رمضانیه

 در واپسین روزهای ماه مبارک رمضان ترجمه و تفسیر چند آیه را تقدیم  دوستان و علاقه مندان وبلاگم میکنم. 

آیه 62 سوره بقره: «هر مسلمان و یهود و نصارا و ستاره‌پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند البته از خدا پاداش نیک یابد و هیچگاه(در دنیا و عقبی) بیمناک و اندوهگین نخواهد بود.»

سخن در این آیه این است که رستگاری در پرتوی سه گوهر است: الهی قمشه‌ای در تفسیر این آیه سه گوهر رستگاری برای پیروان همه ادیان را، در گوهر ‌»ایمان به خدا» و دوم‌ «ایمان به جاودانگی روح و نشئه آخرت و روز پاداش و جزا» و نهایتاً گوهر سوم را در «انجام کار نیکو و خیر و خوبی» می‌داند. او در تفسیر خود از «کار نیک» گفته‌ است: روشن است که کار خوب و صالح در این آیه به سنت‌ها و آیین‌های مذهبی هیچ دین خاص مربوط نمی‌شود «زیرا اگر واجبات ظاهری هر دینی را جزو عمل صالح تلقی کنیم، چون ادیانِ مختلف در این واجبات متفاوتند، هیچ یک نمی‌توانند کار صالح به جای آورند از این رو عمل صالح همان کاری است که مورد ستایش همه انسان‌هاست و همه از یکدیگر انتظار دارند که آن کارها را بجای آورند و مهمترین این کارها صداقت و راستی و عدالت و وفای به عهد و خدمت به خلق و عدل و احسان و انصاف و خلق‌خوش و سخاوت است.»

در تفسیر نمونه آمده است که این آیه (و آیه 69 سوره مائده و آیه 17 سوره حج با تفاوتی اندک که دارای مضمون مشترک است،) می‌رساند که گروه یهود و نصارا به خود می‌بالیدند که دینشان از دین دیگران بهتر است. نیز احساس می‌شود در این تفاخر جمعی از مسلمانان شریک بوده‌اند و هر کدام دین خویش را برتر می‌دانستند. آیه مورد بحث به این حقیقت ناظر است که ایمان ظاهری از مسلمانان و همچنان از یهود و نصارا و مانند آنها بی‌ارزش است. تنها «ایمان واقعی و خالص به خداوند» و «(ایمان به) روز واپسین» که با «عمل و کار نیک» توأم باشد ارزشمند است، و تنها در این صورت است که پاداش آن را خواهند دید.

آیه 111 سوره بقره: «و یهود گفتند هرگز بهشت نرود جز طایفه یهود، و نصارا گفتند جز طایفه نصارا، (کسی به بهشت نرود) بگو ای پیغمبر که این شما را بس آرزویی است بگو بر این دعوی برهان آورید اگر راست می‌گویید»

آیه 112 سوره بقره: «آری، هر کس یک دل و یک جهت روی در خدا کند و به نیکی و احسان پردازد بی‌گمان پاداش او نزد پروردگارش محفوظ خواهد بود و هرگز چنین مردمی را هیچ خوف و حزن و اندوهی نخواهد بود.»

در تفسیر دو آیه فوق تفسیر نمونه آورده است: قرآن در این آیات انگشت روی یکی از ادعاهای نابجای یهود و مسیحیان می‌گذارد که مدعی‌اند: تنها آنها هستند که به بهشت داخل می‌شوند و اصلاً بهشت مخصوص آنها آفریده شده است. قرآن هر دو ادعا را رد کرده و از مدعیان دلیل خواهی می‌کند و دست آخر به یک قانون کلی اشاره می‌کند که: بهشت و دوزخ بر اساس معینی استوار شده، بهشت برای «خداپرستان» و «نیکوکاران» است و دوزخ برای بدسیرتان و گنهکاران، هرکس، از هر طائفه و نژاد می‌خواهد باشد. قرآن می‌گوید: بهشت و زندگی در آن مشروط به دو شرط می‌باشد: مرحله اول «تسلیم محض در برابر حق» و در مرحله دوم «عمل نیک». و به قول الهی قمشه‌ای برای رفتن به بهشت باید سنخیت با بهشت پیدا کرد.

آیه 85 سوره آل عمران: «پس هر آن کس غیر از اسلام دینی طلب کند هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در قیامت از زیانکاران خواهد بود.» در تفسیر این آیه الهی قمشه‌ای می‌گوید: در اینجا خداوند دین مقبول و مرضی خود را در سراسر هستی با کلمه اسلام به جهانیان اعلام می‌کند. مقصود از اسلام در این مقام همان تسلیم شدن به فرمان خداست. که هم از طریق انبیا (پیامبر درون) و هم از طریق فطرت (پیامبر درون) به همه آدمیان ابلاغ شده است.

الهی قمشه‌ای ادامه می‌دهد: بدین نگاه همه ادیان دین اسلام خواهند بود و پیروانشان را می‌توان مسلمان خواند. مسیحی مسلمان کسی است که به ارکان دیانت خود که هماهنگ با فطرت اوست تسلیم شده است و همچنین یهودی مسلمان و زرتشتی مسلمان خواهیم داشت.

فلسفه‌ای برای زندگی

سلام. لابد دوستان میدونن که بلاگفا چندی است که دچار اشکال شده و خوشبختانه هم اکنون درست شده است. انشاالله که مشکلات غیرمترقبه به سراغش نیاد. در عین حال وظیفه خود میداند که از همه بلاگفاییها تشکر کنیم  زیرا که همین صفحه ارتباط را از ما نگرفتنند. القصه مطلب مانده از 2 ماه قبل را بی مقدمه تقدیم میکنم.

کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» گویا یکی از مجموعه کتاب‌هایی است که به فلسفه نه بعنوان کتابی برای بالای تاقچه گذاشتن و قمپز در کردن بلکه کتابی است برای یاد دادن زندگی هنرمندانه یا به تعبیر سرپرست مجموعه، کتابی است از فیلسوفان هنر زندگی.

سرپرست مجموعه معتقد است فیلسوفان دو دسته کلی‌اند: فیلسوفان هنر زندگی و فیلسوفان نظری سیستماتیک. او می‌گوید ما در زمینه زندگی فیلسوفانه نیازهای معطل مانده‌ای داریم که معلوم نیست به این زودی‌ها و با این مجموعه‌ها پاسخ یابند اما بهر حال کتب‌های این شکلی گامی کوچکی است در این راه.

کتاب فلسفه‌ای برای زندگی نوشته ویلیام ایروین که توسط جناب محمود مقدسی (جوانی عزیز که بعدها درباره‌ او و کتابش یک پست دیگر خواهم گذاشت) ترجمه شده است. این کتاب فلسفی مثل خیلی از کتاب‌هایی که برای به زیستن در تلاشند، نه فقط با صدای عقل، بلکه با شور زندگی، با ما درباره مسائلمان سخن می‌گویند. مثل این مسئله که هدف اصلی زندگی‌مان چیست؟ یا مثل اینکه معنای زندگی، خوشبختی، نوعدوستی، فضیلت، مبانی ارزش‌ها، شخصیت، همزیستی مسالمت‌آمیز، ترس، درد، بیماری، ملال و ... چیست؟ این کتاب و کتاب‌هایی از این دست قصد دارد تا با نور تاباندن بر زوایای تاریک و پیچیدگی‌های مسایل زندگی و دعوت از ما برای تفکر بیشتر و یافتن راه حل‌های مخصوص به خودمان، یعنی فکر کردن به «هنر زندگی» با مدد گرفتن از تجربه دیگران راهی نو بگشاید تا شاید با درست اندیشیدن، هدف غایی زندگی را فهمیدن و  در مسیر آن گام برداشتن  را تجربه کنیم. 

براي سه مناسبت

سلام.   

1. تولد مولي متقيان علي عليه السلام را به همه عدالت ورزان جهان تبريك و تهنيت عرض ميكنم. شخصيتي كه نويسندگان غير مسلمانم و غير شيعي را به تحسين آورده است. يكي گفته است علي صداي عدالت انساني است و نيز گفته شده است كه علي از شدت عدالتش به شهادت رسيد. 

 2. روز پدر برهمگان مبارك بادزندگي چرخش ايام و گذارِ من و توست و کسي گفت به من:
آب را گل نکنيد، پدرم در خاک است،
پدرم نيست ولي خاطره هايش باقيست،
ياد آن قلب پر از مهر و صفايش باقيست،
مرگ پايان كسي نيست كه عاشق باشد،
پدرم نيست ولي عشق و دعايش باقيست،
بياد قلب مهربون پدرم فاتحه اي مي خوانم،
و در آخر ميگم قدر پدرايي كه هنوز نفساشون دعاست براي شما بدونيد. 

3. روز معلم نيز مبارك بگذشت. در جلسه ي با شكوه جهاد كه به پاس قدرداني از مقام معلم برپا كرده بود شركت كردم و دست مريزاد گفتم. جلسه اي كه موقعيت خوبي بود كه توفيق يافتم خيلي از دوستانم را زيارت كنم و گپي بزنم. و كاش چند نفر ديگر را هم ديده بودم كه در راس آنان كسي كه بيش از 15 سال رييس اين مجموعه بود.   


 

خود شکوفا شدگان

فاکتورهای خود شکوفایی از نظر مازلو که توسط استاد مصطفي ملكيان اینگونه خلاصه شده است:1. عالم واقع را به نحو كارآمدى ادراك ميكنند و ميتوانند بی يقينى و عدم قطعيّت را تحمّل كنند و بپذيرند.

مزلو، در دو كتاب خود، الف) انگيزش و شخصيّت، ( Motivation and Personality )چاپ نخست 1954 و ويراسته دوم 1970  و ب) به سوى يك روانشناسي بودن( Towards a Psychology of Being )چاپ نخست 1962 ويراسته 1968  كه هر دو نيز به فارسى ترجمه شده اند، اين مؤلّفه ها را براى خودشكوفاشدگان برمي شمرد: 

1. عالم واقع را به نحو كارآمدى ادراك ميكنند و ميتوانند بیيقينى و عدمقطعيّت را تحمّل كنند و بپذيرند. 2. خود و ديگران را به همان صورتى كه هستند قبول دارند.  

3. چه در مقام فكر و نظر و چه در مقام فعل و عمل به صرافت طبع خود التزام مي ورزند.

4. در كار و زندگى، همّ و غمّشان معطوف به حلّ مسايل و رفع مشكلات است، نه اينكه خودمحور باشند.

5. شوخ طبعى فراوان دارند.

6. مي توانند به زندگى نظر آفاقى (عينى) داشته باشند. 

7. بسيار خلاّق و اهل ابتكار و نوآورىاند.

8. نسبت به فرهنگ آموزى و همرنگ ديگران شدن مقاومت مي ورزند امّا از صِرْفِ مخالف خوانى و خِلافِ عُرْف بودن نيز لذّت نمي برند، بلكه فقط دغدغه ى اين دارند كه فهم و تشخيص خود را براى خاطر ديگران فراموش و فدا نكنند. 

9. دغدغه ى بهروزى و سعادت همه ى انسانها را دارند.

 10. ميتوانند تجارب اساسى زندگى را عميقا درك كنند و قدر بگذارند.

11. فقط با معدودى از انسانها مناسبات و روابط عميقِ ارضاكننده برقرار ميكنند.

