش کنیم و انجام وظیفه و به دیگران به اندازه توان مان خوبی کنیم و انشاء الله مورد لطف پرودگار قرار خواهیم گرفت.