سپاسگزاری

در کتاب "رساله ای کوچک در باب فضیلتهای بزرگ" آمده است:

سپاسگزاری دلپذیرترین فضیلت هاست ولی آسانترین آنها نیست.
سپاسگزاری افتادگی است و افتادگی بس دشوار است. و آسان است اگر خود خواهی نداشته باشیم.
سپاسگزاری برای دریافت هر چه بیشتر نیست، که در این صورت، چاپلوسی ، مجیز گویی و دروغ است.
سپاسگزاری یک فضیلت است، زیرا سعادت دوست داشتن است، که بالاترین سعادت هاست.

دانشجویان فرهیخته

چهارشنبه گذشته در یک کنفرانس دانشجویی در دانشکده علوم دانشگاه فردوسی مشهد شرکت کردم. عنوان کنفرانس سرمایه های فکری و اجتماعی ایران بود. کنفرانس دهنده، سرمایه های ایران را در 5 بخش ارایه کرد. گزارشی که از دو بخش قاعده هرم که مربوط به سرمایه های طبیعی، اقتصادی و امکاناتی کشور بود، وضعیت و موجودی های ایران را امیدوارکننده می دانست و در بخش سوم که گزارشی بود از سرمایه های انسانی، وضعیت را، مخصوصا پس از انقلاب مثبت ارزیابی می کرد.

 در همین میانه راه، به او درود فرستادم که در این دنیای وانفسا، آنهم در میان دانشجویان، که کمتر کسی است که بذر امید بپاشد او چنین می کند. اما هنوز این مفهوم در ذهنم در خلجان بود که او رسید به دو بخش پایانی یعنی سرمایه های اجتماعی و فکری. گزارش او با آمارهایی همراه بود، که بدون هیچ اما و اگری وضعیت ما را مایوس کننده می دانست او از ضریب بسیار پایین اعتماد اجتماعی سخن گفت و...

با خود فکر می کردم که منطقی بودن یعنی همین ، که  امیدواری ها را ناامیدی نپندارد و ناامیدی ها را ساده لوحانه توجیه نکند. اما این جوان فکور و منطقی و مثبت اندیش مگر گذاشت تا ناامیدی ناشی از سرمایه های اندک اجتماعی و سرمایه های اندک تر فکری بر جمع غلبه کند او بلافاصله بخش پایانی کنفرانس خود را (با الهام از مدلی که در کشور سوئد پیاده شده است) به پیشنهاد ایجاد حلقه های مطالعاتی و جمع های دوستانه فکری اختصاص داد تا بلکه راهی برای اصلاح بخشی از وضعیت موجود داده باشد. او گفت اگر حلقه های مطالعاتی و جمع های فکری به طرزی سامان گیرد که هر حلقه با حلقه دیگر حداقل یک عضو مشترک هم داشته باشد بدین صورت می توان حلقه های متصل به هم (نام حلقه های المپیکی بر آن نهاد) را فرض کرد و...

حالا این گزارش، و این سرمایه های  بسیار، همچون این جوان، چرا به آینده امیدوار نباشیم؟

 

تنزه طلبی

خدا بگم چه کار کنه این دوست عزیزم حاج آقای هاشمی را، آنقدر به وبلاگ من ایراد گرفت و آنقدر چشم غره رفت که مگه تو کتاب می نویسی، مگه تو فکر کردی که محیط وبلاگ یک دفترچه یادداشته؟ که از مطالب اخلاقی و از ادب و وفاداری و بخشایش و... می نویسی. اصلا مگر تو کی هستی که از این دست مطالب می نویسی....برو سری به وبلاگ های دیگه بزن تا یه چیزهایی را یاد بگیری. اما من که وقت ندارم، نتوانستم به توصیه های ایشان عمل کنم،اما باید عرض کنم که بی تفاوت هم نبودم.

با این توضیح پست امروز را به عنوان تمرین برای ورود به توصیه های این دوست خوبم می نویسم.البته در باب اخلاق نخبگان

در سایت ها و خبرها آمده است که برای چندمین بار گمانه زنی و رایزنی برای ورود مجدد جناب آقای مهندس میر حسین موسوی آغاز شده. اما من به سهم خود از آنهایی که قصد این رایزنی را دارند می خواهم،خواهش کنم که اگر مطمئن هستید که ایشان همچون بارهای گذشته (به هر دلیلی) وارد این صحنه نخواهند شد لطفا تا شروع نشده، به این حرفها رسما پایان دهید.

ما به اندازه کافی سرمایه های اجتماعی خود را بیهوده مصرف کرده ایم و حتی ناخواسته تخریب شخصیت ایشان را رقم زده ایم. چرا که در دوره قبل که اقبال خوبی هم برای ورود ایشان وجود داشت، ایشان نیامدند. این عدم ورود با این که حق مسلم همه انسانهاست، اما ممکن است در ذهن بخشی از مردم نتیجه بدی را بوجود آورد. اگر کسانی عدم ورود آقای مهندس را تنزه طلبی تلقی کرده باشند در واقع داوری به یک امر غیر اخلاقی کرده اند.