12. احساس اوجگيرى ( peak experience) دارند، يعنى احوالى دارند كه در آنها احساس ميكنند كه قيد و بندهاى زمانى و مكانى از هم گسيختها ند و از ميان برداشته شده اند و خود به جذبه و حيرت و خشيت درافتاده اند

13. احساس نياز شديد به خلوت و حريم خصوصى و تنها ماندن با خود دارند.

14. گرايشهاى آزادمنشانه و خالى از جزم و جمود و تعقيب دارند.

15. معيارهاى اخلاقى را به قوّت و شدت تمام پاس ميدارند و رعايت ميكنند.

زندگی مطلوب یعنی برقراری تعادل میان سه چیز

زندگی مطلوب یعنی زندگی‌ای که همراه با درآمد و خوبی و خوشی باشد بی آنکه آنرا متوقف بر رژیم سیاسی کنی. این سخن جناب ملکیان است در جمع معلمانی که پیش از نوروز 94 به دیدارش رفته بودند.

استاد چنین توضیح می‌دهد:

1. اولین لازمه یک زندگی مطلوب این است که انسان در زندگی استقلال مالی و مادی داشته باشد. برای داشتن استقلال مالی و مادی باید درآمد داشت. برای درآمد داشتن باید شغل و حرفه داشت. برای اینکه در شغل خود موفق باشیم باید تخصص نه الزاماً مدرک تحصیلی بلکه باید مهارت داشت. مهندسی و پزشکی و مدیریت یک فن است. موسیقی هنر است. به همان اندازه علم و فن و هنر لازم هست که بتوان از طریق آن شغل و حرفه‌ای داشت و امرار معاش کرد.

2. دومین و سومین ویژگی یک زندگی مطلوب زندگی توأم با خوبی و خوشی است. اما باید توجه داشته باشیم که نباید خوبی و خوشی زندگی را متوقف بر رژیم سیاسی کنیم. بهترین رژیم سیاسی را هم اگر داشته باشید ممکن است فردا با یک مداخله خارجی یا کودتا نابود شود. اگر بدترین رژیم سیاسی هم حاکم باشد ممکن است صد سال بماند. دوستانه و نیک خواهانه توصیه می‌کنم که خوب و بد زندگی خود را و خوبی و خوشی آن را بر نظام سیاسی حاکم متوقف نکنید. در عین اینکه باید نسبت به درد و رنج مردم حساسیت داشته باشید اما در عین حال به موازات آن برای خود و دیگرانی که زندگی‌شان تحت تاثیر شما می‌باشد نیز زندگی خوب و خوش فراهم کنید. حساسیت و هوشیاری نسبت به عملکرد نظام سیاسی که بر مقدرات مردم مسلط است باید در موازات توجه به خودتان و افرادی باشد که تحت تاثیر شما هستند. افراد تحت تاثیر شما ممکن است خانواده شما باشند یا فراتر از خانواده، شاگردان شما نیز باشند. مثلاً کسی چون گاندی ششصد میلیون انسان زیر تاثیر او بودند.

3. خوبی و خوشی دو مولفه مهم در مطلوبیت زندگی است البته باید توجه داشت که خوشی در چارچوب خوبی باید باشد. منظور از خوبی، اخلاقی زیستن است. اخلاقی بودن یعنی من حق کسی را نمی‌خورم و حتی بخشی از حق خودم را نیز مجّانا به دیگران می‌دهم. اخلاقی بودن به عبارتی همان رایگان بخشی است. زیست اخلاقی هم می‌تواند در ارتباط با خودمان باشد هم در ارتباط با دیگران و هم با طبیعت. منظور از خوشی پرداختن به علائق است. خوشی یعنی تا می‌توانیم سعی کنیم که بیشترین لذت از زندگی و کمترین درد و رنج، نصیب‌مان گردد البته مشروط بر اینکه قواعد اخلاقی را زیر پا نگذاریم. علیرغم همه آنچه به ما یاد داده‌اند، خوش بودن ارزش است. آدم باید از زندگی بیشترین لذت را ببرد. ما نباید از خوش بودن خجالت بکشیم و خوشی خود را پنهان کنیم. از خوش بودنی باید پشیمان شد که به قیمت لگدمال کردن اخلاق باشد. هر کدام از ما در درون‌مان به یک یا چند چیز علاقه خودانگیخته و خودجوشانه داریم. علقه‌های افراد متاثر از شخصیت آنان بوده و با یکدیگر تفاوت دارند. این علقه‌ها یعنی همان چیزی که سبب خوشایند شماست و به شغل و درآمدزایی بستگی ندارد. ممکن است یک نفر کتاب خواندن، فرد دیگری قدم زدن، یکی اسب سواری، دیگری شطرنج بازی و فردی هم موسیقی جزو علقه‌هایش باشد. اگر آدم به این علقه‌ها بی توجه باشد آثار بسیار بدی در زندگی‌اش به جا خواهد گذاشت. انسان باید سیراب شود. شغل و حرفه انسان برای درآمدش است اما آنچه او را سیراب می‌کند پرداختن به علقه‌هایش می‌باشد. البته چقدر خوب است که علقه با شغل و حرفه انطباق پیدا کند. علقه‌پردازی‌ها، درآمدی هم ندارد و حتی هزینه هم دارند ولی چاره نیست. خوشی شرف و فضیلت ما در زندگی است. آنچه بد است این است که برای خوش بودن اخلاق را زیر پا بگذاریم. این فرهنگ که آدم نباید خوش باشد و اگر خوش باشد باید انکار کند فرهنگ منحط است. در قران آمده "لا تنس نصیبک من الدنیا" بهره خود را از دنیا هرگز فراموش نکن و به کرات در قران "متاع الحیوه الدنیا" ذکر شده است. پس باید به دو امر خوب بودن در درجه اول و خوش بودن در درجه دوم توجه کرد. یعنی اول باید زندگی ما اخلاقی باشد و بعد در چارچوب اخلاقی بودن تا می‌توان، لذت برد. البته شکی نیست که خوب بودن خوشی‌های ما را محدود می‌کند. پس اگر برای خوش بودن رشوه بگیرم، کم کاری، احتکار، تقلب، رباخواری، سخن چینی و ظلم کنیم بد است و بیشترین تقبیح را ایجاد می‌کند.

5. اخلاقی زیستن خوبی زندگی را و درآمدزایی و پرداختن به علقه‌ها خوشی زندگی را تامین می‌کند. تا استقلال مالی نباشد نمی توان اخلاقی زیست.

درس بزرگ این است که دیگران ببیند که طرف مقابل ما توانسته است بین این سه (کار، خوبی، خوشی) تعادل ایجاد کند. قدما به تعادل بین این سه تا حکمت گفته‌اند. تعادل نه به این معنا که وقت‌تان را تقسیم بر سه کنید. بلکه برقراری بالانس و توازن بین درآمدزایی و علقه‌پردازی و رایگان بخشی(اخلاق). همه چیز پول نیست که بخواهید دومی و سومی را فدای آن کنید.

به داداشم درود فرستادم

5شنبه ششم فروردین ماه جاری دومین جلسه خانوادگی شریفی‌ها به میزبانی داداش بزرگ (که این ایام جای پدرانمان را دارد) جناب حاج جواد آقا برگزار شد. پس از پذیرایی مفصل و صرف نهار خوشمزه، نوبت بیان چند دقیقه‌ای ایشان رسید. قبلاً عرض کرده بودم که قرار گذاشتیم تا یکی از اعضاء خانواده میزبان مطلبی را در چند دقیقه با مهمانان در میان گذارد تا انشاء‌الله در کنار سنت حسنه صله رحم، همه جمع حاضر همه جوره تغذیه شوند. تغذیه روحی روانی، جسمی، معنوی و ...

برادرم جواد آقا پس از شکسته نفسی («من که معلم نیستم» «من که دانشگاه نرفتم») گفتند در هر حال مطلبی آماده کردم. ابتدا مطلب را بصورت محاوره بیان نموده و سپس همان مطلب را قرائت نمودند. و وقتی که گفتند آنرا به حاضران هدیه خواهم کرد فهمیدم که حسابی خود را به زحمت انداخته‌اند.  

قبل از اینکه مطلب را نقل کنم می‌گویم به برادرم افتخار می‌کنم و به او درود می‌فرستم اول بخاطر اینکه معلوم بود که به جمع و این بخش از مهمانی اهمیت قایل شده‌اند و اختصاصاً مطلبی را برای ارائه آماده کرده بودند. و دوم به این خاطر که مطلب تهیه شده را تایپ و تکثیر و به صورت پرس به قطع گواهینامه آماده کرده و به جمع هدیه دادند. تا یادم نرفته از اعضاء خانواده ایشان که خیلی به زحمت افتاده بودند و اعطاء هدیه عیدی جداگانه سپاسگزاری خودم را تقدیم ‌کنم. سخن را کوتاه ‌نمایم و عین مطلب تقدیمی ایشان را به همه شما خوانندگان وبلاگم با افتخار تقدیم ‌کنم: عنوان این مطلب این است: هدیه حسنعلی نخودکی(ره) به امام خمینی(قدس سره) 

امام خمینی روزی خطاب به شیخ حسنعلی نخودکی می‌گویند تو را به امام رضا(ع) اگر علم کیمیا داری به ما هم بده.

شیخ انکار به داشتن علم کیمیا نکرد اما به امام فرمود: قول می‌دهید اگر کیمیا به شما دادم آنرا حفظ و بجا استفاده کنید؟

امام با صداقت تمام گفتند نه نمی‌توانم قول دهم.

شیخ رو به ایشان نموده و می‌گوید بهتر از کیمیا به تو یاد می‌دهم. آن این است که بعد از نماز‌های واجب 5 ذکر زیر را به انجام رسانی:

1. آیه‌الکرسی را تا هو العلی و العظیم بخوان: اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ، لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلاَ نَوْمٌ، لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ، مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ، یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ، إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ، وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ.

2. ذکر تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(ع)

3. قرائت 3 مرتبه سوره توحید

4. ذکر سه مرتبه صلوات

5. خواندن این آیات 3 بار: وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجعَل لَهُ مَخرَجًا، وَیَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِبُ، ۚ وَمَن يَتَوَكَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ، ۚ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ، ۚ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيءٍ قَدرًا یعنی: و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند، و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!

معنویت / دین

سلام بر دوستان و خوانندگان وبلاگم. سلام خوش بهاری. امید که به قول استاد ملکیان  زندگی «خوب» و «خوش» و «معنادار»ی داشته باشید. اجازه دهید تا همین اول سال 94 اول از آخرین وعده سال 93 یعنی «تعریف معنویت» برایتان بنویسم و سپس گریزی هم به دین بزنم. گویند معنویت و دین دو چیزند. ما می‌توانیم با دین به معنویت برسیم اما همه انسان‌های معنوی معلوم نیست که دیندارانه زندگی کنند.

v      آقای رستگار در کتاب «معنویت در سازمان» تعاریف مختلفی از معنویت را بازتاب داده است، از جمله اینکه 1. معنویت به مثابه انرژی، معنا، هدف و آگاهی در زندگی است 2. معنویت جستجوی چیزی در پیوند با انسان شدن است 3. معنویت تجربه‌ای متعالی، بامعنا و مبتنی بر عشق است. و در آخرِ این تعاریف، در تعریفی دقیق و جامع آورده است: 4. معنویت تلاشی است در جهت پرورش حساسیت نسبت به «خویشتن»، «دیگران»، «موجودات غیرانسانی» و «خدا» یا کندوکاوی در جهت آنچه برای انسان شدن مورد نیاز است و جستجوی برای رسیدن به انسانیت کامل است.  

v      یک تجربه دینی: سراسر سال 93 را در مسیرِ امرِ خیری برای بیش از 60 تن از همکاران و دوستان عزیز جهادگرم قرار گرفتم در فصل بهار همه چیز طبق روال پیش می‌رفت اما در اولین روزهای فصل تابستان ابهامی پدید آمد و موجب شد که کل تابستان را چهار پنج نفره به امور ناخواسته و بی‌نتیجه سر کنیم. دقیقاً اول پاییز 93 بود که با تغییر استراتژی راه دیگر و اساسی‌تر را پیشه نمودیم تا اینکه منجر شد به طرح خواسته دقیق و روشن خود به اداره مربوطه.

