برابری - برتری

تا بدین جا عرض شد که، من بخاطر فرزندی یک سفید پوست، تو بخاطر خون و نژاد و ملیتت، او بخاطر فرزند یک مسیحی بودنش و نهایتا بخاطر زبانمان، نمیتوانیم نسبت به یکدیگر امتیاز قایل شویم. و اگر این فرض را بپذیریم، یعنی که ما برابری همدیگر را مورد تائید قرار داده ایم، حال پرسش این است ما انسان های برابر چه وظیفه متقابلی داریم؟ و اگر قایل به برتری یکی بر دیگری، خانواده ای بر خانواده ای دیگر، جمعیتی بر جمعیتی دیگر و جامعه ای بر جامعه ای دیگر هستیم، آن برتری چه خواهد بود؟

به یاری خدا در پست بعدی درباره وظیفه مان خواهم نوشت.

دین من، دین تو، دین او

اگر واقع بین باشیم گواهی میدهیم که اگر من فرزند پدر و ماذری بودم در لهستان دینم مسیحی بود،و اگر تو پدر و مادری کلیمی داشتی یهودی میشدی، واگر او پدر و مادری مسلمان داشت اسلامی میشد. و مذهب مان هم به همین ترتیب.

پس چگونه اینجائی بودنم و از پدر و مادری شیعی بودنم را امتیاز قائل شوم و خود را برتر بدانم از تو ، از او. 

زبان او

تفاوت های زبانی آنقدر واضح است که باید بی هیچ توضیحی از آن گذر کرد. او (یک اسپانیائی) اگر در ترکیه متولد میشد، زبانش ترکی بود.....  

یکی از دوستان فرمودند:میشود در این تفاوت ها به مصداق های ریزتر هم اشاره کرد. صد البته در مورد همین بحث از تفاوت لهجه ها میتوان گفت، اما آیا یک تولد یافته تهران مجازه به خاطر لهجه اش به یک تولد یافته آبادانی فخر بفروشد؟ یا در بحث پست قبلی خون یک اشراف زاده به خون یک تهی دست، یک کشیش به یک شهروند عادی و.... برتری دارد؟  

نژاد تو

واقعا چه شرافتی در خون،نژاد و ملیت من هست که در خون،نژاد و ملیت آن دیگری نیست، با کدام منطق باید پذیرفت نژاد آریائی برتر از نژاد سامی است، کدام توجیه عقلی ما را وا میدارد تا قبول کنیم ملیت ایرانی برتر است از ملیت لبنانی. اگر این طور بود، پس باید بگردیم بهترین نژاد و ملیت را پیدا کنیم بعد هم آرزوی آنجائی بودن را بکنیم.

آری آنکه در میان اعراب متولد میشود،ملیت عربی پیدا میکند و آن دیگری .... 

به همین خاطر است که میپرسم.  اینکه کجا متولد شدم پس بهترم یا بدترم منطقی است؟    

رنگ من

مگر دست ماست کجا متولد شویم، چه فرقی داردکجا متولد شویم،من پسر پدر و مادری هستم در مشهد،شما فرزند پدر و مادری در اهواز، و آن یکی فرزند یک عراقی، اوکراینی، سوئیسی، کامرونی، چینی،نیکاراگوئه ای، و ....

خوب وقتی من متولد چینم، میشوم زرد پوست، اگر در کامرون متولد میشدم ،میشدم سیاه پوست،و در منطقه ای دیگر میشدم سفید پوست و....

آیا فرزند منطقه سفید پوستان بودن افتخار آور است، که فرزند منطقه زرد پوستان شدن خجلت آور باشد، آیا سفیدی بر سیاهی، زردی بر سرخی امتیاز است؟ یا آن را میتوان یک موهبت تلقی کرد؟ یا ترجیح یکی بر دیگری نوعی خود پسندی است؟    

نشانه دوستی

در مسیحیت وفاداری و محبت، نشانه دوستی است و در اسلام، دوستی، بر پایه محبت استوار میشود.

دوستی دیگران

می گویند یکی از خاخام های بزرگ قرن دوم، هنگامی که خواست تمام یهودیت را در یک عبارت خلاصه کند، گفت: نسبت به دیگران مکن، آنچه را به خود نمی کنی.

