عرفه، روز عرفان، روز شناخت

صبح روز جمعه نهم ذی الحجه مصادف با روز عرفه، پس از صبحانه اعلام شد که داوطلبین می­توانند برای مراسم برائت از مشرکین به طرف چادر بعثه بروند.

من و مهدی تصمیم گرفتیم بمانیم و کمی در اطراف سرزمین عرفات قدم بزنیم و در پیرامون این سرزمین اندیشه کنیم. به طرف کوه جبل الرحمه که در وسط سرزمین عرفات بود رفتیم و با فاصله به تماشای کوه ایستادیم. این سرزمین محل هبوط آدم و حوا است. جبل الرحمه در قلب عرفات جایی است که آدم و حوا در آنجا یکدیگر را باز یافتند. سپس به انتهای منطقه عرفات که با خط زرد مشخص شده بود و در نزدیکی چادرهایمان بود آمدیم. مسجد بزرگی را در یک راه فرعی مشاهده نمودیم که چون بعد از خط بود و تردید داشتیم که می توانیم از منطقه خارج شویم یا نه؟ به طرف مسجد نرفتیم و تنها از دور مسجد را دیدیم. مسجد بزرگ و با معماری زیبایی بود، مانند اغلب مساجد دیگر مکه با شکوه و دیدنی بود.

به چادر بازگشتم و تا هنگام نماز ظهر قرآن تلاوت نمودم. پس از نماز و نهار آماده شدیم برای خواندن دعای عرفه.

حدود ساعت 3 بعداز ظهر دعا را شروع کردیم این بخش از مراسم روز عرفه توصیف کردنی نیست. اینجا ارتباط با خدا بی­واسطه است. گویا وجود خدا و امام عصر(عج) را حس می­کنی، همه زائران مثل عزیز از دست داده­ها ناله و فغان می­کنند، گویا هیچکس دیگری را نمی­بیند و در راز و نیاز با خالق خویش محو شده است. همه ملتمسین دعا را با اسم در نظر آوردم و برای همه دعا کردم.

هر چه گشتیم با چشم سرمان امام زمان(عج) را نیـافتیم امـا بـا چشم دل حضور ایشان را احـساس می­کردیم.

روز به یادماندنی نهم ذی الحجه هم به پایان رسید. روزی که شاید تا پایان عمر برایم تکرار نشود، زمان چه زود در گذر است! خدایا! آیا باز هم چنین روز و شبهایی را تجربه خواهم کرد؟ خدایا! آیا می­شود، بار دیگر در این سرزمین مقدس گام بردارم؟

پس از نماز مغرب و عشا که به صورت جماعت در چادرها خواندیم به سمت سرزمین مشعر یا مُزدَلفه[1] به راه افتادیم.

از چادر که خارج شدم با انبوهی از جمعیت که همگی عازم سرزمین مشعر بودند مواجه شدم. راهنماهایمان گفتند که تا محل اتوبوسها 800 متر راه است که باید پیاده طی کنیم، اما حرکت کردن به جلو امکان نداشت همه آدمها و ماشین­ها راه افتاده بودند تا خود را به مشعر برسانند. جمعیت میلیونی مراسم حج همزمان به سوی مشعر در حرکت بودند پیاده و سواره. حالا می­شد معنی ترافیک را حس کرد.

من و همسرم به همراه خاله جان باید این مسیـر سـخت را طـی می­کردیم، اما تقریباً متوقف شده بودیم. یکجا به کمک مدیر کاروان توانستیم خود را از مهلکه نجات دهیم. خلاصه این مسیر کوتاه را که با شیب­های تند و گاه نرده­های بلندی همراه بود، حدود 1 تا 5/1 ساعت پیمودیم و تقریباً جسدمان به اتوبوسها رسید. اما وقتی هم سوار اتوبوس شدیم، اتوبوس در ترافیک متوقف بود و نمی­توانست حرکت کند. آقایان هم جداگانه در اتوبوسهای خودشان سوار شدند و به طرف مشعر راه افتادند.

تصور کنید حدود 3 میلیون انسان همزمان می­خواهند از یک منطقه به منطقه دیگری که در همان نزدیکی است، بروند. کار بسیار دشواری است. بعضی این مسیر را پیاده طی می­کردند، و عده­ای سوار بر ماشین­های شخصی و یا اتوبوس. هر جای این سرزمین را که نگاه می کردی پر بود از آدم.

