سفرنامه نویسی8
عرفه، روز عرفان، روز شناخت
صبح روز جمعه نهم ذی الحجه مصادف با روز عرفه، پس از صبحانه اعلام شد که داوطلبین میتوانند برای مراسم برائت از مشرکین به طرف چادر بعثه بروند.
من و مهدی تصمیم گرفتیم بمانیم و کمی در اطراف سرزمین عرفات قدم بزنیم و در پیرامون این سرزمین اندیشه کنیم. به طرف کوه جبل الرحمه که در وسط سرزمین عرفات بود رفتیم و با فاصله به تماشای کوه ایستادیم. این سرزمین محل هبوط آدم و حوا است. جبل الرحمه در قلب عرفات جایی است که آدم و حوا در آنجا یکدیگر را باز یافتند. سپس به انتهای منطقه عرفات که با خط زرد مشخص شده بود و در نزدیکی چادرهایمان بود آمدیم. مسجد بزرگی را در یک راه فرعی مشاهده نمودیم که چون بعد از خط بود و تردید داشتیم که می توانیم از منطقه خارج شویم یا نه؟ به طرف مسجد نرفتیم و تنها از دور مسجد را دیدیم. مسجد بزرگ و با معماری زیبایی بود، مانند اغلب مساجد دیگر مکه با شکوه و دیدنی بود.
به چادر بازگشتم و تا هنگام نماز ظهر قرآن تلاوت نمودم. پس از نماز و نهار آماده شدیم برای خواندن دعای عرفه.
حدود ساعت 3 بعداز ظهر دعا را شروع کردیم این بخش از مراسم روز عرفه توصیف کردنی نیست. اینجا ارتباط با خدا بیواسطه است. گویا وجود خدا و امام عصر(عج) را حس میکنی، همه زائران مثل عزیز از دست دادهها ناله و فغان میکنند، گویا هیچکس دیگری را نمیبیند و در راز و نیاز با خالق خویش محو شده است. همه ملتمسین دعا را با اسم در نظر آوردم و برای همه دعا کردم.
هر چه گشتیم با چشم سرمان امام زمان(عج) را نیـافتیم امـا بـا چشم دل حضور ایشان را احـساس میکردیم.
روز به یادماندنی نهم ذی الحجه هم به پایان رسید. روزی که شاید تا پایان عمر برایم تکرار نشود، زمان چه زود در گذر است! خدایا! آیا باز هم چنین روز و شبهایی را تجربه خواهم کرد؟ خدایا! آیا میشود، بار دیگر در این سرزمین مقدس گام بردارم؟
پس از نماز مغرب و عشا که به صورت جماعت در چادرها خواندیم به سمت سرزمین مشعر یا مُزدَلفه[1] به راه افتادیم.
از چادر که خارج شدم با انبوهی از جمعیت که همگی عازم سرزمین مشعر بودند مواجه شدم. راهنماهایمان گفتند که تا محل اتوبوسها 800 متر راه است که باید پیاده طی کنیم، اما حرکت کردن به جلو امکان نداشت همه آدمها و ماشینها راه افتاده بودند تا خود را به مشعر برسانند. جمعیت میلیونی مراسم حج همزمان به سوی مشعر در حرکت بودند پیاده و سواره. حالا میشد معنی ترافیک را حس کرد.
من و همسرم به همراه خاله جان باید این مسیـر سـخت را طـی میکردیم، اما تقریباً متوقف شده بودیم. یکجا به کمک مدیر کاروان توانستیم خود را از مهلکه نجات دهیم. خلاصه این مسیر کوتاه را که با شیبهای تند و گاه نردههای بلندی همراه بود، حدود 1 تا 5/1 ساعت پیمودیم و تقریباً جسدمان به اتوبوسها رسید. اما وقتی هم سوار اتوبوس شدیم، اتوبوس در ترافیک متوقف بود و نمیتوانست حرکت کند. آقایان هم جداگانه در اتوبوسهای خودشان سوار شدند و به طرف مشعر راه افتادند.
تصور کنید حدود 3 میلیون انسان همزمان میخواهند از یک منطقه به منطقه دیگری که در همان نزدیکی است، بروند. کار بسیار دشواری است. بعضی این مسیر را پیاده طی میکردند، و عدهای سوار بر ماشینهای شخصی و یا اتوبوس. هر جای این سرزمین را که نگاه می کردی پر بود از آدم.
