زندگی (3) گزارشی از یک ترم زندگی
سبحان پسر کوچکم پس از تعطیلات نوروزی، امتحانات مستمرش شروع شده ، خوب درس می خواند، هنوز این امتحانات تمام نشده بود که امتحاتات نهائی اش شروع شد. او صبح تا شب د رس می خواند.
همراهان او:مامانش، در چگونگی ساعات درس خواندن،در پرسش از سوالهای کتاب، در تنظیم خواب و خوراکش. / داداشش، در رفع اشکال دروسش بویزه ریاضی و فیزیک. / من، خیلی کم در برخی از سوالات عربی اش
صالح پسر بزرگم با 19 واحد نظری،عملی، یک تحقیق میدانی از روستای فخر داود،گرفتن عکس از مظاهر و پریشانیهای شهری و... شبانه روز شده بود.همه ما دلمان برایش میسوخت.
همراهان او:مامانش، در تایپ و صفحه آرائی پروژه هایش. / من، در گرفتن پرینت رنگی نقشه ها و عکس های درسی اش. / و اما سبحان!! ، چه طوری؟ این طوری: بعضی از روزها صالح بعد از 13،12 کار و مطالعه خسته میشد، عصبی میشد و ناخودآگاه یک بد و بیراهی نصیب میکرد، سبحان اما،(کاملا آگاهانه) به او میگفت: خوب که پیش رفتی دیگه چه مرگته؟ بعد صالح به او میگفت: خفه شو و بلافاصله سبحان میگفت خودت خفه شو و بعد از این تکه پرانیهای قراردادی بین این دو برادر به بالش پرت کردن و کمی کشتی از نوع خود منجر میشد، بعد هم یک شکم خنده هر دو.
. مهدی، خودم، از اول اسفند درسها و کتابهایم را می خواندم تا برای امتحانات پایان ترم آماده شوم ، اما تهیه 6 بلیط رفت و برگشت از شهر زواری مشهد به تهران آنهم در خرداد ماه کار آسانی نیست.
همراهانم:سبحان و صالح، آنها در وقت استراحت نیم ساعتی عصرهایم، به گمان اینکه خوابم، آرام آرام صحبت میکردند که مثلا از خواب بیدار نشوم. / خانمم، آری او با چندین بار مراجعه، تلفن، و ایستادن در صف تمام بلیط هایم را گرفت.
حشمت السادات،خانمم، او یگانه کسی که نه به سبحان، نه به صالح، نه به من، که در بالا فقط نمونه هائی از آنها را گفتم، اینها را بگذارید در کنار ایفاء نقش های مادرانه، کدبانوئی، شستشوی ظروف ،لباسها، جارو و گردگیری، کم کردن رفت و آمد های فامیلی،و... او یگانه کسی است که به همه ما کمک میکند اما ما هیچ کدام نمیتوانیم برای اوکاری انجام دهیم. او با بچه 14 ساله اش، پسر 20 ساله اش و همسر 46 ساله اش همدلانه همراهی میکند.همه این کارها از یک سو، گشاده روئی او در همه این ایام از سوی دیگر، همه ما را شرمنده میکند، نه در این ایام، که 24 سال است که یکبار هم نشنیدم به کسی یا جائی از مسئله، مشکل یا مصیبتی گله کند، مگه ممکنه تو یک زندگی مسئله، مشکل یا مصیبتی نباشه، او اما،با وقار و متانتی که مخصوص اوست همه امور را با سر انگشت توکل و توسل و تدبیر به حلاوت تبدیل کرده است .
اینگونه است که او عامل اصلی "یکی شدن" ما شده