این حس غریب

چند روزی است که sms های سالروز تولد مولای متقیان، امام علی علیه‌السلام را دریافت می‌دارم و ذکر اینکه این روز، روز پدر است، دوباره یک حس غریب، که پدر چه وظیفه‌ای دارد؟

همه از میمنت این تولد می‌گویند و خیلی از دسته‌جات و هیآت مذهبی درگیر و دار برپایی بزرگداشت مولود این روزند. توی خانه‌ها  جنب و جوشی است، خیلی‌ها طرح و نقشه می‌کشند تا غافلگیرانه کادویی جلوی پدر بگذارند. شاید هم همسرانی مایل باشند به همسرشان کادو دهند که در این صورت نام این روز را هم عوض می‌کنند و می‌گویند روز مرد مبارک. نیز کسانی هم که مثل من پدر از دست داده‌اند شاید بر سر مزار پدر روند و با او گفتگویی کنند و دعایی بخوانند.

اما این حس غریب از این مقوله‌ها نیست. آدمی در تامل یک نکته گیر می‌کند، آیا به وظیفه پدری‌ام عمل کرده‌ام؟ از لفظ وظیفه استفاده کرده‌ام، نه اینکه قایل باشم که پدر یک وظیفه دارد که پر واضح است که پدر وظایفی در قبال فرزندان دارد. اما  مراد من امریست که به نظرم مهمترین، ریشه‌ای‌ترین و کارسازترین وظیفه است.
آری این وظیفه، وظیفه نان حلال دادن به فرزندان است. چیزی که فکر می‌کنم مثل خیلی چیزهای دیگر که از مد می‌روند انگار دارد کم کم  از مد می‎رود. چرا نان حلال درآوردن و نان حلال دادن اینقدر اهمیت دارد؟ چرا نگوییم تربیت مهمتر است؟ چرا نگوییم که رشد عقلانی و معنوی فرزندان مهمتر است. و چرا ...
به گمانم تنها چیزی که غالباً فرزندان نمی‌توانند لااقل تا دوره جوانی درباره‌اش کاری کنند، همین تامین معاش و مایحتاج است. در صورتی که در تربیت فرزند و رشد عقلانی معنوی او بی تردید جز خانواده، عناصر دیگری از جمله گروه همسالان، محیط اجتماعی و... نقش دارند اما غالباً تامین خورد و خوراک به عهده والدین است و در ساختار ما بیشتر به عهده پدر است. اینگونه است که می‌توان گفت نوزاد شیرخوار، کودک، نوجوان و حتی جوان از درآمد پدر ارتزاق می‌کنند.
من خود گرفتار این دغدغه هستم و بی تعارف زمانهایی پیش آمده که احساس ناحلالی از دریافت حقوقم کرده‌ام. به همین خاطر است که بعضی وقتها به نحو واقعی یا ساختگی تحرکاتی از خود در محل کار نشان می‌دهم.
همین چند روز پیش رفتم سراغ بهترین دوستم و گفتم: از وقتی که در جهاد زمزمه تغییر رییس شده، ناخواسته همه، یک جورهایی از کارکردنِ درست حسابی، دلسرد شده‌اند، و من برای اینکه از بیکاری درآیم به هر کسی رو می‌اندازم که دوباره کار... از سر گرفته شود، و گفتم جالب آنکه همه در جواب می‌گویند بله، باید، حتماً، اما همچنان کار متوقف مانده است. از این دوست خواستم که بگه چه کار کنم، این دوست عزیز جوابی دندان‌شکن به من داد او گفت ما مامور به تلکیفیم نه مامور به نتیجه.
من که انگار جوابم را گرفتم از اتاقش بیرون آمدم، از شما چه پنهان فقط چند لحظه وجدانم آن جواب را تایید کرد، اما پس از آن باز همان دغدغه.
نیز در اتاق دیگه‌ای زمزمه‌ای خطرناک‌تر شنیدم  زمزمه‌ای که چند سال پیش آنرا در جایی دیگر آشکارا شنیده بودم که می‌گفت اگر رییس را از بیرون مجموعه بیاورند یک راهش این است که کارها را بخوابانیم. وای بر این نگاه‌ها. گیرم که این‌کارها را کردیم، و در مبارزه علیه این و آن برنده شدیم. پس تکلیف حلال بودن غذای بچه‌هایمان چه می‌شود. همان که اگر خدای نکرده عمداً به آن دچار شویم معلوم نیست که چه زندگی نکبت‌باری در انتظارمان باشد.
فرزند حقی به گردن پدر دارد و آن حق نان حلال خوردن است. خدایا به داد بچه‌ها برس و ما را آدمیت بیاموز تا جز به انسانیت کاری نکنیم. اقتضای انسانیت این است که به بچه‌هایمان نان حلال بدهیم.
خدایا اگر (که حتماً بوده است) ناحلالی به بچه‌هایم خورانده‌ام آنان هیچ گناهی ندارند، تقاسش را از من بگیر. خدایا من و آنان را، پاک گردان. خدایا شرایطی برای همه پدران فراهم فرما که همه رزقشان حلال شود. تا که فرزندانی بهتر، خانواده‌هایی بهتر و جامعه‌ای بهتر داشته باشیم. 

مرگ و زندگي در هم تنيده‌اند

يكی می‌رود و يكي می‌آيد و اين انگار داستان دل‌انگيز و غم‌انگيز هر روزه زندگي است. در عرض ۲ روز ۵ خبر تولد و مرگ.

