پنج زن و انتخاب موسوي
1- مادر 82 سالهام تا حدود زيادي از حركت افتاده است؛ نيز تا حدي كلام ايشان نامفهوم شده است.
ايشان هفته قبل از 22 خرداد گفتند جمعه ديگر بيا و مرا ببر تا رأي دهم. ايشان حدود دو هفته قبل از آن با كلامي نه چندان رسا، همراه با ايما و اشاره گفته بودند كه موسوي انسان پاكي است...
عصر روز انتخابات تلفنم زنگ خورد، آن طرف خط مادرم بود:
ميآيي مرا ببري رأي دهم؟ گفتم حتماً. من در ستاد استان بودم؛ از همانجا سريعاً هماهنگي كردم تا صالح و سبحان مرا همراهي كنند تا بتوانيم ايشان را به يكي از محلهاي رأيگيري ببريم. در مدرسه ... من و سبحان پياده شديم و دست ايشان را گرفته و تا پاي پلهها برديم و در ميانه صف خانمها ايستاده و آنگاه صندلياي از محل رأيگيري آورده تا بنشينند. از رئيس شعبه، كه نظارهگر ماجرا بود، خواهش كرديم اگر ممكن است برگهاي را تحويل نمايد. او با لطف پذيرفت. به وقت نوشتن «نام زيباي موسوي» چند تا از خانمهاي نزديك ايشان نگاهشان را به برگه دوخته بودند و يكي دو نفر كه دورتر بودند از آنان پرسيدند حاج خانم چه كسي را نوشتند؟
وقتي گفتند موسوي، آن چند نفر لبخند رضايتبخشي زده و دو نفر از آنان گفتند الهي فداي حاج خانم بشيم. پسر كوچكم سبحان آن را به صندوق انداخت و پسر بزرگم صالح دست مادربزرگش را گرفت و من صندلي را به محل رأيگيري برگرداندم. از ميان صف آقايان يكي گفت ممكن است بگوييد حاج خانم به چه كسي رأي داد؟ گفتم به جناب موسوي. او هم با لبخند گفت خدايا، حاج خانم را حفظ كن...
2- مادرخانمم هفته قبل منزل ما بودند، سر سفره ناهار خانمم گفت آقاي ابطحي (كه داماد جناب آيتالله موسوينژاد، هممحلي ايشان، است) هم بازداشت شده است. مادرخانمم گفتند مگر چي گفته؟ خانمم گفت او در وبلاگش نوشته به جاي كلاه، گوني به سرمان گذاشتند. بلافاصله مادرخانمم با لحني ساده و پرتعجب گفتند: وا، گفته كه گفته؛ حرف بدي نزده، مگر در اين حد هم آزادي نيست...؟
3- سركار خانم دكتر ابتكار در يكي از پستهاي اخيرشان با نوشتن مطالبي آوردهاند بايد از مديريت مادرانه الگو گرفت و جامعه را بدون جانبداري مديريت كرد.
4- سركار خانم دكتر موصوصي، خانم جناب حجاريان، جانباز اصلاحات، در اولين مصاحبهاش درباره همسرش آنقدر دردمندانه صحبت كرده بودند كه آدمهايي سادهلوح، همچون من، فكر ميكردند آنقدر وجدانها در جامعه بيدار است كه فرداي آن روز، او را آزاد كنند. اما امروز بايد گفت اگر وجدان بیداری وجود ميداشت او را با شرايطي كه دارد، دستگير و روانه زندان نميكردند.
5- سركار خانم زهرا مداح، در بهشت رضاي مشهد، ضجه ميزد و ميگفت مرا در قبر حميد بگذاريد و خاك روي من بريزيد؛ نميخواهم بدون حميد زنده بمانم. او همراه با همسر و فرزندش از روزهايي قبل از فعاليت رسمي ستاد مهندس موسوي به عنوان «هر شهروند، يك ستاد» مخلصانه فعاليت ميكردند. حميد مداح همسر اين خانم، پس از انتخابات، يك هفته بازداشت بود و پس از 12 روز از آزادياش به رحمت خدا رفت.