هنگام عبور از عرفات به سوی مشعر و منی سراسر بیابان دسته دسته انسان­هایی را می­دیدم که پیاده به سوی مشعر در حرکت بودند. آدمهایی از تمام ملیت­ها، یکرنگ و یکدل و یک لباس، از فرهنگ­های مختلف رو به سوی یک هدف، تفاهمی واقعی و رشته پیوندی محکم به نام باورهای اسلامی که از یک سو وحدت مسلمانان را نشان می داد و از سوی دیگر انسان را به یاد قیامت و روز رستاخیز می­انداخت. تنها کلمه­ای که بر زبانم جاری می­گشت الله اکبر بود.

قرار بر این بود که وقتی به مشعر رسیدیم اگر مقدور بود برای جمع کردن سنگ پیاده شویم و توقف کوتاهی در مشعر داشته باشیم و سپس بلافاصله برای رمی جمره عقبی به جمرات برویم، اما ترافیک شدید مجال ایستادن نداد، عملاً توقفمان در مشعر در ترافیک گذشت.

 حالا 5 ساعت است که در اتوبوس هستیم. ساعت 1 بامداد روز دهم ذی الحجه است. ما را از اتوبوسها پیاده کردند تا بقیه مسیر را پیاده طی کنیم. تنها 5 نفر از زائران بیمار و سالمند را که قادر به پیاده روی نبودند، در یک اتوبوس سوار کردند و به سمت چادرهای منی بردند. اما آقایان قرار بود که شب را در مشعر بیتوته کنند و سنگ جمع­آوری نمایند.

پس از رسیدن به منطقه رمی جمرات، با کمال تعجب دیدم که آنجا بسیار خلوت است. رمی جمره به­طور اضطـراری برای خانمـها می­توانست قبل از طلوع آفتاب انجام شود. بنابراین رمی جمره عقبی را به وسیله سنگ­هایی که قبلاً از کوه­های اطراف مکه جمع کرده بودم، انجام دادم. در هوای مطبوع ساعات اولیه بامداد در فصل زمستان عربستان این تکلیف الهی به راحتی انجام شد.

 من به نیابت از خاله جان هم شیطان بزرگ را رمی کردم. پس از رمی جمره عقبی دوباره با پای پیاده به طرف چادرهایمان در منطقه منی به راه افتادیم. تصور کنید این مسیر 6 کیلومتری را چگونه تا چادرها طی کردیم. تقریباً همگی مخصوصاً سالخورده­ها بی­حال و بی­رمق شده بودند، در بین راه یکی از خانمها در اثر برخورد پایش با یک برآمدگی خیلی کوچک روی آسفالت ولو شد. مدیر کاروان به جوان­تر­ها تذکر داد که کمی آهسته تر طی مسیر کنند. تا همگی با هم به چادرها برسیم. پاهایمان را روی زمین می­کشیدیم و راه می­رفتیم. مدیر کاروان هر چند دقیقه یکبار می­گفت رسیدیم. دیگر راه کمی باقی مانده است.

به چادرها که رسیدیم با چایی از ما پذیرایی کردند که خیلی دل چسب بود. دو ساعتی تا هنگام نماز صبح وقت داشتیم که بخوابیم. خیلی سریع به خواب رفتم. خاله جان ساعت 6 صبح برای نماز بیدارم کردند، نماز خواندم و دوباره تا 8 صبح خوابیدم.

آقایان حدود ساعت 8:30 دقیقه صبح به چادرها رسیدند و با توجه به سردی هوای شب گذشته در مشعر شب سختی را پشت سر گذاشته بودند. آنان پس از صرف صبحانه بلافاصله برای رمی جمره عقبی به جمرات رفتند و خانمها در چادرها استراحت می­کردند.

گویا تا فردا که برای رمی هر سه شیطان، به جمرات خواهیم رفت کاری جز تلاوت قرآن و خواندن نماز و دعا نداریم.

چادرهای منی هم دسته جمعی بود اما امکانات ویژه­ای مثل کولر و لامپ روشنایی داشت. چادر آقایان و خانمهای هر کاروان مجاور هم قرار داشت و هر کاروان با کاروان دیگر با راهرویی از هم جدا می­شد بین چادرها مسیرهایی مثل کوچه پس کوچه­های باریک ایجاد شده بود. هر کاروان با پرچمهای رنگ مخصوصی مشخص شده بود. گاهی آدم در این کوچه مانند­ها چادر خود را گم می­کرد. هر چند تا کاروان، یک جای مخصوص برای وضو و دستشویی داشت. که هنگام نماز بسیار شلوغ می­شد.

این روزها سرفه امانم را بریده بود، دو بار به بهداری منی رفتم و شربت و کپسول گرفتم ولی فایده نداشت. نمی­توانستم به راحتی بخوابم.

 



[1]. مزدلفه: جایی که به طرف آن هجوم می­آورند و به هم نزدیک می­شوند یا جایی که شب به آنجا می­روند.