زمستان که شد فهمیدیم بررسی‌های بررسی کنندگان هنوز به نیمه راه خود رسیده است. با پیگیری‌های هفتگی و بعضاً روزانه و چند جانبه بالاخره یکی از ما را صدا زدند و صورت مسئله و راه حل را به ایشان گفتند و از آن پس منتظر بودیم و بودیم تا آخرین یکشنبه سال.

از دوشنبه 25 اسفند بایستی کار را در جایی دیگر پیگیری می‌کردیم. من و یکی دیگر رفتیم برای پیگیری، اما جناب پاسخ دهنده تشریف فرما نبودند. با رایزنی انجام شده آن یکی از طریق دوست آن جنابِ پاسخ دهنده، سه‌شنبه مجدد رفتیم به سراغ کسی که بایستی گره گشایی می‌کرد. ملاقات در فضایی دوستانه انجام شده و قرار بر مکتوب‌سازی تقاضا شد. سریع برگشتیم به جهاد متنی آماده (و البته مستقیم) به آن جنابِ بررسی کننده‌ی نهایی تنظیم و البته چهارشنبه 27/12/93 تقدیم ایشان کردیم. امروز من تنها رفتم. صبح که نامه را بردم ایشان نبودند و دفتر ایشان گفتند چون تا صبح در محل کار بودند امروز دیگر تشریف نمی‌آورند. من نامه را تحویل دفتر ایشان دادم و گفتم آخر وقت سر می‌زنم اگر نبودند باز فردا می‌آیم. همان روز بعد از نماز ظهر رفتم سراغ که گرفتم خوشبختانه ایشان آمده بودند. بدلیل کثرت مراجعه کنندگان ایشان (توصیف مشاهدات آن روز را شاید در آینده در یک پست برایتان بیاورم) مجبور بودم تا در سالن انتظار بمانم. تسبیح را به دست گرفتم و به نیت اینکه امروز جواب را بگیرم با حالتی توأم با خوف و رجاء تند و تند صلوات می‌فرستادم گهگاهی نیز صلوات فرستادن‌هایم را کُند می‌کردم و در ذهن و ضمیرم مرور می‌کردم که بهتر است که آرام‌تر اما با توجه بیشتر صلوات بفرستی. بیش از یک ساعت از انتظارم گذشته بود که رییس دفتر آنجناب که به سالن انتظار آمده بود چشمش به من افتاد و تازه یادش آمد که قرار بوده به جناب رییس آمدن مرا به ایشان خبر دهد، رفت و برگشت و اظهار لطفی مرا به اتاق جناب رییس فرا خواند. رفتم. جناب رییس مراجعین و برخی امور را که در دست داشت سر و سامان داد و نامه جهاد را خواند و نکاتی رد و بدل شد و پس از مکثی، خطاب به مدیر کلی نوشت که شایسته است ....

شاید در آینده نیز درباره معجزه صلوات برایتان خاطرات دیگری را تقدیم کنم. در هر حال هدیه سال 94 من به شما «اللهم صل علی محمد و آل محمد».      

انقلاب معنوی

دوست عزیزم احسان ماه قبل کتابی را (معنویت در سازمان، با رویکردی روان‌شناختی) به من هدیه داد. تا کنون بیش از 250 صفحه از آن را خوانده‌ام. و امروز قصد دارم تا نکته‌ای را از دیباچه کتاب تقدیم کنم.

«انقلاب معنویت» عنوان کتاب پل هیلاس و همکارانش است که نویسنده کتاب فوق‌الذکر از آن گزارش می‌کند که: نویسندگان کتاب انقلاب معنویت بر این باورند چه به خدا باور داشته باشیم و چه نداشته باشیم، در غالب افراد، حس معنویت، یعنی شناخت معنا و هدف عمیق زندگی نهفته است. حسی که بر ابعاد درونی انسان سروکار دارد.

زندگی معنوی زندگی مبتنی بر نقش‌های درونی است. در این نوع از زندگی؛ انسان با حالاتی از آگاهی درونی، حالات ذهنی، وجدان باطنی و احساساتی همچون رحم و شفقت پیوند می‌خورد.

نویسندگان انقلاب معنویت معتقدند زندگی خوب زندگی‌ای است که با آگاهی کامل از این حالات خود همراه باشد. هدف در این زندگی «خود بودن» است. اینکه شجاعت داشته باشیم خودمان باشیم. بی‌آنکه «خود بودگی» را با «خود محوری» یا «فردیت‌گرایی» یکی بدانیم.

نویسندگان می‌گویند امروزه مردم غرب مایلند که خود مسیر معنوی خویش را خلق کنند، مسیری که غالباً از ادیان سنتی، فلسفه، نوشته‌های عامه‌پسند در باب معنویت و بویژه تجربیات شخصی خودشان الهام گرفته‌اند.

اما اینکه تعریف دقیق معنویت چیست می‌گذاریمش برای پست بعد. انشا‌ء‌الله.

امکان پرسشگری از ممنوعیت‌های اجتماعی

قبلاً گفته شد که استاد ملکیان در بحث چیستی امر ممنوع می‌فرمایند که دو سته امر ممنوع داریم یکدسته امور ممنوعی که از منابع هنجارگذار اجتماعی ناشی می‌شود مثل ممنوعیت‌هایی که قانون یا عرف و عادات یا اخلاق و یا دین و مذهب معین می‌کند و یا ممنوعیت‌هایی که ناشی از کمبود امکانات اجتماعی است. و دسته دوم ممنوعیت‌های خود خواسته است که دومی را دو سه هفته پیش از این تقدیم حضور کردم.  

استاد می‌فرمایند:ممنوعیت‌های اجتماعی سه تفاوت با ممنوعیت‌های خودخواسته دارد. اول اینکه اگر ممنوعیت‌های خودخواسته را زیر پا بگذاریم انگار که به وجود و به درون خودمان ضربه زدیم اما زیر پا نهادن ممنوعیت‌های اجتماعی به معنای نقض حقوق دیگران است. دوم اینکه نقض ممنوعیت‌های اجتماعی عوامل مخففه‌ای دارد به این معنا که اگر این نقض ضرری برای دیگران در پی نداشته باشد قبح آن کم می‌شود. و سوم اینکه در مورد نقض ممنوعیت‌های اجتماعی و در صورت بازخواست می‌توانیم اعلام بی‌خبری کنیم اما ممنوعیت‌های خوخواسته این ویژگی را ندارد.

استاد در ادامه می‌فرمایند یکی از ممنوعیت‌های اجتماعی قانون است که باید سه نکته را در این مورد در نظر گرفت. اول اینکه اگر شهروند جامعه‌ای هستی باید که قوانین را تمکین کنی. نمی‌شود فقط قوانینی که برایت سود دارد رعایت کنی و بقیه را زیر پا بگذاری. دومین نکته این است که قانونگذاران نیز باید توجه داشته باشند که ممنوعیت‌ها را به حداقل رسانند و آزادی‌ها را به حداکثر. (جناب ملکیان اضافه می‌کنند که اصولاً معتقدم که قانون برای پاسداشت حداکثری آزادی‌ها وضع می‌شوند برای این وضع می‌شوند که نگذارند آزادی دیگران لگدمال شود.) و سوم اینکه اگر قانونی بد و ناعادلانه بود  نافرمانی مدنی با پرهیز از خشونت اخلاقاً نه مجاز که وظیفه است.

استاد در پایان می‌فرمایند: مناسبات جامعه‌ای به هنجار است که این مناسبات عقلانی، اخلاقی و آسان باشد.   

بی‌شعور

دوشنبه 6 بهمن 93 خانم سعادتی کتاب بیشعوری را در جمع جهادگران علاقه‌مند ارائه دادند. گفتند که نویسنده کتاب نوشته: بیشعور آن است که از روی عمد رفتار وقیحانه‌ای انجام دهد که موجب آزار دیگران و البته موجب خشنودی خودش شود.

کتاب گویا داستان پزشکی است که در عین اینکه خودش در کودکی و نوجوانی همه چیز را با دعوا و جنجال و زرنگ‌بازی بدست می‌آورد در 40 سالگی با خواسته پسرش مخالفت می‌کند، همچنین به هشدارهای خانواده‌اش بی‌توجه است. بعدها او به یک روانشناس مراجعه می‌کند و روانشناس به او می‌گوید مشکل تو بیشعورری است. او از شنیدن این حرف پکر می‌شود و خود می‌رود به دنبال معنای بیشعوری. که گویا حاصل آن نوشتن همین کتاب می‌شود.

کتاب انواع و اقسام بیشعوری را توضیح می‌دهد مثلاً می‌گوید:

بیشعور اجتماعی کسی است که بخواهد کسانی که هیچ شباهتی با هم ندارند را با اصرار کنار هم جمع کند.

بیشعوری مدنی آن است که عشق به نفرت‌ورزی دارد به نحوی که در همه اعتراضات شرکت می‌کند.

بیشعور اداری کسی است که دوست دارد ارباب رجوع را سر بدواند. او در ادامه به بیشعور تجاری، مقدس‌مآب، بیچاره، شاکی و ... اشارت دارد.

نویسنده در پایان درباره درمان بیشعوری 4 مرحله را چاره کار می‌داند. 1. پذیرش بیشعوری، 2. میل به اصلاح، 3. بیدار کردن صفات پسندیده 4. ممکن دانستن بازگشت.  

علیّت یا فاعلیّت

17 دیماه جاری دعوت بودم به شرکت در سیزدهمین جلسه سلسله نشست‌های تخصصی مباحث اعتقادی که توسط مدرسه علوم دینی حضرت ولی عصر (عج) (مدرسه‌ای که احتمالاً وابسته به حضرت آیت‌الله سیدان است) با عنوان علیت و فاعلیت برگزار می‌شد.

خوشحال شدم که بالاخره بخشی از حوزه علمیه در سطح عمومی‌تری مباحث فلسفی کلامی را مطرح می‌کند. من بخاطر دعوت و حضور جناب حضرت آقای سیدان شرکت کردم تا ضمناً یاد خاطرات دهه شصت هم شده باشد...

در این بحث علاوه بر حضرت ایشان جناب آقای دکتر برنجکار نیز جزء ارائه کنندگان بودند.

