تجارب اخلاقی(۸)
حدود ۲۰ سال قبل کمتر کسی از اعضا جهاد صاحب ماشین شخصی بود. دوستی داشتم که مشهور بود به برادر محسن (دکتر محسن تبرائی ) ، پیکانی داشت ، از جلسه ای به سمت جهاد در حرکت بودیم، خرداد ماه بود، به من فرمودند بد نیست در تابستان با خانواده یه مسافرتی بروی، یک آب و هوا عوض کردن لازمه. من که منظور ایشان را نمی دانستم در تایید گفتم آره سفر خیلی مفیده ....

اما ایشان ادامه داد که بیا با ماشین من یه هفته، ده روزی برو سفر. من که کاملا غافلگیر و شرمنده این همه محبت شده بودم. نه میتوانستم نه بگم نه آره. فقط یادمه آنقدر سپاسگزاری و تشکر کردم که معنایش معذوریت از قبول آن لطف بود. درود بر ایشان.