تئاتر "سرزمین سفلی"
1. ساعت 18:15 وارد مجتمع دکتر علی شریعتی شدم. آقای پورنوروز را در دفتر کارش ملاقات کردم. پس از عرض تبریک و پرسش از برنامه هایش عرض کردم که جهاد برای تملک اینجا چند موضوع را در نظر داشته است و چند تای آن مانده است که عبارتند از:
الف) کاشتن تابلوی یادمان مفاخر علمی فرهنگی در پای درخت غرص شده به همین منظور.
ب) اختصاص اتاقی برای تجلیل از این مفاخر (موزه ای زنده)؛
و می خواستم بگویم:ج) اجرای برنامه هایی در تالار فردوسی که در جمع های خصوصی از آن به عنوان حسینیه ارشاد مشهد یاد می کردیم. (منظور کارکرد قبل از انقلاب آن است)
2. ساعت 18:30 برای دیدن تئاتر به سالن رفتم، تئاتر را دیدم. در آخرین میان پرده ها با خود گفتم بروم پیشانی آقای غراب را ببوسم و دست آقای عطاریان صبور، مظلوم، سخت کوش و... بعد از تئاتر آقای عطاریان را ندیدم اما به نیابت از همه دوستان آقایان صفار، الله وردی، عارفی و برخی از بازیگران عزیز سپاسگزاری کردم.
3. سرزمین سفلی آن قدر جذاب و تأمل برانگیز بود که ۵،۴ بار ناخودآگاه مجبور شدم اشک هایم را از روی گونه هایم پاک کنم که کسی نبیند و نفهمد. سرزمین سفلی دیدنی است، باز هم خواهم رفت و هرکسی را توان داشته باشم دعوت خواهم کرد. شاید این چیزها در میان زندگی زمینی شده امروز ما مرحمی شود برای برخی از زخم هایمان. با این که برخی از پرده های آن شانه به شانه تئاتر "درد بودن" می زند و برخی از پرده ها از پرده دوم درد بودن بالاتر می رود نمی دانم چرا نمی توانم بگویم از درد بودن بهتر بود.