القصه حرف و سخن و سوال اساسی این جلسه این بود که آیا علیت‌گرایی درست است یا فاعلیت‌گرایی؟  

علیت‌گرایی هم  به این معنا که بگوییم اگر علتی پدید آمد معلول هم بر اساس اصل ضرورت علت و معلول (و همچنین بر اساس اصل نیازمندی معلول به علت و نیز بر وفق اصل سنخیت علت و معلول) می‌آید. اما اگر فاعلیت‌گرا باشیم مسئله فرق خواهد کرد به این معنی که تنها وجود علت برای حضور معلول کافی نیست بلکه  باید به فاعل قادر نیز معتقد باشیم. نظریه فاعلیت می‌گوید که درست است که وجود فعل(علت) می‌تواند موجب پدیدآیی فعلی دیگر(معلول) شود اما این فقط(وجود علت موجب وجود معلول است) کافی نیست بکله زمانی فعلی دیگر پس از علت به وجود می‌آید که باورمند فاعل قادر مختار نیز باشیم. زیرا فاعلِ قادرِ مختار می‌تواند پس از وجود علت، معلول را بوجود آورد و می‌تواند بوجود نیاورد. بنابراین نظریه فاعلیت به قادر و مختار بودن ما انسانها (و البته خداوند) اشاره دارد. به نظر می‌رسد این سخن کامل‌تر و درست‌تر است و بر اساس همین حرف است که ما انسانها مسئولیم و در دنیا و آخرت مورد پرسش قرار می‌گیریم.     

ممنوعیت‌های خودخواسته

استاد ملکیان در بحث چیستی امر ممنوع می‌فرمایند که دو سته امر ممنوع داریم یکدسته امور ممنوعی که از منابع هنجارگذار اجتماعی ناشی می‌شود مثل ممنوعیت‌هایی که قانون یا عرف عادات یا اخلاق و یا دین و مذهب معین می‌کند و یا ممنوعیت‌هایی که ناشی از کمبود امکانات اجتماعی است. و دسته دوم ممنوعیت‌های خود خواسته است که خود به سه شق تقسیم می‌شود ممنوعیت‌هایی که از ذوق و سلیقه افراد نشأت می‌گیرد و ممنوعیت‌هایی که بخاطر مصلحت اندیشی فردی بوجود می‌آید و بالاخره ممنوعیت‌هایی که نسبت به کسی که خاطر او برایت عزیز است بوجود می‌آوری.

استاد در ادامه در پاسخ به این پرسش که آیا حق داریم ممنوعیت‌های خود خواسته را به چالش کشیم؟ می‌گویند: آری. بویژه آن ممنوعیت‌های خودخواسته سلیقه‌ای را. آنهایی که افراد با محدود کردن خود به یک سری امور، کم کم از دیگران نیز توقع انجام همان کارها را دارند. مثلاً کسی که ریاضتی را می‌کشد چه بسا دوست داشته باشد که همه ریاضت بکشند. آنهم بدون اقامه دلیل موجه.

من کسی را سراغ دارم که محدویت‌های خود خواسته‌ای را در خانواده‌اش تعمیم داده است. مثل عدم تحصیل دختران و عدم حضور جنس مونث در بازار حتی برای خرید امور بسیار معمولی. شنیده‌ام که برای بهره‌مندی از سواد خواندن و نوشتن کسی را به عنوان معلم به خدمت می‌گیرند تا دختران و نوه‌ها به دبستان نروند. تعجب و تاسف البته آن وقتی خواهد بود که اگر به قول استاد این جور آدم‌ها این تمایزات را امتیازهای خود تلقی کرده و خود را برتر از دیگران بپندارند. استاد معتقدند که بسیاری از ممنوعیت‌های خودخواسته سلامت ذهن روح و روان و جسم آدمی را مختل می‌کند.

کدام الگو را تجربه کردید / می‌پسندید؟

گویند ارتباطات ما با دیگران بر اساس الگوی ارتباطی‌ای که انتخاب می‌کنیم سامان می‌پذیرد.
گویند الگوی ارتباطی، سبک و مدلی است که در کنش‌ها و واکنش‌های خود با دیگران بدان عمل می‌کنیم.
گویند چهار سبک مدیریتی یا الگوی رفتاری وجود دارد که در هر یک، نوع ارتباطات آن با دیگری متفاوت است. شما کدام را تجربه کرده‌اید؟ شما کدام را می‌پسندید؟

1. الگوی رفتاری قاطعیت: که در آن برقراری ارتباط صادقانه، صریح(مستقیم و روشن)، توأم با احترام متقابل و اصیل و خودمختاری متقابل(برد-برد)است.

2. الگوی رفتاری پرخاشگری: که در آن برقراری ارتباط صادقانه، نیمه صریح(مستقیم و مبهم)، بدون احترام متقابل و کنترل فرد مقابل(برد-باخت) است.

3. الگوی رفتاری سلطه‌گری: که در آن برقراری ارتباط غیرصادقانه، غیرصریح(غیرمستقیم و مبهم)، توأم با احترام ظاهری و کنترل فرد مقابل(برد-باخت) است.

4. الگوی رفتاری سلطه‌پذیری: که در آن برقراری ارتباط غیرصادقانه، غیرصریح(غیرمستقیم و مبهم)، توأم با احترام(گاهی ظاهری و گاهی اصیل) به فرد مقابل و خودمختاری فرد مقابل(باخت-برد) است.

سفرنامه نویسی8

عرفه، روز عرفان، روز شناخت

صبح روز جمعه نهم ذی الحجه مصادف با روز عرفه، پس از صبحانه اعلام شد که داوطلبین می­توانند برای مراسم برائت از مشرکین به طرف چادر بعثه بروند.

من و مهدی تصمیم گرفتیم بمانیم و کمی در اطراف سرزمین عرفات قدم بزنیم و در پیرامون این سرزمین اندیشه کنیم. به طرف کوه جبل الرحمه که در وسط سرزمین عرفات بود رفتیم و با فاصله به تماشای کوه ایستادیم. این سرزمین محل هبوط آدم و حوا است. جبل الرحمه در قلب عرفات جایی است که آدم و حوا در آنجا یکدیگر را باز یافتند. سپس به انتهای منطقه عرفات که با خط زرد مشخص شده بود و در نزدیکی چادرهایمان بود آمدیم. مسجد بزرگی را در یک راه فرعی مشاهده نمودیم که چون بعد از خط بود و تردید داشتیم که می توانیم از منطقه خارج شویم یا نه؟ به طرف مسجد نرفتیم و تنها از دور مسجد را دیدیم. مسجد بزرگ و با معماری زیبایی بود، مانند اغلب مساجد دیگر مکه با شکوه و دیدنی بود.

به چادر بازگشتم و تا هنگام نماز ظهر قرآن تلاوت نمودم. پس از نماز و نهار آماده شدیم برای خواندن دعای عرفه.

حدود ساعت 3 بعداز ظهر دعا را شروع کردیم این بخش از مراسم روز عرفه توصیف کردنی نیست. اینجا ارتباط با خدا بی­واسطه است. گویا وجود خدا و امام عصر(عج) را حس می­کنی، همه زائران مثل عزیز از دست داده­ها ناله و فغان می­کنند، گویا هیچکس دیگری را نمی­بیند و در راز و نیاز با خالق خویش محو شده است. همه ملتمسین دعا را با اسم در نظر آوردم و برای همه دعا کردم.

هر چه گشتیم با چشم سرمان امام زمان(عج) را نیـافتیم امـا بـا چشم دل حضور ایشان را احـساس می­کردیم.

روز به یادماندنی نهم ذی الحجه هم به پایان رسید. روزی که شاید تا پایان عمر برایم تکرار نشود، زمان چه زود در گذر است! خدایا! آیا باز هم چنین روز و شبهایی را تجربه خواهم کرد؟ خدایا! آیا می­شود، بار دیگر در این سرزمین مقدس گام بردارم؟

پس از نماز مغرب و عشا که به صورت جماعت در چادرها خواندیم به سمت سرزمین مشعر یا مُزدَلفه[1] به راه افتادیم.

از چادر که خارج شدم با انبوهی از جمعیت که همگی عازم سرزمین مشعر بودند مواجه شدم. راهنماهایمان گفتند که تا محل اتوبوسها 800 متر راه است که باید پیاده طی کنیم، اما حرکت کردن به جلو امکان نداشت همه آدمها و ماشین­ها راه افتاده بودند تا خود را به مشعر برسانند. جمعیت میلیونی مراسم حج همزمان به سوی مشعر در حرکت بودند پیاده و سواره. حالا می­شد معنی ترافیک را حس کرد.

من و همسرم به همراه خاله جان باید این مسیـر سـخت را طـی می­کردیم، اما تقریباً متوقف شده بودیم. یکجا به کمک مدیر کاروان توانستیم خود را از مهلکه نجات دهیم. خلاصه این مسیر کوتاه را که با شیب­های تند و گاه نرده­های بلندی همراه بود، حدود 1 تا 5/1 ساعت پیمودیم و تقریباً جسدمان به اتوبوسها رسید. اما وقتی هم سوار اتوبوس شدیم، اتوبوس در ترافیک متوقف بود و نمی­توانست حرکت کند. آقایان هم جداگانه در اتوبوسهای خودشان سوار شدند و به طرف مشعر راه افتادند.

تصور کنید حدود 3 میلیون انسان همزمان می­خواهند از یک منطقه به منطقه دیگری که در همان نزدیکی است، بروند. کار بسیار دشواری است. بعضی این مسیر را پیاده طی می­کردند، و عده­ای سوار بر ماشین­های شخصی و یا اتوبوس. هر جای این سرزمین را که نگاه می کردی پر بود از آدم.

هنگام عبور از عرفات به سوی مشعر و منی سراسر بیابان دسته دسته انسان­هایی را می­دیدم که پیاده به سوی مشعر در حرکت بودند. آدمهایی از تمام ملیت­ها، یکرنگ و یکدل و یک لباس، از فرهنگ­های مختلف رو به سوی یک هدف، تفاهمی واقعی و رشته پیوندی محکم به نام باورهای اسلامی که از یک سو وحدت مسلمانان را نشان می داد و از سوی دیگر انسان را به یاد قیامت و روز رستاخیز می­انداخت. تنها کلمه­ای که بر زبانم جاری می­گشت الله اکبر بود.

قرار بر این بود که وقتی به مشعر رسیدیم اگر مقدور بود برای جمع کردن سنگ پیاده شویم و توقف کوتاهی در مشعر داشته باشیم و سپس بلافاصله برای رمی جمره عقبی به جمرات برویم، اما ترافیک شدید مجال ایستادن نداد، عملاً توقفمان در مشعر در ترافیک گذشت.

 حالا 5 ساعت است که در اتوبوس هستیم. ساعت 1 بامداد روز دهم ذی الحجه است. ما را از اتوبوسها پیاده کردند تا بقیه مسیر را پیاده طی کنیم. تنها 5 نفر از زائران بیمار و سالمند را که قادر به پیاده روی نبودند، در یک اتوبوس سوار کردند و به سمت چادرهای منی بردند. اما آقایان قرار بود که شب را در مشعر بیتوته کنند و سنگ جمع­آوری نمایند.

پس از رسیدن به منطقه رمی جمرات، با کمال تعجب دیدم که آنجا بسیار خلوت است. رمی جمره به­طور اضطـراری برای خانمـها می­توانست قبل از طلوع آفتاب انجام شود. بنابراین رمی جمره عقبی را به وسیله سنگ­هایی که قبلاً از کوه­های اطراف مکه جمع کرده بودم، انجام دادم. در هوای مطبوع ساعات اولیه بامداد در فصل زمستان عربستان این تکلیف الهی به راحتی انجام شد.

