تجارب اخلاقی (7 ) دعای کهنسالان
بیش از یک دهه قبل، سوار بر فولکس مشکی، به قصد دیدن پدر و مادرم، زن کهنسالی عصا به دست اول خیابان دکتر بهشتی ایستاده بود. ترمز زدم، سلام مادر جان، کجا میروید؟ او با سلام و دعا بر روی صندلی نشست. گفتم منزل مادرم انتهای همین خیابان است، شما بفرمائید کجا بروم، گفت اتفاقا من هم همانطرف میروم، وقتی به بهشتی ۴۴ رسیدم خواستم بپیچم، گفتم کجا بروم؟ گفت سمت چپ، (همان جایی که مسیرم بود) او نگذاشت از مقابل خانه مادرم آن طرف تر بروم، میگفت منزلم همین چند قدم جلوتر است. پیاده شد،تکیه بر عصایش، رو به من، گفت: از خدا میخواهم یک ماشین خوب به تو عطا کند، گفتم : مادر جان از خدا بخواهید تا انسان شوم ، گفت: هر دو را برایت می خواهم.
اگر باز هم ببینمش همان خواسته را تکرار خواهم کرد.
+ نوشته شده در شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 8:47 توسط مهدی شریفی
|