به دو عنوان قبلی، این عنوان را هم اضافه می کنم، تا آنچه را که به زندگی، انواع آن، نگاه ما، اصول آن و... مربوط می شود، گاهی در باره اش بنویسم. داستان زیر منظورم را روشن میکند
دکتر بیدخوری که زحمت تحویل برگه انتخاب واحد اینترنتی من و فیش مربوطه را به پیام نور تهران کشیده بودند، در برگشت از تهران فرمودند: با پرداخت اقساطی شهریه موافقت نشده است و شما باید تا آخر شهریور بقیه شهریه که مبلغ 500 هزار تومان بود را واریز نمایید.
این پا و اون پا کردم تا فیش حقوقی ام را دادند، با اضافه کار 512 هزار تومان بود.
روز 30 شهریور ماه 500 هزار تومان به حساب دانشگاه ریختم و از طریق فاکس به تهران ارسال کردم. ظهر که به خانه برگشتم خانمم گفت: چه کردی؟ فیش و نامه و فاکس را نشانش دادم. بعد آرام گفت: خوب این ماه را باید با 12 هزار تومان !! هر دو با هم خندیدیم.
بچه ها گفتند بگید چی شده؟ چرا خندیدید؟ بعد مامانشون گفت این ماه آماده باشید باید با 12 هزار تومان بگذرانیم، بعد چهار تایی خندیدیم.
یک روز بعد کمی پنیر و کره و تخم مرغ و... خریدیم، ماند 3 هزار تومان، 2 روز هم نشد، روز سوم مهرماه در اولین اقدام به قلک صالح و سبحان دستبرد زدیم، موجودی صندوق 35 هزار تومان بود که برداشتیم، نمی دانم چند روز گذشت شاید یک هفته. مادرم 300 هزار تومان برای خرید و رزرو رستوران برای افطاری به من دادند که بعد از رزرو افطاری و خرید میوه و سایر مخلفات، 28 هزار تومان اضافه ماند به مادرم گفتم مادرجان اگر اشکال ندارد چند روز دیگر 28 هزار تومان شما را بدهم که ایشان لب شان را گاز گرفتند که این چه حرفیه!!!
چند روز دیگه هم گذشت. اما هنوز ماه به نیمه نرسیده بود، این دفعه خانمم 40 هزار تومان از مادرش قرض گرفت بالاخره روزهای پایانی مهر فرا رسید که یک فیش 50 هزار تومانی برای عید فطر به ما دادند.
یک روز که در جمع خانواده حرف خرج کرد این ماه بود سبحان برگشت و گفت: بالاخره من هم آدم مهمی شدم، تونستم کمک خرج خانواده بشم، آنقدر جدی این جمله رو گفت که همه بلند زدیم زیر خنده به نحوی که صدامون تا طبقه پایین هم رفت. توی همین روز های آخر ماه که به صالح ۲۵ هزار تومان رسیده بود، گفت: اگر لازم ندارید، برم، یک سیم کارت ایرانسل بخرم، خرید، و سیم کارت هدیه ای خودش را ، هدیه کرد به مامانش.
چه ماه قشنگی. نه؟