 من به نیابت از خاله جان هم شیطان بزرگ را رمی کردم. پس از رمی جمره عقبی دوباره با پای پیاده به طرف چادرهایمان در منطقه منی به راه افتادیم. تصور کنید این مسیر 6 کیلومتری را چگونه تا چادرها طی کردیم. تقریباً همگی مخصوصاً سالخورده­ها بی­حال و بی­رمق شده بودند، در بین راه یکی از خانمها در اثر برخورد پایش با یک برآمدگی خیلی کوچک روی آسفالت ولو شد. مدیر کاروان به جوان­تر­ها تذکر داد که کمی آهسته تر طی مسیر کنند. تا همگی با هم به چادرها برسیم. پاهایمان را روی زمین می­کشیدیم و راه می­رفتیم. مدیر کاروان هر چند دقیقه یکبار می­گفت رسیدیم. دیگر راه کمی باقی مانده است.

به چادرها که رسیدیم با چایی از ما پذیرایی کردند که خیلی دل چسب بود. دو ساعتی تا هنگام نماز صبح وقت داشتیم که بخوابیم. خیلی سریع به خواب رفتم. خاله جان ساعت 6 صبح برای نماز بیدارم کردند، نماز خواندم و دوباره تا 8 صبح خوابیدم.

آقایان حدود ساعت 8:30 دقیقه صبح به چادرها رسیدند و با توجه به سردی هوای شب گذشته در مشعر شب سختی را پشت سر گذاشته بودند. آنان پس از صرف صبحانه بلافاصله برای رمی جمره عقبی به جمرات رفتند و خانمها در چادرها استراحت می­کردند.

گویا تا فردا که برای رمی هر سه شیطان، به جمرات خواهیم رفت کاری جز تلاوت قرآن و خواندن نماز و دعا نداریم.

چادرهای منی هم دسته جمعی بود اما امکانات ویژه­ای مثل کولر و لامپ روشنایی داشت. چادر آقایان و خانمهای هر کاروان مجاور هم قرار داشت و هر کاروان با کاروان دیگر با راهرویی از هم جدا می­شد بین چادرها مسیرهایی مثل کوچه پس کوچه­های باریک ایجاد شده بود. هر کاروان با پرچمهای رنگ مخصوصی مشخص شده بود. گاهی آدم در این کوچه مانند­ها چادر خود را گم می­کرد. هر چند تا کاروان، یک جای مخصوص برای وضو و دستشویی داشت. که هنگام نماز بسیار شلوغ می­شد.

این روزها سرفه امانم را بریده بود، دو بار به بهداری منی رفتم و شربت و کپسول گرفتم ولی فایده نداشت. نمی­توانستم به راحتی بخوابم.

 



[1]. مزدلفه: جایی که به طرف آن هجوم می­آورند و به هم نزدیک می­شوند یا جایی که شب به آنجا می­روند.

حاتمی کیا و فیلم چ

به لطف یک دوست فیلم چ را دیدم. سخن درباره چ بسیار زیاد است اما مایلم فقط از منظری خاص بدان بنگرم.

حاتمی کیا بدنبال چیست؟ آیا او میخواهد مخاطب را با ساختاری خاص در فیلم سازی خود در ایران آشنا کند؟ آیا او میخواهد از معضلی از معضلات اول انقلاب بگوید؟ آیا او میخواهد اقتدار امام خمینی را یادآور شود؟ آیا حاتمی کیا بدنبال این است که بگوید که همه اقوام ایرانی در کنار هم مدافع انقلاب بودند؟ آیا او میخواهد به نسل جدید و جوان بگوید که این سرزمین با چه حوادثی روبرو بوده و با چه خون دلهایی به ثمر نشسته است؟
بیایید جور دیگر به حاتمی کیا و چ نگاه کنیم. لطفاْ از منظری که من نگاه میکنم نگاه کنید: حاتمی کیا پیشینه و آبروی فیلم سازی خود را با ساخت چ به پای یک شخصیت و یک مفهوم متعالی میگذارد. او برای نمایش ایثارگریهای نسل اول و شخصیت متعالی شهید چمران و ... براستی ایثارگری میکند. وقتی که از هنر دوست جوان صندلی بغلی ات میشنوی که از دوستش میپرسد؟ چمران کی بوده؟

سفرنامه نویسی7

حج اکبر

وقوف در عرفات

هشتم ذی الحجه (8 دی ماه 1385)

مدیر کاروان امروز صبح اعلام کرد ساعت 3:30 دقیقه بعد از ظهر آماده حرکت به سمت سرزمین عرفات باشیم و اضافه کرد: فقط خانمها را در این ساعت به عرفات می­بریم. آقایان باید پس از نماز مغرب و در تـاریکی هوا راه بیافتند تـا بتوانند با ماشین­های مسقف به عرفات بیایند. (به دلیل سرمای هوا امسال از ماشین­های سرباز استفاده نشد) رأس ساعت 4 بعدازظهر با اتوبوس راهی سرزمین مقدس عرفات شدیم و پس از نیم ساعت به منطقه رسیدیم و در چادرمان مستقر شدیم.

من که قبلاً از ترافیک این ایام زیاد شنیده بودم با خود فکر کردم که چه خوب امسال ترافیک نیست و لابد عربستان تمهیداتی اندیشیده است که مسیر بدون ترافیک باشد. آقایان هم پس از غروب آفتاب با کمی تأخیر حدود ساعت 8 شب به عرفات رسیدند و در چادر مخصوص خودشان در مجاورت چادر ما مستقر شدند. (کاروان ما در دو چادر بسیار بزرگ یکی مخصوص خانمها و دیگری مخصوص آقایان مستقر شد)

سرزمین عرفات جایی به یادماندنی است، نکته جالب توجه در این سرزمین، ماسه­ای بودن این صحراست، که انسان را به یاد کناره دریا می­اندازد. اما عربستان که سرزمین خشکی است! گویا اینجا دریای معرفت و شناخت خداوند است. اینجا سرزمین شناخت خـداست. در ایـن سرزمین خـدا از تـو هـیچ چیز نمی­خواهد به غیر از وقوف، توقف کن و تفکر!

بعد از غروب آفتاب نماز جماعت مغرب و عشاء را به امامت روحانی کاروانمان در چادر خواندیم. پس از اقامه نماز گوشه­ای زیر نور مختصری که پیدا کردم نشستم و دعای کمیل را خواندم. در این سرزمین آدم حال عجیبی دارد، اشک مجالم نمی­داد خطوط دعا را ببینم، در این سرزمین هم، نیاز به مرثیه خوانی نیست آخر اینجا جای پای ابراهیم خلیل است، جای پای انبیاء الهی است، جای پای امام حسین(ع) است، اینجا حضور امام زمانت را حس می­کنی، به نظر من اگر دوران تشریق و رفتن به سرزمین عرفات و منی را از حج منها کنیم حج دیگر این نمی­شود که الان هست.

بی­مورد نبود که دکتر شریعتی در کتاب حج خود این اعمال را «حج اکبر» نامیده بود. پس از خواندن دعا به چادر برگشتم و روحـانیون کاروان اعلام کردند که دعـای کمیل را دستـه­ جمـعی می­خوانیم، بنابراین بار دیگر دعای شریف کمیل را در تاریکی و زیر چادر زمزمه نمودم و سپس خوابیدم. نیمه شب به سبب احساس سرما بیدار شدم اما از فرط خستگی مجددا خیلی زود خوابم برد.

هنگام نماز صبح بیدار شدم و برای گرفتن وضو به وضوخانه نزدیک چادرمان رفتم. در اطراف محوطه چادرها افرادی که بطور انفرادی به حج آمده بودند چادرهای شخصی زده بودند و به وضع بسیار بدی در آن چادرها بسر می­بردند و زباله­ها اطراف چادرهایشان را گرفته بود، بعضی از این زائران خانواده­های سیاه پوستی بودند که به همراه فرزندان کوچکشان به سفر حج آمده بودند.

دو غصه

در پست قبلی برایتان  یک قصه را تعریف کردم و امروز از دو غصه براتون مینویسم. یکی داخلی و یکی خارجی

۱. شده تا به حال، دوستی را،  عزیزی را، در فشار و  تنگنای ناجوانمردانه ببینید اما کاری از دستتان برنیاد. این روزها غصه  می خورم از اینکه کاری از دستم برنمی آد.

۲. این روزها به عنوان مسلمان غصه می خورم که در روی صحنه این مسلمانان اند که همدیگر را می کشند. مسلمان به دست مسلمان کشته می شود آن هم با توجیه به ظاهر دینی.  غافل از اینکه این جمود است که کار بدستشان داده . این فریب خوردن از فریب کاران است که کار به دستشان داده. این عمله گی دنیا خواهان است که کار به دست مسلمانان داده. مسلمانانی که غافلند از پشت صحنه.

سفرنامه نویسی 6

سه شنبه پنجم ذی الحجه(5 دیماه 1385)

این روزها با نزدیک شدن به ایام تشریق[1] ازدحام جمعیت در مکه بسیار زیاد شده است. تقریباً همه زائران به مکه آمده­اند و برای رفتن به سرزمین منی و عرفات آماده می­شوند. از امروز به علت ترافیک شدید اطراف مسجد­الحرام، تردد اتوبوس­های مخصوصی که ایرانی­ها را تا مسجد الحرام می­بُرد ممنوع شده است. بنابراین من و مهدی هم با تاکسی به حَرَم می­رویم و چون مسافرین در فاصله دورتری از حرم باید پیاده شوند و بقیه راه را پیاده بپیمایند، امکان آمدن خاله جان همراه ما نیست.

 ماشین­های شخصی مسافرکش و تاکسی­ها، مسافرین را در زیر گذر نزدیک حرم پیاده می­کنند و باید از باب ملک فهد وارد مسجد الحرام شویم، (قبلا از باب علی و باب ابراهیم و یا باب السلام با عبور از صفا و مروه وارد مسجد الحرم می­شدیم و در پشت مقام ابراهیم می­نشستیم.) اما حالا با مناظر جدیدی روبرو بودیم و کعبه را از بُعد دیگری و از مقابل رکن یمانی زیارت می­کردیم.

مسیر بازگشتمان از مسجد الحرام تا خیابان ستین که محل اقامتمان بود، از روی پلِ حَجون می­گذشت که قبرستان ابوطالب از بالای پُل دیده می­شد، قبرها در این گورستان همه صاف بودند نه سنگی داشت و نه تابلویی و نه نشانی. قبر حضرت خدیجه همسر گرامی پیامبر هم در این قبرستان است.

با نزدیک شدن به ایام تشریق صحبت و گفتگو در باره اعمال و رفتن به منطقه منی و عرفات بیشتر شده بود. بعضی از مغازه دارهای مکه به ما تبریک می­گفتند زیرا معتقد بودند امسال به دلیل تقارن روز عرفه با جمعه حج اکبر[2] است، به گفته اینان این سعادتی است که نصیب ما گشته است. اما این مسئله بسیاری از زائران را بیشتر دچار اضطراب و نگرانی کرده بود، زیرا به معنی شلوغ بودن بیشتر حج امسال نسبت به دیگر سالها بود.