دوست شدن

چه وقتی میتوانیم دیگران را دوست داشته باشیم؟ بودائیان معتقدند:

 وقتی که موانع میان خود و دیگران را برداریم، وقتی که غرور و خودپسندی را در خود محو کنیم، و نهایت اینکه، برای دیگران به قدر خود "دغدغه" داشته باشیم. 

دوست دارم ولی

شادروان حسین پناهی در بخشی دیگر از آن کاست می گوید:
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم، دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم،  قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها میترسم، عشق را دوست دارم ولی از زنها میترسم، کودکان را دوست دارم ولی از آینه میترسم، سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم، من مترسم پس هستم، این چنین میگذرد روز و روزگار، من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم.

این است زندگی؟

اجازه دهید از حرفهای قبلی کمی فاصله بگیرم، مطلبی متفاوت از یک بازیگر متفاوت،که خدایش بیامرزادش. روانشاد حسین پناهی را همه میشناسند، کاست ی دارد بنام "سلام،خداحافظ" در بخشی از آن این چنین میگوید:

میزی برای کار     کاری برای تخت     تختی برای خواب     خوابی برای جان     جانی برای مرگ

مرگی برای یاد                یادی برای سنگ                  این بود زندگی؟    

هدف غایی

گفته آمد برای هر وصولی، اهدافی ریز و درشت در نظر گرفته میشود، و معمولا مردمان به همه یا به برخی از آنها میرسند، اما گمان میکنم ما آدمیان آن هدف یا نتیجه نهایی "شدن"هایمان را گم میکنیم.یک فیلسوف را در نظر بگیریم، او مطالعه، تحقیق و تامل میکند، به چیستی ها میپردازد و برای آنها راه حل پیدا میکند، پاسخ همه چیستی ها را کشف میکند، آنها را ابراز میدارد،و مورد قبول هم عصرانش قرار میگیرد. اما ایا میتوان گفت او به هدف نهایی رسیده است؟

آنقدر که میفهمم آن هدف نهایی که همه باید دنبالش باشیم و آن چیزی که به آن بی یا کم توجهیم چیزی نیست جز " آرامش " .

اگر هر چه میخواهی بشوی، بشوی و به هر کجا که میخواهی برسی، برسی. آخر آنها، اما، اگر تو را و آدمها را به آرامش نرساند، چه سود؟  

پاره ای از اهداف

دانشجو شدن طی طریقی میخواهد، اشتباه است فرد فکر کند همین که دانشجو شد به هدف رسیده است. آری او دانشجو شدن را انتخاب کرده است برای هدفی دیگر، مثلا برای افزایش آگاهی یا کسب منزلت یا زمینه ای برای ادامه زندگی یا ....یکی دیگر میخواهد روشنفکر شود بدیهی است او همین که به مرحله ای از تحلیل گری و نظریه پردازی رسید به پایان کار نرسیده، او شاید کسب حقیقت را هدف قرار دهد یا دغدغه مردمان را دنبال کند یا... شما یک تاجر یا سیاستمدار و... را در نظر بگیرید.

همه مردمان پاره ای از اهداف بعضا متفاوت را برای "شدن"شان دنبال میکنند. اما به نظر میرسد هدف غایی "شدن" چیز دیگری باشد.  

در راه هدف

قطعا همه افراد هدفی از «شدن» خود دنبال می کنند، اما نکاتی مانند نیت، روش و مسیر، در رسیدن به هدف تاثیرگذارند. طبیعی است که داشتن نیت و انگیزه خوب منجر به خیر می شود و اتخاذ روش درست است که ما را به رسیدن به مقصد یاری می رساند. همچنین مراقبت در مسیر رفتن نیز تاثیری به سزا دارد.
اما هرف یا هرف های ما چه باشد، خود نکته ای است که در پست های بعد درباره اش خواهم نوشت.
به امید خدا

