ميانسالي مادرم
این دوران را که کم و بیش خود درک کردهام از مهمترین و سختترین مراحل زندگی این زوج بود. تحصیل بعضي از بچهها به مراحل حساس رسیده بود و سن بعضی از پسرها و دخترها به ازدواج نزدیک شده بود.. در همین دوران اکثراٌ به خانه بخت میروند. پدرم با روحیهای بدور از تشریفات و بیتوجه به تجملات معمول زمانه به کمترین و سادهترین شکل زندگی قانع بود اما مادرم با روحیه بلندپروازانه بایستی همه تلاشش را میکرد تا در بهترین شرایط بچهها را به جایی و جایگاهی میرساند
به طور کلی یک توافق نانوشته میان این زن و مرد وجود داشت. پدرم مسئول کار در بیرون ار خانه و آن هم در حد متعارف (نه مثل امروزیها کار در 3 شیفت) بود. و مادرم مسئول همه امور درون خانه.
پدرم. بيآزار، باگذشت بود..در امور خانه و خانواده اظهار نظر تميكرد، حتي از مقام و جايگاه پدري استفاده معمول هم نميكرد. ايشان صفاتي خاص داشت (انشاءالله در يك پست از پدرم خواهم نوشت). اين واگذاري امور و عدم دخالت تا جايي بود كه گهگاهی مادرم به مزاح میگفت: وقتی کسی از پدرتان میپرسید که فلانی (نام یکی از بچهها را میبردند) کلاس چندُمه؟ او رو میکرد و میگفت: بیبی بگو فلاني کلاس چنده. اما این شوخی بامزه حکایت از یک واقعیت میکرد و آن واگذاری همه امور به مادرم. پدرم مادرم را خیلی قبول داشت، خود ایشان میگفت: از من یک کار بیشتر ساخته نیست اینکه کار کنم و تمام حقوق دریافتی هفتگی یا ماهانه را به مادرتان بدهم و کارها را نيز به او ميسپارم
القصه عرض كردم كه خيليها در اين دوره ازدواج كردند. شرايط مالي پيش گفته را در نظر بياوريد و در كنارش عقيده مادرم به برگزاري مراسمات در حد خوب و خيلي خوب. با اينكه برپایی اينگونه مراسمات با سختيهاي بياندازه همراه بود اما روز برگزاري عقد يا عروسي انگار كه نه انگار. هيچيك از ميهمانان حتي كمترين نشاني از اين سختيها را نميديد. تازه كساني كه دورتر بودند فكر ميكردند كه آيا چه خبر است. با اينكه در موقع ازدواج بزرگترين برادرم كودكي بيش نبودم اما يادم است كه براي نظم مراسم پليسي.از نيروي انتظامي زمان اجير شده بود كه بچهها و خانوادههاي بيبضاعت براي بهرمندي از شيريني و ميوه و غذاي عروسي شلوغ نكنند. گويا آن زمانها رسم بوده كه آدمها با دعوت و بي دعوت به ميهماني و عروسي بروند. خلاصه انگار نه انگار كه ما حداكثر يك خانواده متوسطيم.
مادرم خيلي با تدبير و با اعتبار بود و پدرم به دليل اخلاصش خيلي مورد اعتماد ديگران بود.فكر ميكنم كه اين تدبير و اعتبار و اعتماد گرهگشا بود..مثلاٌ در مورد دامادي خودم به ياد دارم كه چطور مادرم از يك بانك با گذاشتن سند منزلمان و از بانكي ديگر با وثيقه گذاشتن طلاهايش وام گرفت تا مراسم دامادي آخرين پسرش با آبرومندي برگزار شود.