هر شب در طبقه دهم و پشت بام محل اقامتمان جلسه کاروان تشکیل می­شد و برنامه­های روز بعد کاروان و توضیحاتی راجع به مناسک حج به وسیله روحانیون کاروان داده می­شد. در هوای مطبوع و کمی سرد شبهای مکه جمع شدن در پشت بام حال و هوای خوبی داشت. ضمن اینکه بسیاری از توضیحات در مورد مناسک حج برایم تکراری شده بود اما به احترام، در بعضی از جلسات شرکت می­کردم. (اکثر اوقات، هنگام تشکیل جلسه ما در مسجدالحرام بودیم.)

در اولین ماه از فصل زمستان، شهر مکه اکثر روزها و شبها شاهد ریزش باران بود و این به لـطافت هوا می­افزود.




[1]. ایام تشریق به روزهای اقامت در منی و عرفات و اعمال آن گفته می­شود.

[2]. به گفته ساکنین مکه سالی که حج اکبر تلقی شود بر مسلمانان تا چند کیلومتری شهر مکه واجب است که در اعمال حج آن سال شرکت کنند.

یه قصه

سلام. پس از غیبتی کوتاه مجدد آمدم. هر چند حال و هوای خوبی برای نوشتن ندارم و نمی دانم از چه بنویسم. مگر فقط یک روایت را برایتان بگویم.
قصه بصیرت عاشورایی: بسیج مرکز علمی کاربردی در تاریخ ۸ دیماه جاری در بنری اعلام کرده بود بصیرت عاشورایی با سخنرانی استاد دلبریان. راستش دو حس متناقض داشتم. از طرفی چند وقتی بود که در ذهنم می‌گذشت تا در یکی از برنامه‌های بسیج مرکز شرکت کنم چرا که بچه‌های بسیج مرکز را جوانانی مومن، بکر و پاک و پاکیزه یافتم. و از طرفی برنامه عنوانی داشت که می ترسیدم که حرفهایی در آن زده شود و یا مثل برخی از سخنرانی‌های مشابه با بی‌ادبی‌ها و بی‌تربیتی‌هایی روبرو شوم. پارادوکس رفتن و نرفتن. بالاخره رفتم. و چه رفتنی و چه استادی و چه دلبری. در یک جمع خودمانی بسیجی استاد دلبریان شروع به صحبت کرد. با لحن اصیل خراسانی(کاشمری). از بصیرت گفت. و چه جالب می‌گفت. او گفت بصیرت این است که به همدیگه محبت کنیم. بصیرت اینه که به حرف رهبر کنیم و از اسراف در مصرف آب و موبایل خودداری کنیم. در لابلای حرفهاش از خاطرات قشنگ جبهه‌ها می‌گفت و به عدم فاصله میان فرمانده و سرباز اشاره می‌کرد. و در اواخر صحبت‌هایش از مسایل ۸۸ اینجور گفت که کاش همه به رهبری گوش می‌دادند و از ایشان فاصله نمی‌گرفتند. او رفتار دو نامزد معترض به نتیجه انتخابات را به تصادف دو ماشین تشبیه کرد که موجب ترافیک شدید شد و می‌گفت کاش لااقل بخاطر مردمی که در این ترافیک گیر کرده بودند. کنار می‌کشیدند و منتظر می ماندند تا بعد پلیس بیاد و به موضوع رسیدگی کنه.

سفرنامه نویسی 5

سفرنامه نویسی(۵)

هفته های گذشته به دلیل مناسبتهای مذهبی کمی گرفتار شدم و نتوانستم مطلب جدیدی بنویسم و این هفته با تاخیر بخشی دیگر از سفرنامه را خدمتتان تقدیم می کنم

جمعه اول ذی الحجه (یکم دی ماه 1385)

از امروز اگر خدا بخواهد تصمیم داریم در ساعت معینی صبح زود، پس از صرف صبحانه و عصر بعد از تمام شدن نماز مغرب، به مسجد الحرام مشرف شویم و تا ساعت 11 شب در مسجد الحرام بمانیم. انتخاب این ساعتها برای مشرف شدن به حرم به این دلیل بود که در موقع اقامه نماز تقریبا ورودمان به مسجد الحرام همراه با خاله جان غیر ممکن بود.

 هر روز حدود دو و نیم تا سه ساعت و گاهی بیشتر در هر نوبت در مسجد الحرام می­ماندیم و نماز و قرآن می­خوانیم و در محضر خالق بی­همتا شکر این نعمت عظمی را بجای آورده  و برای دوستان دعا می­کردیم.

هنگام خواندن نماز و قرائت قرآن در کنار خانه خدا، چیزی که مرا آزار می­داد شنیدن صدای زنگ گوشی تلفن همراه بعضی از زائران بود که حقیقتاً به طرزی ناهنجار در آن فضای روحانی و معنوی، خلوت آدم را به هم می­زد. یکبار حتی هنگام طواف برگرد کعبه هم زنگ موبایل یکی از هموطنان به صدا در آمد، که آدم را واقعاً متاثر و متأسف می­کرد. تلفن همراه هم عاملی شده است برای بر هم زدن خلوت انسان با معبود خویش و سببی، برای پاره شدن ریسمان اتصال او با خدا. بعضی وقت­ها از ته دل خوشحال می­شدم که ما گوشی همراه با خود نیاورده ایم و از شر آن در این سرزمین اتصال به معبود بی­همتا در امانیم.

سفرنامه نویسی 4

 

چهارشنبه 28 ذیقعده (29 آذرماه)

صبح زود به همراه مهدی راهی مسجد­ الحرام شدیم، بدون دغدغه و در آرامش به نماز و تلاوت قرآن پرداختیم. اینجا هرکس با زبان خود با پروردگارش راز و نیاز می­کند، به هر سو که می­نگری انسانی در حال صحبت با خالق خویش است، اینجا عظمت خدا بیشتر نمایان می­شود.

 گویا اینجا بندگان خدا همه بطور یکسان نزد خالق بی­همتا محبوبیت دارند، همه در محضر خدایند و در حال راز و نیاز با معبود خویش.

اینجا گویی فاصله­ای بین انسان و خدا نیست هر چند که هر جا باشی این فاصله وجود ندارد، اما احساس تـو در ایـن مـکان مـلموس­تر است. اینجا بـی­واسـطه­تر با خـدا سخن می­گویی.

روشندل جوانی را دیدم که تمام دعای جوشن کبیر را که با خط بریل نوشته شده بود با تمام سوز و گداز مـی­خواند. او دعـا را با صدای بلند و بـا گریه زیاد می­خواند. او جایی را نمی­دید بنابراین توجهی به اطراف خود نداشت و ذوب شده بود در خدا.... او آنچنان دعا را می­خواند که توجه هر عابری را به سوی خود جلب می­کرد.

اینجا اشک به آدم مَجال نمی­دهد خطوط قرآن را ببیند و بخواند. نیاز نیست که بگویی چه می­خواهی؛ خداوند خود می­داند در قلبت چه می­گذرد؟ اینجا باران اشک است که با خدا سخن می­گوید.

روز پنج شنبه هم، در دو نوبت و در ساعت­های مختلف برای زیارت به مسجد الحرام رفتیم، شاید که ساعتی را بیابیم که خلوت­تر باشد و رفت و آمدمان راحت تر صورت پذیرد.

 

سفرنامه نویسی 3

پس از طی مسافتی (حدود 3 ساعت) به محل اقامتمان در خیابان ستین شهر مقدس مکه رسیدیم......

چای و صبحانه روی میز چیده شده بود. اتاق ما شش نفره بود بنابراین من و خاله جان بودیم و چهار نفر دیگر از هم اتاقی­هایمان که دو نفر شان خانم­های مسنی بودند و دو نفر میان سال که برای اولین بار با آنها آشنا شدیم، همه با هم چای صرف کردیم و به استراحت پرداختیم. قرار بود ساعت 7 صبح برای انجام اعمال عمرۀ تمتع به مسجد الحرام برویم.

حس غریبی داشتم، به محوطۀ بیرونی مسجدالحرام رسیدیم، پس از استماع سخنان روحانی کاروان، از باب السلام وارد شدیم، پس از دیدن کعبه همه به سجده افتادیم و پروردگار مهربان را به خاطر چنین موهبتی شکر کردیم. با دیدن کعبه اشک شوق بر گونه­های همه زائران، مخصوصاً آنانی که برای اولین بار این صـحنۀ با شـکوه را می­دیدند جاری گشت. اینجا نیاز به روضه خواندن نیست، اشک، پهنای صورت همه آدمها، اعم از زن و مرد، پیر و جوان، سیاه و سفید، فقیر و غنی، را پوشانده است. اینجا نیاز به سخنرانی و مرثیه سرایی نیست، جای مرثیه سرودن هم نیست، اینجا همه در سکوت می­گریند؛ این گریه نه از سَر ترس که از سَر نیاز، که از سَر شوق است و احساس حقارت و کوچکی نسبت به عظمت خالق هستی. اینجا در عین شلوغی خلوتگاه آدمیان است، هر کس که در مقابل کـعبه ایستاده است خود و خـدایش را تنها احساس می­کند، و آرام و بی صدا با خالق خویش راز و نیاز می­نماید.

طواف عمره را در ازدحام جمعیت، و پشت سر روحانی کاروان که با صدای بلند دعاهای طواف را همراه با معانی آن می­خواند انجام دادم. هنگامی که از مقابل حجرالاسود لبیک گویان عبور می­کردم. ازدحام جمعیت مانع از آن می­شد که حجرالاسود را ببینم، چه رسد به اینکه آن را لمس کنم. بنابراین با رسیدن به محل حجرالاسود تنها با گفتنِ ذکر الله­اکبر و یادآوری عظمت خداوند از آن عبور می­کردم.[4] پس از طواف کعبه پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز طواف خواندم و به سوی صفا و مروه برای سعی به راه افتادم.

پس از انجام سعی بین صفا و مروه به محل تجمع کاروان در صحن خارجی مسجدالحرام رفتم و همگی در سایه دیوار سیمانی بسیار بلندی که چسبیده به کوه ابوقُبیس کشیده بودند نشستیم، کم کم به هنگام اذان ظهر نزدیک می­شدیم و هوا کمی گرم شده بود.

پس از شنیدن صدای دلنشین اذان از مناره­های مسجدالحرام، نماز ظهر را با جماعت اقامه کردیم و بعد از نماز، نماز میت برگزار شد.[5] بعد از اتمام نماز جماعت، من نماز ظهر و عصرم را به صورت فرادی خواندم.

طبق قرار قبلی منتظر بودیم که با اعلام مدیر کاروان به هتل برگردیم، اما ایشان گفتند که تا ساعت دو بعدازظهر اتوبوس نمی­آید، زیرا هنگام اقامه نماز در مسجدالحرام رفت و آمد اتوبوس­ها در خیابان­های اطراف متوقف می­شود. انتظار کشیدن در این موقع ظهر، که هوا گرم شده بود و همه­جا را آفتاب گرفته بود؛ با آن خستگی بیـش از حد و بی­خوابی شب گذشته بسیار سخت و طاقت فرسا بود. به هر حال پس از ساعتی انتظار به محل ایستگاه اتوبوس­ها رفتیم و سوار بر اتوبوس به سمت محل اقامتمان حرکت کردیم.

