بدون توجیه، اقرار می‌کنم که در پست زندگی (1) نتوانستم غرضم را منتقل کنم، و اگر در این پست بخواهم ماجرای پلوپز جهازیه خانمم را بنویسم، شاید بگذارید به حساب توجیه کردن، به همین خاطر با ذکر داستانی از 2 دوست عزیزم، آقا ایمان و آقا یاسر، شما را به منظورم نزدیک می‌کنم.
پدر آقا ایمان عزیز بعد از دوره دانشجوئی، _ فکر می‌کنم بعنوان جشن ازدواج _ یک ژیان به او هدیه کرد، پس از چندی آنرا به یک PK تمیز تبدیل کرد، اما هنوز سالی بر آن نگذشته بود که تنگنا‌های زندگی او را وادار کرد تا برای گذران روزگار _در دوره‌ای که کارش را از دست داده بود _ آنرا بفروشد .
آقا یاسر عزیز که فکر نمی کنم هنوز هم وضع مالی اش سر و سامانی گرفته باشد، در چندی قبل بخاطر فشار شدید زندگی ـ و قطع آب باریکه ای که به او می رسید ـ مجبور شد «تار» خود را بفروشد، تا شاید چند روزی دیگر را...
من دقیقاً نمی دانم آنان چه مواجهه ای با این اوضاع داشتند، اما براساس شناختم از شخصیت هر دو نفرشان، اینگونه تصور می کنم که هر دو، بزرگوارانه و با نوایی خوش توانستند از این بی نوایی گذر کنند.
آری مسئله همین است که آیا به روز سختی ما چه رویی از خود به دنیا نشان خواهیم داد. روی خوش یا روی بد.
نمی خواهم به شما بگویم اگر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز. بلکه به روزگار می گویم، ای روزگار چگونه این اوضاع را در خود هضم می کنی که آدمهایی مثل این دو مرد، با لیاقتهای بی مثالشان، بیکار شوند و ما آدمهای بی خیال سرنوشت ساز اینان باشیم.