در مورد جناب آقای مهندس موسوی چنین نیست و نباد.

 

بن بست در زندگی

اگر کاری را به صرف دوست داشتن انجام دهی،
خیلی زود از زندگی ای که برای خودت ساخته ای بدت می آید. 

                                                                       "گنسلر" 

آهای دوستان

1-      وقتی قصد خرید دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی را داشتیم، طرح توجیهی مصوری را تهیه کردیم که چرا در خرید این مکان ما محق هستیم و آنرا به  2 وزیر و چند صاحب نظر دادیم. که ما می‌خواهیم پاسدار این قطعه فرهنگی شهرمان که با نام دکتر علی شریعتی پیوند خورده است، باشیم؛

2-      سال 81 به هنگام افتتاح این مجتمع که نام مجتمع دکتر علی شریعتی جهاد دانشگاهی مشهد را به خود گرفته بود، از همه استادان ، پیشکسوتان فرهنگی، نخبگان اجتماعی و ... دعوت کردیم و در ویژه‌نامه‌ای مصاحبه‌ها و نقطه نظرات و امیدواریهای آنان را منعکس کردیم، نیز در سخنان سخنرانان آن مراسم خیلی چیزها شنیدیم و در پایان آن مراسم از تندیس‌واره شریعتی رونمایی کردیم؛

3-      از آن زمان تاکنون خیلی از دانشگاهیان، فرهنگیان، شریعتی‌دوستان و فرزندان دکتر (احسان و سوسن و سارا و شاید مونا) به این مکان آمده و ضمن تقديرو تشکر ، یاد و خاطرات و نظرات خود را بیان داشته‌اند؛

4-      حالا حدود چند ماه است که از آن عکس شریعتی برش‌خورده بر مس (با یک جمله پر معنا: زندگی یعنی نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن) رد چسب‌هایش باقی مانده و ما نیز هر روز به آنجا می‌رویم و انگار به دلیل نجابت و سر به زیری اصلا چشممان به آن نیفتاده است و هیچکس هیچ چيز نمی‌گوید؛

5-      نمی‌دانم آیا دوستان دفتر مرکزی که برای اختتامیه مهر باران آنجا تشریف داشتند این صحنه غربت فرهنگ را دیده‌اند یا نه؟!

6-      حدود یکسال پیش به آقای دکتر طیبی ریاست محترم جهاد از کم توجهی به اخلاق در جامعه و جهاد  جمله اي عرض کردم. منظورم هم اخلاق در خلاء نیست و نبود و منظورم هم فقط اخلاق فردی داشتن نبود، وفای به عهد یکی از معیارهای اساسی در اخلاقی بودن آدمها ذکر شده به نحوی که آنرا شاقول اخلاق می‌نامند. وفای به آنچه گفتیم و نوشتیم و... نشانگر اخلاقی بودن نهاد ماست.

 

           آری این مکان را برای احیای یک حرکت فرهنگی خریداری کردیم.

آهای آدم ها (2)

ورود در این وادی ها درست است که موجب حبس شدن نفس انسان میشود اما به همان اندازه میتواند موجب آزادی از قید و بند برخی چیزها شود. لطفا بخوانید بخشی از خبر "صبر ایوب " .


خبرگزاري دانشجويان ايران - مشهد
سرويس: اقتصادي

يکي از دشوارترين محيط هاي کاري که هر کارگري مي تواند در طول عمر خود تجربه کند، کوره هاي آجرپزي است. کاري که کودکان، زنان و مردان بالغ را در رديف هم قرار مي دهد. افراد تنومند و مستعد کار در اين فضا، بعد از گذراندن چند سال، تاب و توان کار کردن در اين محيط را ندارند چه برسد به کودکان و زناني که پابه پاي همسران خود به اميد لقمه اي نان کار مي کنند.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ـ منطقه خراسان، صبح زود، زنگ بيدار باش را صداي تق وتوق فرغون ها و قالب هاي آجر، مي زنند و کار شروع مي شود، هر روز روز سختي در پيش است و اين سختي تا پاسي از شب ادامه دارد.

از همان لحظه ورود به يکي از کوره هاي آجر پزي دستي در حومه مشهد واقع در روستاي شترک با صحنه اي مواجه شدم که دل هر بيننده اي را مي لرازند؛ کودکي بود!

کودک 12 ساله اي به نام ايوب با لباس هايي مندرس که تمام حواسم را معطوف خود کرده بود. ايوب يعقوبي يکي از هزاران کارگر کودکي است که روز خود را در اين کارگاه هاي طاقت فرسا به شب مي رساند.

ايوب در حال جابجا کردن آجرهاي ساخته شده توسط مادرش بود. نمي دانم به چه اميدي کار مي کرد ولي کودک با مادرش عاشقانه کار مي کرد.