ساعت 2:30 دقیقه بعدازظهر به هتل رسیدیم و پس از صرف نهار من بلافاصله خوابیدم، نزدیک غروب به همراه همسرم قصد رفتن به مسجد الحرام و شرکت در نماز جماعت مغرب را داشتیم، که مدیر کاروان گفت: قرار است چند نفر باقی­مانده از زائران که صبح قادر به انجام اعمال عمره نشده بودند، از جمله خاله جان من را، برای انجام اعمال به مسجد الحرام ببریم و تاکید کرد که شما هم باید همراه ایشان باشید. بنابراین رفتن به حرم را تا بعد از شام به تأخیر انداختیم.

ساعت حدود 9 شب به همراه تعداد دیگری از زائرین و روحانی کاروان راهی مسجد الحرام شدیم. پس از رسیدن به مسجد الحرام متوجه شدم که خودمان باید اقدام به تهیه ویلچر بکنیم. همچنین روحانی کاروان متذکر شد، چون طواف با ویلچر در طبقه بالای مسجد الحرام انجام می­شود و در دور کعبه ممنوع است، باید یکنفر به نیابت از خاله جان همزمان در طبقه پایین و دور کعبه طواف را انجام دهد. یکی از خانمهای جوان کاروان(خانم آقای محمد سعید احدیان)،[6] داوطلب شد که نیابت ایشان را به عهده بگیرد و من و مهدی هم که به زحمت توانستیم ویلچر پیدا کنیم، برای طواف همراه خاله جان بوسیله آسانسور از انتهای کوه صفا به طبقه فوقانی مسجد الحرام رفتیم.

کعبه از آن بالا تماشایی بود، جمعیتی انبوه بدون هیچ فاصله­ای در میانشان بر گرد کعبه در طواف هستند. گـویی مردم را کـسی یـا نیرویی به دور ایـن خـانه می­چرخاند. هر کس در این مدار سعی می­کند در فاصله نزدیکتری به مرکز طواف نماید.پس از دیدن خانه خدا از طبقه بالا حال عجیبی داشتم، راستش را بخواهید مبهوت شده­ام. دلم می­خواست تمام مدت بایستم و به کعبه خیره شوم. از طرفی در مدخل ورودی راهرویی که برای ویلچری­ها تعبیه شده بود ایستاده بودم، تا به توصیه روحانی کاروان، تعداد دورهای طواف خاله جان را بشمارم. نکند آن نوجوان حدود 13 یا 14 ساله­ای که ویلچر را می­راند اشتباه کند. پس از اینکه ویلچر یک دور چرخید در فاصله رسیدن به دور دوم به نماز ایستادم و به نیابت تک تک اعضای خانواده دو رکعت نماز خواندم. اینجا نماز که می­خوانی چشم در چشم کعبه می دوزی. سر از رکوع و سجود که بر می داری باز این کعبه است که در نگاهت هست.

نکته جالب در این طواف این بود که خاله جان در دور دوم طوافشان گفتند که 7 دور تمام شده و وقتی که ما گفتیم هنوز دور دوم است با تعجب گفتند که مطمئن هستید!خنـدیـدیم و اطمیـنان دادیم که دور دوم است و داریم می­شماریم، گویا ایشان هر گوشه از خانه کعبه را یک دور حساب کرده بودند!

پس از طواف و نماز طواف برای سعی به صفا و مروه رفتیم این بار من در کوه صفا و مهدی در مروه ایستاد تا مواظب خاله جان باشیم.
ساعت 2:30 دقیقه بامداد به هتل برگشتیم، روز و شب بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودیم، این سومین و چهارمین شبی بود که نخوابیده بودم.

 

4. در تمام مدتی که در مکه بودم حتی یکبار هم «استلام حجر» میسر نشد.

5.  بعداً فهمیدم که اینان پس از اقامه نماز صبح و ظهر، امواتشان را به مسجدالحرام می­آورند و امـام جماعت مسجدالحرام برایشـان نمـاز مـیت می­خواند.

6.  سردبیر روزنامه خراسان

سفرنامه نویسی 2

فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

27 آذرماه 1385 مطابق با 26 ذیقعده 1427 قمری ساعت 9:45 دقیقه بامداد.

پس از سالها انتظار روز دوشنبه فرا رسید. به امید خدا و با توکل بر حضرت حق همراه همسرم(مهدی شریفی) عازم سفر معنوی حج هستم. امروز صبح بعد از خداحافظی با خانواده و بستگان در حسینیه نصرت مشهد عازم فرودگاه شدیم. خاله جان اشرف السادات[1] که به علت شکستگی پا و ناراحتی قلبی در سالهای گذشته از این سفر روحانی باز مانده بودند، امسال پس از سالها انتظار به لطف خدا با ما همراه بودند. پس از انجام مراحل اداری ساعت 11:30 دقیقه طبق اعلام قبلی به طرف سرزمین وحی پرواز کردیم. خوشبختانه پرواز بدون تأخیر و در ساعت مقرر انجام شد.

پس از استقرار در هواپیما مهمان­داران با نهایت ادب از ما پذیرایی کردند. پذیرایی مفصل بود، جوجه کباب، برنج، دِسِر، آبمیوه، ماست، سالاد بعد از صرف غذا چای و قهوه سرو شد.

این پرواز، هیجان انگیز، به­یاد ماندنی و پرواز آرزوها بود، دقیقه شماری می­کردم که هرچه زودتر به مقصد برسیم. بالاخره در ساعت 3:45 دقیقه بعدازظهر به وقت عربستان خلبان اعلام کرد که در آسمان شهر جده هستیم و هواپیما تا لحظاتی دیگر به زمین خواهد نشست، و نیز اعلام نمود که درجه حرارت هوا در جده هم اکنون 30 درجه بالای صفر است.

از هواپیما که خارج شدیم نسیم گرمی در شبه جزیره عربستان می­وزید، که برایمان خوشایند بود. چنین هوای گرمی در این موقع از سال، گرما بخش وجودمان بود، مخصوصاً ما که چند ساعت پیش هوای سرد و زمستانی مشهد را تجربه کرده بودیم.

 فرودگاه جده بزرگ بود، اما نه چندان مجهز! در بدو ورود در نمازخانه فرودگاه، نماز ظهر و عصر را اقامه کردیم، ساعت مچی­ام را به وقت عربستان تنظیم نمودم و سپس به سمت گیت ورودی رفتیم، به سرعت و بدون هیچ مشکلی، مراحل اداری و چک کردن پاسپورت­ها برای ورود به عربستان انجام شد. حدود ساعت 5 بعدازظهر کاروان ما را برای استراحت بر روی قالی­هایی که در محوطۀ فرودگاه جده به همین منظور پهن شده بود هدایت کردند. در همان محل نماز جماعت مغرب و عشاء را به امامت روحانی کاروان اقامه کردیم و بعد از نماز چای و میوه و شام سرو شد. ما همچنان در این محل استراحت می­کردیم و منتظر بخش دیگری از کاروانمان بودیم که با پرواز 14:30 دقیقه به طرف جده پرواز کرده بودند. هوا بسیار مطبوع بود و جای مناسبی برای استراحت.

پس از رسیدن گروه بعدی و استراحت کوتاهی که داشتند، در حدود ساعت 20:30 دقیقه با اتوبوسهایی که از قبل آماده بودند به طرف جحفه­[2] به راه افتادیم.

 مسجد جحفه در 120 کیلومتری مکه واقع است. و زائرانی که از جده به طرف مکه می روند در این محل مُحرم می شوند. 

پس از دو ساعت طی مسیر، به مسجد جحفه رسیدیم، پس از احرام بستن در میقات و خواندن 6 رکعت نماز مستحبی و خواندن تلبیه[3] آماده ورود به مکه شدیم و در آنجا برای همه ملتمسین، دعا کردیم.

خدایا! تو که ما را دعوت نمودی، پذیرایمان باش. ما لباس دنیا را از تن درآوردیم و لباس آخرت پوشیدیم، غسل کردیم به امید اینکه پلیدی­ها و گناهان را از تن بشوییم. در عین حالی که زنده­ایم، مُردیم(خویشتن را تُهی از هرگونه تعلق به دنیا نمودیم) تا دیگر بار زنده شویم، انسان شویم، آدم باشیم. لبیک می­گوییم که با لبیک پاسخمان گویی! نکند که لبیک ما را با لالبیک پاسخ دهی؟ خدایا نکند دست خالی برگردیم؟

ساعت 1 بامداد روز سه شنبه 27 ذیقعده است، و اینک با قلبی مالآمال از شوق دیدار خانه معشوق و لبیک گویان به سوی شهر مقدس مکه در حرکتیم.

پس از طی مسافتی (حدود 3 ساعت) به محل اقامتمان در خیابان ستین شهر مقدس مکه رسیدیم......

 --------------------------------------------------------------------------------

1. اشرف السادات مقدس، خاله­جان اینجانب هستند. ایشان خانم مؤمنه­ای است که در سن 65 سالگی توفیق یافت، به سفر حج تشرف یابد. من و همسرم همراه بودن ایشان در این سفر را موهبتی از جانب خداوند برای خودمان می­دانستیم.

2.جحفه یعنی سرزمین وسیع یا سرزمین سیل گرفته. در حال حاضر یکی از محل­های احرام است.

3.تلبیه: خواندن ذکر «لبیک اللّهم لبیک، لبیک لاشریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک والملک لاشریک لک لبیک» است که با خواندن آن احرام کامل می­شود.

جهان هستی اخلاقی یا غیراخلاقی

چهارشنبه قبل رفتم خدمت دکتر  ... مجله روی میزش را به من داد البته نپرسیدم  امانت است یا هدیه. 
گفتگویی با استاد ملکیان با عنوان روح ناآرام یک روشنفکر عنوان مطلبی بود که در قالب گفتگویی رودررو در آن انعکاس یافته بود. خواندم و قصد دارم که  برخی از مطالب آنرا در چند پست تقدیم شما کنم.
اولین مطلب: در پاسخ به پرسشی در باب مراد استاد ملکیان از معنویت در پروژه عقلانیت و معنویت، استاد میفرماید: فرق معنویتی که من مدافع آنم با دیدگاه مادی این است که در دیدگاه مادی هر رویدادی، علی الاصول، با توسل به قوانین علوم تجربی طبیعی، یعنی فیزیک و شیمی و زیست شناسی، تبیین پذیر است. یعنی قوانین حاکم بر هستی منحصر در قوانین فیزیک و شیمی و زیست شناسی، و حال آن که من بر این انحصار هیچ دلیلی نمی بینم. بر این اساس، در دیدگاه مادی، جهان دارای نظام اخلاقی نیست، یعنی خوبی و بدی گم شدنی است. نه خوبی سرانجام و بالمآل، پاداش مییابد  و نه بدی، سرانجام و بالمآل، کیفر می بیند. زیرا فیزیک و شیمی و زیست شناسی میان سخن راست و سخن دروغ، و میان صداقت و ریا و تزویر و فریبکاری فری نمی بینند. به تعبیر دیگر هستی نسبت به خوبی و بدی و درستی و نادرستی کور و کر است و در نتیجه به هر دو واکنش یکسانی نشان میدهد. در حالی که من نظام هستی را اخلاقی میدانم و معتقدم که نه سر سوزنی خوبی گم شدنی است و نه سر سوزنی بدی گم شدنی است. 