هزینه های شدن

از یک نگاه، هر چه و هر گونه بخواهیم بشویم، هزینه ای در پی دارد. مثلا آن که میخواهد پولدار شود چه مرارت ها که باید بکشد،فکر وتامل کند، این در و آن در بزند، بی خوابی ها و استرس هاو.... تا شاید یک روز پولدار شود. و آن که میخواهد روشنفکر شود چه وقت ها که باید برای مطالعه بگذراند و چه ایده ها و چه اندیشه های نو و کهنه ای را که باید تحقیق و تامل و مقایسه کند،و چه دغدغه هائی که وجودش ،او را به آنها فرا میخواند،و چه رنج ها و مرارت هایی که تحمل میکند و .... تا شاید یک روز بتواند نظری را ارائه کند. و آن که میخواهد فوتبالیست، دانشجو، و .... شود. چه ها که نباید از سر بگذراند.
اما گمانم این است که اگر کسی بخواهد اخلاقی شود، فرقی با شدن های دیگر میکند، چرا که آنها که میخواهند فیلسوف، استاد و .... شوند ، بالاخره یک چیزی میشوند و به یک جایی میرسند،یعنی که هزینه ای میدهند و ما به ازاء یی دریافت میکنند.  فقط "اخلاقی شدن" اما، تنها " شدنی" است که ما به ازاءیی ندارد الا "هزینه دادن" و "هزینه کردن".

کیفیت شدن

اجازه بدهید باز هم از بدیهیات بگویم؛ در باب کیفیتهای شدن.
هم از تفاوتش در افراد، مثل فیلسوف شدن دو نفر یا فوتبالیست شدن دو نفر... هم از تفاوت کیفیت هر عرصه نسبت به عرصه ای دیگر، مثل اینکه یکی شدنش را در فوتبال و دیگری در استادی دانشگاه و آن دیگری در اخلاقی شدن دنبال کند.

وجوه و زمانهای شدن

احتمالا طبیعی است افراد نه فقط در یک وجه، که تلاش کنند تا در چند جنبه پیش روند و احتمالا بدیهی است که در هر مقطعی، هر فردی آرزوی شدنش فرق کند.
میتوان با نیم نگاهی به پشت سر، آرزوهای گذشته را مرور کرد و با نگاهی به آینده، افق پیش رو را از ذهن گذراند.
اگر چه فکر میکنم ارزش آنرا دارد تا حداقل یکبار برای خود در گوشه ای‌، یا در همین محیطهای وبلاگی بنویسیم.شاید من در پست های بعدی این کار را بکنم.

ناگزير از شدن

فكر ميكنم همه ميخواهند يك جوري، يك طوري، يك كاره اي بشوند. يكي ميخواهد فوتباليست شود، ديگري دكتر، آن ديگر دانشجو، استاد، فيلسوف، پولدار، روشنفكر، ديندار، جهانگرد، عاشق، رييس، دندانپزشك جامعه نگر؛ و برخي شايد بخواهند اخلاقي شوند.
آري. خوب كه بنگريم هيچ شدني آسان نيست...

تاثیر هل خوردن

سلام دوستان
چهار پنج ماه است که همکار گرامي ام جناب آقای نساری پیله کرده که وبلاگ بزنم. براي اينكه ايشان را بي خيال كنم گفتم باشه، اما بعد از اتمام تحصيل.
ديروز در جمعي از دوستان بحث وبلاگ پيش كشيده شد، امروز يكشنبه ۱۱ شهريور نشستم پاي كامپيوتر و از سر كنجكاوي وارد بلاگفا شدم و رفتم جلو تا اينكه در مقابل گزینه نام وبلاگ قرار گرفتم (من كه ميدانستم قصد ثبت وبلاگ ندارم) بعد از مكثي کوتاه زدم "شدن" و... همانطور جلو رفتم. نهايتا باز هم از سر جستجوگري تاييد را فشردم. نامم را قبول نكرد. فايده نداشت ديگه تحريك شده بودم. حدود يك ساعت اسمهاي جديد ميدادم؛ قبول نميكرد. گرايش را كه زدم، قبولي داد.
آره اين جوري شد. حالا كه شده. به هل دهندگان درود ميفرستم و از صميم قلب از حسن ظن آقاي نساري سپاسگزاري ميكنم و با نام مهر گسترده مهربان آغاز.