درهفته آخر سربازی ام جناب سروان علم الهدا (دکتر) با لطف فرمودند: دوست داری در سازمان تبلیغات اسلامی کار کنی؟

…. یک روز پس از پایان خدمتم، شروع بکار کردم، اما هنوز 2 ماه نگذشته بود که یک حس درونی به من میگفت اینجا جای تو نیست،… خدمت جناب حجت الاسلام صادقی، مسئول اداری سازمان ( که بعدا در دفتر آیت الله طبسی همه کاره شدند) مطالبی عرض کردم، ایشان ضمن اظهار لطف، فرمودند: دوست داریم شما بمانید اما اگر …
عرض کردم اجازه میخواهم تا از محضرتان مرخص شوم، قرار شد چند روز دیگر بمانم. در همین اثناء همکار عزیزم آقای … به من فرمودند: تامل کن، در اینجا آینده روشنی خواهی داشت حتی ممکن است زمینه کار در خارج از کشور برایت فراهم شود و...….
من که همان موقع هم مثل الان نمی فهمیدم، عرض کردم، صحیح میفرمایید، ولی من اینکاره نیستم! و بدین سان چند روز بعد خداحافظی کردم و به جهاد آمدم، آن دوست همانجا ماند و البته حرفهایش تعبیر شد. همین چند وقت قبل، برای چندمین بار ماموریت خارج از کشورش تمام شد و به مشهد بازگشت.
حالا باورتان شد که من از اولش هم عقل درستی نداشتم؟