هنگام عبور از عرفات به سوی مشعر و منی سراسر بیابان دسته دسته انسانهایی را میدیدم که پیاده به سوی مشعر در حرکت بودند. آدمهایی از تمام ملیتها، یکرنگ و یکدل و یک لباس، از فرهنگهای مختلف رو به سوی یک هدف، تفاهمی واقعی و رشته پیوندی محکم به نام باورهای اسلامی که از یک سو وحدت مسلمانان را نشان می داد و از سوی دیگر انسان را به یاد قیامت و روز رستاخیز میانداخت. تنها کلمهای که بر زبانم جاری میگشت الله اکبر بود.
قرار بر این بود که وقتی به مشعر رسیدیم اگر مقدور بود برای جمع کردن سنگ پیاده شویم و توقف کوتاهی در مشعر داشته باشیم و سپس بلافاصله برای رمی جمره عقبی به جمرات برویم، اما ترافیک شدید مجال ایستادن نداد، عملاً توقفمان در مشعر در ترافیک گذشت.
حالا 5 ساعت است که در اتوبوس هستیم. ساعت 1 بامداد روز دهم ذی الحجه است. ما را از اتوبوسها پیاده کردند تا بقیه مسیر را پیاده طی کنیم. تنها 5 نفر از زائران بیمار و سالمند را که قادر به پیاده روی نبودند، در یک اتوبوس سوار کردند و به سمت چادرهای منی بردند. اما آقایان قرار بود که شب را در مشعر بیتوته کنند و سنگ جمعآوری نمایند.
پس از رسیدن به منطقه رمی جمرات، با کمال تعجب دیدم که آنجا بسیار خلوت است. رمی جمره بهطور اضطـراری برای خانمـها میتوانست قبل از طلوع آفتاب انجام شود. بنابراین رمی جمره عقبی را به وسیله سنگهایی که قبلاً از کوههای اطراف مکه جمع کرده بودم، انجام دادم. در هوای مطبوع ساعات اولیه بامداد در فصل زمستان عربستان این تکلیف الهی به راحتی انجام شد.
من به نیابت از خاله جان هم شیطان بزرگ را رمی کردم. پس از رمی جمره عقبی دوباره با پای پیاده به طرف چادرهایمان در منطقه منی به راه افتادیم. تصور کنید این مسیر 6 کیلومتری را چگونه تا چادرها طی کردیم. تقریباً همگی مخصوصاً سالخوردهها بیحال و بیرمق شده بودند، در بین راه یکی از خانمها در اثر برخورد پایش با یک برآمدگی خیلی کوچک روی آسفالت ولو شد. مدیر کاروان به جوانترها تذکر داد که کمی آهسته تر طی مسیر کنند. تا همگی با هم به چادرها برسیم. پاهایمان را روی زمین میکشیدیم و راه میرفتیم. مدیر کاروان هر چند دقیقه یکبار میگفت رسیدیم. دیگر راه کمی باقی مانده است.
به چادرها که رسیدیم با چایی از ما پذیرایی کردند که خیلی دل چسب بود. دو ساعتی تا هنگام نماز صبح وقت داشتیم که بخوابیم. خیلی سریع به خواب رفتم. خاله جان ساعت 6 صبح برای نماز بیدارم کردند، نماز خواندم و دوباره تا 8 صبح خوابیدم.
آقایان حدود ساعت 8:30 دقیقه صبح به چادرها رسیدند و با توجه به سردی هوای شب گذشته در مشعر شب سختی را پشت سر گذاشته بودند. آنان پس از صرف صبحانه بلافاصله برای رمی جمره عقبی به جمرات رفتند و خانمها در چادرها استراحت میکردند.
گویا تا فردا که برای رمی هر سه شیطان، به جمرات خواهیم رفت کاری جز تلاوت قرآن و خواندن نماز و دعا نداریم.
چادرهای منی هم دسته جمعی بود اما امکانات ویژهای مثل کولر و لامپ روشنایی داشت. چادر آقایان و خانمهای هر کاروان مجاور هم قرار داشت و هر کاروان با کاروان دیگر با راهرویی از هم جدا میشد بین چادرها مسیرهایی مثل کوچه پس کوچههای باریک ایجاد شده بود. هر کاروان با پرچمهای رنگ مخصوصی مشخص شده بود. گاهی آدم در این کوچه مانندها چادر خود را گم میکرد. هر چند تا کاروان، یک جای مخصوص برای وضو و دستشویی داشت. که هنگام نماز بسیار شلوغ میشد.
این روزها سرفه امانم را بریده بود، دو بار به بهداری منی رفتم و شربت و کپسول گرفتم ولی فایده نداشت. نمیتوانستم به راحتی بخوابم.