سفرنامه نویسی

چندی ایست که دست به قلم نبرده ام امشب با مرور وبلاگ همسرم قصد کردم تا برای شما سلسله مطالبی از سفر نامه حجم را که سالها قبل نوشته ام تقدمتان کنم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید 

مقدمه

هر کدام از ما آدمها در زندگی آرزوهایی داریم، این آرزوها گاه آنقدر بزرگ و رویایی است که دست نیافتنی به نظر می­رسد و گاهی هم آرزوهایی است که برای رسیدن به آن با کمی تلاش موفق خواهیم شد.

من در طول زندگی­ام به لطف خدای مهربان به بسیاری از آرزوهایم دست یافته­ام. سفر معنوی و روحانی حج یکی از آرزوهای دیرینه­ام بود، که در سال 1385 محقق شد.

در طول سفر هر شب قبل از خواب، مشاهدات روزانه­ام را به رشته تحریر در می­آوردم، تا در آینده با خواندن آن تجدید خاطره­ای از این سفر به یادماندنی داشته باشم.

در یکی از روزهای تابستان سال 1387 استاد ارجمند جناب آقای قنوات میهمان ما بودند، ضمن گفت­وگوهای گوناگون دامنۀ صحبت به خاطرات حج کشیده شد. من یادداشت­هایم را به ایشان نشان دادم.

استاد پس از مطالعه چند پاراگراف از نوشته­هایم، مرا تشویق کردند یادداشت­هایم را تایپ کنم، و من از فردای آن روز شروع به تایپ این دست نوشته­ها کردم. اینک این دل نوشته­ها را به شما خواننده عزیز، تقدیم می­کنم.

امیدوارم، با مطالعه آن شما نیز از این سفر روحانی حظّ و بهره­ای ببرید. انشاءالله

سخن نخست

«اِنّ اوّلَ بیتٍ وُضع للناس للّذی ببکّه مبارکاً و هُدیً للعالمین.»(سوره آل عمران/ ۹۶)

نخستین خانه­ای که برای مردم ساخته شد، خانه­ای است که در مکه قرار دارد، خانه­ای است مبارک و هدایتی است برای جهانیان.

امام­ رضـا (علیه السلام) فلسـفه حـج را اینگونه می­فرمایند:

«فلسفه حج آن است که انسان میهمان خدا باشد و به سوی خدا حرکت کند و درخواست خوبی بیشتر از خدا بکند و از تمام گناهانی که انجام می­داده است خارج شود.»

یا الهی

عاصی­ام، بر در مولای کریم  آمده­ام

            گر عظیـم است گُـنه، پیش عظیـم آمده­ام

تن بی­تاب من و طاقت آتش؟ هیهات

            سخت­ دهشت­زده از خوف جحیم آمده­ام

ای امان همه  دلهای هراسان،  منِ زار

            به پناه تو زِ  هَر  وحشـت و بیـم  آمده­ام

ای شفا بخش دل غمزده، درمانم  کن

             کـه  به درگـاه تو  با  قلب سقیم  آمده­ام

دست من­گیر و عنایت­کن و آزادم کن

            کـه زبون در کف  شیـطان رجیـم آمده­ام

دل پرخون «شفق» می­تپد از فرط امید

       کـه  به درگـاه  خـداوند  رحیـم  آمده­ام

فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

27 آذرماه 1385 مطابق با 26 ذیقعده 1427 قمری ساعت 9:45 دقیقه بامداد ..........

 

آقای دکتر ط، آقای دکتر ش، آقای دکتر ب

جناب آقای دکتر ط، میگویند اگر مردم جامعه ای به لکنت زبان افتند بدانید که آن جامعه اسلامی نیست!
جناب آقای دکتر ش، می پرسم اگر جمعیتی هویتشان در حال استحاله شدن باشد، در حال مسخ شدن باشد، چه باید گفت؟ و چه باید کرد؟
جناب آقای دکتر ب، به کجا چنین شتابان!؟

پیامی از یک روضه

از جایی برایتان مینویسم که نمی‌دانم چرا از روز اولی که با این خانه آشنا شدم یک حس متفاوتی داشتم. زیرزمینی که همیشه برایم با معنویت همراه بوده است. بگذرم از اینکه نمی‌دانم چرا به بزرگ این خانه ارادت داشته و دارم. شاید بخاطر خلوصی است  که در ایشان یافتم و شخصیتی  که ناخودآگاه احترام آدمی را برمی‌انگیزاند.
صبح روز عاشورا به مجلسی روضه‌ای پا گذاشتم که قدمتش بیش از یک قرن است. حاج علی آقای یگانه یکی از فرزندان مرحوم حاج محمد حسن یگانه است که روضه‌اش در ادامه مجلسی است که عمویش 115 سال پیش در خانه پدری‌اش راه انداخته بود. روضه‌ای که آیت‌الله سیستانی در دوره کودکی‌اش همراه با پدرش یکی از شرکت کنندگان آن بوده است. در یکی از سفرهای حاج علی آقا به نجف و دیدار  با ایشان اولین سوال از آن روضه است. که آیا هنوز ادامه دارد؟ ....  بگذرم

منبری روز عاشورا سیدی نورانی و موقر 70 ساله ای بود، با صدایی دلنشین. ایشان برادر حاج آقای موسوی‌نژاد است  صاحب مدرسه موسوی‌نژاد که اکثر طلبه‌های خوب مشهد از کریدور آنجا عبور کردند.
وی از چند فضیلت سخن به میان آورد. از زهد و ورع، از یقین و رضا. سخنران قصد داشت تا بمناسبت روز عاشورا بحث را به رضای خدا بکشاند.
منبری محترم گفت زهد کنارگیری از دنیا نیست بلکه به معنی این است که، داشتن و نداشتن مال و منال دنیا و رسیدن و نرسیدن به پست و مقام دنیوی برایت یکسان باشد. نه از داشتنش به ذوق افتی و نه از نداشتنش جزع و فزع کنی.
حجت‌الاسلام موسوی‌نژاد در ادامه درباره ورع گفت: ورع آن است که بتوانی بدون کناره‌گیری از دنیا و با ورود حتی به مجلس گناه خود را نگه‌داری. وی گفت ورعی که با کناره‌گیری باشد ورع ضعیفان است و سپس از یقین و مراتب آن علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین گفت و در آخر از رضا و مقام رضا گفت و گفت مقام رضا بمثابه آن است که خوردن یک قاشق عسل یا یک قاشق داروی تلخ برایت یکسان باشد. کسی به مقام رضا رسیده که هر یک از آنها را که لازم آید با رضایت‌مندی انجام دهد....

باورم این است و آرزویم ...

باورم این است که چه خوب چیزی را جهادگران مشهد خواستند و دنبال کردند. دخالت در تعیین سرنوشت. دیده شدن. مورد اعتنا و احترام قرار گرفتن. گوارای وجودتان باد اجابت اولین خواسته‌تان.

و نیز باورم این است که اگر نبود پایمردی جناب سید حبیب طاهری، و اگر نبود خون‌دل خوردن‌ها و صبوری‌های جناب علی اصغر قاسمیان مهربان، و اگر نبود همراهی‌های برادرم جناب ابراهیم مروتی، این حرکت به ثمر نمی‌نشست. از همه شما متشکرم. به شما دست‌مریزاد می‌گویم.

می‌دانیم که در این مسیر کمک‌های فنی جناب حامد بخشی چقدر کارساز بود و می‌دانیم که چگونه راهنمایی‌های خالصانه جناب محمدرضا هدایتی به کمک آمد. همیشه دوستدارتان خواهم بود. همچنین حضور موثر برادرم جناب مهدی جهان‌شرق در روز نظرخواهی را قدر می‌نهم.

امید و آرزوی این همکار پیرتان آن است که این حرکت، توسط نسل‌های فعلی و بعدی نیز البته با پاکیزگی هر چه بیشتر، ادامه یابد و به سنت حسنه‌ای در جهاد مشهد بدل شود.

در پایان همچنانکه بعد از اعلام نظرخواهی به دوستانم جناب آقای دکتر شمسیان و جناب آقای مهندس صادقی  تبریک گفتم، فرصت را غنیمت شمرده مجدداً صمیمانه‌ آرزوی بهترین‌ها را برایتان دارم.

هفته فرهیختگی

در ادامه پست قبلی این پست را هم به مسایل جهاد(مشهد) اختصاص می‌دهم. قرار شد برای 20٪ باقیمانده مسایل تغییر و تحولات، افراد در یک فضای دوستانه و برادرانه کاندیدا شوند. آخرین روز هفته پیش شنیده‌ شد که جناب آقای دکتر شمسیان تلویحاً (و برخی گفته‌اند تصریحاً) اعلام آمادگی و تمایل برای بدست گرفتن مجدد ریاست جهاد مشهد را کرده‌اند.

این امر را به فال نیک می‌گیریم و به سهم خود به ایشان خوش‌آمد می‌گویم. باقی مطلب هم مربوط می‌شود به من و تو و او. و به همین دلیل این هفته را هفته فرهیختگی می‌نامم.

آیا بهتر است افراد دیگر بیایند یا درست‌تر این است که دیگران ورود پیدا نکنند. به نظرم پاسخ روشن است. بر اساس مشی جهادگرانی که دو سه ماهی است با هم، هم‌جلسه و همنظری می‌کنیم اگر خدای نکرده قرار است آمدن کسی موجب پلشتی خواسته و ناخواسته شود. به گمان من بهتر آن است که فرهیختگی پیشه کرد و نیامد.

پستی جهادی

 1. سه سال پیش جهاد دانشگاهی از کم‌لطفی مصون نماند. البته انتصاب جناب یادگاری این امید را ایجاد کرد که خوشبختانه حتی یک نفر هم در میان بیش از 4000 جهادگر نبوده تا با فکر و شیوه دولتمردان گذشته همراه باشد.

2. در اینکه جهاد به دست جهادگران بازگردد خیلی‌ها نقش داشتند. به عنوان یک جهادگر و به تعبیر جوانانه از همه تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران مچکریم.

3. با آمدن جناب طیبی نیمی از راه برداشته شده است و به گمانم جهادها به اقتضاء شرایط‌شان بایستی برای 50 درصد دیگر راه، همدلانه و با همکاری دوستان خوب دفتر مرکزی تصمیم بگیرند.

4. جهادگران مشهد با تشکیل جمعی از میان معاونان و مدیران چندی است که همفکری می‌کنند تا بهترین تصمیم را بگیرند. تصمیمی خالی از احساسات و بدون حب و بغض. تصمیمی منطقی و عقل‌پسند.

5. جهادگران جهاد مشهد هفته گذشته در آخرین تصمیم خود، میثاقی را نهایی کردند و با امضاء آن قرار گذاشتند که بر محور مفاد آن همصدا و همراه شوند. به عقیده من با هم‌پیمان شدن بر سر مفاهیم این منشور، جهادگران مشهد، 30 درصد دیگر راه را پیش بردند. و فقط می‌ماند 20 درصد دیگر.

6. توصیه‌ام به دوستان خوب جهادی‌ام این است که در این 20% باقیمانده کار، سخت نگیرند. و همدلانه بکوشند و بگویند که «تو از من تواناتری، او از من بهتر است». شاید که بتوان این سیکل معیوب «من از همه مناسب‌ترم» را متوقف کرد.

7. اگر از من بپرسید چه کسی بهترین است می‌گویم آنکه فرهیخته‌تر است، آنکه معقول‌تر است. آنکه اخلاقی‌تر است، آنکه به این جمله بلانچارد باورمند باشد که: «هیچ یک از ما با هوش‌تر از همه ما نیست».