در ذهنت می‌گذرد تا فردا:

«سالروز تولد دوستت علي (۱۱ خرداد) را تبريک بگويی و آرزوی بهترين‌ها برايش كنی و از خدا بخواهی كه او را در راه مستقيمی كه قرار گرفته پابرجايش دارد و زندگی شيرينش شيرين‌تر و شيرين‌تر شود و غم‌های موجود را با قوت ايمانش از سر بگذراند.»

كه همان روز مي‌شنوي كه عزت‌الله سحابي درگذشت. همان كسی كه نمی‌دانم چرا بلافاصله تجسم يک انسان اخلاقي به ذهنم خطور می‌كند. من كه از نزديک او را نمی‌شناختم اما درباره او از مرحوم صفويه شنيده بودم كه مي‌گفت: «من بعد از بازرگان اگر كسي را قبول داشته باشم عزت‌الله سحابي است، او از نظر من سالم‌ترين (سليم النفس‌ترين) اعضای نهضت آزادی بود و هست.» و علاوه بر آن شايد ناخودآگاه تصوير پدرش يدالله موجبات اين تجسم را فراهم ساخته.

و كسی تو را يادآورت می‌شود كه ۱۲ خرداد سالروز تولد ملكيان است و باز در ذهنت مي‌گذرانی كه فردا چيزی براي تولد اين يگانه فرزانه‌ی عرصه انديشه‌ورزی و از اخلاقی‌ترين كسي كه در اين حوزه مي‌شناسي چيزی بگويی و نكته‌ای بنويسی، همان كسي كه همچون منی كه ۵ دهه از عمرم گذشته است كسي را به پای استدلال‌ورزی او نديده‌ام. او كه اگر فروتنی‌اش را كنار بگذارد، می‌تواند بگويد و بنويسد تا آيندگان بفهمند كه در زمانه ما، نيمه دوم  قرن ۱۴ شمسي، كسي در ايران طلوع كرد كه می‌توان و بايست او را فيلسوف اين عصر خواند.

و در حالی که فکرت در هوای نوشتن متنی برای استاد ملکیان پرسه می‌زند كه یکباره می‌‌شنوی هاله سحابي به شهادت رسيد. و باز می‌شنوی که او ایست قلبی کرده است. با خود کلنجار می‌روی که اگر حتی ایست قلبی کرده باشد آیا هیچ مسئولیتی برهیچ‌کس نیست و اگر شهادت درست باشد براستی چه کسی پاسخگوی این چنین رفتن‌هاست؟ با این مسایل به خواب میروی

و هنوز سر از خواب ۱۲ خرداد برنداشتي كه پيامكي از همكارت دريافت می‌كني: سلام. با كمال تأسف پسرم علي به ديار باقي شتافت. ... رفيعی‌ن‍‍ژاد. ديگر خوابت نمي‌برت به سراغ قرآن می‌روی و آياتي را تلاوت می‌كنی اما طمانينه‌ات فقط چند لحظه بيشتر دوام نمي‌‌یابد. همه خوابند؛ همسرت، بچه‌هايت. در اتاق قدم می‌زنی كه چيست اين امتحان‌ها؟ براي پدري كه من می‌شناسمش و خوب هم می‌شناسم. آخر ورود من و جناب رفيعی‌نژاد به جهاد دانشگاهی مشهد تقريباً همزمان بود. من مسئول واحد فرهنگی دانشكده كشاورزی بودم و جناب ايشان مسئول واحد فرهنگی مهندسی. روزهايی را با هم مي‌گذرانديم و من هميشه احساس كمبودی را در برابر او می‌كردم، اما اعتراف می‌كنم كه من نمی‌فهميدم كه او در چه چيزی از من سر است. راستش را بخواهيد پس از دريافت پيامکِ فوق، تازه انگار علامت و نشانه‌ای از آن چيزی كه از من سر داشت را دريافتم و زمانی كه براي ادای وظيفه و عرض تسليت جلوی درب مسجد با او روبرو شدم، آن سرآمدی‌اش را دقيق و واضح‌تر ديدم. او مردی و پدری است از جنس آرامش. از او نشنيدم و از كسي در اين ۲۸ سال نيز نشنيدم كه بگويد او از كسی بد گفته باشد او را مرد هميشه آرام جهاد می‌نامم. او را ترجمان حقيقي فرد بابصيرت می‌دانمش. می‌گويند مردان با بصيرت يک چشم از دو چشم همگان بيشتر دارند و آن چشم بصيرت است كه حقيقت هر چيزی را خوب می‌بينند و او چنين است. و به همين خاطر است كه راستش غبطه‌اش را می‌خورم كه چطور به اين درجه و مقام رسيده است. خدايا عليِ عزيزِ جناب رفيعي‌نژاد را بيامرز و طمأنينه را به همه‌ی بازماندگان او عطا فرما.

امروز از ملکیان خواندم و شنیدم

«کوشش در جهت زیستن بدون ایمان به چیزی، امر هول‌انگیزی است.» *

اخلاقی بودن و اخلاقی زیستن سه علامت دارد: **
1. روحیه انضباط یا کفّ نفس بدین معنا که آدمی به خود اجازه انجام هرکاری که قادر به آن است، را ندهد.
2. روحیه دلبستگی و وابستگی به هم‌نوع یا دیگرخواهی و این می‌تواند برای هرکسی متفاوت باشد، یعنی هرچه دلبستگی و وابستگی‌اش به دیگری بیشتر، اخلاقی‌تر.
3. روحیه خودفرمان‌فرمایی یا همان حق تعیین سرنوشت؛ آدمی در این مرحله فوق قانون عمل می‌کند و اگر حتی قانونی برای عمل بهزیستن تدوین نشده، خود تدوین‌گر آن خواهد شد.

* کتاب مهر ماندگار، صفحه 48
** بخشی از فایلی که ارمغان یک دوست بود.