بارها شنيده بودم که نان کسي آجر شده باشد ولي جايي که رفتم عده اي بودند که از آجر لقمه اي ناني براي خود و خانواده اشان در مي آ‌وردند.

اينجا واقعا آجر بود که نان آور بود.

پاي درددل هاي ايوب کوچک نشستم؛ اهل تايباد هستم. با خانواده ام آمده ام تا با کارکردن بتوانيم خرجي خود را در بياوريم.

از او پرسيدم چرا اينجا را براي کار انتخاب کرده اي؟ گفت: آمده ام تا فقط کار کنم، فقط کار.

به راستي که اسمش برازنده اش بود چرا که صبري را که در وجودش نهفته بود تداعي مي کرد. ايوب ادامه داد: تا کلاس پنجم بيشتر درس نخواندم. من و خانواده هفت نفري ام به اينجا آمده ايم تا کمک کار پدرم باشيم.

دليل ترک تحصيلش را پرسيدم، فقط گفت: مرا از مدرسه بيرون کردند هر چه دليل اين کار را جويا شدم اين کودک با شرمي خاص از دادن جواب طفره مي رفت و جوابي نمي داد، حتما خجالت مي کشيد که چيزي بگويد!

هنگامي که بزرگترين آرزويش را پرسيدم انتظار جواب هايي چون ماشين، پول و حتي ازدواج را داشتم ولي جوابي که ايوب داد بسيار مرا متاثر کرد؛ فقط مي خواهم تا آخر سال کارگر باشم، نتوانستم جلوي بغض خود را بگيرم و پشت به ايوب قدري گريستم.

با خود گفتم؛ براي کودکي مثل ايوب اگر وقتي هم براي بازي باشد، قطعا بازي اجباري با خاک هاست!

فضا آکنده از گرد و غبار و صدا بود. گرماي هوا سختي کار را دو چندان مي کرد، ولي زناني را ديدم که نه به عشق کار بلکه به عشق همسران خود به آنها کمک مي کردند، غرق در کار و بدون اندکي گلايه.

جلو رفتم تا با يکي از آنها در مورد مشکلاتشان گفتوگويي داشته باشم ولي چيزي نمي گفتند؛ جز الحمد الله.

آهای آدم ها

آهای آدم ها عنوان ایمیلی است که دکتر علی عزیز به واسطه خودکشی دانشجویی به دلیل فقر مالی و عصبانیت های ناشی از آن انتخاب کرده بود. و من در پاسخ او نوشتم که: روزی برای خرید میوه (برای روضه مادر خانمم) به چهار راه عامل رفته بودم . به ترازو که رسیدم خانمی قبل از من در حال خرید بود، فروشنده پلاستیک سیب را بر روی ترازوی دیجیتال قرار داد، دیدم آن خانم کمی سرش را جلوتر برد و یواشکی به فروشنده گفت هزار تومان بیشتر نشه. من هم که توجهم جلب شده بود به هنگام پرداخت وجه زیر چشمی نگاه کردم، دیدم آن خانم یک هزار تومانی آماده شده ؟؟ در دستانش را، به صاحب مغازه داد و به سرعت پلاستیک سیب را به زیر چادر گرفت.   

هفته شرمندگی

اول: اینکه بدلیل اشتغالات راهبردی سه شنبه قبل فراموش کردم پست بذارم(شاید هم به علت پیری). دوم:درحال گوش دادن به بیانات استاد در کلاس اخلاق زیستی بودم که نفهمیدم چی شد که خانم دکتر مقدم پور گفتند ترم قبل این آقا (اشاره به من) مطلب جالبی را درباره مسایل امروزمان گفتند. من هم کمی خودمو جمع و جور کردم و در حالت شرمندگی گفتم نه بابا یه سری مطالب دم دستی بود. ولی خانم دکتر که گویا قصد کرده بود منو به حرف بیاره به دانشجویان گفت اگه موافقید ایشان درباره وبلاگ "شدن" چیزهایی را بگن. دانشجویان هم که کنجکاو شده بودن به من بفرما گفتند.( شاید باورتان نشه واقعا شرمنده شدم و به پای تخته رفتم و به هوش استادم در دل آفرین گفتم که نام وبلاگ چطور در ذهنش باقیمانده بود).
آری مطالبی را که اینک در دیدگاه دسته بندی کردم را عرض کردم که خلاصه آن، این است که هدف زندگی به آرامش رسیدن و به آرامش رساندن است. و اخلاقی شدن معنایی برای بودن.مطالب را که تمام کردم استاد دست زد و دانشجویان هم. و سوالات و چالشها. یکی گفت ولی یه چیزی کم داره اخلاقی شدن کافی نیست. عرض کردم درست است اخلاقی میشیم تا آدم بشیم تا به انسانیت برسیم. دوباره خانم دکتر شروع کرد به دست زدن.
نه به خاطر مطالب، که فکر میکنم چون بیش از اینکه در ایران باشه در خارج بوده انگار براش ....