ضمن تبریک سال نو، آرزوی سالی سراسر موفقیت برای همه شما، آنچه سبب شد که این پُست جدید را بنویسم، اولین جلسه مثنوی خوانی در سال 88 بود که به مطلب جالبی در جلد اول مثنوی رسیدیم، ترجیح می دهم بدون هیچ توضیحی داستان را عیناً برایتان بیاورم.

صفحه 398- طبق روایات نمرود به سپاهیانش فرمان داد تا پشه ها را بکشند. روزی سه هزار پشه را می کشتند و پشه بیشتر می شد. سرانجام درمانده شدند. نمرود فرمان داد تا خانه ای مسی ساختند و دری بر آن تعبیه کردند که وقتی بسته می شد هیچ شکافی نمی ماند مگر سوراخی کوچک به مقدار دم و بازدم. آنگاه خداوند پشه ای را فرمان داد تا بدان شکاف درآید. از تنگی سوراخ، «یک بال پشه» شکست و با همان یک بال روی بینی نمرود نشست نمرود خواست پشه را بزند. اما پشه درون بینی او رفت و آنقدر او را آزرد که ماموران برای آنکه جنبش پشه را در مغز نمرود ساکن کنند مجبور شدند تازیانه و گُرز بر سر او بکوبند. تا سرانجام نمرود به هلاکت رسید و آن پشه بیرون آمد و پرواز کرد.

                    پشه نمرود را با نیم  پَر                               می شکافد بی مُحابا دَرز  سَر